Page 715.

February 6, 2012
 

روزهای اول آشنایی، خیلی پا می‌فشردم که چیزی بین من و آقای زیپ نیست و جاست‌فرندیم. استدلالم هم این بود که از بین مسیج‌های روزانه‌ش، من فقط به جوک‌ها و حال‌واحوالاتش جواب می‌دادم. مسیج‌های آی‌ال‌یو-طورش بی‌پاسخ می‌موند معمولا. به‌خیالم دودستی لگام احساساتم رو چسبیده‌بودم و داشتم همه‌چی رو کنترل می‌کردم.
به این نتیجه رسیده‌بودم که بایستی قاطعانه بهش بگم «نع» و ریشه‌ی احساسات نوشکفته‌ی تازه‌م رو از بیخ بکنم بندازمش دور. اما ازین فکر نفسم تنگ می‌شد.
به مسیج‌های هر روزش عادت کرده‌بودم. به جوک‌های به‌روز و گاهی تکراریش. بدنم به ندیدن مسیج‌هاش رفلکس نامناسبی نشون می‌داد و از گلوم آه‌های سوزناک می‌اومد بیرون.
حالیم بود گوشیم جایگاه مهمی تو زندگیم پیدا کرده‌. می‌فهمیدم مرض جدیدی افتاده به جونم، اما بازم می‌گفتم چیزی بین‌مون نیست.
یه‌بارخودم رو گذاشتم تو منگنه و خیلی یواش‌وملو بهش گفتم بیا عنان رابطه‌مون رو دست بگیریم. گفت اگه من اینطور می‌خوام باشه. بعد من صدام خش‌دار شد و یه‌چیزی تو گلوم جوونه زد. فهمید. گفت «احمق». تذکر دوستانه‌ای با مضمون اينكه «شعر نگو، من خودم شاعرم».
 موقعی که قرار شد هم رو ببینیم رفتم کتاب‌فروشی تا یه‌کارت‌پستال آبرومند و مناسب اولین‌‌ملاقات بخرم براش. قلب‌تیر‌خورده‌وخون‌چکان مورد پسندم نبود. بست‌ویشز و اونلی‌فور-یو هم به‌نظرم تکراری بود.
مایوسانه چشم گردوندم تو کارت‌پستالای باقی‌مونده. یهو چشمم افتاد به کارتی تحت این مضمون که دختر و پسری کان‌شون رو کرده‌بودند بهم، پسره با ریش‌بزی از پشت شاخه‌گلی گرفته‌بود سمت دختره و دختره‌ی داستان از پذیرفتن گل امتناع می‌ورزید. سناریو روی همین صحنه خشک شده‌بود. مهر کارته به دلم افتاد. برش داشتم، حساب کردم و زدم بیرون.
وقتی رسیدم خونه یادم افتاد معمولا بایستی یادبودی توی کارت نوشت. از بین تموم عبارات قشنگ دفترچه‌عقاید و حواشی کتاب‌هام دل رو زدم به دریا و تصمیم گرفتم بنویسم «آری، آغاز دوست‌داشتن است. گرچه‌ پایان راه ناپیداست و فلان» -چقدر برازنده‌ی طرح روی کارت واقعا-
بعد حس کردم که چه خوب شد و علی‌رغم همه‌ی چسان‌فسان‌پیشه‌کردن‌ها، چقدر دلم می‌خواد چیزی بین‌مون باشه و با هم ماجرا بسازیم.
کارت رو فوت کردم تا جوهر روان‌نویسم خشک شه. بعد زیرش تاریخ زدم هفدهم‌بهمن‌هشتادوپنج.
و خب، پشیمونم نیستم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:21 AM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 714.

January 7, 2012
 

من محصول مشترک والدینی کارمندم. اینه‌که هیچ‌وقت پدر، مادرم رو به عنوان استقبال‌کننده بعد از زنگ آخر پای درب مدرسه منتظر ندیدم. مامان هیچ‌وقت توی جلسات اولیاومربیان و باقی جلسات مربوط به والدین حضور نداشت. بدتر ازون چیزی بود که وقتی با سرویس به خونه می‌رسیدم انتظارم رو می‌کشید و اون غذای گرم‌شده‌ی شب قبل بود. البته کارمند بودن والدینم، خوبی‌هایی هم داشت. مثل وقت‌هایی که ازم در مورد شغل مادرم بازجویی می‌شد و من باد به غبغب انداخته و می‌گفتم که کارمنده. اما در کل، از یازده‌ماهگی ساکن مهدکودک شدن، باعث شد دیدم نسبت به کار خارج از منزل، کمی منفی باشه.
برای همین دست‌به‌دعا برداشته بودم و ریسمون الهی رو چنگ می‌نداختم که دوست‌پسری با افکار کلاسیک بندازه توی دامونم، تا لازم نباشه برم سرکار. از قضا دوست‌پسری نصیبم شد که از ورای جنسیت نگاه می‌کرد به همه‌چی. معتقد و استوار بر آپدیت‌ترین افکار موجود. کسی که حرفی نمی‌زد، اما زید خانه‌دار به چشمش صورت خوشی نداشت.
در ابتدا باهاش مقابله‌به‌مثل ‌کردم. گفتم درصورت اشتغالم در خارج از خونه، دورنمای درخشان هنری‌م رو به افول می‌ره و ذوق و قریحه‌م به خطر می‌افته -خدا حفظم کنه- گفتم ادامه‌تحصیلم. زبان‌های خارجه‌م. ورزش و تن‌درستی‌م. اما هیچ‌کدوم از دلایل مستند و مستحکمم قانعش نکرد. در انتها ماجرا مسکوت موند.

چندوقت پیش مامان اومد بهم گفت یک‌سال از اتمام تحصیلم گذشته و آیا حواسم هست. بعد پرسید حاضرم توی آژانس‌هواپیمایی مشغول شم یا نه. یهو یه دوراهی جلو پام دیدم. از یه‌طرف ژنتیک ولو و تن‌پرورم لجاجت می‌کرد و از طرف‌دیگه پول‌وپله برام دمب می‌جنبوند. طبعا وجه‌رایج‌مملکت زورش چربید. اینه‌که پذیرفتم. و بعد از یه‌سری اتفاقات سریالی، به کار خارج از منزل گرویدم.

روزای اول یه‌جور کانفیدنس‌از‌دست‌داده‌‌طوری رفتار می‌کردم. راست دماغم رو می‌گرفتم‌می‌رفتم پشت میزم. شرایط ناامیدکننده‌ای بود. از تلفن جواب دادن هراس داشتم و دست‌وبالم می‌لرزید. مسافر می‌بایست دقایق طولانی پشت‌خط می‌موند تا نرخ بدم بهش. توی ضرب‌وتقسیم و محاسبات گیج می‌زدم. چندباری هم ارقام نجومی پروندم و مشتری‌ها رو پخ کردم. اما کم‌کم طلیعه‌ای نمودار شد. با هم‌کارام ساخت‌‌وپاخت خفیفی داشته و صمیمیتی بهم زدم باهاشون. حالا حس می‌کنم قراره چیزی بشم درین‌زمینه و شخصیتم داره با تقریب نسبتا خوبی به اشتغالات خارجی تمایل نشون می‌ده.

خلاصه اگه می‌بینید موتور نوشتنم پت‌پت می‌کنه دلیلش اینه. چون آبجی‌تون از کله‌سحر می‌زنه بیرون و تنگ غروب به دامون خانواده برمی‌گرده. البته که راضی‌ام. بالاخره بایستی یه‌جوری با زندگی ساخت و مسافرهای دوبی رو راهی مقصدشون کرد.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:44 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 713.

December 24, 2011
 

عشق یعنی وقتی دست‌هام تو سوزوسرما بخاطر فقدان ِ جیب یخ کرده، وسط گفت‌وگومون بی‌هوا بقاپی‌ش و با دست خودت بچپونی‌ش توی جیب کاپشنت.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:50 PM

لینک مطلب | ماچ‌وموچ | نظرات (20)

 

 
 
 

Page 712.

December 14, 2011
 

بالاخره مامان رو به دام کشوندمش. نتیجه این شد که باوجود مخالفت‌های نق‌ونوق‌طور بابا، پس‌انداز بازنشستگی‌شون رو دادیم و جاش یه‌دست اجاق‌گاز، یخچال‌فریزر و ماشین‌لباس‌شویی نو و شکیل تحویل گرفتیم.
وقتی وسایل صحیح‌وسالم بدست‌مون رسید، مامان بدو رفت سر خیابون و برای ماشین‌لباس‌شویی نونوارش روکش خرید. بابا دست به کمر، فندک اجاق‌گاز رو فشار می‌داد و ازینکه می‌دید شعله‌های آتیش با یک اشاره‌‌ش زبونه می‌کشند، سرخوشی‌ کودکانه‌ای می‌خزید زیر پوستش. 
نمود ذوق‌زدگی‌، طبعا برای آدم‌ها متفاوته. مثلا مامان شوقش رو با پختن کیک در فر بدون سوختگی، طبخ انواع فست‌فود خونگی و خرید ظرف‌وظروف جدید برای جیره‌بندی اغذیه‌ها در یخچال به‌صورت زیرپوستی نمایان می‌کنه.
پدرم اما این‌طور نیست. چند روز پیش بود که مامان تصمیم گرفت برای اولین‌بار با ماشین‌لباس‌شویی جدیدش، رخت بشوره. خانوادگی توی آشپزخونه گوش‌تا‌گوش واستادیم و دونه‌دونه امکانات دستگاه رو از توی کاتالوگ کشیدیم بیرون. بعد مامان دستگاه رو روشن کرد. بابا نشست کف زمین و چشم دوخت به پروسه‌ی شست‌وشوی رخت‌های چرک و از دیدن زیرپیرنی سفید‌رنگش درحال چرخ‌زدن، شنگول شده‌بود. 
چند دقیقه بعد وقتی اومده‌بودم توی اتاق صدام کرد و گفت «ئه، کارش تموم شد، داره آب تخلیه می‌کنه. تماشا نمی‌کنی؟». بعد قاه‌قاه خندید.

حالا روزها، والدینم می‌رند توی آشپزخونه. از اکوسیستم جدید لذت می‌برند و بهم تذکر می‌دند که «با ناخن نکش روی دکمه‌های لباس‌شویی»، «چراغ فر رو خاموش کن» و «به درجه‌های یخچال دست نزن». بعد پدرم با تردید می‌پرسه که آیا لازمه روکش نایلونی روی صفحه‌ی تعبیه‌شده در جلوی ماشین‌لباس‌شویی رو بکنه؟ و مامان فورا مصمم جواب می‌ده که «نع، لازم نیست». بعد بابا لبخند به لب از من می‌پرسه «قشنگن، نه؟».

و من فکر می‌کنم والدینم -فارغ از دغدغه‌های روزمره- کودکانی شدند سرگرم اسباب‌بازی‌های جدید. یعنی می‌خوام بگم نظام ِ چیدمان ِ آدمیزاد جوری طراحی شده که باچارتا تیروتخته‌ی نونوار، اخم‌وتخم رو فراموش کرده و میل به زندگی درش غلیان می‌کنه.
و این قاعده، مرد و زن و پیر و جوون نمی‌شناسه انگار.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:51 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (15)

 

 
 
 

Page 711.‌

November 28, 2011
 

پرتاب شدن هم‌پیاله‌های آدمیزاد، از چرخه‌ی لمسی-حسی به نقاط دوردست و پشت‌بندش تبدیل شدن‌شون به عکس‌های 2×2ی فیض‌بوکی درد داره. انگار که هر کدوم از رفقات، با فرودگاه رفتنش تیکه‌ای از آدم رو کنده، جاساز کرده تو چمدونش و کنار رخت‌ولباساش بار زده برده با خودش. ‌
اینجوریه که من تو اقصی‌نقاط دنیا، پراکنده‌م الان. انگلیس، آمریکا، کانادا، استرالیا، سوئد و آلمان. درحالی‌که تیکه اصلیه مونده تو مام وطن و داره خون می‌چکه ازش. و همش دلش می‌خواد چنگ بندازه تو لیست رفقاش، یکی‌شون رو بکشه بیرون ازون‌تو و برن با هم گپ بزنند و بستنی‌ای، شیرنسکافه‌ای، چیزی تناول کنند.
و اینجاست که آقا قمیشی می‌خونه «کاش می‌شد اما نمی‌شه، این مرام روزگاره».
آخرشم آدمیزاد می‌مونه با زخم‌هاش. با حباب‌های توی گلوش. با غربتی که تو موطن عزیز، یقه‌ش رو چسبیده و مثه بختک افتاده روش.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:02 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (9)

 

 
 



 
آقای زیپ و خانوم زیگزاگ در چهره کتاب

30n.ir
daily.30n.ir

خوراک

جی میل
Sin30n[at]Gmail[dot]com

10 پست پر لایک


گودردون

آرشیو
February 2012
January 2012

December 2011

November 2011

October 2011

September 2011

July 2011

June 2011

May 2011

April 2011

March 2011

February 2011

January 2011

December 2010

November 2010

October 2010

September 2010

August 2010

July 2010

June 2010

May 2010

April 2010

March 2010

February 2010

January 2010

December 2009

November 2009

October 2009

September 2009

August 2009

July 2009

June 2009

May 2009

April 2009

March 2009

February 2009

January 2009

December 2008

November 2008

October 2008

September 2008

August 2008

July 2008

June 2008

May 2008

April 2008

March 2008

February 2008

January 2008


لینکدون

گزارش آماری لایک خور

Copyright © All right reserved Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir