Page 754.

March 28, 2014
 

سخت درگیر تماشای سریال «مدار صفر درجه» بودم. آدم کتاب‌خوانده‌ای، سال‌ها پیش پیشنهاد خواندنش رو داد بهم. اون‌روزها درگیر «بربادرفته»‌ی خانوم میچل بودم و وقعی ننهادم بهش. بعدترها باز اسمش رو گوشم خورد و وسوسه‌ی خوندن رمانش افتاد به جونم. منتها پی ِ چاپ بدون سانسورش بودم که نبود.
چند وقت پیش توی صفحه‌ی آقا حسینی خوندم که سریالش داره بازپخش می‌شه. دست ِ بر قضا نخستین قسمتش دقیقا همون شبی قرار بود پخش بشه که من این خبر رو خوندم. فکر کردم شاید دیدن این سریال بتونه مرهمی باشه بر قلب ِ زخم خورده از پخش نشدن سریال سرزمین کهن‌ام.
با تمام ِ جاهام رخنه کرده بودم توی سریال. حبیب داشت پاسپورت ساختگی از اتاق دیپلمات می‌دزدید. دست‌اندرکارا در حد بضاعتشون سعی کرده بودن صحنه رو پر مخاطره جلوه بدن. اندکی استرس برَم مستولی شده بود و شست پام رو مدام تکون می‌دادم.
 پدرم داشت زیر چشمی من رو می‌پائید. خودش می‌گفت قبلا سریال رو دیده. دست دراز کرد، پرتقالی برداشت و سرش رو به پوست کندن‌اش گرم کرد. بعد طاقت نیاورد. در حالیکه داشت پرتقال می‌خورد گفت «نمی‌فهمن که داره پاسپورت می‌دزده. نگران نباش». نگاهش کردم. خنده‌م گرفت. نگرانی چند ثانیه‌ایم رو تاب نیاورده بود و بند رو به آب داد.
نصف پرتقال رو گرفت سمتم. بعد اضافه کرد ولی فیلم دلگیریه. آخرش طفلکی‌ها همه‌شون می‌میرند!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:06 PM

لینک مطلب | روایتی از منزل

 

 
 
 

Page 753.

March 9, 2014
 

ماشین‌حساب رو گذاشته بود روبه‌روش و چرتکه می‌نداخت. قیافه‌ش ناراضی بود. می‌گفت سود نکردیم و بایستی دعا کنیم ضرر ندیم. غرفه اجاره کرده بودیم توی بازارچه‌ی رعد. پوف‌کنان تکیه داد به صندلی و خودکار رو انداخت روی میز.
خیره‌خیره داشتم نگاهش می‌کردم. ریز به ریز حرکاتش رو گرفته بودم زیر ذره‌بین. دلم طاقت ِ دیدن ِ ریخت ِ دلخورش رو نداشت. گفتم مهم نیست. اگه لازم بوده اینقد هزینه کنم تا تو چهار روز، 12 ساعت کنارم باشی، من راضی‌ام.
گل‌ از گلش شکفت. چشم‌هاش خندید. قلبم آروم گرفت.
فکر کردم چه همه به اخم و لبخندش وابسته‌م. و شاید روزی تصمیم گرفتم عمرم رو با شستن لباس‌های چرک و دوختن جوراب‌های سوراخش تلف کنم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:04 PM

لینک مطلب | ماچ‌وموچ

 

 
 
 

Page 752.

February 8, 2014
 

با امسال می‌شه دو سال که توی سالگرد دوستی و ولنتاین/سپندارمذ شرایطش نیست دست بمالیم به سر و گوش ِ هم و جیک‌جیک کنیم. آقای زیپ درین برهه‌ی زمانی سخت مشغوله و داره پول و پله به چنگ میاره، امید بخدا. وقت نمی‌کنیم صحبت کنیم. گاهی شاید چند کلمه توی وایبر فقط. و تبارک الله احسن البول.
از پارسال تا قسمتی یاد گرفتم با اوضاع کنار بیام و خودم با خودم حال ِ متوسطی داشته باشم. اگرچه اغلب اوقات به طرز اسف‌باری محتاج سر، دست، کتف، گردن و سایر اندام‌های آقای زیپم اما تلاشم بر اینه توی هفدهم‌بهمن‌ماهی که نیست خاطرات ِ خوش گذشته رو همچون ذخیره‌ی زمستونی سنجاب‌ها بیرون بکشم و باهاشون بلاسم.
بار اولی که رانده-وو داشتیم عقل کردم و دفترچه‌ی کوچیکی رو همراهم بردم تا توش چیزمیز بنویسیم. بعد ازون دیگه هرزگاهی که یادم می‌موند توی قرارها، می‌بردمش.
توی یکی از صفحه‌ها برام نوشته:
«همش حس می‌کنم فقط تو بودی که تونستی این چهار سال، من رو تحمل کنی. بازم تحمل کن بذار با هم بمونیم تا ابد».
حقیقتش اینطور نبود. یعنی همیشه با وجود تمام بدبیاری‌ها رفتارش مایه‌ی انبساط خاطر و خیلی جاهای دیگه‌م بوده. مثلا دیشب توی اوج خستگی و سرما، تا دیروقت مونده بود توی مغازه، که خرده فرمایشات من رو آماده کنه. اگرچه با خلقی تنگ و نق‌نق. طراحی سفارشاتم رو تحویل داد و کرکره‌ی مغازه رو کشید پائین. ساعت 2 نیمه شب بود. زنگ زدم تشکر کنم که یه مرتبه گفت «دو روز مونده به هفدهم بهمنت مبارک عشقم».
تبریکش، توی این روزهای شلوغ به مذاقم خوش اومد. بعید می‌دونستم توی این گرفتاری‌ها، هفدهم بهمن جایی توی حافظه‌ی جلبک‌طورش داشته باشه.

عوضش منم نگفتم که توی برف‌وبوران بلند شدم رفتم یه فقره ماگ ِ زرد رنگ ابتیاع کردم که روش نوشته بود «بی‌ تو من با بدن لخت ِ خیابان چه کنم، با غم‌انگیزترین حالت ِ طهران چه کنم؟» و با یه نامه‌ روونه‌ش کردم به آدرس مغازه، بلکه موقع تحویلش شگفت‌زده شه.

بهش نگفتم ولی شاید تا حالا فهمیده باشه که کاری جز تحملش بلد نیستم، و اون شیرین‌ترین تحمل‌شونده‌ی دنیاست...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:08 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 751.

November 18, 2013
 

پدرم نیمه‌ی آبان پنجاه‌ونه سال رو تموم کرد، رفت توی شصت. مامان براش شلوار ورزشی آدیداس خرید، خواهرم پلیور زردچوبه‌ای‌رنگ. انگار که دسته‌جمعی بنا داشتیم بگیم دهه‌ی هفتم هم اسمش «پیری» نیست هنوز.

چند شب پیشش پدرم اومده بود توی اتاق و در مورد گوشی‌های جدید کسب اطلاع می‌کرد. می‌گفت اگه بخواد ازین گوشیا بخره که صفحه‌ش اینجوری عوض می‌شه چه باید بکنه و کدوم مارک بهتره. بعد برای توضیحات بیشتر انگشت اشاره‌ش رو تو هوا به صورت افقی تاب می‌داد.
همون موقع برای کادو جرقه زدم. فکر کردم تا به کی جوراب؟ تا به کی کف اصلاح و عرق‌گیر؟
چرتکه انداختم. دیدم پس‌انداز ناقابلی دارم که برای همچو گوشی‌ای کفاف می‌کرد. ضیق‌وقت داشتیم. پس روونه‌ی میدون ولیعصر شدم و در حد بضاعتم یه فقره گوشی تاچ ابتیاع  کردم. بعد گذاشتمش توی یه ساک و روش برچسب تولدت مبارک چسبوندم. چشمام رو ریز کردم ببینم چطوره دیدم از منظر ریخت‌شناسی کادوی درخوری از آب درومده.

پدرم هنگام گشودنش گفت ئه. ئه‌ی بدی نبود. انگار که کادو فکرش رو مشغول کرده باشه، یه همچو مدلی. بعد لبخند ملیحی زد و رفت سراغ بعدی. خمیره‌ی پدرم همین مدلی بود، شور و شوقش نمود بیرونی نداشت. اوج هیجانش رو به صورت تک عبارت «ئه» ام‌پی‌تری می‌کرد می‌داد بیرون.
شلوار و پلیور رو هم موقع دیدنشون گفت «ئه». بعد از روی لباس به خودش چسبوندشون و از بغل خودش رو برانداز کرد و گوشی رو گذاشت توی جعبه.
دقایقی بعد کادوها همگی توی قعر کمد جاساز شدند.

آخرشب وقتی می‌رفتم اجابت مزاج دیدم پدرم جلوی تلویزیون نیست. یواشکی سرک کشیدم. دیدم عینک زده، نشسته زیر نور آباژور توی پذیرایی، کتابچه‌ی راهنما به دست. داشت با حرکت افقی و عمودی ِ انگشت ِ اشاره‌ش یکی‌یکی مطالب نوشته شده توی کاتالوگ رو امتحان می‌کرد.
اومدم توی اتاق براش نوشتم «تولدت مبارک» و بعد ارسالش کردم. صدای دینگ ِ جدیدی از توی پذیرایی اومد. چند لحظه بعد پدرم هول‌شده و با استرس اومد توی اتاق، گوشی رو داد دستم گفت ببین چیه این. براش توضیح دادم که چطوری بایستی مسیجاش رو باز کنه. گفت آهان. بعد گوشی رو ازم گرفت و رفت.

فکر کردم والدینم، منحصربفردترین اتفاقاتی هستند که بر تارک ِ دنیام می‌درخشند.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:41 PM

لینک مطلب | روایتی از منزل

 

 
 
 

Page 750.

November 1, 2013
 

عشق یعنی وقتی داره تلفن حرف می‌زنه هی لباش رو تند تند ببوسی و اونم هی بهت با خنده چشم‌غره بره.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:52 PM

لینک مطلب | ماچ‌وموچ

 

 
 



 


30nz.com
zipzag.30nz.com

خوراک

جی میل
Sin30n[at]Gmail[dot]com

10 پست پر لایک


گودردون

آرشیو
March 2014
February 2014

November 2013

October 2013

September 2013

August 2013

July 2013

June 2013

May 2013

April 2013

March 2013

February 2013

January 2013

December 2012

November 2012

October 2012

September 2012

August 2012

July 2012

June 2012

May 2012

April 2012

March 2012

February 2012

January 2012

December 2011

November 2011

October 2011

September 2011

July 2011

June 2011

May 2011

April 2011

March 2011

February 2011

January 2011

December 2010

November 2010

October 2010

September 2010

August 2010

July 2010

June 2010

May 2010

April 2010

March 2010

February 2010

January 2010

December 2009

November 2009

October 2009

September 2009

August 2009

July 2009

June 2009

May 2009

April 2009

March 2009

February 2009

January 2009

December 2008

November 2008

October 2008

September 2008

August 2008

July 2008

June 2008

May 2008

April 2008

March 2008

February 2008

January 2008


لینکدون

گزارش آماری لایک خور

Copyright © All right reserved Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir