October 2011
 


 
آقای زیپ و خانوم زیگزاگ در چهره کتاب

30n.ir
daily.30n.ir

خوراک

جی میل
Sin30n[at]Gmail[dot]com

10 پست پر لایک


گودردون

آرشیو
January 2012
December 2011

November 2011

October 2011

September 2011

July 2011

June 2011

May 2011

April 2011

March 2011

February 2011

January 2011

December 2010

November 2010

October 2010

September 2010

August 2010

July 2010

June 2010

May 2010

April 2010

March 2010

February 2010

January 2010

December 2009

November 2009

October 2009

September 2009

August 2009

July 2009

June 2009

May 2009

April 2009

March 2009

February 2009

January 2009

December 2008

November 2008

October 2008

September 2008

August 2008

July 2008

June 2008

May 2008

April 2008

March 2008

February 2008

January 2008


لینکدون

گزارش آماری لایک خور
 
 

Page 709.

October 28, 2011
 

عشق یعنی قبل از خروج از خونه، اقلام موجود توی کیف‌دستی‌م رو سبک‌سنگین کنم و مطمئن شم جوری نیست که کتف، شونه و بازوی دوست‌پسرم رو به درد بیاره.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:08 PM

لینک مطلب | ماچ‌وموچ | نظرات (14)

 

 
 
 

Page 708.

October 17, 2011
 

رفتیم سفر خارجه. مامان صداش درومده‌بود که دلم پوسید توی این چاردیواری. و بابا پول گذاشته‌بود روی میز -که یعنی نمی‌آد و خودمون بریم- لحظه‌ی موعود، خداحافظی خفیفی کردیم و رفتیم.
توی سفر مامان تعريف می‌کرد که قرار بوده برند یک‌جایی وسط دنیا زندگی کنند با هم. دست آخر بابا نیامده ولی. حرف حسابش این بوده که آدم مام ‌وطنش رو ول نمی‌کنه بچسبه به مام اجنبی‌ها.
فکر کردم آخ‌خ‌خ. بعد سعی کردم بیشتر فکر نکنم و از موبورهای لبخند به لب و گودمورنینگ‌گوی هتل‌مون لذت ببرم. اما حقیقت این بود که قیاس نگاه‌های مهربون اجنبی‌ها با نگاه‌های مملو از حسد‌ و حشر کله‌سیاه‌های مملکتم، جایی برای لذت بردن باقی نمی‌ذاشت.
متعجب بودم که با وجود تاپ و شلوارک ِ تنم، کسی نبود زل‌ بزنه و نگاه مسلمون اندر جنده بندازه به‌م. کسی نبود واسم ماچ آبدار بفرسته یا با عورتم جمله‌ بسازه برام. و به نظرم اومد یکی از لذایذ کبریایی همیناست اصلا. که آدم متلک کلامی-بصری نشنوه/نبینه تو زندگی‌ش.
مامان گفت همین فلان دوستش رو می‌بینم؟ همین آدم، سی‌سال پیش بهش غبطه می‌خورده. گفت «حالا ببین اون کجا وایستاده و ما کجا».
اخیرا مامان فلان دوست مذکورش رو از تو فیض‌بوک پیدا کرده. با شوهرش زمان انقلاب، زندگی‌شون رو بار زده‌بودند برده‌بودند استرالیا. و حالا برای تعطیلات اومده‌بودند ایران.
مامان دعوتشون کرد خونه. بعد دوتایی با رفیقش نشستند به گپ‌وگفت و زدند به جاده‌ی خاطرات سی‌سال پیش. پدرم با شوهر دوست مامان در مورد شرایط زندگی توی ایران و غربت بحث می‌کردند. و من مونده‌بودم و حوضم. خاطرات مامان‌اینا برام با تقریب نسبتا بالایی کسل‌کننده بود. واسه همین گوش سپردم به بابااینا.
هرجفت‌شون معتقد بودند جوونی‌شون بربادرفته. بابا به سیگارش پک می‌زد و می‌گفت که علی‌رغم آزادی‌ها غربت‌نشینی و همه‌چی رو ول کردن و از نو ساختن خیلی ترسناک و سخته و فیلان. یک‌جوری این‌ها رو می‌گفت که انگار گفته‌بود ما عرق‌ملی داریم، ما ناسیونالیستیم و به‌به به ما که اینجائیم. شوهر دوست مامانم در تائید حرفای بابا سر تکون داد. گفت سخت بود. خیلی سخت بود، اما درعوض فرزندانش دارند راحت‌وآسوده‌خاطر زندگی می‌کنند. دوبه‌یک شدند. بابا سوخت.
من؟ بی‌پناهی بودم در سیطره‌ی حقایق گزنده. مجسمه‌ی بی‌بدیل پدرم، یگانه معبود بی‌عیب‌ونقصم، افتاد شکست. بابا ازون دسته جوون‌های انقلابی بود که مونده‌بود تا وطنش رو بسازه. جبهه نرفت. جنگ و بمب‌بارون رو توی جاده چالوس و شمال گذروند اما مام وطن رو تنها نذاشت. و ماهارم مجبور کرد/می‌کنه تا رسالتش رو ادامه بدیم. مملکت ساخته‌نشد. بلکه آوار شد روی جوونی خودش، مادرم و فرزندانش. 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:17 PM

لینک مطلب | ایرونی‌جماعتی که مائیم | نظرات (14)

 

 
 
 

Page 707.

October 7, 2011
 

والدینم، -به دلایلی که بر من پوشیده‌ست- تعصب بی‌اساسی روی دبلیو‌دبلیو‌دبلیو دارند. انگار که نشونی اینترنتی براشون توی همین دوحرف خلاصه شده. -دبلیوی آخری قربانی می‌شه معمولا-

مثلا بارها مادرم رو دیده‌ام که آدرس ایمیلش رو توی زرورق دبلیوها کادوپیچ کرده و بصورت دبلیودبلیوفلانی‌ات‌یاهودات‌کام به خورد دوستانش داده. چندباری هم مچش رو حین تایپ جدی دبلیوها گرفته‌ام. بصورت دبلیونقطه‌دبلیو. -بلی، مامان حتا پا رو فراتر گذاشته و بین دبیلوها نقطه هم می‌گذاره گاها-
پدرم برای تایپ آدرس پای دستگاه نمی‌شینه. فقط دورادور امر می‌کنه برویم توی سایت مذکور.

چندوقت‌پیش واسه‌ی بابا اس‌ام‌اس اومد که نمره‌تلیفون شما در لیست جایزه‌ی یک‌میلیونی قرار گرفت. بعد گفته‌بود برید فلان سایت و ثبت‌نام کنید.
بابا اومد توی اتاق. گفت ئه، برو اینجا ببین چی‌ میگه این. لذتی غریب خزیده‌بود زیر پوستش و صورتش رو گلگون کرده‌بود. گفتم کجا برم. گفت برو توی دبلیو‌دبلیو. گفتم اینکه آدرس نیست. آدرس اصلی رو نمی‌دونست. ابتدا قوه‌ی تخلیش رو به‌کار گرفت. گفت دبیلودبلیو مخابرات دات‌کام. -مشخصا پدرم، هیچ کانسپتی از دات‌آی‌آر و مابقی دامنه‌ها نداره- بعد در توضیح هم اضافه کرد اس‌ام‌اس‌ها از مخابرات می‌یاد دیگه.
گفتم اس‌ام‌اس رو نداری؟ رفت موبایلش رو اورد گفت ایناها.
سایت مذکور در مورد تیروتخته بود. گفته‌بود در صورت یک‌میلیون خرید نقدی، یک‌میلیون جایزه می‌گیرید یا یه‌همچوچیزی مثلا. بابا گفت این چیه دیگه. براش توضیح دادم. پرسید مطمئنم. گفتم آره. گفت اینا همه‌ی کارهاشون حقه‌بازیه، اه.
بعد موبایلش رو پس گرفت و رفت.

چندلحظه‌بعد جوری‌که انگار مطلب مهمی یادش اومده برگشت توی اتاقم. پرسید "شاید دبلیودبلیوش رو نزده‌بودی؟".

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:20 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (8)

 

 

Copyright © All right reserved Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir