December 2011
 


 
آقای زیپ و خانوم زیگزاگ در چهره کتاب

30n.ir
daily.30n.ir

خوراک

جی میل
Sin30n[at]Gmail[dot]com

10 پست پر لایک


گودردون

آرشیو
February 2012
January 2012

December 2011

November 2011

October 2011

September 2011

July 2011

June 2011

May 2011

April 2011

March 2011

February 2011

January 2011

December 2010

November 2010

October 2010

September 2010

August 2010

July 2010

June 2010

May 2010

April 2010

March 2010

February 2010

January 2010

December 2009

November 2009

October 2009

September 2009

August 2009

July 2009

June 2009

May 2009

April 2009

March 2009

February 2009

January 2009

December 2008

November 2008

October 2008

September 2008

August 2008

July 2008

June 2008

May 2008

April 2008

March 2008

February 2008

January 2008


لینکدون

گزارش آماری لایک خور
 
 

Page 713.

December 24, 2011
 

عشق یعنی وقتی دست‌هام تو سوزوسرما بخاطر فقدان ِ جیب یخ کرده، وسط گفت‌وگومون بی‌هوا بقاپی‌ش و با دست خودت بچپونی‌ش توی جیب کاپشنت.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:50 PM

لینک مطلب | ماچ‌وموچ | نظرات (21)

 

 
 
 

Page 712.

December 14, 2011
 

بالاخره مامان رو به دام کشوندمش. نتیجه این شد که باوجود مخالفت‌های نق‌ونوق‌طور بابا، پس‌انداز بازنشستگی‌شون رو دادیم و جاش یه‌دست اجاق‌گاز، یخچال‌فریزر و ماشین‌لباس‌شویی نو و شکیل تحویل گرفتیم.
وقتی وسایل صحیح‌وسالم بدست‌مون رسید، مامان بدو رفت سر خیابون و برای ماشین‌لباس‌شویی نونوارش روکش خرید. بابا دست به کمر، فندک اجاق‌گاز رو فشار می‌داد و ازینکه می‌دید شعله‌های آتیش با یک اشاره‌‌ش زبونه می‌کشند، سرخوشی‌ کودکانه‌ای می‌خزید زیر پوستش. 
نمود ذوق‌زدگی‌، طبعا برای آدم‌ها متفاوته. مثلا مامان شوقش رو با پختن کیک در فر بدون سوختگی، طبخ انواع فست‌فود خونگی و خرید ظرف‌وظروف جدید برای جیره‌بندی اغذیه‌ها در یخچال به‌صورت زیرپوستی نمایان می‌کنه.
پدرم اما این‌طور نیست. چند روز پیش بود که مامان تصمیم گرفت برای اولین‌بار با ماشین‌لباس‌شویی جدیدش، رخت بشوره. خانوادگی توی آشپزخونه گوش‌تا‌گوش واستادیم و دونه‌دونه امکانات دستگاه رو از توی کاتالوگ کشیدیم بیرون. بعد مامان دستگاه رو روشن کرد. بابا نشست کف زمین و چشم دوخت به پروسه‌ی شست‌وشوی رخت‌های چرک و از دیدن زیرپیرنی سفید‌رنگش درحال چرخ‌زدن، شنگول شده‌بود. 
چند دقیقه بعد وقتی اومده‌بودم توی اتاق صدام کرد و گفت «ئه، کارش تموم شد، داره آب تخلیه می‌کنه. تماشا نمی‌کنی؟». بعد قاه‌قاه خندید.

حالا روزها، والدینم می‌رند توی آشپزخونه. از اکوسیستم جدید لذت می‌برند و بهم تذکر می‌دند که «با ناخن نکش روی دکمه‌های لباس‌شویی»، «چراغ فر رو خاموش کن» و «به درجه‌های یخچال دست نزن». بعد پدرم با تردید می‌پرسه که آیا لازمه روکش نایلونی روی صفحه‌ی تعبیه‌شده در جلوی ماشین‌لباس‌شویی رو بکنه؟ و مامان فورا مصمم جواب می‌ده که «نع، لازم نیست». بعد بابا لبخند به لب از من می‌پرسه «قشنگن، نه؟».

و من فکر می‌کنم والدینم -فارغ از دغدغه‌های روزمره- کودکانی شدند سرگرم اسباب‌بازی‌های جدید. یعنی می‌خوام بگم نظام ِ چیدمان ِ آدمیزاد جوری طراحی شده که باچارتا تیروتخته‌ی نونوار، اخم‌وتخم رو فراموش کرده و میل به زندگی درش غلیان می‌کنه.
و این قاعده، مرد و زن و پیر و جوون نمی‌شناسه انگار.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:51 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (16)

 

 

Copyright © All right reserved Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir