Page 759.

November 13, 2014
 

داشتیم از خیابون رد می‌شدیم. رفته بود سمت ماشین‌ها و من در پناهش می‌رفتم. توی گیرودار بوق و هیاهوی ماشین‌ها دستش رو یواش فشار دادم. دستم رو یواش فشار داد.
لبخند صورتم رو پوشوند. آسوده‌خاطر شدم از اینکه هر دوی ما هنوز مثل کسانی که نخستین‌بار عشق رو اختراع کردند، دیوانه‌ایم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:28 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی

 

 
 
 

Page 758.

July 18, 2014
 

همه چیز از شبی شروع شد که وقتی میون اشک‌هام داشتم غرق می‌شدم، وایبر داد. پرسید چی شده؟ مختصر توضیحی دادم. تشخیص داد چیزی نیست و زیادی سخت گرفتم. حواسم بود که حواسش بهم هست و علی‌رغم تمام گرفتاری‌ها، سعی می‌کنه دقایقی خوشحالم کنه. توی گیر و دار کارهاش برام از خودش عکس فرستاد. دیدم که در هیبت صکزی ریش‌وپشمی بهم زده. دلم ضعف رفت و خندیدم.
ماموری شده بود که شب‌ها برام از بهشت تبلیغ می‌کرد. از روزهای خوب. دورنمای آینده‌ی نزدیک. حالم خوش نبود. می‌گفت صبر کنم. گفت سرش که خلوت بشه می‌یاد و با هم برنامه‌های جدی می‌ریزیم برای زندگی‌مون.

سرش خلوت شد. اومد. توی پارک بین درخت‌ها بساط کردیم. حرف زدیم. دقایقی بعد طبیب ِ امراض روحی‌م کیفش رو گذاشت زیر سرش و روی چمن‌ها قیلوله کرد. شب‌ها تا دیروقت مغازه بود. برای همین اعتراضی نکردم. گوشیش رو برداشتم. بعد رفتم توی آلبومش. آرشیو مسیج‌ها و وایبرش. میون فحش‌ها و شوخی‌های مردانه، چیز مهیجی جذبم نکرد. گوشیش رو گذاشتم سر جاش. یادم افتاد کسی جایی گفته بود مردی که گوشیش رو با رمزش در اختیارتان بگذارد، کیس ازدواج است.
یکهو موجی از محبت برم غلبه کرد. دور و برم رو پائیدم. خلوت بود. نزدیکش شدم. حس می‌کردم آنقدری عشق متراکم و ذخیره دارم که داشتم از بین می‌رفتم. انگار بو کشید. چشم‌هاش رو باز کرد. شرع ِ نبی از خطر جُست.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:22 PM

لینک مطلب | ماچ‌وموچ

 

 
 
 

Page 757.

July 10, 2014
 

عشق یعنی سر فوتبال شرط‌بندی کنی اما ته دلت بخوای ببازی برای اینکه اون خوشحال باشه !

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:09 PM

لینک مطلب | ماچ‌وموچ

 

 
 
 

Page756.

July 4, 2014
 

گفتم می‌رسی تا شب کارهام رو طراحی کنی؟ گفت نه. گفتم باشه. داشت موجبات دلخوریم رو فراهم می‌آورد. نمی‌خواستم احساساتم رو به سیخ بکشم و علمش کنم که همش کار کار کار. اینه که گفتم خدافظ و گوشی رو قطع کردم. فضا زهرآلود شده بود. برای همین فلش‌بک زدم به روزهای خوش گذشته.
روزی که درازکش، کانم رو چسبونده بودم به  شکمش و با هم فوتبال می‌دیدیم و هرزگاهی که از هیجان بازی کاسته می‌شد، ماچی رد و بدل می‌کردیم.
روزی که توی مهمونی همسر رفیقش بعد از دیدن من با خنده گفت «توی دانشگاه هیچ‌کس آقای زیپ رو به اسم نمی‌شناسه و همه وقتی می‌خوان در موردش صحبتی کنن می‌گن همونی که دوست‌دخترش خوشگله».
یادم افتاد این جمله چه به مذاقم خوش اومد اون لحظه و کیفورم کرد. و باعث شد همسر رفیقش رو دوست داشته باشم. کدومتون می‌تونید ادعا کنید که بعد از شنیدن چنین جمله‌ای -هرچند به اغراق- همسر رفیق دوست‌پسرتون رو بیشتر از پیش دوست ندارید؟
یا مثلا روزی که آقای زیپ توی رستوران ذوق‌زده با آرنج کوبید به پهلوم و گفت «اون دختره به دوست‌پسرش گفت وای اون دختره چه خوشگله» و بعد دست انداخت دورم و با تاکید گفت «تو رو می‌گفت». اگرچه اون لحظه به آقای زیپ خرده گرفتم که زل زدن به دوست‌دختر مردم و گوش دادن به مکالمه‌شون کار قبیحی‌ست ولی حتی این مسئله هم باعث نشد از دوست‌دختره پسره‌ی ناشناس توی رستوران خوشم نیاد.
فکر کردم توی برهه‌ی شلوغی، مادامیکه نمی‌تونم بر اخلاق گندم فایق بیام بایستی مثل یک‌پارچه خانوم ِ فهیم نزدیکش نشم.
گوشیم رو برداشتم و آلبوم عکسای وایبری رو ورق زدم. قیافه‌ی مضحکش با دماغ گنده وقتی تلاش داشت برام ماچ بفرسته، خندوندم. عطرش پاچید توی اتاق. دلخوریم خشکید، افتاد. باطراوت شدم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:57 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی

 

 
 
 

Page755.

May 6, 2014
 

به طبع ِ جدال ِ لفظی ِ پیش اومده، خودم رو بسان عن کرده و بسط نشسته بودم روی نیمکت اسکله. چند دقیقه بعد گفت پاشو بریم، دیر وقته. از بسط خارج شدم و راه افتادیم.
کلید که انداخت، رفتم توی اتاق، چراغ رو خاموش کردم و پتو رو کشیدم سرم. پالس ِ دنیا به تخمم فرستادم براش، مادامیکه از زیر پتو می‌پائیدمش.
دیدم کلید رو پرت کرد روی میز و رفت سر یخچال. قوطی آب‌میوه رو سر کشید و نشست روی کاناپه. دقایقی با گوشیش سرگرم شد. بعد بطری آب معدنی رو آورد گذاشت پائین تخت، کنار من. یادم افتاد نیم ساعت دیگه می‌بایست قرص بخورم.
گوشیم دینگ‌دینگ کرد. برای اینکه به خواب بودنم یقین حاصل بکنه، دستش نزدم. اومد توی اتاق، لباسش رو عوض کرد و سر جاش دراز کشید.
دلم تاپ‌وتوپ کرد. تقصیر خودم بود. بی‌گدار به آب زده و جنگ اعصاب راه انداخته بودم. پشتم بهش بود. به غرورم مهار زدم و چرخیدم. بعد پاهای همیشه یخ‌زده‌م رو چسبوندم به پاهاش. عشقش از راه پا به جانم رسوخ کرد. گفتم ببخشید. چرخید سمتم. دلخور نگام کرد.
بوسیدمش. کشش ِ آشفته‌ای که ریشه در هوس نداشت. حالتی غریزی بود که با دیدن حال ِ چشماش سرریز شده بود ازم. نوعی نماز شب.
بغلم کرد. گفت «پاشو قرصت رو بخور».

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:11 PM

لینک مطلب | ماچ‌وموچ, یه‌آدم‌معمولی

 

 
 



 


30nz.com
zipzag.30nz.com

خوراک

جی میل
Sin30n[at]Gmail[dot]com

10 پست پر لایک


گودردون

آرشیو
November 2014
July 2014

May 2014

March 2014

February 2014

November 2013

October 2013

September 2013

August 2013

July 2013

June 2013

May 2013

April 2013

March 2013

February 2013

January 2013

December 2012

November 2012

October 2012

September 2012

August 2012

July 2012

June 2012

May 2012

April 2012

March 2012

February 2012

January 2012

December 2011

November 2011

October 2011

September 2011

July 2011

June 2011

May 2011

April 2011

March 2011

February 2011

January 2011

December 2010

November 2010

October 2010

September 2010

August 2010

July 2010

June 2010

May 2010

April 2010

March 2010

February 2010

January 2010

December 2009

November 2009

October 2009

September 2009

August 2009

July 2009

June 2009

May 2009

April 2009

March 2009

February 2009

January 2009

December 2008

November 2008

October 2008

September 2008

August 2008

July 2008

June 2008

May 2008

April 2008

March 2008

February 2008

January 2008


لینکدون

گزارش آماری لایک خور

Copyright © All right reserved Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir