January 2012
 


 
آقای زیپ و خانوم زیگزاگ در چهره کتاب

30n.ir
daily.30n.ir

خوراک

جی میل
Sin30n[at]Gmail[dot]com

10 پست پر لایک


گودردون

آرشیو
May 2012
April 2012

March 2012

February 2012

January 2012

December 2011

November 2011

October 2011

September 2011

July 2011

June 2011

May 2011

April 2011

March 2011

February 2011

January 2011

December 2010

November 2010

October 2010

September 2010

August 2010

July 2010

June 2010

May 2010

April 2010

March 2010

February 2010

January 2010

December 2009

November 2009

October 2009

September 2009

August 2009

July 2009

June 2009

May 2009

April 2009

March 2009

February 2009

January 2009

December 2008

November 2008

October 2008

September 2008

August 2008

July 2008

June 2008

May 2008

April 2008

March 2008

February 2008

January 2008


لینکدون

گزارش آماری لایک خور
 
 

Page 714.

January 7, 2012
 

من محصول مشترک والدینی کارمندم. اینه‌که هیچ‌وقت پدر، مادرم رو به عنوان استقبال‌کننده بعد از زنگ آخر پای درب مدرسه منتظر ندیدم. مامان هیچ‌وقت توی جلسات اولیاومربیان و باقی جلسات مربوط به والدین حضور نداشت. بدتر ازون چیزی بود که وقتی با سرویس به خونه می‌رسیدم انتظارم رو می‌کشید و اون غذای گرم‌شده‌ی شب قبل بود. البته کارمند بودن والدینم، خوبی‌هایی هم داشت. مثل وقت‌هایی که ازم در مورد شغل مادرم بازجویی می‌شد و من باد به غبغب انداخته و می‌گفتم که کارمنده. اما در کل، از یازده‌ماهگی ساکن مهدکودک شدن، باعث شد دیدم نسبت به کار خارج از منزل، کمی منفی باشه.
برای همین دست‌به‌دعا برداشته بودم و ریسمون الهی رو چنگ می‌نداختم که دوست‌پسری با افکار کلاسیک بندازه توی دامونم، تا لازم نباشه برم سرکار. از قضا دوست‌پسری نصیبم شد که از ورای جنسیت نگاه می‌کرد به همه‌چی. معتقد و استوار بر آپدیت‌ترین افکار موجود. کسی که حرفی نمی‌زد، اما زید خانه‌دار به چشمش صورت خوشی نداشت.
در ابتدا باهاش مقابله‌به‌مثل ‌کردم. گفتم درصورت اشتغالم در خارج از خونه، دورنمای درخشان هنری‌م رو به افول می‌ره و ذوق و قریحه‌م به خطر می‌افته -خدا حفظم کنه- گفتم ادامه‌تحصیلم. زبان‌های خارجه‌م. ورزش و تن‌درستی‌م. اما هیچ‌کدوم از دلایل مستند و مستحکمم قانعش نکرد. در انتها ماجرا مسکوت موند.

چندوقت پیش مامان اومد بهم گفت یک‌سال از اتمام تحصیلم گذشته و آیا حواسم هست. بعد پرسید حاضرم توی آژانس‌هواپیمایی مشغول شم یا نه. یهو یه دوراهی جلو پام دیدم. از یه‌طرف ژنتیک ولو و تن‌پرورم لجاجت می‌کرد و از طرف‌دیگه پول‌وپله برام دمب می‌جنبوند. طبعا وجه‌رایج‌مملکت زورش چربید. اینه‌که پذیرفتم. و بعد از یه‌سری اتفاقات سریالی، به کار خارج از منزل گرویدم.

روزای اول یه‌جور کانفیدنس‌از‌دست‌داده‌‌طوری رفتار می‌کردم. راست دماغم رو می‌گرفتم‌می‌رفتم پشت میزم. شرایط ناامیدکننده‌ای بود. از تلفن جواب دادن هراس داشتم و دست‌وبالم می‌لرزید. مسافر می‌بایست دقایق طولانی پشت‌خط می‌موند تا نرخ بدم بهش. توی ضرب‌وتقسیم و محاسبات گیج می‌زدم. چندباری هم ارقام نجومی پروندم و مشتری‌ها رو پخ کردم. اما کم‌کم طلیعه‌ای نمودار شد. با هم‌کارام ساخت‌‌وپاخت خفیفی داشته و صمیمیتی بهم زدم باهاشون. حالا حس می‌کنم قراره چیزی بشم درین‌زمینه و شخصیتم داره با تقریب نسبتا خوبی به اشتغالات خارجی تمایل نشون می‌ده.

خلاصه اگه می‌بینید موتور نوشتنم پت‌پت می‌کنه دلیلش اینه. چون آبجی‌تون از کله‌سحر می‌زنه بیرون و تنگ غروب به دامون خانواده برمی‌گرده. البته که راضی‌ام. بالاخره بایستی یه‌جوری با زندگی ساخت و مسافرهای دوبی رو راهی مقصدشون کرد.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:44 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (28)

 

 

Copyright © All right reserved Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir