من محصول مشترک والدینی کارمندم. اینهکه هیچوقت پدر، مادرم رو به عنوان استقبالکننده بعد از زنگ آخر پای درب مدرسه منتظر ندیدم. مامان هیچوقت توی جلسات اولیاومربیان و باقی جلسات مربوط به والدین حضور نداشت. بدتر ازون چیزی بود که وقتی با سرویس به خونه میرسیدم انتظارم رو میکشید و اون غذای گرمشدهی شب قبل بود. البته کارمند بودن والدینم، خوبیهایی هم داشت. مثل وقتهایی که ازم در مورد شغل مادرم بازجویی میشد و من باد به غبغب انداخته و میگفتم که کارمنده. اما در کل، از یازدهماهگی ساکن مهدکودک شدن، باعث شد دیدم نسبت به کار خارج از منزل، کمی منفی باشه.
برای همین دستبهدعا برداشته بودم و ریسمون الهی رو چنگ مینداختم که دوستپسری با افکار کلاسیک بندازه توی دامونم، تا لازم نباشه برم سرکار. از قضا دوستپسری نصیبم شد که از ورای جنسیت نگاه میکرد به همهچی. معتقد و استوار بر آپدیتترین افکار موجود. کسی که حرفی نمیزد، اما زید خانهدار به چشمش صورت خوشی نداشت.
در ابتدا باهاش مقابلهبهمثل کردم. گفتم درصورت اشتغالم در خارج از خونه، دورنمای درخشان هنریم رو به افول میره و ذوق و قریحهم به خطر میافته -خدا حفظم کنه- گفتم ادامهتحصیلم. زبانهای خارجهم. ورزش و تندرستیم. اما هیچکدوم از دلایل مستند و مستحکمم قانعش نکرد. در انتها ماجرا مسکوت موند.
چندوقت پیش مامان اومد بهم گفت یکسال از اتمام تحصیلم گذشته و آیا حواسم هست. بعد پرسید حاضرم توی آژانسهواپیمایی مشغول شم یا نه. یهو یه دوراهی جلو پام دیدم. از یهطرف ژنتیک ولو و تنپرورم لجاجت میکرد و از طرفدیگه پولوپله برام دمب میجنبوند. طبعا وجهرایجمملکت زورش چربید. اینهکه پذیرفتم. و بعد از یهسری اتفاقات سریالی، به کار خارج از منزل گرویدم.
روزای اول یهجور کانفیدنسازدستدادهطوری رفتار میکردم. راست دماغم رو میگرفتممیرفتم پشت میزم. شرایط ناامیدکنندهای بود. از تلفن جواب دادن هراس داشتم و دستوبالم میلرزید. مسافر میبایست دقایق طولانی پشتخط میموند تا نرخ بدم بهش. توی ضربوتقسیم و محاسبات گیج میزدم. چندباری هم ارقام نجومی پروندم و مشتریها رو پخ کردم. اما کمکم طلیعهای نمودار شد. با همکارام ساختوپاخت خفیفی داشته و صمیمیتی بهم زدم باهاشون. حالا حس میکنم قراره چیزی بشم درینزمینه و شخصیتم داره با تقریب نسبتا خوبی به اشتغالات خارجی تمایل نشون میده.
خلاصه اگه میبینید موتور نوشتنم پتپت میکنه دلیلش اینه. چون آبجیتون از کلهسحر میزنه بیرون و تنگ غروب به دامون خانواده برمیگرده. البته که راضیام. بالاخره بایستی یهجوری با زندگی ساخت و مسافرهای دوبی رو راهی مقصدشون کرد.