روزهای اول آشنایی، خیلی پا میفشردم که چیزی بین من و آقای زیپ نیست و
جاستفرندیم. استدلالم هم این بود که از بین مسیجهای روزانهش، من فقط به جوکها
و حالواحوالاتش جواب میدادم. مسیجهای آیالیو-طورش بیپاسخ میموند معمولا. بهخیالم
دودستی لگام احساساتم رو چسبیدهبودم و داشتم همهچی رو کنترل میکردم.
به این نتیجه رسیدهبودم که بایستی قاطعانه بهش بگم «نع» و ریشهی احساسات نوشکفتهی
تازهم رو از بیخ بکنم بندازمش دور. اما ازین فکر نفسم تنگ میشد.
به مسیجهای هر روزش عادت کردهبودم. به جوکهای بهروز و گاهی تکراریش. بدنم به
ندیدن مسیجهاش رفلکس نامناسبی نشون میداد و از گلوم آههای سوزناک میاومد
بیرون.
حالیم بود گوشیم جایگاه مهمی تو زندگیم پیدا کرده. میفهمیدم مرض جدیدی افتاده به
جونم، اما بازم میگفتم چیزی بینمون نیست.
یهبارخودم رو گذاشتم تو منگنه و خیلی یواشوملو بهش گفتم بیا عنان رابطهمون رو
دست بگیریم. گفت اگه من اینطور میخوام باشه. بعد من صدام خشدار شد و یهچیزی تو
گلوم جوونه زد. فهمید. گفت «احمق». تذکر دوستانهای با مضمون اينكه «شعر نگو، من
خودم شاعرم».
موقعی که قرار شد هم رو ببینیم رفتم کتابفروشی تا یهکارتپستال آبرومند و
مناسب اولینملاقات بخرم براش. قلبتیرخوردهوخونچکان
مورد پسندم نبود. بستویشز و اونلیفور-یو هم بهنظرم تکراری بود.
مایوسانه چشم گردوندم تو کارتپستالای باقیمونده. یهو چشمم افتاد به کارتی تحت
این مضمون که دختر و پسری کانشون رو کردهبودند بهم، پسره با ریشبزی از پشت شاخهگلی
گرفتهبود سمت دختره و دخترهی داستان از پذیرفتن گل امتناع میورزید. سناریو روی
همین صحنه خشک شدهبود. مهر کارته به دلم افتاد. برش داشتم، حساب کردم و زدم
بیرون.
وقتی رسیدم خونه یادم افتاد معمولا بایستی یادبودی توی کارت نوشت. از بین تموم
عبارات قشنگ دفترچهعقاید و حواشی کتابهام دل رو زدم به دریا و تصمیم گرفتم
بنویسم «آری، آغاز دوستداشتن است. گرچه پایان راه ناپیداست و فلان» -چقدر برازندهی
طرح روی کارت واقعا-
بعد حس کردم که چه خوب شد و علیرغم همهی چسانفسانپیشهکردنها، چقدر دلم میخواد
چیزی بینمون باشه و با هم ماجرا بسازیم.
کارت رو فوت کردم تا جوهر رواننویسم خشک شه. بعد زیرش تاریخ زدم هفدهمبهمنهشتادوپنج.
و خب، پشیمونم نیستم.