بالاخره مامان رو به دام کشوندمش. نتیجه این شد که باوجود مخالفتهای نقونوقطور بابا، پسانداز بازنشستگیشون رو دادیم و جاش یهدست اجاقگاز، یخچالفریزر و ماشینلباسشویی نو و شکیل تحویل گرفتیم.
وقتی وسایل صحیحوسالم بدستمون رسید، مامان بدو رفت سر خیابون و برای ماشینلباسشویی نونوارش روکش خرید. بابا دست به کمر، فندک اجاقگاز رو فشار میداد و ازینکه میدید شعلههای آتیش با یک اشارهش زبونه میکشند، سرخوشی کودکانهای میخزید زیر پوستش.
نمود ذوقزدگی، طبعا برای آدمها متفاوته. مثلا مامان شوقش رو با پختن کیک در فر بدون سوختگی، طبخ انواع فستفود خونگی و خرید ظرفوظروف جدید برای جیرهبندی اغذیهها در یخچال بهصورت زیرپوستی نمایان میکنه.
پدرم اما اینطور نیست. چند روز پیش بود که مامان تصمیم گرفت برای اولینبار با ماشینلباسشویی جدیدش، رخت بشوره. خانوادگی توی آشپزخونه گوشتاگوش واستادیم و دونهدونه امکانات دستگاه رو از توی کاتالوگ کشیدیم بیرون. بعد مامان دستگاه رو روشن کرد. بابا نشست کف زمین و چشم دوخت به پروسهی شستوشوی رختهای چرک و از دیدن زیرپیرنی سفیدرنگش درحال چرخزدن، شنگول شدهبود.
چند دقیقه بعد وقتی اومدهبودم توی اتاق صدام کرد و گفت «ئه، کارش تموم شد، داره آب تخلیه میکنه. تماشا نمیکنی؟». بعد قاهقاه خندید.
حالا روزها، والدینم میرند توی آشپزخونه. از اکوسیستم جدید لذت میبرند و بهم تذکر میدند که «با ناخن نکش روی دکمههای لباسشویی»، «چراغ فر رو خاموش کن» و «به درجههای یخچال دست نزن». بعد پدرم با تردید میپرسه که آیا لازمه روکش نایلونی روی صفحهی تعبیهشده در جلوی ماشینلباسشویی رو بکنه؟ و مامان فورا مصمم جواب میده که «نع، لازم نیست». بعد بابا لبخند به لب از من میپرسه «قشنگن، نه؟».
و من فکر میکنم والدینم -فارغ از دغدغههای روزمره- کودکانی شدند سرگرم اسباببازیهای جدید. یعنی میخوام بگم نظام ِ چیدمان ِ آدمیزاد جوری طراحی شده که باچارتا تیروتختهی نونوار، اخموتخم رو فراموش کرده و میل به زندگی درش غلیان میکنه.
و این قاعده، مرد و زن و پیر و جوون نمیشناسه انگار.