Page 708.

October 17, 2011
 

رفتیم سفر خارجه. مامان صداش درومده‌بود که دلم پوسید توی این چاردیواری. و بابا پول گذاشته‌بود روی میز -که یعنی نمی‌آد و خودمون بریم- لحظه‌ی موعود، خداحافظی خفیفی کردیم و رفتیم.
توی سفر مامان تعريف می‌کرد که قرار بوده برند یک‌جایی وسط دنیا زندگی کنند با هم. دست آخر بابا نیامده ولی. حرف حسابش این بوده که آدم مام ‌وطنش رو ول نمی‌کنه بچسبه به مام اجنبی‌ها.
فکر کردم آخ‌خ‌خ. بعد سعی کردم بیشتر فکر نکنم و از موبورهای لبخند به لب و گودمورنینگ‌گوی هتل‌مون لذت ببرم. اما حقیقت این بود که قیاس نگاه‌های مهربون اجنبی‌ها با نگاه‌های مملو از حسد‌ و حشر کله‌سیاه‌های مملکتم، جایی برای لذت بردن باقی نمی‌ذاشت.
متعجب بودم که با وجود تاپ و شلوارک ِ تنم، کسی نبود زل‌ بزنه و نگاه مسلمون اندر جنده بندازه به‌م. کسی نبود واسم ماچ آبدار بفرسته یا با عورتم جمله‌ بسازه برام. و به نظرم اومد یکی از لذایذ کبریایی همیناست اصلا. که آدم متلک کلامی-بصری نشنوه/نبینه تو زندگی‌ش.
مامان گفت همین فلان دوستش رو می‌بینم؟ همین آدم، سی‌سال پیش بهش غبطه می‌خورده. گفت «حالا ببین اون کجا وایستاده و ما کجا».
اخیرا مامان فلان دوست مذکورش رو از تو فیض‌بوک پیدا کرده. با شوهرش زمان انقلاب، زندگی‌شون رو بار زده‌بودند برده‌بودند استرالیا. و حالا برای تعطیلات اومده‌بودند ایران.
مامان دعوتشون کرد خونه. بعد دوتایی با رفیقش نشستند به گپ‌وگفت و زدند به جاده‌ی خاطرات سی‌سال پیش. پدرم با شوهر دوست مامان در مورد شرایط زندگی توی ایران و غربت بحث می‌کردند. و من مونده‌بودم و حوضم. خاطرات مامان‌اینا برام با تقریب نسبتا بالایی کسل‌کننده بود. واسه همین گوش سپردم به بابااینا.
هرجفت‌شون معتقد بودند جوونی‌شون بربادرفته. بابا به سیگارش پک می‌زد و می‌گفت که علی‌رغم آزادی‌ها غربت‌نشینی و همه‌چی رو ول کردن و از نو ساختن خیلی ترسناک و سخته و فیلان. یک‌جوری این‌ها رو می‌گفت که انگار گفته‌بود ما عرق‌ملی داریم، ما ناسیونالیستیم و به‌به به ما که اینجائیم. شوهر دوست مامانم در تائید حرفای بابا سر تکون داد. گفت سخت بود. خیلی سخت بود، اما درعوض فرزندانش دارند راحت‌وآسوده‌خاطر زندگی می‌کنند. دوبه‌یک شدند. بابا سوخت.
من؟ بی‌پناهی بودم در سیطره‌ی حقایق گزنده. مجسمه‌ی بی‌بدیل پدرم، یگانه معبود بی‌عیب‌ونقصم، افتاد شکست. بابا ازون دسته جوون‌های انقلابی بود که مونده‌بود تا وطنش رو بسازه. جبهه نرفت. جنگ و بمب‌بارون رو توی جاده چالوس و شمال گذروند اما مام وطن رو تنها نذاشت. و ماهارم مجبور کرد/می‌کنه تا رسالتش رو ادامه بدیم. مملکت ساخته‌نشد. بلکه آوار شد روی جوونی خودش، مادرم و فرزندانش. 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:17 PM

لینک مطلب | ایرونی‌جماعتی که مائیم | نظرات (14)

 


نظرات شما پس از بررسي و تائید نویسنده منتشر می شود:

ذخیره اطلاعات؟
  
نظر:

نظرات شما [14 نظر]

1
رهـــا:

مث همیشه فوق العاده و پر از نکته های غمگین

October 17, 2011 | 2:35 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

2
خانوم:

اين يكي از قشنگ ترين چيزايي بود كه تا حالا ازت خونده بودم...دو سه تا جمله ي آخر رو فراموش نمي كنم

October 17, 2011 | 4:52 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

3
یک زن:

از نو ساختن سخت است اما نه به سختی با شرایط کنار آمدن.

October 17, 2011 | 5:08 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

4
دلورس:

هر چی میکشی از دست همین والدینه
وگرنه ما کجا و اینجا کجا

October 17, 2011 | 7:37 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

5
ملیحه:

مرسی
-بد کردی با این دلم با این نوشته

October 18, 2011 | 12:02 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

6
فانوس در یایی:

سلام

من هم تا چند سال پبش مانند پدر شما فکر می کردم اما حالا دارم میبینم که به قول شما وطن دارد آوار می شود بر جوانی و همه زندگی ام .

October 18, 2011 | 9:59 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

7
رگبار :

بی انصافی کردی در حق پدرت .
این که یه پدری یه مادری یه زمانی راهی رو رفته که فکر میکرده بهترین راهه درست ترین و منجر نشده به اون راه درست دلیل به اون نمیشه که سرزنش کنی که پدر من چرا اون راه رو رفتی ؟ چرا من رو نبردی خارج زندگی کنم ؟ چرا زندگی الان من بهتر از زندگی فلان دوست مشابه من نیست ؟
اون پدر قصدش رسیدن به این بیغوله نبوده . قصدش خوبی بوده و به بدی رسیده . نباید این جوری نگاهش کنی که افتاد و شکست .
اگه آدمش هستی خودت دست روی زانوهای خودت بذار زیگزاگ جان و بساز اون آینده ای رو که الان فکر میکنی درسته

October 18, 2011 | 11:23 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

8
نیم پوندی:

آره تو راس میگی . الحق که اونا با نگاهشون هیچ وقت آدمو نمی درن . تو اونجا راحتی هر جوری باشی که میخوای .. هیچ برچسبیم رووت نیست تازه .
این سالا همش دارم فک میکنم مام وطن واقعن ارزش سوخت دادن ِ این دو روز زندگی رو داره ؟؟؟
پاشیم جمع کنیم بریم .. منم لبخند اون آدمای غریبه رو ترجیح میدم به این آدما ..

October 18, 2011 | 12:34 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

9
ranginkaman:

میدونی دلم واست یه ذره شده؟

******

زیگزاگ: منم بخدا. تو کجایی آخه؟

October 19, 2011 | 2:02 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

10
ساني:

weblogeto gom karde boodam, un ghabli baz nemishod ta emrooz ke adrese jadide ro didam
khosh halam ke hanooz minevisi

October 19, 2011 | 5:23 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

11
پریسان:


بی نظیر بود این پست... بی نظیر بی نظیر بی نظیر..

ممنون:)

October 20, 2011 | 9:58 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

12
پاپیون:

دلم براتون تنگ شده :))))))))
یه آدرس فیل‌ter نشده از وبلاگ یکی از بچه‌ها پیدا کردم و اومدم خودی نشون بدم و بگم همچنان به یاد رفقای قدیمی هستیم چه در مام وطن باشید با این مشکلاتی که گفتی چه در مام اجنبی‌ها با غم غربت.
از این مطلبت خوشم اومد. گیر کردیم بین پارادوکس!

October 22, 2011 | 8:57 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

13
دنیا:

گریه م گرفت باخوندن پستت
:(

October 28, 2011 | 5:26 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

14
خانم اكيشه:

خانم زيگزاگ دلم تنگ بود بسي برايت
رسيدن بخير از سفر خارجه ات كه نميدونم خيـــــر ميشود اصلا يا خير :دي

November 26, 2011 | 10:52 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 


 
آقای زیپ و خانوم زیگزاگ در چهره کتاب

30n.ir
daily.30n.ir

خوراک

جی میل
Sin30n[at]Gmail[dot]com

10 پست پر لایک


گودردون

آرشیو
January 2012
December 2011

November 2011

October 2011

September 2011

July 2011

June 2011

May 2011

April 2011

March 2011

February 2011

January 2011

December 2010

November 2010

October 2010

September 2010

August 2010

July 2010

June 2010

May 2010

April 2010

March 2010

February 2010

January 2010

December 2009

November 2009

October 2009

September 2009

August 2009

July 2009

June 2009

May 2009

April 2009

March 2009

February 2009

January 2009

December 2008

November 2008

October 2008

September 2008

August 2008

July 2008

June 2008

May 2008

April 2008

March 2008

February 2008

January 2008


لینکدون

گزارش آماری لایک خور

Copyright © All right reserved Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir