February 2012
 


 
آقای زیپ و خانوم زیگزاگ در چهره کتاب

30n.ir
daily.30n.ir

خوراک

جی میل
Sin30n[at]Gmail[dot]com

10 پست پر لایک


گودردون

آرشیو
May 2012
April 2012

March 2012

February 2012

January 2012

December 2011

November 2011

October 2011

September 2011

July 2011

June 2011

May 2011

April 2011

March 2011

February 2011

January 2011

December 2010

November 2010

October 2010

September 2010

August 2010

July 2010

June 2010

May 2010

April 2010

March 2010

February 2010

January 2010

December 2009

November 2009

October 2009

September 2009

August 2009

July 2009

June 2009

May 2009

April 2009

March 2009

February 2009

January 2009

December 2008

November 2008

October 2008

September 2008

August 2008

July 2008

June 2008

May 2008

April 2008

March 2008

February 2008

January 2008


لینکدون

گزارش آماری لایک خور
 
 

Page 716.

February 28, 2012
 

Photo0023_001.jpg

شکم موروثی از پدر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:56 PM

لینک مطلب | فرزندم، سی‌سی  | نظرات (8)

 

 
 
 

Page 715.

February 6, 2012
 

روزهای اول آشنایی، خیلی پا می‌فشردم که چیزی بین من و آقای زیپ نیست و جاست‌فرندیم. استدلالم هم این بود که از بین مسیج‌های روزانه‌ش، من فقط به جوک‌ها و حال‌واحوالاتش جواب می‌دادم. مسیج‌های آی‌ال‌یو-طورش بی‌پاسخ می‌موند معمولا. به‌خیالم دودستی لگام احساساتم رو چسبیده‌بودم و داشتم همه‌چی رو کنترل می‌کردم.
به این نتیجه رسیده‌بودم که بایستی قاطعانه بهش بگم «نع» و ریشه‌ی احساسات نوشکفته‌ی تازه‌م رو از بیخ بکنم بندازمش دور. اما ازین فکر نفسم تنگ می‌شد.
به مسیج‌های هر روزش عادت کرده‌بودم. به جوک‌های به‌روز و گاهی تکراریش. بدنم به ندیدن مسیج‌هاش رفلکس نامناسبی نشون می‌داد و از گلوم آه‌های سوزناک می‌اومد بیرون.
حالیم بود گوشیم جایگاه مهمی تو زندگیم پیدا کرده‌. می‌فهمیدم مرض جدیدی افتاده به جونم، اما بازم می‌گفتم چیزی بین‌مون نیست.
یه‌بارخودم رو گذاشتم تو منگنه و خیلی یواش‌وملو بهش گفتم بیا عنان رابطه‌مون رو دست بگیریم. گفت اگه من اینطور می‌خوام باشه. بعد من صدام خش‌دار شد و یه‌چیزی تو گلوم جوونه زد. فهمید. گفت «احمق». تذکر دوستانه‌ای با مضمون اينكه «شعر نگو، من خودم شاعرم».
 موقعی که قرار شد هم رو ببینیم رفتم کتاب‌فروشی تا یه‌کارت‌پستال آبرومند و مناسب اولین‌‌ملاقات بخرم براش. قلب‌تیر‌خورده‌وخون‌چکان مورد پسندم نبود. بست‌ویشز و اونلی‌فور-یو هم به‌نظرم تکراری بود.
مایوسانه چشم گردوندم تو کارت‌پستالای باقی‌مونده. یهو چشمم افتاد به کارتی تحت این مضمون که دختر و پسری کان‌شون رو کرده‌بودند بهم، پسره با ریش‌بزی از پشت شاخه‌گلی گرفته‌بود سمت دختره و دختره‌ی داستان از پذیرفتن گل امتناع می‌ورزید. سناریو روی همین صحنه خشک شده‌بود. مهر کارته به دلم افتاد. برش داشتم، حساب کردم و زدم بیرون.
وقتی رسیدم خونه یادم افتاد معمولا بایستی یادبودی توی کارت نوشت. از بین تموم عبارات قشنگ دفترچه‌عقاید و حواشی کتاب‌هام دل رو زدم به دریا و تصمیم گرفتم بنویسم «آری، آغاز دوست‌داشتن است. گرچه‌ پایان راه ناپیداست و فلان» -چقدر برازنده‌ی طرح روی کارت واقعا-
بعد حس کردم که چه خوب شد و علی‌رغم همه‌ی چسان‌فسان‌پیشه‌کردن‌ها، چقدر دلم می‌خواد چیزی بین‌مون باشه و با هم ماجرا بسازیم.
کارت رو فوت کردم تا جوهر روان‌نویسم خشک شه. بعد زیرش تاریخ زدم هفدهم‌بهمن‌هشتادوپنج.
و خب، پشیمونم نیستم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:21 AM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (37)

 

 

Copyright © All right reserved Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir