پرتاب شدن همپیالههای آدمیزاد، از چرخهی لمسی-حسی به نقاط دوردست و پشتبندش تبدیل شدنشون به عکسهای 2×2ی فیضبوکی درد داره. انگار که هر کدوم از رفقات، با فرودگاه رفتنش تیکهای از آدم رو کنده، جاساز کرده تو چمدونش و کنار رختولباساش بار زده برده با خودش.
اینجوریه که من تو اقصینقاط دنیا، پراکندهم الان. انگلیس، آمریکا، کانادا، استرالیا، سوئد و آلمان. درحالیکه تیکه اصلیه مونده تو مام وطن و داره خون میچکه ازش. و همش دلش میخواد چنگ بندازه تو لیست رفقاش، یکیشون رو بکشه بیرون ازونتو و برن با هم گپ بزنند و بستنیای، شیرنسکافهای، چیزی تناول کنند.
و اینجاست که آقا قمیشی میخونه «کاش میشد اما نمیشه، این مرام روزگاره».
آخرشم آدمیزاد میمونه با زخمهاش. با حبابهای توی گلوش. با غربتی که تو موطن عزیز، یقهش رو چسبیده و مثه بختک افتاده روش.