رفتیم سفر خارجه. مامان صداش درومدهبود که دلم پوسید توی این چاردیواری. و بابا پول گذاشتهبود روی میز -که یعنی نمیآد و خودمون بریم- لحظهی موعود، خداحافظی خفیفی کردیم و رفتیم.
توی سفر مامان تعريف میکرد که قرار بوده برند یکجایی وسط دنیا زندگی کنند با هم. دست آخر بابا نیامده ولی. حرف حسابش این بوده که آدم مام وطنش رو ول نمیکنه بچسبه به مام اجنبیها.
فکر کردم آخخخ. بعد سعی کردم بیشتر فکر نکنم و از موبورهای لبخند به لب و گودمورنینگگوی هتلمون لذت ببرم. اما حقیقت این بود که قیاس نگاههای مهربون اجنبیها با نگاههای مملو از حسد و حشر کلهسیاههای مملکتم، جایی برای لذت بردن باقی نمیذاشت.
متعجب بودم که با وجود تاپ و شلوارک ِ تنم، کسی نبود زل بزنه و نگاه مسلمون اندر جنده بندازه بهم. کسی نبود واسم ماچ آبدار بفرسته یا با عورتم جمله بسازه برام. و به نظرم اومد یکی از لذایذ کبریایی همیناست اصلا. که آدم متلک کلامی-بصری نشنوه/نبینه تو زندگیش.
مامان گفت همین فلان دوستش رو میبینم؟ همین آدم، سیسال پیش بهش غبطه میخورده. گفت «حالا ببین اون کجا وایستاده و ما کجا».
اخیرا مامان فلان دوست مذکورش رو از تو فیضبوک پیدا کرده. با شوهرش زمان انقلاب، زندگیشون رو بار زدهبودند بردهبودند استرالیا. و حالا برای تعطیلات اومدهبودند ایران.
مامان دعوتشون کرد خونه. بعد دوتایی با رفیقش نشستند به گپوگفت و زدند به جادهی خاطرات سیسال پیش. پدرم با شوهر دوست مامان در مورد شرایط زندگی توی ایران و غربت بحث میکردند. و من موندهبودم و حوضم. خاطرات ماماناینا برام با تقریب نسبتا بالایی کسلکننده بود. واسه همین گوش سپردم به بابااینا.
هرجفتشون معتقد بودند جوونیشون بربادرفته. بابا به سیگارش پک میزد و میگفت که علیرغم آزادیها غربتنشینی و همهچی رو ول کردن و از نو ساختن خیلی ترسناک و سخته و فیلان. یکجوری اینها رو میگفت که انگار گفتهبود ما عرقملی داریم، ما ناسیونالیستیم و بهبه به ما که اینجائیم. شوهر دوست مامانم در تائید حرفای بابا سر تکون داد. گفت سخت بود. خیلی سخت بود، اما درعوض فرزندانش دارند راحتوآسودهخاطر زندگی میکنند. دوبهیک شدند. بابا سوخت.
من؟ بیپناهی بودم در سیطرهی حقایق گزنده. مجسمهی بیبدیل پدرم، یگانه معبود بیعیبونقصم، افتاد شکست. بابا ازون دسته جوونهای انقلابی بود که موندهبود تا وطنش رو بسازه. جبهه نرفت. جنگ و بمببارون رو توی جاده چالوس و شمال گذروند اما مام وطن رو تنها نذاشت. و ماهارم مجبور کرد/میکنه تا رسالتش رو ادامه بدیم. مملکت ساختهنشد. بلکه آوار شد روی جوونی خودش، مادرم و فرزندانش.