یه‌آدم‌معمولی
 


 
آقای زیپ و خانوم زیگزاگ در چهره کتاب

30n.ir
daily.30n.ir

خوراک

جی میل
Sin30n[at]Gmail[dot]com

10 پست پر لایک


گودردون

آرشیو
May 2012
April 2012

March 2012

February 2012

January 2012

December 2011

November 2011

October 2011

September 2011

July 2011

June 2011

May 2011

April 2011

March 2011

February 2011

January 2011

December 2010

November 2010

October 2010

September 2010

August 2010

July 2010

June 2010

May 2010

April 2010

March 2010

February 2010

January 2010

December 2009

November 2009

October 2009

September 2009

August 2009

July 2009

June 2009

May 2009

April 2009

March 2009

February 2009

January 2009

December 2008

November 2008

October 2008

September 2008

August 2008

July 2008

June 2008

May 2008

April 2008

March 2008

February 2008

January 2008


لینکدون

گزارش آماری لایک خور
 
 

Page 720.

May 16, 2012
 

بنا نبود هم‌دیگه رو ببینیم. درگیر کار بودیم هر دو توی ولایات خودمون. دیشب بهش گفته‌بودم «دلم خوشحالی کوچولو می‌خواد». گفته‌بود «آهان». پاسخی هیجان‌انگیز و عاشقانه. 
صبح که داشتم می‌رفتم سرکار، یه‌ماشین نزدیک بود زیرم کنه رو خط عابر. نرسیده به شست پاهام ترمز کرد. اومدم کف دستام رو بکوبم رو کاپوتش که دیدم نمردم هنوز. گفت ببخشید. نبخشیدمش. استرس واردشده تبدیل شد به یه‌مشت بغض و عصبانیتی که با خودم حمل می‌کردمش و روزم رو گهی کرد. 
از قضا امروز کارم زیاد بود. تلفن‌پشت‌تلفن. نمی‌تونستم از پشت میزم جنب بخورم حتا. دل‌ضعفه داشتم. یک‌عالمه کاغذ ریخته‌بود جلوم. پهن شده‌بودم رو صندلیم. ساعت رو نگاه کردم، نفهمیدم چنده ولی. درب آژانس باز شد. به‌خیال اینکه مسافره، نگاهم رفت سمت در. یه چهره‌ی آشنای خندون بود. نیشم باز شد تا ته. اومد روبه‌روم واستاد. گفت که همین اطراف کار براش پیش اومده‌بوده و خیلی  زود بایستی برگرده ولایتشون.
زود رفت. من موندم و یه عالم کاغذ، تلفن، دل‌ضعفه و خوشحالی کوچولویی که حالا جای عصبانیت، خزیده‌بود کنج دلم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:57 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (9)

 

 
 
 

Page 719.

April 23, 2012
 

توی کوه بودیم. در حال بازگشت از قله. افتان‌وخیزان. از خستگی آمپر چسبونده‌بودم و غر می‌زدم. که آی پام، آی کت‌وکولم. نفس‌نفس می‌زدم و آب می‌طلبیدم. چیزی نمی‌‌گفت. داشت شرایط رو می‌پایید. از اکیپ جا مونده‌بودیم. پشت سرش رو نگاه کرد. بعد دستم رو چسبید کشید سمت خودش. گفت هیچ‌کس نیست، یه ماچ رد کن بیاد. یهو از کله‌م قلب‌های ریز قرمز شروع به پرواز کردند. هول‌هولکی یه ماچ رد کردم رفت.
غرغرهام ته کشید. آمپرم برگشت سر جاش. دست‌تودست، سبک‌بال به راهمون ادامه دادیم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:44 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (22)

 

 
 
 

Page 717.

March 22, 2012
 

اگه از گزینه‌ی صبح‌زودبیدارشدن فاکتور بگیریم، کار و اشتغال اونقدرام هولناک و مرعوب‌کننده نیست. حالا که خیلی چیزا دستم اومده، می‌تونم راحت‌تر مسائل رو حل‌وفصل کنم و با قضایا کنار بیام. 
بایستی اعتراف کنم کار خارج از منزل، به‌نوعی اعتیادآوره. اینه‌که آدم کارمند، روزای تعطیلم سر ساعت بیدار می‌شه از خواب و ناغافل پی چیزی می‌گرده و دیگه ازون ولویی خاص روزای تعطیل خبری نیست انگار. و خب این مسئله برای من هم با تموم پیزی‌گشادی، مستثنا نیست. اگرچه که هنوز هم مسئله‌ی خسب‌وخواب‌واستراحت از اولویت‌های زندگیم محسوب می‌شه.
تنها مسئله‌ی جدی قضیه اینه‌که محیط کاری چندان پاکیزه و آب‌کشیده نیست. مثلا تو همین چند روز، پنج تا پیشنهاد دوستی رد  کردم. یعنی فضا جوریه که وقتی درخواستی بابت بلیط یا تور به کسی فکس می‌کنی انگار می‌طلبه که طرف بهت نمره‌تلفن بده و لاس‌ولوس خفیفی برقرار کنید با هم. 
وقتی آقای زیپ ازین قضیه بو برد افتاد به بهونه‌گیری و عنق شدن. شده‌بود دوست‌پسر کلاسیکی که پیش‌ازین آرزوش رو داشتم. می‌گفت حالا که دودوتاچارتا می‌کنه می‌بینه می‌تونه بار دخل‌وخرج رو تنهایی به‌دوش بکشه. چند بار هم به‌طور ضمنی پروند که اگه خسته می‌شی و فشار می‌یاد بهت، نرو دیگه خب. 
اولش فکر کردم وا. بعد فهمیدم قضیه از کجا آب می‌خوره. اینه‌که وقتی روبه‌روم نشسته‌بود و بهم گفت اگه بگم دیگه نرو سرکار، چیکار می‌کنی؟ گوشی دستم بود وجواب تو آستین داشتم. واسه همین پولتیک زدم واسش که باشه و من از خدامه. گفت واقعا؟ گفتم آره. پرسید مگه نمی‌گی کارت رو دوست داری؟ گفتم چرا، اما اگه تو نخوای نمی‌رم. عذاب‌وجدان گرفت. افتاد تو رودربایستی. با من‌من اعتراف کرد می‌ترسه از دستم بده. موقعیت مناسبی پیش اومده‌بود که برم بالامنبر. گفتم فضا و محیط شغلی نمی‌تونه ذات آدم رو عوض کنه که. گفتم آدمیزاد اگه خودش درست باشه، تحت هیچ شرایطی پاش نمی‌لغزه. بعد برای ملموس شدن قضیه مثال آوردم که نیلوفر آبی هم تو مرداب و لجن رشد می‌کنه و فلان -هزارماشالام باشه با این مثالم- 
نطق قاطعانه‌م مؤثر افتاد. منتها برای محکم‌کاری یه‌دور فاز «نازداره‌چه‌وای» هم براش اومدم و پرسیدم به من اعتماد نداره آیا؟ گفت معلومه که داره و قضیه به بوس‌وکنار ختم شد. 
اما کلا چیدمان آدمیزاد جوری طراحی شده که به هرچیزی عادت می‌کنه. منم دارم کم‌کم به همه‌چی -حتا به‌ همین ‌نظرات‌وپیشنهادات دوستان‌وهمکاران گرام هم- عادت می‌کنم. صبح‌به‌صبح چارقد می‌کشم سرم، راست دماغم رو می‌گیرم و از زیرگذر مترو، می‌رم اونور اوتوبان. بعد با اخ‌وتف‌های کف خیابون بازی جامپینگ و جاخالی دادن راه می‌ندازیم و با دیوار مصلا می‌پیچم تو قنبرزاده و همینجور پیاده می‌رم تا برسم به پشت‌میزم.

-عسل انتهای کلامم- دمب‌تونم سه‌چارک باشه به همین سال عزیز.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:13 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (8)

 

 
 
 

Page 714.

January 7, 2012
 

من محصول مشترک والدینی کارمندم. اینه‌که هیچ‌وقت پدر، مادرم رو به عنوان استقبال‌کننده بعد از زنگ آخر پای درب مدرسه منتظر ندیدم. مامان هیچ‌وقت توی جلسات اولیاومربیان و باقی جلسات مربوط به والدین حضور نداشت. بدتر ازون چیزی بود که وقتی با سرویس به خونه می‌رسیدم انتظارم رو می‌کشید و اون غذای گرم‌شده‌ی شب قبل بود. البته کارمند بودن والدینم، خوبی‌هایی هم داشت. مثل وقت‌هایی که ازم در مورد شغل مادرم بازجویی می‌شد و من باد به غبغب انداخته و می‌گفتم که کارمنده. اما در کل، از یازده‌ماهگی ساکن مهدکودک شدن، باعث شد دیدم نسبت به کار خارج از منزل، کمی منفی باشه.
برای همین دست‌به‌دعا برداشته بودم و ریسمون الهی رو چنگ می‌نداختم که دوست‌پسری با افکار کلاسیک بندازه توی دامونم، تا لازم نباشه برم سرکار. از قضا دوست‌پسری نصیبم شد که از ورای جنسیت نگاه می‌کرد به همه‌چی. معتقد و استوار بر آپدیت‌ترین افکار موجود. کسی که حرفی نمی‌زد، اما زید خانه‌دار به چشمش صورت خوشی نداشت.
در ابتدا باهاش مقابله‌به‌مثل ‌کردم. گفتم درصورت اشتغالم در خارج از خونه، دورنمای درخشان هنری‌م رو به افول می‌ره و ذوق و قریحه‌م به خطر می‌افته -خدا حفظم کنه- گفتم ادامه‌تحصیلم. زبان‌های خارجه‌م. ورزش و تن‌درستی‌م. اما هیچ‌کدوم از دلایل مستند و مستحکمم قانعش نکرد. در انتها ماجرا مسکوت موند.

چندوقت پیش مامان اومد بهم گفت یک‌سال از اتمام تحصیلم گذشته و آیا حواسم هست. بعد پرسید حاضرم توی آژانس‌هواپیمایی مشغول شم یا نه. یهو یه دوراهی جلو پام دیدم. از یه‌طرف ژنتیک ولو و تن‌پرورم لجاجت می‌کرد و از طرف‌دیگه پول‌وپله برام دمب می‌جنبوند. طبعا وجه‌رایج‌مملکت زورش چربید. اینه‌که پذیرفتم. و بعد از یه‌سری اتفاقات سریالی، به کار خارج از منزل گرویدم.

روزای اول یه‌جور کانفیدنس‌از‌دست‌داده‌‌طوری رفتار می‌کردم. راست دماغم رو می‌گرفتم‌می‌رفتم پشت میزم. شرایط ناامیدکننده‌ای بود. از تلفن جواب دادن هراس داشتم و دست‌وبالم می‌لرزید. مسافر می‌بایست دقایق طولانی پشت‌خط می‌موند تا نرخ بدم بهش. توی ضرب‌وتقسیم و محاسبات گیج می‌زدم. چندباری هم ارقام نجومی پروندم و مشتری‌ها رو پخ کردم. اما کم‌کم طلیعه‌ای نمودار شد. با هم‌کارام ساخت‌‌وپاخت خفیفی داشته و صمیمیتی بهم زدم باهاشون. حالا حس می‌کنم قراره چیزی بشم درین‌زمینه و شخصیتم داره با تقریب نسبتا خوبی به اشتغالات خارجی تمایل نشون می‌ده.

خلاصه اگه می‌بینید موتور نوشتنم پت‌پت می‌کنه دلیلش اینه. چون آبجی‌تون از کله‌سحر می‌زنه بیرون و تنگ غروب به دامون خانواده برمی‌گرده. البته که راضی‌ام. بالاخره بایستی یه‌جوری با زندگی ساخت و مسافرهای دوبی رو راهی مقصدشون کرد.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:44 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 712.

December 14, 2011
 

بالاخره مامان رو به دام کشوندمش. نتیجه این شد که باوجود مخالفت‌های نق‌ونوق‌طور بابا، پس‌انداز بازنشستگی‌شون رو دادیم و جاش یه‌دست اجاق‌گاز، یخچال‌فریزر و ماشین‌لباس‌شویی نو و شکیل تحویل گرفتیم.
وقتی وسایل صحیح‌وسالم بدست‌مون رسید، مامان بدو رفت سر خیابون و برای ماشین‌لباس‌شویی نونوارش روکش خرید. بابا دست به کمر، فندک اجاق‌گاز رو فشار می‌داد و ازینکه می‌دید شعله‌های آتیش با یک اشاره‌‌ش زبونه می‌کشند، سرخوشی‌ کودکانه‌ای می‌خزید زیر پوستش. 
نمود ذوق‌زدگی‌، طبعا برای آدم‌ها متفاوته. مثلا مامان شوقش رو با پختن کیک در فر بدون سوختگی، طبخ انواع فست‌فود خونگی و خرید ظرف‌وظروف جدید برای جیره‌بندی اغذیه‌ها در یخچال به‌صورت زیرپوستی نمایان می‌کنه.
پدرم اما این‌طور نیست. چند روز پیش بود که مامان تصمیم گرفت برای اولین‌بار با ماشین‌لباس‌شویی جدیدش، رخت بشوره. خانوادگی توی آشپزخونه گوش‌تا‌گوش واستادیم و دونه‌دونه امکانات دستگاه رو از توی کاتالوگ کشیدیم بیرون. بعد مامان دستگاه رو روشن کرد. بابا نشست کف زمین و چشم دوخت به پروسه‌ی شست‌وشوی رخت‌های چرک و از دیدن زیرپیرنی سفید‌رنگش درحال چرخ‌زدن، شنگول شده‌بود. 
چند دقیقه بعد وقتی اومده‌بودم توی اتاق صدام کرد و گفت «ئه، کارش تموم شد، داره آب تخلیه می‌کنه. تماشا نمی‌کنی؟». بعد قاه‌قاه خندید.

حالا روزها، والدینم می‌رند توی آشپزخونه. از اکوسیستم جدید لذت می‌برند و بهم تذکر می‌دند که «با ناخن نکش روی دکمه‌های لباس‌شویی»، «چراغ فر رو خاموش کن» و «به درجه‌های یخچال دست نزن». بعد پدرم با تردید می‌پرسه که آیا لازمه روکش نایلونی روی صفحه‌ی تعبیه‌شده در جلوی ماشین‌لباس‌شویی رو بکنه؟ و مامان فورا مصمم جواب می‌ده که «نع، لازم نیست». بعد بابا لبخند به لب از من می‌پرسه «قشنگن، نه؟».

و من فکر می‌کنم والدینم -فارغ از دغدغه‌های روزمره- کودکانی شدند سرگرم اسباب‌بازی‌های جدید. یعنی می‌خوام بگم نظام ِ چیدمان ِ آدمیزاد جوری طراحی شده که باچارتا تیروتخته‌ی نونوار، اخم‌وتخم رو فراموش کرده و میل به زندگی درش غلیان می‌کنه.
و این قاعده، مرد و زن و پیر و جوون نمی‌شناسه انگار.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:51 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (16)

 

 
 
 

Page 711.‌

November 28, 2011
 

پرتاب شدن هم‌پیاله‌های آدمیزاد، از چرخه‌ی لمسی-حسی به نقاط دوردست و پشت‌بندش تبدیل شدن‌شون به عکس‌های 2×2ی فیض‌بوکی درد داره. انگار که هر کدوم از رفقات، با فرودگاه رفتنش تیکه‌ای از آدم رو کنده، جاساز کرده تو چمدونش و کنار رخت‌ولباساش بار زده برده با خودش. ‌
اینجوریه که من تو اقصی‌نقاط دنیا، پراکنده‌م الان. انگلیس، آمریکا، کانادا، استرالیا، سوئد و آلمان. درحالی‌که تیکه اصلیه مونده تو مام وطن و داره خون می‌چکه ازش. و همش دلش می‌خواد چنگ بندازه تو لیست رفقاش، یکی‌شون رو بکشه بیرون ازون‌تو و برن با هم گپ بزنند و بستنی‌ای، شیرنسکافه‌ای، چیزی تناول کنند.
و اینجاست که آقا قمیشی می‌خونه «کاش می‌شد اما نمی‌شه، این مرام روزگاره».
آخرشم آدمیزاد می‌مونه با زخم‌هاش. با حباب‌های توی گلوش. با غربتی که تو موطن عزیز، یقه‌ش رو چسبیده و مثه بختک افتاده روش.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:02 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (9)

 

 
 
 

Page 707.

October 7, 2011
 

والدینم، -به دلایلی که بر من پوشیده‌ست- تعصب بی‌اساسی روی دبلیو‌دبلیو‌دبلیو دارند. انگار که نشونی اینترنتی براشون توی همین دوحرف خلاصه شده. -دبلیوی آخری قربانی می‌شه معمولا-

مثلا بارها مادرم رو دیده‌ام که آدرس ایمیلش رو توی زرورق دبلیوها کادوپیچ کرده و بصورت دبلیودبلیوفلانی‌ات‌یاهودات‌کام به خورد دوستانش داده. چندباری هم مچش رو حین تایپ جدی دبلیوها گرفته‌ام. بصورت دبلیونقطه‌دبلیو. -بلی، مامان حتا پا رو فراتر گذاشته و بین دبیلوها نقطه هم می‌گذاره گاها-
پدرم برای تایپ آدرس پای دستگاه نمی‌شینه. فقط دورادور امر می‌کنه برویم توی سایت مذکور.

چندوقت‌پیش واسه‌ی بابا اس‌ام‌اس اومد که نمره‌تلیفون شما در لیست جایزه‌ی یک‌میلیونی قرار گرفت. بعد گفته‌بود برید فلان سایت و ثبت‌نام کنید.
بابا اومد توی اتاق. گفت ئه، برو اینجا ببین چی‌ میگه این. لذتی غریب خزیده‌بود زیر پوستش و صورتش رو گلگون کرده‌بود. گفتم کجا برم. گفت برو توی دبلیو‌دبلیو. گفتم اینکه آدرس نیست. آدرس اصلی رو نمی‌دونست. ابتدا قوه‌ی تخلیش رو به‌کار گرفت. گفت دبیلودبلیو مخابرات دات‌کام. -مشخصا پدرم، هیچ کانسپتی از دات‌آی‌آر و مابقی دامنه‌ها نداره- بعد در توضیح هم اضافه کرد اس‌ام‌اس‌ها از مخابرات می‌یاد دیگه.
گفتم اس‌ام‌اس رو نداری؟ رفت موبایلش رو اورد گفت ایناها.
سایت مذکور در مورد تیروتخته بود. گفته‌بود در صورت یک‌میلیون خرید نقدی، یک‌میلیون جایزه می‌گیرید یا یه‌همچوچیزی مثلا. بابا گفت این چیه دیگه. براش توضیح دادم. پرسید مطمئنم. گفتم آره. گفت اینا همه‌ی کارهاشون حقه‌بازیه، اه.
بعد موبایلش رو پس گرفت و رفت.

چندلحظه‌بعد جوری‌که انگار مطلب مهمی یادش اومده برگشت توی اتاقم. پرسید "شاید دبلیودبلیوش رو نزده‌بودی؟".

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:20 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (8)

 

 
 
 

Page 704.

September 24, 2011
 

کم‌عقلی کردم و رفتم دندان عقل سالم دسته‌ی گلم رو سپردم به دست دندان‌پزشک. فکم مضمحل‌شده و روبه‌نابودی می‌رفت. آقای زیپ پیشنهاد داد بریم داروخانه و قطره‌ی دنتول بخریم. بعد همان‌جا توی روشنای داروخانه، قطره رو چکاند روی لثه‌ام. قطره جوشید و سوزاند.
درحالیکه بزاق ترشح می‌کردم، راه افتادیم ویترین تماشا کردیم. دکترزیپ نسخه پیچیده‌بود که تا دقایقی بزاق ِ سوزان رو توی دهانم نگه دارم.
با دهانی پر، دو عدد خواهرکماندو اومدند سمتم. یکی‌شون به‌تندی گفت که آستین‌های مانتوم رو بکشم پائین. آستین‌های مانتوم کش آمد تا مچم. چراكه ون پارک‌شده‌ی کنار خیابان همچو پلنگی گرسنه چشم دوخته‌بود بهم. 
برادرها آقای زیپ رو صدا زدند چون مادامیکه من‌وخواهرها گرم گفتگو بودیم، آقای زیپ نبايستی از صدایمان حالی‌به‌حالی می‌شد. و چون توی تنهایی فضا رنگ‌وبوی مهیب‌تری به‌خود می‌گرفته لابد.
بعد خواهر اولی متوجه گونه‌ی قلمبه‌ام شد. پرسید چمه. سکوت کردم. پرسید چیزی دارم می‌خورم. کله‌ام رو انداختم بالا. پرسید از دندانپزشکی آمدم آیا. کله‌ام دوباره پرید بالا. پرسید دارم می‌میرم. به‌سرم زد محتویات دهانم رو روش خالی کنم و توضیح دهم چی شده. اندکی بعد اما بر خشمم مستولی شده و به آقای زیپ علامت دادم. مثل زورو حاضر شد کنارم و توضیحات لازم رو داد. کرم فضولی خواهر خوابید و گفت برویم.
آمدیم این‌طرف خیابان. بزاق رو تف کردم توی سطل‌زباله. آقای زیپ دست انداخت دورم گفت دنتول نجاتم داد. چیزی نگفتم. خندید گفت برو توی وبلاگت بنویس، بخنديم دور هم. نپرسیدم قسمت خنده‌دار ماجرا کجاست. متوجه‌بودم داره همه‌چیز رو به خنده برگزار می‌کنه تا قلبم سوزن‌سوزن نشه. که یعنی باسن‌شان متلزل‌باد، بابا.
لپ ِ منجی ِ آماسیده‌ام رو گذاشتم روی شونه‌هاش.  
آستین‌ها دومرتبه پریدند بالا.

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:16 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (8)

 

 
 
 

Page 702.

September 7, 2011
 

بابا به مامان گفت که شامش رو بیاره. مامان از روی مبل بلند شد. حین حرکت به‌سوی آشپزخانه از بابا پرسید: چقدر بیارم. بابا نشید. گفت هان. مامان سؤالش رو تغئیر داد. پرسید زیاد بیارم، کم بیارم؟ بابا گفت «آره، با پیاز بیار. ولی کم».
من توی اتاق بودم. نگاه ِ مامان کردم. ریز می‌خندید. یه‌وجب بالای نافم، هری ریخت پائین. نخندیدم. پدرم داشت پنجاه‌وهشت‌ساله می‌شد.
 
ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:28 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (17)

 

 
 
 

Page 696.

June 30, 2011
 

داشتم خیلی کرخت، زندگی می‌گذروندم. مثل ِ حلزون مثلا. از زمان ِ بیدار شدنم، احساس خستگی برم فائق آمده و مدام منتظر وقتی برای استراحت بودم. اینه‌که پاشدم رفتم فیت‌نس ثبت‌نام کردم. چراکه چندی‌پیش‌ هم احساس کردم آقای زیپ به‌طور زیرپوستی داره از استخوان‌جاتم به امان می‌یاد و دم نمی‌زنه. کمبود وزن داشتم/دارم.
به‌علاوه اشتهای ناقصی داشتم که از نفوذ آب به‌زیر پوستم جلوگیری به‌عمل می‌اورد. بااين‌حال نمی‌خواستم غیراصولی وزن زیاد کنم. اينه‌كه رفتم تا بوسیله‌ی ورزش، با آغوشی باز از دوازده‌کیلوی کم‌داشته‌ام، استقبال کنم. -بله، چنین آدم ِ اصول‌گرایی هستم من-

حالا شش‌جلسه گذشته. دیگه مثل ِ خمیربازی بعد از استفاده از دستگاه پهن ِ زمین نشده و می‌تونم حفظ ِ آبرو ‌کنم. تا حدودی درد ماهیچه‌ای ِ ناشی از بیست‌وسه‌سال قهر با تحرک از بین رفته. اشتهام قدری برگشته و میزان ِ مصرف ِ نوشیدنی‌ روزانه‌ام، ارتقا یافته. بعلاوه حالا حوصله‌ی نسبتا کاملی دارم که مانع از خمود گذروندن ِ روزهام می‌شه.
تمام ِ این تحولات رو موبه‌مو به آقای زیپ راپورت دادم تا تشویقات و دلگرمی‌ش، کششی باشه برای ادامه‌ی مسیر. مسیری که طبق شنيده‌ها، انتهایی توی چشم‌اندازش دیده نشده و بایستی تا آخر عمر ادامه‌ش داد.
گوش کرد، لبخند ملیح زد و گفت «ادامه‌بده. تازه داری شکل آدم می‌شی، عزيزم».

بله، یه‌همچین مشوقی دارم من. 

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:05 PM

لینک مطلب | دیالوگ‌های ماندگار, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (15)

 

 
 
 

Page 695.

June 18, 2011
 

مامان زن است. سی‌سال کارمند بوده. برای همین وقتی با مقنعه‌ومانتو، عرق‌ریزان وارد خونه می‌شم، می‌دوئه می‌ره برام شربت، آب یا هندونه می‌یاره.
توی تاکسی درب رو باز می‌کنه تا من بخزم گوشه‌ی پشت ِ ماشین. خودش می‌شینه وسط. چون درد ِ دست‌مالی شدن توی تاکسی رو تجربه کرده.
قدیم‌ها وقتی با عصبانیت از خانوم‌تذکر حرف می‌زدم، می‌خندید. می‌گفت چه‌بامزه تعریف می‌کنم. بعد اونقد صحنه‌ رو کمیک جلوه می‌داد، که یادم بره همه‌چیز.
زمانی‌که با هم توی پیاده‌روهای شلوغ قدم می‌زنیم و من یک‌دفعه گُر می‌گیرم از خشم، نمی‌پرسه چی‌شد. برمی‌گرده، مرد موردنظر رو پیدا کرده/نکرده، با صدای بلند می‌گه مرتیکه‌ی کثافت.
بهش گفتم اینجا جای من نیست. گفت برو. و گفت خودش هم اگه می‌تونست می‌رفت. گفت بمونی که چی. برو جوونی کن، زندگی کن. بعد چشم‌هاش برق افتاد از خوشی. -من رو کنار برج‌ایفل، مادامیکه که موهای مریضم رو برباد داده‌ و می‌خندم تصور کرده لابد-

بابا مرد است. وقتی توی خیابون قهقهه می‌زنیم، معذب نگاه‌مون می‌کنه. عقیده داره که تا هوا تاریک نشده، بایستی خونه‌ باشیم.
قدیم‌ها درحالیکه خیار گاز می‌زد، ناخن‌های لاک‌زده‌م رو زیرچشمی می‌پایید و می‌پرسید «توی دانشگاه کاری‌تون ندارن واسه لاک؟». با نگرانی ِ خفیفی که زیر پوستش خزیده‌بود.
اخبار مبارزه با بدحجابی رو که می‌شنوه، می‌یاد توی اتاق. مادامیکه هراسون و دست‌پاچه‌ست به سمع‌ونظرمان می‌رسونه که چماق‌بدست‌ها دوباره توی خیابان‌اند. سعی کنیم بیشتر رعایت کنیم.
زمانی‌که با بابا توی خیابونیم  و دور از چشم‌اش، از شنیدن جمله‌ی «پاشم‌بیام‌بخورم‌فلانت‌رو» می‌لرزم، از همه‌جا بی‌خبر می‌پرسه چی‌شده‌بابا. می‌گم که هیچی، خوبم. برام خوراکی می‌خره، تا فشاری که به زعم‌ خودش افتاده رو برگردونه سرجاش. بعد نسخه می‌پیچه که ضعیفی. تحرک کن، بیشتر بخور.
تابه‌حال از بابا برای موهای آزادش عکس نگرفته‌اند و براش پرونده‌ای نساختند. بابا هیچ‌وقت برای انجام کاری موظف به اجازه‌گرفتن از کسی نبوده و هرگز زمانی که بیرون از خونه‌ست، در قید ساعت نیست.
برای همین وقتی شکایتی می‌شه می‌گه بایستی آسه‌اومد،آسه‌رفت. بهش گفتم گربه‌هه آسه‌وغیرآسه نمی‌شناسه و آسه‌رفتن برای زن‌ومرد، یک‌جور نیست اینجا. بایستی رفت. گفت اتفاقا نه و بایستی موند، اینجا مملکت ِ‌ ماست. گفتم گاهی بین زندگی و مملکت یکی رو باید انتخاب کرد. از در احساسات وارد شد. گفت مگه همش چندتا فرزند داره که مابقی عمرش رو چشم به درب ِ منزل بدوزه برای بازگشت من. بعد اخماش رو توی هم کشید و ساکت شد. -خونه رو بی دخترکش تصور کرده لابد-

و سختی از جایی شروع می‌شه که مطمئن باشی هردو دوستت دارند. یکی آن‌جور و دیگری این‌جور.

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:01 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (45)

 

 
 
 

Page 693.

June 5, 2011
 

بابا آدم ِ خودمحوری‌ست. و زیر یوغ ِ آموزش از نوع سؤال‌جواب نمی‌ره. توی این سال‌ها هم هرآنچه که از حوزه‌های گوناگون یاد گرفته نون ِ بازوی خودش بوده. یعنی مثلا به‌طور تجربی/بصری یاد گرفته که درخت خرمالو سمپاشی نمی‌خواد. یا آب‌نمک ِ ملایم تسکینی برای سینوزیت محسوب می‌شه. یا اینکه چطور می‌شه به ماهواره فرکانس داد.
از کامپیوتر فراریه. چرا که مهلت یادگیری به‌صورت تجربی براش فراهم نیست و ابدا میلی به پرسیدن از من نداره -چهره‌‌ی پدرسالاریش خدشه‌دار می‌شه لابد-
کارهای فیض‌بوک‌اش رو تمام‌وکمال سپرده به من. و همیشه هم جلوی دیگران سینه جلو می‌ده و با اشاره به من می‌گه «این منشیه منه». و اضافه می‌کنه خودش به‌شدت مشغول بوده و وقتی برای فیض‌بوک‌وفلان نداره اصلا.
براش از اینترنت بازی بیلیارد دانلود کردم. و یه‌روز ازش خواستم بیاد ببینه. به‌ظاهر بی‌حوصله کنارم ایستاد. درحالیکه سراپا چشم شده‌بود. کامپیوتر رو جلوش روشن کردم. بعد دوبار کلیک کردم روی عکسش رو دسکتاپ. بازی اجرا شد. نشست پشت دستگاه. بازی سه‌بعدی بود. موس رو به‌دست گرفت و با هیجان پشت میز به این‌طرف‌اون‌طرف مايل می‌شد. سه-چار ساعت بعد خسته شد. بعد من نشستم پشت دستگاه و بابا پاشد رفت پای تلویزیون.
اخیرا از بیرون اومده‌بودم. دیدم کامپیوتر روشنه. بابا دنبالم اومد و توضیح داد که حوصله‌اش سر رفته‌بوده و نشسته یه‌دست بیلیارد زده. بعد چون می‌دونسته من که از بیرون بیام با کامپیوتر کار خواهم داشت دیگه خاموشش نکرده. بعد سرش رو کج کرده و خنده‌ی ملایمی تحویلم داد.
یادم افتاد اون‌شب، جلوی چشمش کامپیوتر رو روشن و بازی رو اجرا کرده‌بودم. اما بابا موقع خاموش‌کردن کامپیوتر توی اتاق حضور نداشت. پس بلد نبود.
گفتم حوصله‌ی پشت میز نشستن ندارم. گفت «ئه». جوری گفت «ئه» که یعنی حالاچی‌کارکنیم‌پس. خندیدم. بعد آروم رفتم روی استارت و کامپیوتر رو خاموش کردم.
مادامیکه به سیگارش پک می‌زد، به‌صورت زیرپوستی مانیتور رو زیر نظر گرفته بود.

دفعه‌ی بعدی در کار نبود. حالا همیشه بعد از بازی، کامپیوتر رو بی‌توجه به کار داشتن ِ من با دستگاه، خاموش می‌کنه. بعد با رضایت از پاش بلند می‌شه و وقتی می‌بینه من دوباره روشنش کردم، می‌پرسه «ئه، کار داشتی؟».

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:10 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 689.

May 8, 2011
 

کاروانی از رفقای آقای زیپ رفته بودند توی غرفه‌ی نشرنی و دخیل بسته بودند. غرفه شلوغ بود. اینه‌که بدون ِ اطلاع ِ حاج‌آقامان اومدم بیرون واستادم و زیرنظرش گرفتم. ریش‌وسبیل‌ش رو. شونه‌ی پهن‌ش رو. آستین تازده‌ش رو. و اجمالا اینکه اوه، چه صکزی.
خمیازه کشید. بعد دستش رو گیر داد به جیب ِ شلوار جین‌اش و تکیه داد به ستون ِ غرفه و بی‌حوصله عنوان کتاب‌ها رو ‌خوند. سپس جابجا شده و چشم گردوند توی جمعیت. دوباره بی‌حال به دیدن ِ کتب ادامه داد. بعد یهو یادش افتاد به منی كه نبودم. صاف واستاد. با دقت جمعیت رو از نظر گذروند. منو دید. خندید، اومد سمتم.
دست‌هاش رو حلقه کرد دورم و رفتیم غرفه‌ی خلوت ِ روبرو كه متعلق به بسیج بوده، از 40٪ تخفیف برخوردار بود و مملو بود از پوسترهای آقا و تیترهای جذاب ِ جنگ ِ نرم، انقلاب ِ نرم، قدرت ِ نرم، آقای نرم و فلان ِ نرم. روی‌هم‌رفته انتشارات ِ مخملین و گرم‌ونرمی بود.
یک‌هو برادر پشت ِ پیشخوان صدام کرد. مادامیکه دست‌های آقای زیپ دور شونه‌هام بود و شالم در آستانه‌ی افتادن، گارد گرفتم براش. یه‌دفعه یک جلد کلام‌الله مجید گرفت جلوم. گفت بیا خواهرم. در ابتدا خواهر ِ داستان طفره رفت. چون خیال می‌کرد ازین قرآن صلواتی‌هاست که بعد پولش رو باهات به زور حساب می‌کنند و من پول ِ زور نداشتم. گفتم که نه، و مرسی. گفت بگیر خواهرم. خواهر گرفت‌اش و برادر چیزی نخواست.
شرمگين شدم كه‌آخه‌چرا منو توی همچو موقعيتی قرار داده. تفکرات ِ صکزی ِ دقایق ِ پیشم خشک شد، افتاد. دستم رو از چنگال ِ نامحرم ِ آقای زیپ بیرون کشیدم. بعد با حفظ ِ فاصله‌ی شرعی برگشتیم سمت ِ غرفه‌ی شلوغی که کاروان ِ رفقامون درش اطراق کرده بودند. مادامیکه جفتمان به اسلام ِ نرم رهنمون شده و هارهار می‌خندیدیم.

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:00 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (24)

 

 
 
 

Page 688.

April 22, 2011
 

اخيرا با مامان رفتيم بیرون برای ابتیاع ِ یک‌دست مانتوی تابستونی. توی یه مغازه جفت‌مون از مدل ِ شومیز یه‌مانتو خوشمون اومد. مانتو کوتاه بود و طرحدار. مامان سایزش رو برداشت و رفت برای پرو. بعد درب ِ اتاق پرو رو باز کرد و خجولانه روبروم واستاد. گفتم خوبه. گفت نه، اینجاش تنگه -اشاره کرد به جلوی سینه‌اش- گفتم اونقدرا هم بد نیست و مُده. گفت مُد برای سن‌وسال ِ منه. بعد گفت کوتاهم هست و تصور کنم با این‌قد مانتو صبح برود پیاده‌روی، توی پارک، زشته. گفتم چشه مگه؟ و زشت پیرزنی‌ست که دامن‌کوتاه می‌پوشه. گفت منم پیرزنم.
یادم افتاد به چندروز پیش. که بینابین حرفام گفتم پیرزن ِ پنجاه‌ساله. بعد دوزاریم افتاد که مامان پنجاه رو رد کرده. دوباره گفته‌بودم پیر هم نبود چندان، میان‌سال بود. مامان فهمید، خندید.
چانه‌ام لرزيد. آب دهنمو قورت دادم و گفتم که هیچم پیر نیست و خودش زیادی حساسه. و اگه ازین‌یکی خوشش نیامده بریم باز بگردیم.

گمونم در جواب ِ عبارت ِ «فرزند -فارغ از نمره‌‌ی سندوسالش- هیچ‌وقت برای والدینش بزرگ نمی‌شه»، بایستی گفت والدین هم برای فرزندانشان، هرگز پیروفرتوت نخواهند شد.

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:00 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 685.

April 6, 2011
 

هرچه كردم دلم به تبریک ِ مزرعه‌ای راضی نشد. طاقت نیاوردم. يک‌چيزی انگار كم بود. به‌هر زور و بدبختی‌ای خودم رو رسوندم ترمینال ِ غرب. بعد سوار اوتوبوس شده و رهسپار دیار یار شدم، تنها -برای اولین‌بار-  كه ماچ ِ تولد، بستانم ازش.
از شب ِ پیش چتر شده‌بود خانه‌ی رفیقش. وقتی رسیدم خواب بود. با پنجه‌ی پا ظاهر شدم بالای سرش. بعد زانو زدم کنارش و تکانش دادم که پاشه. که ببینه کی اینجاست -بلی، من شخصیت مهمی بودم درون‌لحظه-
پلک‌هاش رو باز کرد. بعد چشم‌هاش دیگه بسته نشد. پلک نمی‌زد. هنگ کرده‌بود. چند دقیقه بعد چشم‌هاش رو مالید، پرسید کی اومدی؟ چطور؟ گفتم حالا وقتش نيست. اين‌ها را ول كند. ماچ را بدهد بيايد كه بايستی زود برگردم. خوابالوده ماچ داد.
در آخر هم ترانه‌‌ی بیا بندازیم امشب یه‌عکس ِ یادگاری، همین شب که شکفتی مثه گل ِ بهاری، اثر جاودان ِ استاد شماعی‌زاده با هنرنمایی ِ فتانه را خواندیم براش.
خيالم راحت شد. گفتم «حالا بيست‌وهفت‌ساله شدی واقعا، تولدت مبارک».

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:22 AM

لینک مطلب | مموریالز, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 683.

April 2, 2011
 

روبروی اوین که بودیم، هرکس برای عوض کردن حال‌وهوای گروه، تلاش ِ مذبوحانه‌ای می‌کرد. اینه‌که مامان ِ آقای زیپ خیلی بی‌مقدمه گفت ایشالا زیپ که اومد بیرون، بایستی به رابطه‌مون سروسامونی بدیم. خب من سرخ شدم. بعد یادم افتاد به پست ِ بلندبالای خودم در مورد مخالفت با سنت ِ حسنه‌وپسندیده‌ی ازدواج. شرایط جوری نبود که بنشینم دونه‌دونه دلایلم رو برای مادری که فرزندی در بند داره، توضیح بدم. و بگم نه‌بابا، همین‌جوری خوبیم و چشه‌مگه. به‌همین‌خاطر گلگون شدنم به پای رضایتم گذاشته‌شد. ضمن اینکه خبر رسید توی اوین آقای زیپ از کسی که تالار و باغ داشته، نمره‌تلیفون گرفته برای روز مبادا و دلش رو صابون زده.
خلاصه‌ی مطلب اینکه راضی شدم به آشنایی ِ خانواده‌ها. چون که من دل نمی‌شکنم و دل‌شکستن هنر نمی‌باشد. اینه‌که امشب قراره خونواده‌ی شوورم بیان منزل ِ ما برای امر خیر و مسائل حاشیه.
با آقای زیپ هم در مورد ِ حق طلاق صحبت کردم. گفت نمی‌ده، چون می‌ترسه طلاقش بدم. درعوض قرار شده حق طلاق رو از خودش سلب کنه. مهریه و باقی مسایل رو هم گذاشتیم به عهده‌ی بزرگ‌ترها.
تا خدا چی‌بخواد ديگه.

* بعله می‌دونم که آدم بایستی خیلی پست باشه که از چنین حربه‌ی کثیفی برای دروغ ِ‌ سیزده‌اش استفاده کنه و احساسات ِ پاک شما رو به ملعبه بگیره. اما خب زیادم دروغ نبود. یعنی لااقل پاراگراف اولش راست بود. -بع‌له-
اگرچه قریب‌به‌اکثریت‌تون فهمیدید دروغ سیزده‌ست، ولی به‌هرحال ازونایی که قلبشون تپید و اشک جمع شد گوشه‌ی چشمشون، عذر می‌خوام. حالا دیگه قهر نکنید. بیاید روی همو ببوسیم. 

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:47 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 680.

March 11, 2011
 

مامان به آقای زیپ می‌گه «این‌پسره». به‌طورمثال، این‌مدت می‌رفت می‌یومد، می‌پرسید «ازین پسره خبری نشد؟» یا «ازین پسره چه‌خبر؟». بعد من می‌گفتم هیچی. نچ‌نچ می‌کرد، صورتش گره می‌خورد، می‌رفت.

بابا اما ملایم‌تر صدا میزدش. می‌گفت «رفيقت». اما خبری نمی‌گرفت چندان. خیلی می‌دید توی فکرم می‌پرسید «چه‌خبر؟». بعد من آه‌وفغان‌کنان می‌گفتم که سرما خورده و پتو ندادند بهش مثلا. بعد بابا می‌موند بین سنت و مدرنیته. در عین اینکه می‌خواست پدرسالاریش رو حفظ کنه، دلش می‌سوخت بحالمان. بعد یه‌وری نیگام می‌کرد، می‌گفت زندانه‌ها، خونه‌ی خاله که نیست. اون‌وقت من پامی‌شدم می‌اومدم توی اتاقم.
یکی‌دوباری هم مچم رو مادامیکه داشتم با آهنگی زمزمه می‌کردم و فین‌ بالا می‌کشیدم، گرفت. لحظه‌ای تعلل کرد. بعد ور سنتی‌اش چربید و رفت. فکر کرده‌بود که خوبی‌ات نداره آدم بنشینه دخترش رو در مورد بازگشت ِ دوست‌پسر و مسائل ِ حاشیه، دلداری بده لابد. اما خب، ور محبتش هم ساکت نمی‌موند. نتیجه این می‌شد که به‌صورت ِ مستتر، سیگنال می‌فرستاد. از سختی‌های سربازیش می‌گفت. که نیگاه کن، خیلی سخت بود اما من زنده موندم و حالا همه‌چیز روبه‌راهه. بعضی اوقات هم می‌زد به صحرای کربلا. که آی یادش‌بخیر ما رو برده‌بودند فلان‌جا که هنوز بیابون بود و با پوتین و دو تا پتو توی چادر خوابیدیم و سینه‌هامون سوت می‌کشید، بس‌که سرد بود. من گوش نمی‌دادم معمولا. به این فکر می‌کردم که بابا داره به هر دستاویزی چنگ می‌زنه تا فکر منو دور کنه از مسائل ِ پیش‌اومده. بعد احساساتی شده و تندوتند آب‌دهن قورت می‌دادم.

اون‌روزی ساعت 8صبح نشسته بودم پای کامپیوتر. وقتی بابا بیدار شد و من رو توی تخت‌خواب ندید، علامت‌تعجب شد. با نیش ِ باز گفتم «آزاد شده». یکهو لایه‌ای از خوشی خزید زیر پوستش. لپ‌هاش گل انداخت. بعد گفت «ا‌ ِه». با خنده گفت «ا ِه». که ترجمه‌اش می‌شد «چه‌خوب» و «به‌سلامتی» و این‌صوبتا. اومد بگه خب‌چطوره‌حالا، اما انگار به خودش اومد و فکر کرد روم زیاد می‌شه و کلا چه معنی داره پدری از حال ِ دوست‌پسر دخترش سؤال بپرسه. سینه‌اش رو صاف کرد. -سینه‌صاف‌کردن توی فرهنگ ِ بابا یعنی بسه‌ديگه، پاشوخودت‌روجمع‌کن-
گفت «حواست باشه، خط‌ تلفنش کنترل می‌شه، حرفی نزنید». بعد مادامیکه هنوز لپ‌هاش از خوشی سرخ بود، مثل پدرسالارها اخم کرد، رفت.

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:29 PM

لینک مطلب | ایرونی‌جماعتی که مائیم, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (73)

 

 
 
 

Page 679.

March 8, 2011
 

روبروی تلویزیون داشتم اخبار رو دنبال می‌کردم و پوست ِ لبم رو می‌جویدم. وقتی روبروی تلویزیون اخبار دنبال می‌کنید، پوست لب جویدن یک راهکار كم‌هزينه محسوب می‌شه برای برون‌رفت از استرس زیاد.
موبایلم زنگ خورد. رفیقش بود. می‌گفت اون یکی رفیقش گفته که آقای زیپ در شرف ِ آزادیه. گفت اگه می‌خوام پاشم برم جلوی اوین. گفتم نه. چون هیچی صدرصد نبود و چون فکر کردم نبایستی برم. -ازون‌دفعه به‌شدت تضعیف روحیه شده‌بودم-
هنوز چیزی معلوم نبود. باز نشستم پای تلویزیون. اینبار با دست‌وبالی لرزان و منتظر خبر. نیم‌ساعت بعد باز گوشیم زنگ خورد. مثل پلنگ پریدم روش. وقتی گفتم الو، دیدم طرف ِ صحبتم داره می‌گه «از داخل چیزی معلوم نیست. نه. اون‌تو هیچی معلوم نیست» و بعد گفت الو. سعی کردم به خودم مسلط باشم و سکته نکنم چون آقای زیپ بود. نفسم رو دادم داخل و سلام کردم. گفت آزاد شده و اومده بیرون. قطع کردم. مانتو کشیدم تنم و چارقد‌وچاقچور کردم و راه افتادم سمت ِ اوین.
ماشین که واستاد، هنوز ندیده بودمش. تاکسیه مردونگی کرد و گفت بنشینم توی ماشین. می‌گفت دختری مثه شما رو اذیت می‌کنند اما جرئت ندارند به تاکسی حرفی بزنند. توی همین گیرودار دیدمش. بی‌حرف از ماشین پریدم پائین و تموم ِ مسافت رو دویدم. توی راه با خودم می‌گفتم «باز آقای زیپ، با لب ِ خندان، با ریش‌وپشم ِ فراوان» بعد جهيدم تو بغلش و فشارش دادم. بوی موندگی می‌داد اما مهم نبود. گلی که براش خریده بودم رو دادم بهش. بعد دستش رو محکم گرفتم و راه افتادیم.
چند قدم جلوتر، یهو برگشتم و به رفیقش که همراهش بود گفتم «راستی سلام». خنديد.

* رفقا نمی‌دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم بخاطر محبت‌هاتون. سپاسگزارتونم بخدا.

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:13 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (145)

 

 
 
 

Page 674.

February 9, 2011
 

ما توی خونه، فر نداریم. چون خراب شده و چون اجاق‌گاز، قریب‌به سی‌ودوسال سن داره و درست‌بشو نیست. مامان هم ژنتیک ِ کدبانوگری نداره البته. اینه که اصراری نمی‌ورزه به ابتیاع ِ اجاق‌گاز جدید. بعد ماکروفر هم نداریم. چون بابا معتقده که این دستگاه، تشعشعاتی رو روی غذاها می‌پاچونه که سرطان می‌گیریم و می‌میریم به‌تدريج.
بااين‌وجود مامان اگه سرخوش باشه، کیکی طبخ می‌کنه. روی گاز. کیک ِ ساده با دستورالعمل ِ مشخص. و خب یک‌طرف ِ کیکه می‌سوزه معمولا.
من بوی کیک ِ منتشرشده‌ی توی خونه رو دوست دارم. اینه که می‌رم توی آشپزخونه سروقتش. بعد مامان با لبخند ِ خجولی نیگام می‌کنه و کیک ِ یه‌طرف‌سوخته رو نشونم می‌ده. من می‌گم سوزوندیش كه باز. اون می‌گه نه‌بابا، نسوخته. بعد هرهر می‌خندیم جفت‌مون. آخرش مامان می‌گه کیک درست کردن ِ شما رو هم می‌بینیم حالا.
بعدازظهرش مامان کیک ِ یه‌طرف‌سوخته رو بُرش می‌ده، می‌یاره توی هال با سه‌تا استکان‌چایی. بعد زیرچشمی و بادلهره ما رو می‌پاد، که موقع خوردن ِ کیک نیم‌سوخته چه‌شکلی می‌شیم.
بابا عکس‌العملی بروز نمی‌ده معمولا. یعنی مادامیکه چشم دوخته به صفحه‌ی تلویزیون، طرف ِ سوخته رو با چاقو می‌بُره و مابقی رو تناول می‌کنه.
بعد مامان در انتظار اظهار نظری، به‌صورت هیدن و قایمکی چشم می‌دوزه به من. من اگه بشه سوخته‌هاش رو هم می‌خورم. چون کیک دوست دارم کلا. و بیشتر چون می‌دونم طبخ ِ کیک‌های نیم‌سوخته‌ی تلخ‌شده هم، زحمت دارند به‌هرحال.
به مامان می‌گم که چه خوشمزه‌ شده. بعد مامان یک‌جوری که انگار براش مهم نبوده -اما بوده- می‌خنده. نفس ِعمیق می‌کشه و می‌گه که نوش ِ جانم.

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:20 AM

لینک مطلب | بالامنبری‌ها, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 671.

January 19, 2011
 

یک‌‌دورانی بود که پذیرفته‌شدن توی کنکور از اهداف متعالی زندگیم به‌شمار می‌رفت. انتخاب دیگه‌ای هم نداشتم. یا با زبون خوش می‌بایست این هدف رو انتخاب می‌کردم یا با زور این هدف درم فرو می‌رفت. خب ازونجایی که آدم محافظه‌کاری‌ام کلا، روش اول رو ترجیح دادم.
زد و قبول شدم. البت نتیجه چیز موجهی از آب درنیومد. کتابداری/ روزانه. بعد فهمیدیم توی ظرفیت‌تکمیلی، معماری تهران‌جنوب هم قبول شدم، که تاثیری توی روند تحصیلی من نداشت. چون عقیده‌ی حاکم بر والدینم، دولتی‌ -سراسری- ‌باشه‌کوفت‌باشه بود/است تقریبا.

یکی از دلداری‌های به‌یادموندنی بابا این بود که حکمتی درشه و من‌ومادرتم تو دانشگاا آشنا شدیم تصادفا و خلاصه پیام ِ در لفافه‌ای که می‌گفت لااکراه‌فی‌الدانشغا.
بعضی روزا که بابا رو دور حوصله بود، منو می‌رسوند. از قضا یکی از همون روزا پسران ِ دانشگاا، بیرون محوطه به صف واساده بودن منتظر اوتوبوس خوابگاا. خواستم پیاده شم از ماشین که یهو بابا گفت «اینا چیکار دارن اینجا؟». براش توضیح دادم که اینا پسرای دانشگامونن. چیزی نگفت و رفت. ازون روز جهان‌بینیش تغئیر کرد کلا. دیگه معتقد شد به اینکه آدمیزاد به تنهایی موفق‌تره تو زندگیش و مگه نمی‌بینم همین مامان، جلو خیلی از پیشرفت‌هاش رو گرفته.

پررنگ‌ترین خاطره‌ی دانشجویی واسه من، پافشاری و پشتکار خانومان ِ ‌‌تذکر بود، مبنی بر اینکه از یکایک ِ ما دخترا، فاطمه‌ی‌زهرا بسازه.
سالای اول یه خانوم‌تذکر داشتیم با روش تدریس ِ تشویق-تنبیه. یعنی که بعد از هر تذکر، روزای بعدی زیر ذره‌بین می‌ذاشتت. اگه به حرفش گوش داده بودی بهت یه کتاب اسلامی و توجیه‌کننده هدیه می‌داد که بخونی و به معراج برسی. و گرنه باز مشمول تنبیه و تذکر کلامی قرار می‌گرفتی و کارتت ضبط می‌شد حتا.
خانوم‌تذکر بعدی اما از روش‌ ِ چيزشر پراکندن، بهره می‌گرفت.
یادمه پارسال، چارنعل دنبالم می‌دوید. وقتی واسادم گفت «طرز مقنعه سر کردنت مناسب دانشگا نیست». پرسیدم منظورش از «طرز» چیه دقیقا. گفت که میلی‌سانتی از گردنم پیداست. -جدن که «طرز» معانی کاربردی و ظریفی داره-
گفتم سه‌ساله که با همین مقنعه و همین طرز مقنعه سر کردن تو دانشگاا تردد می‌کنم و اتفاقی نیفتاده تابه‌حال. جواب داد که مدل این مقنعه‌ها جوریه که بعد از سه‌چارسال، تنگی ِ اولیه‌شون رو از دست می‌دن و گشاد می‌شن -چه مقنعه‌شناس واقعا-
گفتم اگه وقت کنم یه مقنعه‌ی دیگه می‌خرم حالا. گفت که لازم نیست و قضیه با چن‌تا کوک حل می‌شه. غریدم که کوک‌زدن بلد نیستم. یکهو پیشنهاد غریبی داد. گفت که فردا نخ‌سوزن ببرم تا مقنعه‌ام رو برام کوک بزنه.
تصور کنید که من با این وجاهتم بنشینم تو اون کیوسک ِ کبره‌بسته در معیت ِ خانوم‌تذکر گل بگیم و کوک بزنیم. یه چادر نماز چرک‌و‌چروکم در غیاب ِ مقنعه‌ام می‌نداخت رو سرم لابد -چه عمل شنیع و حال‌به‌هم‌زنی- اینه که یهو رومو برگردوندم، رامو گرفتم و رفتم.
چن‌باری هم گیر ِ ستاد ِ نفی‌وانهدام ِ‌ جوراب ِ ساق‌کوتاه‌اش افتادم. وقتی موردی نداشته باشی، احتمال ِ نفوذ، تا لايه‌های زیرین ِ شلوارت هم بالا می‌ره. -مثلا مواقعی که گریم ِ سنگینی کردی، گیردهنده جلدی مورد گیرش رو پیدا می‌کنه. اما وقتی صاف‌وساده‌ با پوشش ِ آبرومندی وارد می‌شی، گیردهنده رو به جستجو وامی‌داری. در مورادی که سوژه‌ی دهن‌پُرکنی بازیابی نشه، خزعبل تحویل می‌گیری جاش. که چرا رنگ ِ شورتت خال‌خال‌فلانه مثلا-
این‌ مسئله مدتی اسباب ِ سرگرمی خانوم‌تذکر رو فراهم آورده‌بود. یعنی به‌محضی‌که منو از دور رصد می‌کرد، زل می‌زد به جورابام و اون‌ها رو سانت می‌گرفت و دیگه مانوری روی بالاتنه نداشت كلا.
یه‌روز اومد دنبالم و پرسید که چرا گوش نمی‌کنم به حرفش آخه. یک‌‌جور ِ مستاصلی. ور ِ ترحم‌طلبم قل‌قل کرد. رفتم جوراب ِ بلند ِ مشکی ِ تا زیر ِ زانو خریدم براش سه‌هزارتومن، تا شاد شه -بخیل نیستیم ما آخه-
بعد یه‌روز دیگه ازم پرسید که شلوار گشادتر ندارم؟ مقنعه‌ی بلندتر چطور. -می‌خواست نونوارم کنه کلا- گفتم نه‌بابا، ندارم. گفت باشه. فرداش گفت خانومی از ترم دیگه یه مانتوی بلندتر بپوش. گفتم ترم بعدی نیستم دیگه. گفت اِ، به‌سلامتی‌پس. -به سندروم ِ زر ِ زیادی مبتلا بود طفلی-
این اواخر دانشگاا به معنی واقعی کلمه گه خورده بود توش. تذکرات، بیشتر مبتنی بر اصل ِ بذ-بینم‌ازکودومشون‌خوشم‌نمیادگیربدم‌بش استوار بود تا مابقی ِ اوصول. خود ِ من بصورت ِ بالقوه‌وظاهری، خطری برای اسلام به‌شمار نمی‌رفتم -بخدا- و ایضا خیلی‌های دیگه.
همین بود که با شادونه اجبارا مبلغی سلفیدیم بابت کارت ِ پارکینگ. -برای فرار از درب ِ مربوط به انتظامات و تفتیش ِ ‌بصری- به‌عبارتی پونزده‌هزارتومن. که این سوای هزینه‌های اعصاب‌وروانی بود که هر روز با دیدن ِ مشتی چادرچاقچور و ریش‌وپشم ِ سیار توی محوطه، می‌پرداختیم. که باعث می‌شد همیشه با سروریختی آویزوون وارد کلاس بشیم و چن‌دیقه‌ی اول کلاس رو به دلداری بگذرونیم که «مریضند اینا بابا». که اصلا نسبت به هر موجودی با سروشکل ِ مشابه، سوءظن پیدا کرده بودیم و یه‌وری نیگاش می‌کردیم.
محیط پر بود از تحقیر. از توهین. عوضش مام هی می‌گفتیم «فک‌کن به یارو بگن شغلت چیه بگه گیردهنده‌ی دانشگاام» و بصورت ِ هیستریک می‌خندیدیم. آخه کاری از دستمون برنمی‌یومد جز خنده. انگار ابزار دفاعی‌مون بود اصلا.
دائم‌الارشاد نشدیم هیچ‌کودوممون. درعوض من مثلا جوری شده بودم که تصمیم داشتم تو آخرین روز تحصیلم برم روبرو سردر دانشگاا، لچک‌وچارقد ِ رو سرمو بکنم و با تیروتخته‌های موجود، عکس بندازیم دس‌جمعی.
بعد دیدم نمی‌شه. نمی‌تونم. چون مدرکم. چون کمیته‌ی انضباطی و حراست. و چون فقدان ِ تخمه به‌میزان ِ لازم. بجاش تصمیم گرفتم برم یه‌دست کیف‌وکفش‌پاشنه‌بلند ِ قرمزگوجه‌ای بخرم تا دلم وا شه.

یعنی می‌خوام بگم نهایتا نتيجه اين شد كه یه‌مشت آدم ِ تحصیل‌گذاشته‌ی نیمچه عقده‌ای ِ سربارخانوار رو توی زر ورق ِ فارغ‌التحصیل و كارشناس پیچونده و به صورت ِ زیرپوستی به بطن ِ جامعه تزریق کردند.

و خب بعله. منم یکی ازونام.

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:38 PM

لینک مطلب | غرغریسم, مموریالز, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (25)

 

 
 
 

Page 670.

January 13, 2011
 

مامان پاشده رفته سفر ِ سیاحتی. من داشتم روزهای واپسین ِ فرجه‌هام رو می‌گذروندم، وگرنه كه می‌رفتم باهاش.
حالا بابا هر روز راه می‌افته توی خونه و نک‌وناله می‌کنه که آخه زن، بنشین سر ِ خونه‌وزندگیت. بعد من می‌گم سی‌واندی سال نشسته، حالا دوروز پاشده رفته گردش. یه‌وری نگام می‌کنه. بعد می‌پرسه که اصلا می‌فهمم چی می‌گه یا نه.
بلند می‌شم می‌یام توی اتاق که درس دارم مثلا. بعد هی جزوه‌ها رو نیگا می‌کنم و نمی‌خونم. مامان که نیست، نمی‌تونم درس بخونم اصلا. از طفولیت همین‌جوری بودم -بعله، من آدم ِ وابسته‌ی ننری هستم-
پامی‌شم می‌چرخم توی خونه. جای مامان خالیه هی. زنگ می‌زنم بهش. حرف می‌زنه، بعد یه‌چیزی توی گلوی من قل‌قل می‌کنه و می‌یاد بالا. می‌پرسه خوبی؟ همه‌چیز خوبه؟ بعد من الکی می‌گم که آره و می‌کوشم به قُل‌قُلی ِ تو گلوم، فائق بیام. می‌خوام بگم زودپاشه‌بیادفشارش‌بدم. بگم جاش‌خاليه‌آخه. نمی‌گم. چون قل‌قل‌ها منتظر سرازیر شدن‌اند و ممکنه گندش در بیاد یهو.
زود قطع می‌کنم و می‌رم مستراح. از توی آئینه برای خودم شکلک درمیارم تا به خودم مسلط بشم. دوباره بابا منو می‌بینه می‌گه می‌خواستی بهش بگی آخه کودوم زنی همین‌جور زندگیش رو می‌ذاره، بلند می‌شه می‌ره مسافرت؟
می‌رم توی آشپزخونه و غذا طبخ می‌کنم. ماست‌وخیار درست می‌کنم. ظرف می‌شورم تا فکر نکنم. بعد شام ِ بابا رو می‌برم براش و می‌خزم زیر پتوم.
سعی می‌کنم فکر نکنم و بخوابم. به‌این‌دلیل‌که فکر کردن منتهی می‌شه به عر زدن كه خب نبايد. چون این کار توی سندوسال ِ من زشته. خرس ِ گنده‌ام من آخه. و خب خرس ِ گنده‌ها نبایستی عر بزنند که مامان‌بیا، مامان‌بیا.

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:01 AM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (23)

 

 
 
 

Page 667.

January 1, 2011
 

وقتی اینترنت پا به خونه‌ی ما گذاشت، بابا چندان راضی نبود. از دوروبر شنیده بود که اینترنت، فقط مدیایی‌ست برای پیدا کردن جنس ِ‌ مخالف. اطرافمونم پژوهشگر و دانشمندی نبود که بابا رو با مزایای شبکه آشنا کنه، متٲسفانه. اینه که بابا ترفندهای مختلفی رو امتحان می‌کرد برای حفظ ِ حریم ِ خانواده.
اوایل فقط غرولند می‌کرد که چقد می‌شینم پای کامپیوتر و بسه ديگه. بعد عینکی شدنم رو به کامپیوتر نسبت داد و وقتی بهش می‌گفتم این کم‌سویی ِ چشم، کروموزوم‌به‌کروموزوم و نسل‌به‌نسل از خاندان ِ خودش به من رسیده، زیر بار نمی‌رفت.
بعد گیر داد به ساعت ِ نشستن ِ پای اینترنت. می‌گفت صبح و ظهر که می‌شینی، فیلان‌تومان گرون‌تر می‌شه، نصفه‌شب بشین. بعد گیر داد که نصفه‌شب می‌شینم، سلول‌های خاکستری ِ مغزم آسیب می‌بینه و منگول می‌شم.
دید افاقه نمی‌کنه. یه مدت آروم گرفت. بعد از مدخل ِ احساسات وارد شد. گفت وقتی پای کامپیوتر می‌شینم، دیگه با اعضای خانواده غذا نمی‌خورم، معاشرتم خفیف شده و چن‌وقت دیگه که اون‌ها نبودند می‌شینم غصه‌ی این‌روزا رو می‌خورم. به همه هم می‌گفت تکنولوژی، خانواده‌ها رو به سردی کشونده و بچه‌های نسل جدید رو بی‌احساس‌وعاطفه بار اورده. باز هم کارگر نیفتاد.
پارسال بود که توی بحبحه‌ی جریانات انتخابات، براش اخبار دست ِ اول رو از اینترنت می‌گرفتم. اونم پا می‌شد زنگ می‌زد به رفقاش و خبرها رو می‌گفت و وقتی توی بی‌بی‌سی هم همونا رو می‌شنید، اعتماد ِ از دست‌رفته‌اش رو نسبت به دنیای مجازی، نمه‌نمه بدست می‌اورد.
بهش گفتم برام پرینتر بخره. گفت که لازم ندارم و می‌خوام چیکار. گفتم برای مدل‌های نقاشیم می‌خوام. گفت که راضی نیست زن‌های لخت‌وعور بکشم و که چی مثلا. بعد گفت هنر ذاتیه و نبایست از روی مدل کپی کنم. بی‌خیال شدم.
چن‌وقت پیش براش فیض‌بوک ساختم. توجهی نکرد. تا اینکه یکی از رفقای دبیرستانش پیداش کرد. بهش گفتم. هیجان‌زده شد. بلند شد اومد پای کامپیوتر که خودش ببینه و مطمئن شه دروغ نگفتم. گفت فیض‌بوک چقد بامزه‌ست. بعد هم رفت کارت‌پستال‌هایی که روشون با خط خودش، اشعار پدربزرگم رو چاپ کرده بود، اورد. -ما خانوادگی، هنر از دست‌وبالمون می‌پاچه، آخه- گفت این‌ها رو بذار توی فیض‌بوک. عکس گرفتم ازشون و گذاشتم. کم‌کم سروکله‌ی فک‌وفامیل پیدا شد. فامیل ِ عريض‌وطویلی داریم ما، آخه. می‌اومدن خودشون رو معرفی می‌کردند و بعد درخواست دوستی می‌فرستادند برای بابا. که پدر شما می‌شه پسرعموی نوه‌خاله‌ی پدربزرگ ِ من، مثلا. بابا هم می‌گفت اووووه، این فلانیه، اددش کن. -بعد می‌پرسید ادد دیگه، درست گفتم؟-
چن‌باری هم که فیض‌بوک رو نتونستم باز کنم، پرسید پس چرا؟ گفتم که قیلطره. گفت خاک‌توی‌سرشون، چرا فیض‌بوک رو قیلطر کردند. توضیح دادم که همه مثل خودش بی‌خطر نیستند و چندتا خس‌وخاشاک ِ فتنه‌گر، این‌طرف‌اون‌طرف هم هستند و دارند انقلاب ِ مخملی-‌اینترنتی می‌کنند، هنوز.

حالا بابا هرشب می‌یاد سراغم تا ببینه چندتا لایک گرفته، کی کامنت گذاشته و کی اددش کرده. بعد که کارمون تموم شد، می‌شینه کنارم و بسته به کسی که لایک داده و الخ، چن‌ساعت خاطره تعریف می‌کنه و یادگاری‌هاش رو نشونم می‌ده.
پری‌شب داشت می‌گفت که نسل‌شون جوری بود که اگه هنری داشتند، می‌بایست خودشون تلاش می‌کردند. بدون ِ حمايت ِ پدرمادر. بعد گفت واسه همین، خیلی‌ها هنرشون سوخت. گفت اگه اینطور نبود، حالا می‌بایست یه‌پا استاد ِ خط بود، برا خودش.
یهو یادش افتاد به نقاشی‌های من. گفت امتحانات که تموم شد، زنگ بزن به آقای قاف؛ بگو یه پرینتر دست ِ اول ِ خوب برات بفرسته. خندیدم. خودش رو از تک‌وتا ننداخت. گفت همونطوری که لازمه دستگاهی باشه که عکس‌ها رو بده تو، یه وسیله هم لازمه عکس‌ها رو بده بیرون. و اضافه كرد اینطوری نمی‌شه که.

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:09 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (19)

 

 
 
 

Page 665.

December 23, 2010
 

سه‌شنبه‌شب، ما هم په‌روگرام ِ شب یلدا داشتیم. بدین‌صورت که مامان صبحش قدری انار دون کرد ریخت توی یه ظرف‌پلاستیکی ِ درب‌دار و گذاشت توی یخچال.
شب جلوی تلویزیون بودیم که من گفتم انار شب ِ یلدا پس چی شد. مامان هم گفت توی یخچاله. چون انار می‌بایست خنک بمونه و چون خودمون دست داریم و می‌تونیم بریم بیاریمش. اما اوردش.
پس‌زمینه‌ی مراسم ِ انارخورونمون هم شد نوحه‌ی همسایه‌ی اون‌ور خیابون. چون شب ِ هفت آقا سید‌الشهدا بود. بعد من نتونستم با فراغ ِ بال انار بخورم و باران ِ دروغ تماشا کنم. نمی‌شد هم که بلند شیم بریم بگیم عمو، یواش‌تر روضه بخون. چون اینجور افراد انتقاد رو برنمی‌تابند، معمولا. و چون آزادی‌بیان غوغا می‌کنه اینجور وقت‌ها. و بس‌که دین شخصی و اختیاری‌ست اینجا. ما هم دوست نداشتیم شب یلدا رو توی هلفدونی باشیم، به‌هرحال.
این شد که انار خوردیم و حرص. و تصویر باران دروغ دیدیم با صدای نوحه.
همين ديگه‌.
خیال کردید آدم توی اون یه‌دیقه اضافی چیکار می‌تونه بکنه، واقعا؟

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:33 AM

لینک مطلب | ایرونی‌جماعتی که مائیم, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (16)

 

 
 
 

Page 661.

November 27, 2010
 

× به‌طور سفت‌وسختی افتادم به جون ِ پروسه‌ی ترمیم ِ عیب‌وعلت‌های حرکتی.
بدین‌صورت که روزها بعد از بیدار شدن، سیستمی رو پشتم سوار می‌کنم تا بصورت ِ عصا‌قورت‌داده‌ای بنشینم پشت کامپیوتر و یا روی مبل.
پیرو همین مطلب، چن‌وخ‌پیش رفتم و یه‌فقره صندلی‌کامپیوتر ِ دسته‌دار هم خریدم تا پروسه تکمیل بشه. آقای زیپ هم قراره ‌بصورت ِ خودجوش، هر چن‌ساعت یه‌بار پیام ِ «صاف‌بشین» از خودش بیرون ‌بده.
شما که غربیه نیستین، آبجی‌تون از بعد ِ برنامه‌ی شهربازی و ناک‌اوت شدنش مابین ِ زمین‌وهوا، ستون‌فقراتش قدری آسیب‌دیده و دیگه قابلیت‌های قبلی رو نداره.
از قرار چند هفته‌ای هم هست که برنامه‌ی استخر و جکوزی به‌راه شده. یعنی که می‌رم بین یه‌مشت پیرزن می‌شینم، تا آب‌گرم ِ با فشار، ستون‌فقرات و نظام ِ نخاعیم رو ماساژ بده.
شب‌ها هم بناست چسب اخمی رو مابین ابروهام نصب ‌کنم تا مانع از اخم‌کردنم بشه. راسیاتش من علی‌رغم چیزی که بروز می‌دم، پرسنالیتی ِ عبوس و ترشرویی دارم. یعنی درونمایه‌ام جوریه که بصورت ِ دیفالت اخم می‌کنم. حتی کار به‌ اخم در خواب رسيده و خیلی جدی می‌خوابم کلا. و نتیجه‌ی کار این شده که چس‌چین‌پیلیسه‌هایی وسط ابروهام نمودار شدند. که آخه چرا. چن‌سالمه مگه من.
بخاطرهمین شروع کردم به رفع‌ورجوع کردن معضلات ِ بدنی. که کار به بوتاکس و عمل‌جراحی ستون‌فقرات نکشه، خدایی نکرده.
اوصولا تو اسلام هم توصیه شده که زن‌ومرد بایستی تا به انتها جذابیت روز اولشون رو حذف بکنند برای هم. مخصوصا که ثبت‌ومبتی هم در کار نیست و هر یک از طرفین می‌تونن به بهونه‌ای، مفاد قرارداد رو نقض کنن و جنس رو پس بفرستند خونه باباشون. و اونوخته‌که شالوده‌ی دوستی‌ از هم می‌پاچه و می‌مونم روی دست‌تون. البت که آقای زیپ بیخود هم کرده. که مگه همین زیگزاگ کم با عیب‌وعلتای ظاهری‌اش و شیکم ِ تک‌پک ِ قلمبه‌اش، سوخته‌وساخته و کم خون ِ دل خورده و دم نزده.

عجب زندگی‌ای شده به‌خدا.

* افرادی که شرایط نگهداری از حیوونات‌خونگی رو دارند، یه‌سر به اینجا بزنند [Click].

ارسال نظر

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:01 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (21)

 

 
 
 

Page 651.

October 23, 2010
 

× صبح روز چارشنبه به سمت دانشگاا می‌خرامیدم. تو اتاق انتظامات فقط یه‌نفر بود. یعنی من می‌باس از تو اتاقکش رد می‌شدم و اون منو تفتیش بصری می‌کرد و در صورت موجه بودن سرووضعم، می‌فرستادم تو.
همین داشتم می‌یومدم تو که یهو تصمیمش عوض شد. گفت: «دیگه این شلوار رو نپوش».
می‌دونین رفقا، بعد یه‌مدت آدم واکسینه می‌شه در مقابل این حرکات‌ورفتار. یعنی می‌خوام بگم وقتی هرجوری تردد کنی، باز یه‌حرفی توش هست، دیگه استرس اولیه بهت وارد نمی‌شه و دیگه زبونت بند نمی‌یاد. ازینجا به‌‌بعد فید‌بک‌های طبیعی به دو دسته تقسیم می‌شند:
یا روز خوبی رو شورو کردی و خوشحالی و این تذکرها برات به‌مثابه‌ی وز-وز مگس می‌یاند. که درین‌صورت نگاه تحقیرآمیزی حواله‌شون می‌کنی و رد می‌شی. ارسال ِ پیام ِ «بروبینیم‌بابا‌حال‌داری» بصورت زیرپوستی و مستتر.
یا دنده‌ات فرق می‌کنه. از نبود حال‌وحوصله در رنجی و سرت درد می‌کنه برا وز-وز.
من چارشنبه از دسته‌ی دوم بودم. بدین‌صورت که واستادم و پرخاشجو و عصبی گفتم «مشکلش چیه؟!» توقع نداشت اینطور برم تو شیکمش. اینه که قدری هاج‌وواج تماشام کرد و زیرلبی گفت «سفیده». 
و وای بر من که دلم براش سوخت. شاید الان با خودتون بگید که چقد خرم. خب من قصد ندارم نظرتون رو عوض کنم ولی ماجرا ازین قرار بود که زیگزاگ اون لحظه حقارت رو تو چشمای خانوم‌تذکر دید. دید که چطور زنک شونه خالی کرد و آب‌دهن قورت داد. دید که وقتی می‌گفت «سفیده»، خودشم درست‌ودرمون توجیه نشده بود که سفید، رنگ جلف‌وزننده‌ایه و نبایستی پوشیدش.
شاید اگه یکی شخم‌دارتر از من بود می‌رفت حراست تا بپرسه رنگ سفید چه مشکل اخلاقی‌ای داره. مال ِ من اما همین قد بود که بگم «هفته‌ی پیش که با این‌ شلوار اومدم مشکلی نداشت». اونم درومد که «ندیدمت لابد» -چقد وقیح- دوباره نفرت اومد جای ترحم.
اما فقط همون یه‌لحظه کافی بود تا بفهمم چقد سخیفند اینا. که پایه‌ی حرفاشون هیچ‌وپوچه. که با یه کیوسک و باتوم و جلیقه‌ی ضدگلوله فکر می‌کنن چقد قدرتمندن. که ابهتشون فقط مال زمونیه که بی‌سیم دستشونه. مال وختی که رو موتور نشستن و باتوم می‌زنن به تن‌وبدن مردم. که اگه از موتور بکشونیشون پائین و باتوم رو ازشون بگیری هیچی نیستند دیگه. که تبدیل می‌شند به موجوداتی که چشماشون دودو می‌زنه و پت‌پت‌کنان، نیازمند ترحمند.
که اصن فرق ما و اونام همینجاس. که اونا با ترس‌ولرز ماها ا/رضا می‌شند. با توهین و تحقیر جون ِ دوباره می‌گیرن و ما وقتی می‌بینیم بی‌سلاح موندن، دست می‌کشیم سرشون و آب می‌دیم دستشون.
که ببينيد تفاوت ره از کجاست تا به‌کجا.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:33 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 648.

October 14, 2010
 

× زیگزاگ و والده، شنبه‌ی اين هفته رفتن نزدیک‌ترین نمایندگی فوروش ایرانسل به منزلشون، تا توفیقشونو تو زمینه‌ی وایمکس هم امتحان کنن، بلکی جواب داد و خلاص شدن از دست این دایال‌آپ ِ پیزوری.
اول سرعت 512 می‌خواستن که نشد. معرفی‌نامه‌ی دانشگاا که در اصل گواهی اشتغال‌به‌تحصیل بود رو قبول نکردن. این شد که بعد از قدری تعلل و هم‌فکری، به این نتیجه رسیدن که همون 128 بسه‌شونه و آپولو نمی‌خوان هوا کنن که.
از قضا مسئول فوروشی که نصیب زیگزاگ شد، پسرکی با استیل و سروشکل ِ مطبوعی بود. نه فکر کنین آبجی‌تون هیزه. که از همون اول زیگزاگ براساس لاقیدی‌ای که تو رفتار و حرکات پسرک مشهود می‌بود، فهمید طرف ده‌شصتی ِ نیمه‌دومه. حتی پا رو فراتر گذاشت و گمون برد که هم‌سن‌وسال خودش بایستی باشه. این شد که نگاهش برگشت و محبت مادرانه تو وجودش زبونه کشید و تو دلش «ماشالا، خدا حفطش کنه‌»‌ای نثارش کرد و مشغول شد به فرم پر کردن.
بعد همراه با والده راهی بانک شدن تا مبلغ رو بسلفند. و اومدن منزل. حالا بایس منتظر تلیفون از ایرانسل می‌شدن که سخت‌ترین قسمت ماجرا به‌شمار می‌رفت.
حقیقتش زیگزاگ یه اخلاق گند‌وگهی داره و اونم اینه که تلیفون‌نامبر ناشناس جواب نمی‌ده. بسکی از شماره‌ی ناشناس زخم‌ خورده و مورد تعرض قرار گرفته. حتی دیده شده پیشناهاد تلیفون-صکز بهش بدن. در مواردی هم آقای زیپ مزه‌دار ‌شده و با شماره‌ی ناشناس مراوده‌ی خفیفی با زیگزاگ برقرار کرده و بعدش شاخ شده که چرا جواب دادی. یعنی که این موضوع حکم بازی دوسر باخت رو داره براش در کل. واسه همین اوصولن جواب دادن چه‌کاریه.
رفقای نزدیکش هم از این خصلت باخبرن. واسه همین قبل از تماس، پیامکی حاوی اسم‌ورسمشون مخابره می‌کنن تا شناسایی شن. منتها مشکل اینجا بود که ایرانسل از این خلق‌وخوی زیگزاگ خبر نداشت خب.
ساعت 8:30 بود که نمره‌ی ناشناسی افتاد رو گوشیش. بالطبع فیدبک ِ زیگزاگ هم این بود که قدری چشم بدوزه به صفحه و صبر کنه تا تماس از کاندیشن ِ کالینگ به میسدکال تغئیر ماهیت بده.
یعد یوهو دوزاری‌اش افتاد مبادا این ایرانسل بوده باشه که والده گفت «این ساعت که تماس نمی‌گیرن، حتمن تو ساعت اداری زنگ می‌زنن واسه هماهنگی». خب گزاره‌ی معقولی بود. ضمن اینکه پیش‌شماره‌ی 44 و فاصله‌ی موجود با منزل، احتمال ایرانسل بودنش رو به صفر می‌رسوند یه‌جورایی.
ساعت 10:30 شب بود که باز نمره‌ی ناشناسی افتاد رو گوشی ِ آبجی‌تون. این‌دفه 0935 بود. با وجود ِ تموم تجربه‌های تلخی که تو این زمینه داشتم، ترسان‌ولرزان گوشی رو برداشتم. صدای خوش‌مدلی بود که درخواست داشت تا یه‌ربع دیگه برسونه خودشو واسه نصب مودم. سؤالشم این بود که مشکلی ندارم؟ علی‌رغم اینکه قوین معتقدم که صدای خوش‌نوا و گوش‌نواز، رابطه‌ی معکوسی داره با ریخت‌وقیافه و ساعت اداری‌ای هم وجود نداشت، اما چاره چه بود. پذیرفتم و اومد و نصب کرد و رفت.
اینجوری بود که آبجی‌تون از ساعت 12 شب شنبه مورخ 17 مهر پا گذاشت به عرصه‌ی اینترنتیان پرسرعت. و از اون‌روز با سرعت آبرومندی داره می‌لوله تو صفحات اینترنتی ِ رنگ‌وارنگ.
از قضا چن‌وخ پیشام آقای زیپ براش براوزر AOL آورده بود که قابلیت چرخش تو اینترنت بدون نیاز به وی‌پی‌ان و قیلطرچکن‌جات رو براش فراهم می‌اورد.
یعنی می‌خوام بگم مدتیه که به‌مثابه‌ی یه جهان‌اولی، دارم حالشو می‌برم و به‌به و آدم دیگه چی از زندگیش می‌خواد کلن.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:13 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (22)

 

 
 
 

Page 647.

October 11, 2010
 

× گمونم مراتیکه‌ی الدنگ بی‌شماری اینجا تردد می‌کردن، اینه‌ که اینجا بی‌بندوبار تشخیص داده شد و برای حمایت از امنیت اخلاقی‌ هم که شده، حالا ‌بایستی به زور به صفحات ِ نجیب و خانواده‌دار هدایت بشین.
اینو بگم که آدم ِ آدرس وبلاگ تغئیر بده، نیستم. یعنی حقیقتش مود ِ انتقال زار-و-زندگی و اسباب‌اثاثیه‌کشی و این‌صوبتا درم وجود نداره. فقط می‌مونه کانکشن‌های مختصرمون که اونم می‌تونین با گوگل‌ریدر حمایت عاطفی‌ام کنین -فید وبلاگ هنوز در امان مونده- و VPNام که هست.
تنها نکته‌ی دردناکه این جریان اینجاس که جایگزین پیج نازنیم شده روزنامه‌ی کیهان و فارس‌نیوز و طلبه‌بلاگ و امثالهم. این جریان به غایت دردناک و کان‌سوزه رفقا. باید دچارش بشین تا ملتفت شین چی می‌گم. یعنی درصد فضاحت به‌قدری بالاس که فقط بایستی زمان بگذره تا نم‌نم باهاش کنار بیاین. البت معضل قیلطرینگ چیزی بود که خیلی وقت پیش منتظرش بودم ولی خب توقع هم نداشتم دیگه شماها رو رجوع بدن به همچو صفحات مضمحل‌کننده‌ای.
یعنی نمی‌گذرم ازشون. قیوم ِ قیومت سر پل صراط خفت‌شون می‌کنم. حالا می‌بینین.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:56 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (38)

 

 
 
 

Page 646.

October 9, 2010
 

× چن‌روز پیش با رفقا رفته بودیم شهرکتاب. برگشتنه تو ظلمات شب، یه‌دستم کیسه و یه دستم کیف، واساده بودم کنار خیابون منتظر ماشین که گوشیم زنگ زد. آقای زیپ بود که بــــه، چه‌کارا می‌کنی و خوش می‌گذره و از این صوبتا. -عاشق این تلیف‌های به‌موقعم- گوشی که دستم بود یه پراید سفید ترمز زد، مسیرمو گفتم و پریدم جلو. به خیالم که صندلی‌ جلو مصونیت بیشتری داره.
گوشی رو که قطع کردم یارو زد به صحرای کربلا. که خودم اونجا کار دارم و بلد نیستم و شما زحمت بکش مسیر رو راهنمایی کن و اینا. گفتم خیلی خوب بلد نیستم و رومو کردم اونور. -به‌خیالش که تحت‌تاثیر عمل انسان‌دوستانه‌اش قرار گرفتم و نه نمی‌گم-
بعد دوباره پرسید «ونک کلاس زبان خوب سراغ ندارید؟» برگشتم یه نیگا به سرتاپاش کردم که سریع برا توجیه گفت «آخه به قیافه‌تون می‌خوره اهل زبان باشید». -چقدر متین و قانع‌کننده- گفتم نه. رومو کردم اونور.
پرسید «نزدیکای سدخندان چی؟» یوهو دوزاری‌ام افتاد. طرف داشت چراغ می‌داد و تیک می‌زد یه‌جورایی. استراتژی ِ من تو همچو مواقعی اینه که فراجنسیتی به قضیه نیگا كنم. یعنی به خیال این‌که طرف هم‌جنسه و از خودمونه، باهاش گفت‌وگو می‌کنم. حقم دارمااا. این خصلتم بازخوردیه از جثه‌ی نحیف و رنجورم. آدم پیشینه‌ی روانی از موجودات غریبه که نداره. یهو محل سگ نمی‌دی، طرف هاروهور می‌شه واست اسلحه می‌کشه یا یهو می‌زنه جاده خاکی. تازه تو ساده‌ترین حالت یهو یارو رم می‌کنه که حالا از کان فیل افتادی مگه و چه به خودت گرفتی و این‌جور مبارزات کلامی. حقیقتش آدم ِ تهديد و پرش‌ از ماشین ِ متحرک هم نیستم. اینه که عقل حکم می‌کنه نرم برخورد کنم و تو ظاهر امر گوشه چشم نشون بدم. -خدا حفظم کنه با این ترفندهای تدافعیم-
گفتم که آریان‌پور یه شعبه داره تو میرداماد که شنیدم خوبه. گفت «آره، آره، آفرین». -مردک منو ملعبه کرده بود-  پرسید «دانشجویی، نه؟» سرتکون دادم. باز پرسید «ترم اول؟» گفتم «آخر». گفت «واقعن؟!! بهت می‌یاد نهایت سال آخر دبیرستان باشی، خیلی خوب موندی». همچین گفت خیلی خوب موندی هر کی نمی‌دونست خیال می‌کرد همین دیروز 96 تا شمع فوت کردم.
پرسید «زبان می‌خونی؟» -گیری داده بود به این‌که منو وصل کنه به زبان- گفتم آره. گفت «پس بیا انگلیسی صحبت کنیم». زدم به تعارف که نه‌ بابا، ول‌ کنین و همین فارسی چشه و این صوبتا. هن‌هن خندید و گفت «چرا مگه بلد نیستی؟ همین در حد ساده». زدم تو پوزش که فرانسه می‌خونم. گرخید. با وجود این گفت «یعنی فرانسوی بلدی حرف بزنی؟» گفتم «نه». رومو کردم اونور.
رسیدیم. کیفم رو باز کردم که گفت «مسیرم بود». تشکر کردم. اومدم پیاده شم که یهو گفت «می‌تونم شماره‌تون رو داشته باشم؟» لبخند دلبرکشی زدم و شوروع کردم به گفتن تلیفون‌نامبر. البت که پرت‌وپلاگونه و به‌صورت جابجا. گفت که «من حسینی‌ام». منم گفتم «باشه». احتمالن اونقدی تفاوت‌سن براش مشهود بود که به اسم ِ‌فامیل خودشو معرفی کرد. پیرپسر از ترگل‌ورگلی‌ام خجالت نکشید. هیچ بعیدم نبود اصن که حلقه‌ی ازدواجشم تو داشبورد می‌بود، حتی.
بدبختی اینجاس آخه: پشت که بشینی، مراتیکه‌ی الدنگ می‌یان دست‌ و انگشت می‌مالن به پروپاچه‌ات و اعضا و جوارحت رو درمی‌نوردن یا همچین ولنگ‌-و-واز یله می‌دن روت که اگه پرس نشی به در، کلهم می‌ری تو دهن بغلیت. جلو هم بشینی رسمن طعمه‌ی خود راننده‌ای.
یعنی که کلن واااای کشته ما رو اون امنیت‌اخلاقی‌‌تون.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:51 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (50)

 

 
 
 

Page 641.

September 18, 2010
 

× شش‌تایی رفتیم پارک ارم. سه‌‌تا جفت بودیم بل‌کل ناهمگن. یکی طرفدار تفریحات سالم و بی‌خطر بود. چیزی مثه زیرانداز پهن کردن و هندونه خوردن و نهایتن تونل وحشت. یکی ترس از ارتفاع داشت و یکی هم با دوار-وسیله مشکل داشت. -خودم-  منطقم داشتیم برا خودمون. دلایلی مثه عدم امنیت و این صوبتا. البته که توجیه من از همه معقول‌تر بود.
راسیاتش سابقن که هنوز شهربازی توی چمران بود، یه‌بار سوار سفینه شدیم با کپل. وسط بازی بود که از شدت تهییج، شوروع کردم به طراحی و محتویات معده‌ام رو به صورت طرح به سروشکل ملت می‌پاشیدم. کپل خیلی سعی کرد با منطقش منو باز داره از این‌کار -که زشته، که آبرومون رفت، که نکن- ولی چه از دست من ساخته بود تو اون شرایط؟ تعمدن دست به معده نشده بودم که با دلیل و برهان دست بکشم ازش.
با همه‌ی اینا راضی هم نبودیم کسی پاسوز دیگری بشه. واسه همین برای هر بازی، یار می‌کشیدیم و هر گروهی که به دیگری می‌چربید یا دیگرون رو راضی می‌کرد و یا به جهنم که سوار نمی‌شد!
اول رفتیم سراغ اون تاپ مانندی که تا ارتفاعات زیاد بالا می‌ره و یهو ولت می‌کنه پائین و در انتها چتر باز می‌شه و به آرومی به آغوش زمین برمی‌گردی. چیز جالبی از کار درومد. اولش که می‌ری بالا و زمین ازت دور و دورتر می‌شه می‌ترسی، بعد لحظه‌یی اون بالا نیگه‌ات می‌داره -اون لحظه من حس کردم جاذبه‌ی زمین داره بر کفشم غلبه می‌کنه و الانه‌س که کفشم پرت شه پائین، فک کنین که می‌شد، چه ضایع واقعن- و بعد چن‌لحظه یک‌دفه سقوط آزاد. تا موقعی که باد بره زیر چتری که حکم سقف رو داره و آرو‌م‌آروم بیای پائین. خیلی صاف و اتوکشیده می‌تونید هیجانتون رو تخلیه ‌کنین.
بعد سوار وسیله‌ای شدیم به اسم «منوریل» که در توضیحش نوشته بود که چیزی مثه قطارسواریه در ارتفاع عادی. سوار شدیم. به‌اتفاق نظرمون این بود که «این چیه و چه مسخره کلن». اما به محض سوار شدن، متوجه شدم که شرایط یه‌کم ناجوره. یعنی هیچ آهن‌پاره یا ریسمونی نبود که چنگ بندازی بهش و اونم نیگه‌ات داره. فقط یه اهرم بود که اونم در صورت سقوط، ناخودآگاه رهاش می‌کردی. بعد جلوی پات هم مثه دوچرخه اهرمی داشت که باید پا می‌زدی تا وسیله حرکت کنه. اونم نه روی جای پت‌وپهن. روی یه میله‌ی نهایت 10 سانتی. پا زدیم و حرکت کرد. اولش باکی‌ام نبود اما لندهور پیچایی داشت که حس می‌کردم واگن به سمت من داره سنگینی می‌کنه و الانه‌س که پرت شم پائین. اینه که بنا رو گذاشتم به جیغ زدن. آقای زیپ اما خونسرد کنارم بود. گاهی لنگ‌وپاچه‌اش رو ول می‌کرد تو هوا و گاهی برمی‌گشت واگن عقبی رو نیگا می‌کرد. اینجور مواقع من جیغ می‌کشیدم که «جلوت رو نیگا کن گــه، الان پرت می‌شیم» و اونم یه‌جور نامعقولی می‌گف که «نیگاش کن چه ترسیده، یاه‌یاه‌یاه». شرایط جوری بود که به سلامت عقلش شک کردم یه‌لحظه. یعنی رسمن ترس و وحشت من بود که به آقای زیپ هیجان می‌داد و بازی براش لذتی نداشت. وسط اون همه دلهره هم یهو خم شد سمتم و گونه‌ام رو بوسید. کم ترسیده بودم، وحشت از خل‌وضع بودن همراهمم اضافه شده بود...
بازی آخر ترن‌هوایی بود. فقط چارتامون رضایت دادیم سوار شیم. اگه سوار شده باشید می‌دونید که ترن‌هوایی‌ها یه سراشیبی مهیبی دارن و بعدش بسته به ذائقه‌ی طراح مسیر پیچ‌توپیچ می‌شه. این یکی بعد از اون سراشیبی، یه مسیر دایره‌شکلی داشت که زیروروت می‌کرد. نرسیده به اون سراشیبی، کپل جیغ کشید «وااااای من این تیکه‌اش رو دوست ندارم». یه‌جوره مستاصل‌واری. قاه‌قاه زدم زیر خنده. توی شرایط ترس و هیجان، آدمیزاد مطالبی رو به زبون می‌یاره که نمی‌تونی نخندی هر چقد هم بی‌مزه و لوس. شرایط بازگو کردن مطالب جوریه که آدم ریسه می‌ره حتی.
از نظر من افراد توی اینجور شرایط، عکس‌العمل‌های متفاوتی نشون می‌دن که می‌تونه ریشه‌های روانشناسانه داشته باشه. مثلن به شخصه آدمی‌ام که اینجور وقتا از شدت ترس و هیجان هیچ حرفی نمی‌تونم بزنم. اما در عوض می‌خندم. یعنی استرس وارده، بل‌کل برای من تبدیل به انرژی خنده‌ای می‌شه. خنده‌ای بی‌سروصدا اما از اعماق وجود. به گمونم این برمی‌گرده به اینکه در مواقع عادی خیلی سخت می‌خندم. و شاید اصلن موضوعی پیش نیاد که از ته دل بخندونتم. برا همین موقع ترس و هیجان، خنده‌های انباشته شده رو می‌دم بیرون.
آقای زیپ مثلن تو این شرایط فحش‌های کاف‌دار می‌ده به مخاطبی نامشخص. مثلن مادرفلانی می‌گه که حقیقتن معلوم نیس به کی برمی‌گرده. یا افرادی که از الفاظی مثه «گه خوردم» استفاده می‌کنند یا کسانی که با وجود خرس‌گنده بودن «ماااااماااااان، ماااااامااااان» می‌کنن. اینا مثلن کسانی هستند که در مواقع معمولی خودشون رو نگه می‌دارند و یا فطرتن نمی‌تونن فحش‌های آبدار بدن -روشون نمی‌شه لابد-، یا غرور مانع از اعترافشون به گه‌خوری می‌شه و یا روابط چندان صمیمانه‌ای با مادرانشون ندارن.
کپل هم موجودیه که قمپوز زیاد می‌یاد. اینه که اون لحظه، پرده از مکنونات قلبی‌اش برداشت و صادقانه با جیغ اعتراف کرد که اون سراشیبی رو دوست نداره. این شد که من از خنده ریسه رفتم و همزمان واگن تکون شدیدی خورد و من جلو رفتم و محکم کوبونده شدم به صندلی. لحظه‌ای حس کردم که از بین رفتم. تصور کنید اون بالا، تو اوج ارتفاع، زمونی که پیچ هولناکی رو در پیش‌رو دارید، یکهو پشت‌تون بگیره. لحظات ناب و روح‌بخشی بود جدن. مجبور شدم از شدت درد تموم مدت چشمونم رو ببندم و البته همین باعث شد پیچ دایره‌ای‌شکلی که وارونه‌ات می‌کرد رو متوجه نشم.
موقع پیاده شدن هم حس آدم له‌ولورده‌ای رو داشتم که از جنگ برگشته. هنوز هم تو همون حس‌وحالم بس‌که واقعه‌ مرگ‌بار بود.
خلاصه که هیچ‌وقت تو همچو شرایطی به اعترافات صادقانه‌ی دیگرون نخندید. ظاهرن افراد موقع اعتراف، فحاشی و حتی صدا کردن مامان‌هاشون، چنون خلوص نیت دارن که اگه به سخره‌شون بگیری، همون لحظه ناکار می‌شی. چنان‌که من شدم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:39 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (44)

 

 
 
 

Page 639.

September 11, 2010
 

× اولین سریال طنزی که از مهران مدیری توی صداوسیما دیدم و عقل‌رس بودم، چیزی بود به اسم «دردسر والدین». سریالی که تو برهه‌ی زمانی خودش سعی کرده بود مشکلات یه خونواده رو با چاشنی طنز، به تصویر بکشونه. از فحواش چیزی خاطرم نیست. فقط در حد اینکه دو تا پسر به اسم سعید داشتند. دنبالش می‌کردم ولی. و یادمه که لذت هم می‌بردم ازش.
بعد از اون پاورچین و نطقه‌چین و شب‌های برره بود و باغ‌مظفر و مرد هزار چهره و مرد دو هزار چهره. که اگه صداوسیما پا می‌داد مرد عنتر‌چهره و همه‌کاره و الخ، لابد. اما پا نداد.
رسانه‌ی ملی که شد میلی، مدیری از اون دسته افرادی شد که اعلام کرد دیگه سریالی نمی‌سازه واسه تلویزیون. یعنی اومد پشت ما. پشت سبزهای بی‌شمار و یه‌جورایی فهموند با ماهاست.
اما یهو چو افتاد که قراره واسه نوروز 89، سریالی به اسم «قهوه‌ی‌ تلخ» از مدیری پخش بشه. نشد ولی. می‌شدم باز ارج‌وقربش می‌کردیم و به احترام نه ماه کناره‌گیری و سکوتش کلاه از سر برمی‌داشتیم و دست به دامن، زانو خم می‌کردیم.
بعد یک‌دفه تمامی هنرمندان مملکت تصمیم گرفتن برن دیدن آغا. خیلی‌هام رفتن. حالا بعضیا رفتن اونجا چادر به‌سر کشیدن و دست‌به‌سینه نشستن، بعضیام فی‌الواقع رفتن دست‌بوس. و فلان‌بوس حتی.
مدیری نرفت. تعارف که نداریم، می‌تونست بره و بگه که با تب 264 درجه هم خودش رو رسونده به محضر آغا یا بره اونجا بنشینه و بغ کنه. اما باز اومد تو سنگر ما.
به گوشمون رسید که صداوسیما تهدید کرده که با این کار رسمن فکر پخش شدن سریالش رو از سربه‌در کنه. مدیری هم در جواب گفته خودش سی‌دی سریالش رو قسمت‌قسمت پخش می‌کنه تو کشور.
چن‌هفته پیش سر کوچه‌مون، بیلبورد زدن که «سریال قهوه‌ی تلخ رو هرهفته از فروشگاهای محله‌ی خود بخواهید». زیرش هم به اطلاع رسونده که این سی‌دی از بیستم شهریور روونه‌ی بازار می‌شه. بعد حالا چن‌روزه چس‌شایعه‌ای راه افتاده که مدیری رفته به دیدار رئیس‌دولت و پکیج کامل سی‌دیش رو هم تقدیم کرده. البته که خبری که فقط روزنامه‌ی شرق ازش صحبت به میون بیاره اونم بدون تصویر، کذب محضه. و خودتونید کلن.
حالا می‌خوام بگم وقتش شده پاشنه وربکشیم و آستین بالا بزنیم و بلند شیم بریم سوپری محلمون و سی‌دی اوریجینال قهوه‌ی تلخ رو تهیه کنیم كه راهی بی‌هزینه‌تر از این نیست. که زمان این فرا رسیده که یه‌بار دیگه نشون بدیم «ما بی‌شماریم». و مدیری رو تنها نذاریم. چنان‌که شجریان رو نذاشتیم.

خلاصه که دل بدید به‌کار، آباریکلا.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:54 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (61)

 

 
 
 

Page 637.

September 4, 2010
 

× آقای زیپ، دیروز اومده بود دنبالم و یکی از همسایه‌ها، اونو دیده بود.
این آدم، همون فردی بود که دفعه‌ی پیش، ماجرا رو به بابا گزارش داده بود. طوری‌که بابای بی‌خبر از همه‌جا بعد از کلی سین‌جیم و حرص‌وجوش، حکم کرد که می‌خواد با آقای زیپ صحبت کنه و کرد.
مردک از اون موجوداتیه که تموم طول روزش رو به تفتیش مسایل غیر و زاغ‌سیاه چوب زدن می‌گذرونه. -چه کار قبیحی واقعن-
از طرفی خونواده‌یی داره آدم‌گریز. یعنی جوری‌اند که مثلن اگه توی راهرو باشند و صدای درب منزل واحدی به گوش برسه، سریعن خودشون رو به داخل خونه‌شون پرتاب می‌کنند برای گریز از سلام کردن و رودررو شدن با هم‌نوعانشون.
یعنی می‌خوام بگم که خانواده‌‌ی این آدم -بجز خودش- تماسی با دنیای خارج از خونه ندارن. از این رو پدر نقش آنتن خانوار رو به عهده گرفته، به‌گمونم -جدن چه شغل شرافتمندانه‌ای-
زمانی که آقای زیپ بهم خبر داد که فرد مذکور توی راهرو دیدتش، عصبی و متشنج شدم. اما با یک شور و مشورت، قرار شد که دست پیش بگیریم و خودم به بابا مسئله رو اطلاع بدم. دفه‌ی پیش هم بابا گفته بود که می‌بایست خودم پیش از اینکه همسایه‌ی فضول، اونچه که دیده بود رو روایت کنه -و کمی هم بذاره روش- قضیه رو بازگو می‌کردم. شاید درستش هم همین بود اما حتمن شمام می‌دونید که هم‌نسلان والدین من، افرادی هستن که دائمن دارن مابین سنت و مدرنیسم دست‌وپا می‌زنن. برای همین زیاد نمی‌شه رو بعد روشنفکری‌شون، حساب باز کرد. و کلن تشخیص اینکه توی کودوم مود هستن در زمان وقوع، کار دشواریه.
مثلن همین خود بابا، اصرار داشت با آقای زیپ وارد مذاکره بشه و الحق هم صحبتای منطقی‌یی بین‌شون رخ داد ولی مثلن یه هفته بعد، وقتی می‌خواستم با آقای زیپ برم بیرون و بابا متوجه شده بود، یهو اخماش رفت تو هم و مامان در طول بیرون بودنم مامور شده بود دائمن زنگ بزنه که کجام و خصمانه ازم درخواست می‌کرد زودتر برم خونه -یعنی کاملن مشهود بود که این مسئله از بعد سنت‌گرای بابا ناشی شده- البته ناخواسته این‌کار رو می‌کنه‌ها، ولی نمی‌شه منکر این شد که در اغلب موارد بابا بیشتر خوش داره فکر کنه من با دوستان اناثم بیرونم تا با آقای زیپ. به عبارتی اکثرن شنیدن دروغ براش شیرین‌تر از حقیقته. اگرچه خودش می‌دونه جریان از چه قراره. قضیه‌ی ناموس و تعصب و غیرت. ورژن خفیف‌ترش، لابد.
این‌بار اما آقای زیپ گفت که همسایه‌هه، چپ‌چپی هم نثارش کرده. حتی می‌گفت قصد کرده بوده که چیزی هم بگه بهش اما زیپ بی‌توجه از کنارش رد شده. بخاطر همین هم همسایه‌هه یهو توی راهرو، رو به مخاطبی نامشخص داد زد که «آقای فلانی -بابای من- خونه‌ست؟» البته که کسی جوابش رو نداد و اونم دنبال جواب نبود و غرضش فقط زهرچشم گرفتن و آب ریختن رو آن‌جایی بود که سوخته. می‌شد اینطور برداشت کرد که «می‌گم بهش» و گرنه که از محالات بود که خبر نداشته باشه بابا خونه هست یا نه.
وقتی اینطور شد، به زنده و مرده‌ی مردک گل‌واژه نثار می‌کردم تا کمی اعصابم تسکین پیدا کنه. حتی تا جایی پیش رفتیم که این مرتیکه بهمون چشم داره از بس که خوشگلیم و گرنه چه دلیلی داره که بره توی نخ ما.
بعد شماره‌ی بابا رو گرفتم. گفتم که آقای زیپ اومده بود دنبالم که بریم بیرون و این مردک دیدتش. راستش پیش‌بینی هر نوع عکس‌العملی رو کرده بودم جز اینکه بابا با طمانینه بگه «باشه» و بعد خدافظی کنه.
انگار که این مسئله اونقد براش حل شده و روتین بود که اصن چه معنایی داشت گفتنش و چه کاری بود کلن. حتی کنجکاوی نشون نداد تا جزئیات رو بگم براش.
البته وقتی اومد خونه، مادامیکه داشت خیار گاز می‌زد، خواست مسئله رو براش باز کنم. باز کردم. سری تکون داد و گفت «مسئله‌یی نیست اصلن». اینه که بل گرفتم و دندون غروچه‌یی کردم و گفتم مردک به خودش اجازه می‌ده چپ‌چپ هم نگا‌مون کنه. باز با خونسردی گفت «مهم نیست، ولش کن». عکس‌العمل بی‌نظیری بود واقعن. جدن بی‌نظیر بود در نوع خودش.
من اما پشت این ظاهر خونسرد، مردی رو می‌دیدم که از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجه بخاطر اعتماد دخترش و اینکه با درایت، علاج واقعه قبل از وقوع کرده بود.
یعنی می‌خوام بگم که این‌بار از اون دفعاتی بود که بابا به سمت‌وسوی مدرنیسم نیل می‌کرد و معلوم نبود اگه روی دور سنت‌گرایی می‌بود، چطور عکس‌العملی بروز می‌داد. به عبارتی والدین بایستی از خودشون جنبه نشون بدند تا فرزندان تشویق به بازگو کردن مسائل بشند و نبایست صرفن توقع داشته باشند که رک‌وراست همه‌ی جیک‌وپوکشون رو بریزن رو دایره فقط به صرف اینکه احتمالش هست فضول‌مردکی پیش‌دستی کنه.
خلاصه آسوده‌خاطرم و زبونم هم درازه. عکس‌العمل بابا هر چی که می‌بود، مهم اینه که توطئه‌ی کثیف اون مردک ِ همیشه پشت ِ چشمی، تو نطفه خفه شد و پک‌وپوزش رو به خاک مالیدیم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:03 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (57)

 

 
 
 

Page 635.

August 31, 2010
 

× انگار که مسخره‌ایم. دادگاهش موکول شد واسه چن‌روز دیگه با تاریخی نامعلوم. یه‌سری دلایل هم ظاهرن اوردن برای اینکار. چیزی شبیه هم‌پوشانی پرونده‌های آقای زیپ و رفقاش و یا یه همچو چیزی. سر در نیووردم. شخصن شرمنده‌ی تمام کسانی هستم که نگران شدند. روم سیاه، خلاصه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:38 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 634.

August 30, 2010
 

× اوایل تیرماه بود که آقای زیپ به‌ناگهان اقرار کرد که از آذرماه پارسال با وثیقه آزاده و نهم شهریور دادگاهشه.
خیلی متین، طوری که هول برم نداره هم برام توضیح داد که جرایم سه‌گانه‌ای به نافش بستند. «اغتشاش»، «تشویش اذهان عمومی» و «توهین به مقامات».
حقیقتش به محض شنیدن خبر، نظام ثبات شخصیتی‌ام مختل شد. اول نگرانی محض به سراغم اومد. ترس از به غل‌وزنجیر کشیده شدنش. عکس‌العمل بعدی فغان و زاری بود. که لب بگزم و مو افشون کنم و صورت خنج بدم. بعد روند طبیعی فیدبکم از محور منطق خارج شد و عجز و لابه کردم. که نره زندون. که قول بده قاضی براش حکم حبس صادر نکنه. خیالیم نبود که چیزی دست آقای زیپ نیست. اوضاع اینقد تکان‌دهنده بود که دلم به قول‌وقرار ساختگی رضایت می‌داد حتی. مصلحت ایجاب می‌کرد که دلگرمم کنه. قول داد اتفاقی نمی‌افته و نگران نباشم.
مرحله‌ی آخر بعد عاطفی‌ام رو هدف گرفت. اینجوری که داد و هوار راه بندازم که به محض ورودت به سلول، می‌بایست قید من رو بزنی و روی انتظار من حساب باز نکن. که من فدای آزادیخواهی و تفکرات سبزرنگت نمی‌شم. که اگه مشمول عفو نشی، دوستی پنج‌ساله‌مون به پایان می‌رسه.
به گمون خودم می‌خواستم بازدارمش از حبس کشیدن. که مثلن بترسه و جرمش تقلیل پیدا کنه و پیشم بمونه.
آدمیزاد موجودیه که وقتی کاری از دستش برنمی‌یاد و حس بلااستفاده‌گی می‌کنه، به هر ریسمونی چنگ می‌ندازه تا اوضاع رو روبه‌راه کنه. منم ریسمون‌های مختلفی رو چنگ می‌زدم تو این مراحل.
کم‌کم اما رو روال افتادم. که وقتی صحبت به این موضوع کشیده می‌شه لبخند ملیحی بزنم و بگم «انشالله که طوری نمی‌شه» و از استرس بمیرم. که با اطمینان خاطر بگم «اگه رفتی منتظرت می‌مونم تا بیای» و ته دلم بلرزه از فراق. که دستش رو محکم فشار بدم و بگم «هیچ از بابت من نگران نباش» و فقط خودم بدونم که آدم صبور و بااستقامتی نیستم. که توان اینکه عکسش رو ضمیمه‌ی پیج «ما عضو خانواده‌ی بزرگ زندانیان صیاصی هستیم» بکنم رو ندارم.
که یعنی دیگه رمق خبر گرفتن از رفقاش تو وجودم نیست، بچه‌ها. به‌ولله نیست.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:16 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (86)

 

 
 
 

Page 633.

August 28, 2010
 

× سفر کردیم کیش، 4 روزه.
به دلایل عدیده کیش انتخاب شد. مهم‌ترینش ساحل و دریا داشتنش بود و اینکه دوست داشتم حس کنم تابستون هنوز تموم نشده. شرجی بودن هوا و گرما کلافه‌م کنه و من بغلتم تو آب و در-و-داف‌های برنزه رو تماشا کنم و انرجی‌پوزتیف معلق تو هوا جذب بدنم بشه و مواد شادی‌زا ترشح کنم. شاید ندونین شما، که دریا برای من غایت مفرح ذات و ممد حیاته.
پیش از سفر سه‌نفری‌مون، زنانه با هم طی کردیم که پول پای هتل و محل اقامت ندیم و در عوض خرج گشت‌وگذار و تفریح‌وتفرج کنیم. قید خرید رو هم زده بودیم و قرار بود شبونه برای گذران وقت، پاساژها رو زیر پا بگذاریم فقط. ضمن اینکه متفق‌القول، عده‌یی آدمیزاد بودیم که نون‌وماست‌وخیار و انواع غذاهای سبک تابستونی رو توی اون هوا، به سفره‌ی هفت‌رنگ غذاهای دریایی ترجیح می‌دادیم.
اینه که یه ویلای ساحلی گرفتیم و برنامه این بود که بعد از صرف صبونه بزنیم به آبه پلاژ بانوان و بعدازظهرا صرف تفریحات دریایی بشه.
روز اول مامان گرما رو تاب نیوورد و برگشتیم. موقع برگشت به ویلا، اتفاق تکان‌دهنده‌یی رخ داد. به محض ورود به محوطه، هف‌هش‌تا گربه‌ی کور و کچل به سمتم سرازیر شدن. به سمت منه ساکه حوله و دمپایی و کرم ضد آفتاب به‌دست و عاری از غذا و مواد خوراکی.
اینجا بود که اولین عهدمون زیر پا گذاشته شد و بنا شد وعده‌های غذایی‌مون رو به مرغ یا ماهی و یا موادی که موردپسند گربه‌های هار و هور و گرسنه‌ی محوطه واقع بشه، تغئیر بدیم تا با وجدان راحت روزا رو بگذرونیم و مسافرای خوبی تلقی بشیم.
همون شب، عهد دوم هم ناغافل شکسته شد. اینجوری که وقتی برگشتیم هتل، کیسه‌های مملو از خریدهای متعدد‌مون کمرشکن شده بود و دائم به هم می‌گفتیم «خوبه به قصد خرید نیومده بودیم» و هربار خنده‌های مستانه سر می‌دادیم واسه‌خاطر همین عبارت تکراری و هیچ‌کودوم به روی خودش نمی‌اورد که داریم جفای به عهد می‌کنیم و مدام موجودی کیف‌پولامون تقلیل پیدا می‌کرد. با این‌وجود انگار کسی از درون بهمون نهیب می‌زد که «تیک‌ایت‌ایزی».
جزیره تمیز و آروم بود و بجز بوی نامطبوع عرق که برخی اوقات به مشام می‌رسید، چیز رو اعصاب قابل‌توجهی نداشت. مردمانش هم که جنوبی‌های بامعرفت و باغیرت بودند. آدم‌هایی که وقتی می‌دیدن داری به زحمت باری رو جابجا می‌کنی به کمکت می‌اومدن و غیرت‌شون فقط موقع عقب رفتن روسری و کوتاه بودن مانتوت عود نمی‌کرد. نکته‌ی خیلی مثبت‌شون هم این بود که اعتقاد نداشتند که اگه روزه نباشی باید به غل‌وزنجیر بکشنت و بمیری کلن.
در کل همه‌چیز خوب بود. و تنها قسمت ناراحت‌کننده‌ی سفر، همون کاسپین‌ بودنه شرکت هواپیمایی‌مون بود. که موقع رفت‌وبرگشت مدام برام یاد و خاطره‌ی دوستان ارمنی‌زبونم زنده می‌شد که مثلن هیچ‌وقت پیغام «هواپیمایی کاسپین براتون اوقات خوشی رو تو فلان‌جا آرزو می‌کند» رو نشنیدن...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:50 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (24)

 

 
 
 

Page 632.

August 24, 2010
 

× از دید من آدما در مواجهه با مسائلی مثل سفر و مسافرت، به دودسته‌ی عمده تقسیم می‌شند:
دسته‌ی اول «یکهو/یلخی مسلک»‌اند. یعنی ناگهان تصمیم می‌گیرند دل به جاده بزنند و شبونه هوای دلی برونند. هیچ نگران مقصد نیستند. از دیدشون مسافرت از لحظه‌ی خروج از خونه آغاز می‌شه و غم‌شون نیست که ممکنه جایی برای اقامت گیر نیارند. این دسته افراد همیشه مجهزند. یعنی در صندوق‌عقب ماشین‌شون رو که بزنی بالا، با بقچه‌یی حاوی زیرانداز، گاز پیکنیکی و صندلی‌تاشو روبه‌رو می‌شی. به عبارتی، تا لحظه‌ی آخر تمامی برنامه‌ی سفر در هاله‌یی از ابهام فرو رفته و هیچ از تصمیم بعدت خبر نداری.
دسته‌ی دوم اما از تیپ بابان. افرادی محافظه‌کار و از پیش تعئین‌شده. این قبیل افراد برای یه سفر دوروزه به نزدیک‌ترین جا، از ماه‌ها قبل برنامه‌ریزی می‌کنند و شرایط رو می‌سنجند. جوری که شب‌سفر، می‌تونی از جزئیات سفر هم سر در بیاری.
مثلن برای بابا، مسافرت یعنی «حرکت از مبدا به مقصد و مسیر برگشت کلن اسمش مسافرت نیست». می‌شه گفت مسافرت برای دسته‌ی دوم از بعد از رسیدن به مقصد تازه شروع می‌شه. تو تعریف بابا از سفر، توقف ناگهانی تو جاده مفهومی نداره. چرا که به نوعی رویدادی پیش‌بینی نشده به حساب می‌یاد که قبلن فکرش رو نکرده.
بابا برای مسافرت نیاز داره به اینکه بدونه از لحظه‌ی خروج از خونه چه احتمالاتی سر راهشه و از حوادث غیرمترقبه استقبال نمی‌کنه اصلن. اینکه چه مقدار پول باید برداره، کجاها قراره بریم، کجاهای جاده می‌بایست بایستیم، کودوم پمپ‌بنزین باید برای پر کردن بنزین بریم و مقصد دقیقن کجاست، همه‌وهمه باید به وضوح مشخص باشه. هرکودوم از این موضوعات اگه تا حدودی گنگ باشه، بابا کلافه می‌شه و بنای غرغر می‌ذاره و سکوتی سنگین فضای ماشین رو در برمی‌گیره تا مقصد. 
حالا اصن نقل خوبی یا بدی این دودسته نیست. فقط خواستم بگم به‌طور خیلی‌از‌‌پیش تعئین‌شده‌یی به مدت مشخصی، عازم سفرم. اگرچه بابا همراهمون نیست اما خب این خصوصیت به‌طور موروثی به ما هم سرایت کرده.
حالا تنها مشکل سفر، شرکت هواپیمایی‌مونه. «کاسپین». به عبارتی سفر با مقصدی نامعلوم. و به طور دقیق‌تر مفهومش اینه که ما بایست در عرض چن‌ساعته باقی‌مانده در هیبت آدمیان «هر چه پیش آید، خوش آید» در بیایم و به تقلید از طرفداران حزب جبرگرایی، مدام مضامینی نظیر «عمر دست خداست» یا «هر چی قسمت باشه، همونه» از خودمون متصاعد کنیم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:00 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 627.

August 10, 2010
 

× دارم کتاب می‌خونم که مامان صدام می‌زنه که برم ببینم رو «این» چی نوشته. «این‌» مذکور، یه‌ست چاقوی آشپزخونه‌ی آلمانیه که توی طلق (؟) بسته‌بندی شده. بسته‌بندی داغونه، و با یه‌نگاه بهش می‌شه فهمید کمه‌کم مربوط به هف-هش سال پیشه.
در جواب خواسته‌ش بهش می‌گم که ترجمه‌ی زبون‌آلمانی از تواناییم خارجه. اما برای اینکه فکر نکنه سرسری از خواسته‌ش گذشتم، شروع می‌کنم به خوندن روی جعبه و نگاه کردن به عکساش.
می‌گم «کی اینو خریدی؟»
می‌گه «اصل آلمانه. خریده بودمش واسه جهازت. دیدم همین‌جوری بمونه زنگ می‌زنه تیغه‌هاش، بازش کردم خودم استفاده‌ش کنم»
یه‌جوری می‌شم از اینکه زمانی که منه نوجوون مشغول باربی‌بازی بودم، مامان برای خونه‌م ست‌چاقوی اصل آلمان تدارک می‌دیده... دلم ضعف می‌ره از اینکه همه‌ی مامان‌ها یه همچین موجوداتی‌اند
. موجوداتی نگران و کمال‌طلب، برای زندگی بچه‌گانشون؛ حتی ناخلف و مخالف ازدواج.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:00 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (44)

 

 
 
 

Page 625.

August 4, 2010
 

× طرفدار محسن‌نامجو یا شاهین‌نجفی نیستم. یعنی جوری نیس که بدون آهنگاشون قرارم دیگه نباشه. اما بدمم نمی‌یاد ازشون. همینم کافیه که بابا تا یکی از این‌دوتا رو تو ماهواره می‌بینه، صدام بزنه که «بیا رفیقت». البته که از این اصطلاح، مادامی‌که راز بقا و یا حیوانات رو نشون می‌ده هم استفاده می‌کنه. می‌شه گفت «بیا رفیقت» حربه‌ایست برای کشوندن من پای تلویزیون و دل دادن به بابا و تعلقات خاطرش.
بعد یه‌مدلیم این «بیا رفیقت» رو می‌گه که انگار رفقای گرمابه‌گلستونم رو داره نشون می‌ده و کلن باید با شعف‌خاطر در محضر تلویزیون و پدر، حاضر بشم.
یه اخلاقه دیگه هم داره این بابا، از این قرار که وقتی چیزی باب میلش نیس، مثلن دیالوگ زشتی توی تلویزیون گفته می‌شه یا مثلن یهو صحنه‌ی هم‌خوابگی نشون داده می‌شه، سینه‌ش رو صاف می‌کنه. که مرثیه‌ای برای حجب‌وحیای از دست‌رفته، محسوب می‌شه در نوع خودش.
بعد حالا در نظر بگیر تو تلویزیون شاهین‌نجفی رو اورده و بابا صدام زده «بیا رفیقت» و منم پا شدم رفتم ببینم دقیقن کودوم یکی از رفیقامه که یهو یه آهنگ ازش پخش می‌شه که دائم توش می‌گه « گیتار تو/ خااااار تو... خااااار تو».
شاهین عزیز از اونور هی ولوم می‌ده به صداش و بابا از اینور به‌طور پی‌درپی گلوش رو صاف می‌کنه و ابرو در هم می‌کشه.
و اصن به من فرصت توضیح نمی‌ده که این «خار» با اون «خوار» زمین تا آسمون تفاوت می‌کنه و نبایستی اینقد خودش رو بیازاره... البت در انتها اصرار شاهین بر تاکید این واژه، باعث می‌شه بابا با حرصی درونی، کانالو عوض کنه و من بدون کوچک‌ترین حقی مبنی بر اعتراض، محروم بمونم از دیدن رفیقم؛ نجفی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:12 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 624.

August 2, 2010
 

× بابا نسبت به صدای اپیلیدی، عکس‌العمل نشون می‌داد، اینه که تحت‌تاثیر تبلیغات رفتم و یه بسته ویت‌مخصوص بدن -دست‌و‌پا- گرفتم. وقتی باهاش کار کردم به شدت راضی بودم و این شد که توی لیست خریدم ویت‌مخصوص‌صورت رو هم جای دادم برای امتحان.
یک‌شنبه روزی که رفتم شهروند، متوجه شدم ویت‌های مخصوص صورتش ته کشیده. منم نه که بدون ویت شبم قرار بود روز نشه، دل به دریا زدم و مارک
Body Natur رو گرفتم که روش زده بود ساخت اسپانیا. به خیالم که اسپانیولی‌ها بویی از حساسیت پوست صورت برده‌ان.
روی برچسب راهنمای فارسی پشت جعبه، توصیه‌ی اکید کرده بود که از این نوار موبر برای نواحی صکزی استفاده نکنید. توصیه‌یی که من پیش از استفاده کور بودم و معنیش رو بعد از استفاده متوجه شدم.
طبق روش، برچسب رو پشت لبم چسبوندم و مامان رو صدا کردم که برای تمرکز بیشتر، اون برچسب رو بکشه. و کشید و من متر و اندی از جا جهیدم. توجهی نکردم و ادامه دادم. درد زیاد بود اما برای خودم طبیعی جلوه‌ش می‌دادم.
چن‌ساعت بعد هنوز جاش قرمز بود و سوزش داشت. این بود که پوست خیار گذاشتم روش تا تسکینم ببخشه و نبخشید.
و حالا دو روز از قضیه می‌گذره و محض خاطر چار شیوید سیبیل، من دارم تاوان سختی رو می‌پردازم. قسمت کان‌سوز ماجراش هم اینجاست که وقتی با دقت تو آینه به نواحی حساس و زخم شده نگاه می‌کنم، می‌بینم که اون چار شیوید هنوز به قوت خودشون باقی‌ و پابرجان.
اگه دردش رو در نظر نگیرم، مشکل حادی با قضیه ندارم به جز ذهن انحراف‌پرور ملت. که با دیدنم فیلمانه‌ی برنو می‌‌نویسند توی توهمات‌شون و این از چشمانشون تراوش می‌کنه. البته که اندکی هم حق دارند، جای مذکور جای ضایعیه‌ی برای ملتهب و قرمز شدن کلن.
حالاس که کم‌کم داره چشمونم به روی توصیه‌های اکید جعبه باز می‌شه و معانی پشت پرده‌شون رو درک می‌کنم.

به‌هر‌حال، گو این‌که اوصولن تاریخ هم گواهی می‌ده خانوما موجودات بکش‌و‌خوشگم کنی هستن اما من تا عمر دارم مامان رو بخاطر بلد نبودن کار کردن با «بند» -این ابراز حیاتی زیبایی- سرزنش و بابا رو بخاطر تحمل اندکش که منو به سمت‌ خاندان ویت‌سانان سوق داد، محکوم می‌کنم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:22 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (57)

 

 
 
 

Page 623.

July 31, 2010
 

× از دیروز آقای زیپ به همراه خاندانش رفته شمال. همراهانش در این سفر علاوه بر والدین، خاله و شوهرخاله و دخترخاله‌ی 18 ساله‌شون هستند. محل دقیق مقصد رو هم بهم گفت اما فراموش کردم. چیزی شبیه رضوان‌شهر بود به گمونم. اطراف انزلی.
وقتی داشت می‌رفت بزرگوارانه گفتم که من بهش در طول سفر زنگ نمی‌زنم تا مزاحمتی ایجاد نکنم و اونم خیلی متشخص گفت «باشه» :|
ضمنن خیلی هراس‌آور شرط کردم اگه نبودش رو توی این دوران حس کنم، تیریپ‌قهر برمی‌دارم. اینه که ساعت به ساعت گزارش‌کار داره اعلام می‌کنه و چن‌ساعت پیش اعلام کرد که دارن می‌رن دریا برای شنا. و بسیار جای منو خالی فرمودند. حالام به علت کمبود خواب تو روزای اخیر و خستگی، گرفتند خسبیدند. البت که بازم جام رو خالی کرد!

یادم باشه فردا اول وقت ازش بپرسم موقع شنا، احیانن دخترخاله‌ی 18 ساله‌شونم همراهشون بوده؟ نه فکر کنی فکرمو مشغول کرده یا چی‌ها، جالبه برام فقط  :|

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:13 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 622.

July 29, 2010
 

× حس می‌کنم دل‌ضعفه دارم و بســــــــــــيار زياد گشنمه. چن‌دیقه طول می‌کشه تا غذا حاضر شه. بزاق مترشحه رو پاک می‌کنم و سینی حاوی محتویات خوراکیم رو دست می‌گیرم، می‌رم جلوی تلویزیون. از وقتی فارسی‌وان قطعه، یا رو بی‌بی‌زیه یا وی‌او‌ای. این‌بار قرعه به‌نام بی‌بی‌زی بود.
می‌شینم رو مبل و سینی رو می‌ذارم رو پام. یه برنامه داره پخش می‌شه در مورد ترور جان.‌اف.کندی. به محض اینکه می‌خوام اولین قاشق رو بذارم دهنم، گوینده می‌گه: "تیکه‌هایی از جمجمه و مغزش رو کنار خیابون پیدا کردند و این نشون می‌ده..."
چشمام رو می‌بندم و یه نفس عمیق می‌کشم
. سعی می‌کنم متمرکز شم رو چیزای خوب. به پیتزای سالسا فکر می‌کنم. به پاستای راز. به فلافل‌های پیچ‌شمرون. به ساندویچ‌های زاپاتا. سه-چار تا قاشق رو با این افکار می‌دم پائین. اما یهو می‌بُرم ديگه. بخش چیزای‌خوب‌اندیشیم ارور می‌ده و تیکه‌های متلاشی شده‌ی مغز و جمجمه‌ی ج.اف.کندی جلوی چشمم رژه می‌رن و نمی‌ذارن ادامه بدم.
به این فکر می‌کنم که واقعن چرااا؟ :|

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:13 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 618.

July 20, 2010
 

× ترم پیش کلاس فرانسه‌م رو مرخصی گرفتم. چون به طرز شگفت‌آوری با روزای امتحانات دانشگام تداخل داشت و منم که پتانسیل غیبت درم به وفوور هست و نزده می‌رقصم. اینجوری شد که مرخصی رد کردم.
بهم گفته بودن بیست روز مونده به شوروع ترم جدید، زنگ بزنم تا ساعت کلاسم رو بهم بگن. اون روز مصادف شد با روزی که من و آقای زیپ رفتیم تنگه‌واشی. اینه که تو همون شولوغی که همه قرهای خشکیده‌ی کمر و گردن‌شون رو خالی کرده و هم‌زمان در مورد آلمان و اسپانیا و برزیل کارشناسانه اظهار نظر می‌کردن، زنگ زدم به مؤسسه و فهمیدم ساعت کلاسم افتاده 8:30 صبح.
اون‌موقع تو یه فاز دیگه بودم. فازه «در جوار یار و سر بر ‌کوپال دلبر». اینجوری بود که دقیقن نفهمیدم چه اتفاقی افتاده و خواسته‌شون تا چه حد خارج از قوه و توانمه.
یکشنبه اولین روز زبان‌آموزی بود و من تو حال‌وهوای اشتیاق کیف‌و‌کفش نو و دفتر جلد شده، ساعت 7، به‌صورت اتوماتیک بیدار شدم. کم چیزی نیست کلاس مختلط، دوستان. به‌هرحال هر چقدم ذهن‌و‌فکر و انگشت‌حلقه‌ی دست چپ‌تون پر باشه، بازم نمی‌شه قدرت و هیجان حاکم بر اینجور کلاسا رو ندید گرفت. جون آبجی نه به‌خاطر خودم، که به‌خاطر تلاش‌و‌تقلای جوونا واسه تیک‌زدن با هم‌دیگه می‌گم.
ظرفیت کلاس 12 نفر بود و ده‌نفرمون دختر بودیم. تایم کلاس کشدار و کشنده گذشت. نه به‌خاطر تقسیم ناعادلانه‌ی جنسیت، بلکم به‌خاطر جو مزخرفی که حاکم بود. اینجوری که فلانی از دو ماهی که پاریس بوده صحبت می‌کرد و اون‌یکی با یادآوری اینکه کنار بندر مارسی خرچنگ‌و‌حلزون تناول کرده، حرف قبلی رو قطع می‌کرد و بعدی دستور آشپزی می‌داد که صدف با لیمو و کره فوق‌العاده می‌شه و من از سحرخیزی صبحم، چرت می‌زدم.
ساعت 11، مثه کسی که کوه بزرگی رو کنده، خونه بودم و بدین‌سان تا ساعت 2 خوابیدم. بعد بلند شدم ناهاری به بدن تزریق کردم و دوباره حس رخوت برم غلبه کرد و خوابیدم تا 7 و تا خود شب مست‌وملنگ جفتک می‌نداختم و حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشتم.
بعله. و اینجوری بود که  صبح زود بیدار شدنم مسبب به لعنتی رفتنه تمام روزم شد و من به صورت موجود بی‌مصرفی فقط جای خسبیدنم رو عوض می‌کردم.
حالا من قوین اعتقاد پیدا کردم که آدم «سحرخیز باش تا کامروا باشی»‌یی نیستم و این مسئله در زندگی من کاف‌شری بیش نیست. به‌خصوص که دیگه انگیزه‌ی مستدلی هم برای این سحرخیزی ندارم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:11 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 617.

July 17, 2010
 

× خاطرمه چن‌‌سال پیش که تازه اینترنت و دنیای مجازی باب شده بود، ما برای دست‌یابی به این مهم هم، خون دل خوردیم. نمره تلیفون ما، شیش رقمی بود اون‌موقع و اینترنت روش سوار نمی‌شد و فقط محض تماس برقرار کردن و مخابره کردن کلمات ضروری بود.
چن‌سال بعدترش، هفت‌رقمی شدیم. اما کماکان مشکل سوار نشدن اینترنت، پابرجا بود. جوری بود که هر وقت آقای پلنگ‌صورتی -مسئول رتق‌و‌فتق کردن اومور مربوط به رایانه‌مون-  می‌یومد واس‌خاطر اینترنت، من تبدیل به موجود پرهیزگاری می‌شدم که نذر و نذوراتی می‌داد که اینترنت‌دار بشه و دست‌آخرم جواب گرفت. آخرش فهمیدیم مشکل از مچ نبودن مودم و ویندوز بوده نه خط تلیفون.
مدتی هم با مشکل پالس بودن خط‌مون سر و کله زدیم. اینطوری که نصفه‌شبی اگه می‌زد به سرمون و می‌خواستیم کانکت شیم، تیریک‌تیریک تلیفون توی هال‌و‌پذیرایی صدا می‌داد و شماره می‌گرفت و اهل منزل بیدار می‌شدن. این بود که سر زدن به سایت روزی‌دات‌کام و گاهی هم سایت‌های داستان‌های صکزی‌ من و بابام (!) منحصر می‌شد به تایم بعد از تعطیلی مدرسه‌مون که همون 3 بعدازظهر بود که همه خوابن. راستیاتش بابا، ایدئولوژیه خاص خودش رو نسبت به اینترنت داشت/داره که مبنی بر اینه‌که
«اینترنت می‌خواد که با جنس‌مخالف رابطه برقرار کنه» و من نمی‌خواستم با اعمالم، به این ذهنیت بیشتر دامن بزنم. اینه که مخفیانه و کاملن سری به این قبیل سایتا، آمدوشد می‌کردم و جلو چشم دیگرون فقط به انجام تحقیق‌وپروژه‌هام بسنده می‌کردم و دیگه خیلی فیس‌و‌چسانه، اندکی چت با اناث.
وقتی خط‌مون قابلیت تون شدن پیدا کرد، شب‌‌ و نصفه‌شب کاف‌چرخ می‌زدم در این مجازستان. البته که سنی ازم گذشته بود و تحقیقاتم هم سنگین‌تر شده بود به مراتب. حالا مشکل جدیدی برام شاخ شده بود و اونم چیزی بود به اسم قیلطر و سرعت لاجونی که داشتم.
پارسال همین‌موقعا بود که مامان اعلام کرد می‌خواد یاد بگیره با خواهرش تو ینگه‌ی دنیا از طریق چت و گفتگوی زنده ارتباط برقرار کنه و این شد که به محض نالیدنش از سرعت، با شاتل قرارداد بستم. البته که در اندک‌زمانی فسخ شد همه‌چیز. چرا که گفتن ما در منطقه‌ی تکنولوژی‌گریزی بیتوته کردیم و زمان لازمه که تکنولوژی به آبادی ما برسه و بشه ای‌دی‌اس‌ال رو سوار کرد رو خط تلیفون.
امسال اما مامان اعلام کرد می‌خواد یاد بگیره از طریق ایمیل برای خواهرش عکس بفرسته. نتیجه‌ی این یادگیری این بود که امروز با عزمی جزم راهی مخابرات منطقه شدیم. همون اولش خانومه می‌خواست سنگ بندازه جلو پامون شیطون. گفت که باس آخرین قبض پرداخت شده‌ی تلیفون و کارت شناسایی بدیم و ما در اندک‌زمونی همین کار رو کردیم که باز سنگ انداخت که باس مالک تلیفون خودش درخواست بده. اینه که رفتیم از تو ماشین بابا رو کشوندیم بالا و جاش درخواست دادیم و اون امضا کرد -دلش زیاد رضا نبود با دست خودش کاری کنه که نوامیسش بتونن با سرعت 128 با جنس مخالف ارتباط برقرار کنن-
درخواست رو بردیم پیش رئیس و ایشونم دستورش رو اعمال فرمودن و ما دوباره حواله شدیم سمت خانومه سنگ‌انداز و ایشونم گفتن تا 48 ساعت دیگه ای‌دی‌اس‌ال‌مون وصله و هر چه سریع‌تر مودم تهیه کنیم.
خوشحال شدید، نه؟ منم حالا نه به اندازه‌ی شما، ولی لبخندی زدم و اومدیم خونه.
ساعت 3 بعدازظهر بود که تلیفون اتاق زنگ خورد و من بالذاته پاشدم و دستگاه رو از پیزیر کشیدم و دوباره رفتم بخوابم که دیدم اون‌یکی خط زنگ می‌خوره. بابا گوشی رو برداشت و با تشکر فراوون گوشی رو گذاشت و اومد تو اتاق و بی‌توجه به خواب ناز من گفت «از مخابرات بود. گفت اون‌موقع سرشون شولوغ بوده چک نکردن. منطقه‌ی ما هنوز ای‌دی‌اس‌الش راه اندازی نشده و می‌ذارنمون تو نوبت».
آره خلاصه. چه خبر دیگه؟ :|

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:40 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (56)

 

 
 
 

Page 616.

July 13, 2010
 

× حس می‌کنم دچار کهولت نوشتاری شدم دوستان. بدین‌صورت که دیگه نه تمایلی به شرکت در بحث دارم و نه اشتیاقی برای راه‌اندازی بحث. انگاری که به یک‌باره تبدیل به آدم صلح‌جو و دیسکاشن‌گریزی شدم. شاید یکی از دلایلش این باشه که اخیرن دری از حقیقت به روم گشوده شده که بهم نشون داده به تنهایی نمی‌شه چیزی رو عوض کرد و این بحثا در حقیقت نوعی اتلاف‌وقت و بازگو کردن مسائلیه که ما روزانه می‌بینیمش و کاری براشون نمی‌کنیم. شاید برای همین حس بی‌مصرفیه که نمی‌تونم مثه قبل بتازونم و غرغر کنم و به باد انتقاد بگیرم. ترجیح می‌دم کنج عزلتم بنشینم و چای بنوشم و چشمونم رو به روی چیزایی که رو نرومه ببندم و سراغشون نرم و صد البته که این مسئله باعث شده دچار سندروم اینترنت‌زدگی هم بشم.
خواستم فقط یه توضیحی بدم واسه این پستای چند روز در میون و غیبتای صغرام. که بدونین دلیلش چیزی شبیه پیر و پاتال شدن بعد نوشتاریمه.

راستی گفته بودم من طرفدار اسپانیام؟ :|

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:07 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 614.

July 3, 2010
 

× موقعیت تو اتاق پای کامپیوتر:
بابا:
از اینترنت چه خبر؟
من: خب... کوچک‌زاده تو مجلس برگشته به مطهری فاچ‌ساین نشون داده.
مطهری هم برگشته بهش گفته "خفه‌شو، بتمرگ، چفیوس".
خبر بعدی هم اینه که نماینده‌ی رهبری تو دانشگاه یزد گفته "پوست آرنج شبیه پوست بیضی است" و بعد...
بابا:
من رفتم. سریالای فارسی‌وان داره شورو می‌شه :| تو نمی‌یای؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:47 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (52)

 

 
 
 

Page 613.

July 2, 2010
 

× رفته بودم هف‌حوض. نمی‌دونم این محله چی در خودش داره که مجبورت می‌کنه هربار سرمایه‌ت رو به باد بدی. اینه که این‌بار هم دستای من پر بودند از کیسه‌های مختلف. مانتو، البسه‌ی خونگی، لباس‌زیر، شلوار، شال، جوراب و کلیپس سر. هر کودومم تو یه کیسه. نیمه‌های راه که بودیم، جرقه زدم که تعداد کیسه‌ها رو کم کنم و اقلام خریدم رو بچپونم تو هم. اینه که لحظه‌یی ایستادم همون وسط پیاده‌رو و سر فرصتی کارم رو به انجام رسوندم.
دوباره راه افتادم. دو-سه قدم بیش‌تر نرفته بودم که یه خانومی صدام کرد و گفت: "ازتون یه چیزی افتاد". مثل برق برگشتم و آه از نهادم بلند شد. دستم رو روی قلبم گذاشتم و به سمت اون‌چیزه که ازم افتاده بود حرکت کردم و دائم توی اون مسیری که هر قدمم به مثابه‌ی یک‌عمر برم گذشت، می‌پرسیدم: "واقعن اون‌چیزی که ازم افتاده بود نمی‌تونست چیزی بجز یه چورت‌توری باشه؟" اینه که عرق‌ریزان دولا شدم و چیز مذکور رو برداشتم و در یک حرکت چپوندمش توی کیسه و سعی کردم نفس عمیق بکشم و به مسیرم ادامه بدم.
البته که ملت هم کمک شایان توجهی در این زمینه بهم کرد. کلن یه‌دونه باشیم تو این قضایا. نمی‌دونم چرا نگاها و لبخندا جوری بود که یعنی دیدی مچت رو گرفتیم چورت خریدی؟ و کلن انگاری فقط من تو این مملکت از اون یه‌تیکه پارچه استفاده می‌کنم و کارم حسابی قبیحه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:53 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (38)

 

 
 
 

Page 609.

June 23, 2010
 

× هر کسی برای به دست آوردن آمال و آرزوهاش، مسیری رو انتخاب می‌کنه. یکی می‌گه راضیم به رضای خدا و می‌سوزه و می‌سازه. یکی کلن بعد یه مدت تلاش، قید همه‌چی رو می‌زنه و بی‌خیال می‌شه. یکی اونقدی جنم داره که در مقابل طوفان حوادث قد علم کنه و تا به آمالش نرسیده سر تعظیم فورود نیاره و یکی هم هس که تو ظاهر امر بی‌خیال قضیه‌س اما منتظر فرصتای طلایی نشسته تا خرطوم رقیب رو خاک‌مال کنه...

چن‌وخ پیش بود که آقای زیپ بهم گفت می‌خواد سیبیل بذاره و داد و قالی شد. اونم قبول امر کرد و گفت که بی‌خیال. البته که این شوروع ماجرا بود و داد و بیداد بعدی زمونی اتفاق افتاد که اومد تهرون و با سیبیل دیدمش. یعنی در اصل اون جمله‌ی "می‌خوام سیبیل بذارم" چیزی بود در حد آماده کردن من. خب تو نگاه اول مشکل خاصی نداشت و چه بسا تو همون یه نظر از دید منه متنفر از سیبیل چیزی بود در حد مقبول و شکیل و دلبر سیبیل‌دار. البته که یه ده پونزده سالی رفته بود رو سنش و در کنار منه بیبی‌فیس شدیدن تو ذوق می‌زد. اما قسمت مشکلات‌دار ماجرا این چیزا نبود.
شما که غربیه نیستید، خوش نداشتم وقتی در حال ماچ‌و‌بوسه بودم، چیزی مثه موی زخیم سیبیل منو از خلسه درم بیاره. این شد که تاکید مؤکد کردم که دفه‌ی دیگه‌یی با سیبیل در کار نباشه و آقای زیپم نه نگفت.
بعد از این جریان دچار عذاب وجدان شدم. با خودم می‌گفتم من حق ندارم نظرم رو بهش تحمیل کنم، چرا که متقابلن این حق رو هم به آقای زیپ نمی‌دادم که بگه چون از مانتوی من خوشش نیومده، من نباس بپوشمش دیگه. البته که مسئله‌ی خلسه هم کم لطمه‌یی به رابطه نمی‌زد...
این شد که تصمیم گرفتم مدتی دندون سر جیگر بذارم و اجازه بدم مردونگیش رو با سیبیل به رخم بکشه. به خيالم که این رفتار بزرگوارانه‌ی من از دیدش پنهون نمی‌مونه و متعاقبن درصدد جبران برمی‌یاد که محض خاطر گل روم بعد از یه مدت این جلافتا از سرش می‌افته و دوباره همه‌چی مثه قبل می‌شه. که خب این ذهنیتا چیزی بود در حد همون زهی خیال باطل و شتر در خواب بیند و این صوبتا. اینجوری شد که دوباره خشانت‌عمل در پیش گرفتم و به زبون اومدم که بزن اون لامصبا رو! و اونم زد.
مدتا گذشت. دیگه جریان حل شده بود رسمن. حالا دیگه من عذاب وجدانی حس نمی‌کردم و آقای زیپم چیزی بروز نمی‌داد. و شاعر بی‌کار ننشست و شعر "همه‌چی آرومه" رو سرود.
تا اینکه چن‌روز پیش رفتم تو فیس‌بوک و دیدم یه گروپ‌ساجست‌شن دارم. حدسم بر این بود که کسی دعوتم کرده به عضو شدن تو صفحه‌ی آشپزی‌یی، کتاب سالی و یا دیگه نهایت پیج‌های صیاصی-اعتراضی‌یی اما خب همیشه هم حدس آدم درست از آب در نمی‌یاد.
بعله دوستان. من دعوت شده بودم به عضویت در انجمن حمایت از سیبیلیسم!! و این یعنی زیپ ممکنه ظاهرن به باد نسیان بسپره همه‌چی رو اما باطنن از پا نمی‌نشینه و آدمه تا خون در رگه ماست، سیبیل از آماله ماست‌ایه کلن.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:51 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (38)

 

 
 
 

Page 608.

June 21, 2010
 

× یه زمونی بود که واسه خودمون تو عرصه‌ی حساب و کتاب، برو و بیایی داشتیم. به عبارتی می‌شه گفت یلی بودیم تو حوزه‌ی حد و مشتق و انتگرال و تابع و مباحث کوفت‌و‌زهرمار دیگه. این آخریا که دیگه طوری شده بود که رومون حساب رتبه‌ی زیر 800 باز کرده بودن. البته که حسابشونم درست از آب درومد منتها از یه زاویه‌ی دیگه. این شد که ما شدیم 11 هزار و رفتیم زیر هزار و قسمتمون شد کتابداری علامه.
البته که مشکلاتی سد راهم شد که بازگو کردنش در این مقال نمی‌گنجه، فقط به همین بسنده می‌کنم که حکمتی درش بود، منتهای قضیه این رشته‌هه جوری شد که تنها واحدی که توش عدد و رقم به چشم می‌خورد، آمار مقدماتی بود.
رو حساب همون غرور دوران بلاغت بود که وقتی کپل گفت این ترم می‌خواد ریاضی‌پایه برداره به امید من، قبول کردم که تایمی رو صرف رفع اشکالاتش کنم و دیروز وقتی نمونه سؤالاتش رو گذاشت جلومو شروع کرد به سؤال پرسیدن، بعض شما نباشه مثه خر تو گل وا دادم. یعنی تو بگو از پس یه حد فکسنی برومدم، نیومدم. تموم مباحث به وادی نسیان و فراموشی سپرده شده بود و من انگار تو خلسه‌ی بی‌اطلاعی زندگی می‌کردم. 
بعله دوستان. دیروز یه حقیقت تلخی رو درک کردم. اینکه این رشته باعث شده که به کلی دست از حساب بکشم و بچسبم به قسمت کتاب ماجرا فقط. اینه که فهمیدم دیگه یل که سهله، موری هم در این زمینه نیستم و کرک و پرم ریخت...
شاعر در این باب چه خوش گفته که:
 به خوشگلیت نناز که به تبی بنده
 به پولت نناز که به شبی بنده
 و من همین‌جا می‌باس اضافه کنم:
 به معلوماتتم نناز که به رشته‌ای بنده
 و خلاصه که بشر انگاری کلن هیچ گهی تو هیچ زمینه‌یی نیس، دوستان.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:04 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 606.

June 14, 2010
 

× چن‌روزیه به طور خودجوش، طعام به دست راه افتادم تو کوچه‌پس‌کوچه‌های تهرون دنبال چار پاهای نحیف و لاغر مردنی‌یی که شمایل گربه رو دارن. اینجوریم نیس که به طور صلواتی کار کنم و هر موجودی بیاد جلو مستفیض بشه. بلکه فقط موجودای ریقوونه‌شکل قرین رحمتم قرار می‌گیرن.
راستیاتش چن‌هفته پیش، به طور اتفاقی دیدم دم درب منزل مادر والده، چن‌تا بچه‌گربه‌ی ریقوونه، لمیده بودن زیر ماشین و تو جوب. معلومم بود یه نسبت خویشاوندی دارن با هم که اینطور در صلح‌و‌صفا کنار هم آسوده بودن. همین که ما اومدیم بریم به کارمون برسیم همچین معو‌معویی راه انداختن که گوشت به تنم آب شد. کلن در مقابل این صدا موجود ضعیف‌النفس و واداده‌یی هستم. اینه که تصمیم گرفتم از هفته‌ی بعدش با چپ‌پر برم سراغشون که از قضا هفته‌ی بعدی در کار نبود و مجبور شدیم واسه خاطر دیدن مامان‌بزرگه بریم بیمارستان.
اما خب این کرمی بود که افتاده بود تو جونم و تصمیم داشتم عملیش کنم هرطور شده. واس‌خاطر همین وقتی مامان‌بزرگه گوشت و مرغ وعده‌های غذاییش رو نمی‌خورد، نمی‌تونستم نقش یه نوه‌ی دل‌نگرون رو بازی کنم و غصه بخورم. اینا رو برمی‌داشتم و قدم‌زنون راه می‌افتادم تو کوچه‌های اطراف.
این هفته که مادر والده اومد خونه و ما باز رفتیم اونجا، رفتم و برای ریقوونه‌ها یه کیلو گردن‌مرغ خریدم و پختم و بردم پائین. اولش کسی نبود، واسه همین مجبور شدم آواز "پیش،پیش،پیش" سر بگیرم که خب احتمالن بساط خنده‌ی ملت رهگذر هم فراهم شد. نوش‌جونشون، بذار دلشون شاد شه، ما که بخیل نیستیم.
خلاصه که یکی‌یکی سر و کله‌ی نحیفان کوچه‌ی مامان‌بزرگه‌اینا پیدا شد. به هر کودومشون یه گردن دادم و هر کی رف سی خودش. اما یکی‌شون بود که ظاهرن ته‌تغاری بود و اتفاقن ریوونه‌تر و ایکبیری‌تر از همشونم بود. اینه که آستینامو زدم بالا و دستمو تا مچ بردم تو ظرف چرب‌وچیلی و شروع کردم به کندن گوشت‌مرغ و انداختن جلوش. بعد از خوردن هر تیکه، سرش رو بلند می‌کرد و خیره می‌شد به دستم که یعنی "یکی‌دیگه قربونت". خلاصه که نبودید ببینید این "تن" چطوری قابلیت‌های مادرانه‌ش رو تو روز روشن وسط کوچه به معرض دید عموم گذاشته بود.
البته که مرغا زیاد اومد و همشون با یه نصف‌‌تیکه گردن سیر شدن و ولو شدن رو زمین و خیره شدن بهم که "خب دیگه، پاشو برو". کلن تبدیل به موجودات دیگه‌یی شده بودن هر کودوم. یعنی دیگه تا صبحم براشون "پیش‌پیش" می‌کردم محل سگ بهم نمی‌دادن و این قضیه روح مازوخیسم منو ارذا می‌کرد.
لامصب این مسئله یکی از لذایذ اصیل بشره که انگاری تازه دارم کشفش می‌کنم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:46 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (46)

 

 
 
 

Page 603.

June 6, 2010
 

× اگه از خواننده‌های همیشگی باشید، می‌دونین که مسئله‌ی خواب و خسب برای زیگزاگ، از مسئله‌ی ناموس واجب‌تره. یعنی یک خواب راحته بدون سر و صدای اضافی و مخلفات نهایت ارغاسم روحی رو برام به ارمغان می‌اره.
 اینه که این چندوقت و اندی که خور و خسبم بهم خورده، منو تبدیل به موجودی کرده که قابلیت هر نوع پرخاشگری و پی اون اشک‌افشوندن رو داشته باشم. دیگه دیروز این معضلات به حد اعلای خودش رسیده بود و تبعاتش رو می‌شد توی فک‌وفیسم هم دید. اینجوری که پای چشام گود افتاده و سیاه شده بود.
 موضوع از این قراره که آبجی‌تون خیلی وقته به این نتیجه رسیده که افسرده شده. و خب می‌دونین که یکی از نشونه‌های اولیه‌ی افسردگی بهم‌ریختگی پروگرام خوابیدنه. یعنی فرایند خوابیدن من دیگه روز و شب نمی‌شناسه و تبدیل شدم به نوعی کش تنبونی که هر لحظه فرصتی دست بده به سمت رخت‌خواب کشیده می‌شم. البته که اگه فکر می‌کنین نصف زندگیم رو به خواب می‌گذرونم اینجوری، سخت در اشتباهین. چرا که دریغ از یه خواب عمیق و علارغم اینکه پیشامد ناراحت‌کننده‌ی بد و خریه، باید بگم که در تمام مدت خواب هشیارم. به عبارتی، اینکه خوابم و چشمونم بسته‌س و حرف نمی‌زنم فقط ظاهر قضیه‌س و باطن قضیه اینه که حتی اگه توی کوچه دو نفر با هم پچ‌پچ صحبت کنن من می‌شنوم و خوابم رو بهم می‌ریزه!!! چه برسه به صداهای عادی. جوری شده که در فواصل خسبیدن من، اعضای خانواده هیچ اتفاق هیجان‌انگیزی رو نمی‌تونن با شور و شوق برام تعریف کنن چون حتمن اگه جنبه‌ی شنیداری داشته باشه اون اتفاق، من تو خواب شنیدمش و ازش اطلاع دارم.
 اینه که بالجبار دیشب تونستم بدون اینکه غرور مادرانه‌ی مامان رو جریحه‌دار کنم، ازش قرص آرام‌بخش بگیرم و ساعت 3 صبح سر راحت به بالین بذارم. البته که باز صدای آماده شدن کپل رو که داش می‌رف سرکار، شنیدم اما اینقدی گیج بودم که محلش ندم و خوابم برد باز و ساعت 11 نه با صدای تلفن و عربده‌های کارگرای ساختمون روبرویی، بلکه خودم (!) بیدار شدم. انگار که ظرفیت خوابم تکمیل و سرریز شده باشه و چشمونم با فراغ‌بال باز بشند.
 چن‌وقت پیشم که واسه لاغری و چوب‌خشکی و این صبتا، دکتر رفتیم و آزمایش دادم و مامان و کپل، برای جواب رفتن پیش دکتر، بهشون گفته بوده که لاغری من از بابت خور و خوراک نیس که از بابت بهم‌ریختگی برنامه‌ی خوابمه. از خودم هم قبلن پرسیده بود که راحت می‌خوابم؟ که گفته بودم نع و وقتی دلیلش رو پرسید چیزی نداشتم بگم. چون واقعن هیچ دلیلی وجود نداره که من یهو ساعت 4 صبح بلند می‌شم بدون اینکه سر و صدایی بیدارم کرده باشه و باز می‌خوابم و باز 6 صبح بیدارم و کلن روند خوابیدنم به صورت منقطع انجام می‌شه. اینه که دکتره گفته بوده من نیمچه افسرده‌م و مامان همون‌جا به کپل گفته که این مسئله از در مطب بیرون نمی‌ره و ظاهرن خودشم فرامووش کردتش!! چرا که نمی‌تونه قبول کنه نازدونه‌ش به افسردگی مبتلاس اونم تو عنفوان جووونی!
 اینه که دیشب کلی سعه‌صدر از خودش نشون داده بود و محض گودی زیر چشمونم یه نیمچه قرص داد بهم که بخوابم. و گرنه که در مواقع مشابه معمولن قضیه رو با همون دوغ و ماست و این صبتا، فیصله می‌ده.
 نمی‌دونم چرا پذیرش افسردگی، اینقدی که برای اطرافیان پیشامد خوف‌برانگیزیه، برای خود بیمار نیس.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:39 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (50)

 

 
 
 

Page 599.

May 31, 2010
 

× زیاد اهل جینگیل و پینگیل‌ آلات نیستم. البته که اکسسوریزجات رو دوس دارم و از کادو گرفتن و نگاه کردن و بعضن خریدنشون مشعوف می‌شم اما پای عمل که به میون می‌یاد وا می‌دم و "حال داری بابا"یی نثار خودم می‌کنم به وقت استفاده.
 چند روز پیش، در یک گشت‌و‌گذار مادر-دختری تو تجریش، مغازه‌یی تحت همین مضمون با مامان پیدا کردیم که از ظواهر امر پیدا بود طرف دکونش رو تازه باز کرده. چون قبلن در پیاده‌روی تجریش گز کردنامون به همچین مغازه‌یی با این ابهت بر نخورده بودیم.
 یکی از علایق من توی این مغازه‌ها، دستبند‌های مدل بافتنیه قاطی با یه بند نازک چرم‌ماننده. محض همین مسئله، بعد از ورود سریع به سمت همین دستبندها رفتم و با زیرکی تمام یکی‌شون که ترکیب‌رنگ سبز-کرم-قهوه‌ای-مشکی داشت رو انتخاب کردم. البته که ترکیب‌رنگ جالبی از کار در نیومده بود و دوستش نداشتم، اما یگانه حسنش توی سبز و سیاه داشتنش خلاصه می‌شد که رنگ غالب این دستبند بود و می‌شد به نیات دیگه‌یی ازش استفاده کرد بدون اینکه شک و شبهه‌یی ایجاد کنه.
 و من از دیروز بدون هیچ‌گونه وا دادنی این دستبند رو دستم کردم. دستبندی که بازتابی‌س از اعتراض نرمی تلفیق شده با هنر، روی مچ دستم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:33 AM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 598.

May 29, 2010
 

× مثل دو تا آدم بافرهنگ و متمدن نشستیم سر میز، روبروی هم. هر کدوم درگیر رشته‌ی ماکارونی خودشه که به نحوی تمام درازای رشته رو با هورت بکشه داخل!! هم‌زمان داریم در مورد دنیای مجازی و وبلاگ‌نویسی هم اظهار فضل می‌کنیم که می‌گه:
 زیپ: من در ارتباط دنیای واقعی و دنیای مجازی به یک اصل خیلی معتقد و پایبندم!
 من: چه اصلی؟
 زیپ: اینکه دخترا کلن به دو دسته تقسیم می‌شند...
 من -عرق‌ریزون از غلبه بر رشته‌ی ماکارونی-: خب؟
 زیپ: یا خوشگلن یا وبلاگ‌نویس!!
 من: :|

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:32 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (43)

 

 
 
 

Page 592.

May 18, 2010
 

× دیر وقته، داریم چت می‌کنیم:
 زیپ: اگه تو نبودی، الان من زنده نبودم زیگزاگ...
 من: مرد که اینقد ضعیف نمی‌شه!!
 زیپ: حالا که شده
 من: اگه تو نباشی من چیکار کنم؟ بچه‌هامون؟ جواب اونا رو چی بدم که قرار بوده یه روزی دنیاشون بیارم و نشده؟!
 زیپ: چند تا بودن مگه؟!
 من: مگه دو تا نمی‌خوای؟
 زیپ: یه‌دونه می‌خوام، دختر
 من: حالا اگه پسر شد چی؟
 زیپ: می‌ریم واسه گل دوم!!
 من: ولیعهد نمی‌خوای مگه تو؟!!
 زیپ: آره، چه تاج و تختی هم به ارث می‌خوام بذارم آخه!!
 من: پس این روند ادامه داره تا دختر شه، ها؟
 زیپ: آره
 من: بیخود کردی، همون خودکشی کن پس!!
 زیپ: باید دختر بیاری‌ها، گفته باشم
 من: مثلن اگه نیارم چه اتفاقی می‌افته؟
 زیپ: خودم دختر می‌یارم!!
 من: از کجا؟ از کی؟
 زیپ: از کجا و کی چیه؟! از تو کوچه، خیابون!!!! البته شایدم زن اوردم، معلوم نی هنو!!
 من: بریم بخوابیم دیگه
:|

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:56 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (44)

 

 
 
 

Page 590.

May 16, 2010
 

HTML clipboard

× دارم به این نتیجه می‌رسم كه يه بيماری مهلك و رو اعصابی جديدن اومده به اسم "توهم ویبره" که بیمار بعد از مبتلا شدن، دائمن صدای ویبره می‌شنوه. حتی اگه گوشیش رو ویبره نباشه!!!! بعد یه علامت دیگه‌شم اینه که بیمار دائمن دستش می‌ره سمت کیف و یا جیبش و یا هر جا که موبایلش اونجاس بعد دستش رو هی ثابت نگه می‌داره رو محل که ببینه واقعن داره می‌لرزه یا باز بیماریش عود کرده!!!!!! متاسفانه این بیماری به شدت مصریه. ما که مبتلا شدیم رف فقط خواستم سفارش کنم "بچه‌ها مرقب باشید"

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:16 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 587.

May 11, 2010
 

× حوصله‌م سر رفته. زنگ می‌زنم به آقای زیپ:
من: سلام. حال شما؟
زیپ: مچکر. شما خوبید؟ خانواده خوبن؟
من: همه دست‌بوسند. سلام می‌رسونن!!
زیپ: سلامت باشند. شمام سلام برسونید
من: قربان شما. بزرگی‌تون رو می‌رسونم. خانواده خوبن؟ مامان؟
زیپ: همگی سلام دارند خدمتتون.
یه لحظه جفتمون به احترام میزان اسگل بودن و پایه بودنه هم‌دیگه، سکوت می‌کنیم. دوباره شروع می‌کنه:
زیپ: امری نیست؟
من: عرضی نیست
[بعد در حالی که صدام رو مثل بچه‌ها نازک کردم و لوووس، می‌گم]: خداااااانظییییی!!!!
زیپ هم متانت خودش رو از دست می‌ده و صدای منو تقلید می‌کنه و می‌گه: خدااااانظیییی!!!
جفت‌مون قهقه می‌زنیم زیر خنده بخاطر شدت مَفــِدَت
[مفید بودن (!)] و پربار بودن مکالمه‌مون و قطع می‌کنیم.

پاورقی:
حالا که نوشتمش حس می‌کنم ایــــــــــــــش، يخ نكنيم واقعن :|

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:58 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 583.

May 8, 2010
 

× امروز آقای زیپ با محمد -دوستش- و عیالشون قرار گذاشته بودن تو نمایشگاه. ساعت 12 قرار داشتیم و من ساعت 12:30 در کمال خونسردی داشتم رژ لب فوردی‌مکس بورژوامو رو لبم امتحان می‌کردم!!! حرکاتم ورزشی بود. البته برای اعصاب آقای زیپ و فکر می‌کنم به آب شدن شیکمش هم کمی کمک کرد البته!!
هر جوری بود واسه ساعت 1 خودمون رو رسوندیم!! خوشبختانه من فسفر سوزونده بودم و کتابا و انتشاراتی که باید سر می‌زدیم رو لیست کرده بودم و فقط رفتیم غرفه و سالن رو پرسیدیم.
یعنی عاشق این حفظ اصالت بعضیام که هر جا می‌رن یه حصیر زیر بغلشونه و بساط گاز پیکنیکی و قابلمه همراه‌شون، حتی تو نمایشگاه!!! و صد البته عاشق بساط عینک‌آفتابی فروشی و خرت و پرتای دیگه‌م. که دست آدم رو تو انتخاب باز می‌ذاره. یعنی با اینکه پا می‌شی می‌ری نمایشگا "کتاب" بازم حق انتخاب داری و می‌تونی جاش عینک‌آفتابی بخری و لذت ببری!!!!
از چیدمان نمایشگا بگم که واقعن حرف نداشت. همچین منظم و مرتب چیده بودن غرفه‌ها رو که از هر مسیری می‌رفتی باز می‌دیدی غرفه‌ها مذهبیه!!! جوری بود که من از میون خیل عظیم کتب مفاتیح‌الجنان‌های 50 درصد تخفیف خورده رفتم به مثابه‌ی یک شعبده‌باز کتاب "قمار باز" داستایوسکی رو کشیدم بیرون و خریدمش. خلاصه اینو گفتم که اگه پس فردا تصویر من و آقای زیپ رو تو رسانه‌ی میلی دیدین اونم تو غرفه‌های مذهبی و مفاتیح‌الجنان باز (!) تعجب نکنید که همه‌ی غرفه‌ها همین‌جوری بودن و فضای بین کتاب‌ها کلن دموکراسیه محض بود!!! یعنی می‌تونستی دایرة‌المعارف جنسی زنان رو درست بغل دست وصیت‌نامه‌ی فلان شهید پیدا کنی!!!
یکی از کتاب‌های مورد نظرم مربوط می‌شد به نشر چشمه. با خودم حساب کرده بودم که نشر چشمه معمولن کتاب‌های خوبی داره، پس می‌رم اونجا و کتابا رو نگاه می‌کنم و می‌خرم. بعد از رسیدن به نشر ذکر شده، به طرز فجیعانه فرهنگی‌یی، خودم رو چپوندم میون جمعیت و رفتم جلو. پشت سرم هم یه آقایی اومد چسبید بهم از پشت که یه لحظه فکر کردم آقای زیپه، از حس صمیمتی که کرد باهام!!!! یه ذره خودم رو فشار دادم به میز جلوم تا بتونم فاصله‌ی شرعیم رو حفظ کنم با برادر پشتی و کتاب درخواستیم رو گفتم که یارو گفت تموم کرده، برگشتم سمت آقای زیپ که دیدم یه دست هم‌چنان داره دنبالم می‌یاد و انگار بسان آهنگ‌ربا دارم می‌کشمش!!! از اینکه مورد سواستفاده‌ی ژنسی ملت قرار گرفته بودم بدنم می‌لرزید. با عصبانیت به آقای زیپ می‌گم "یه چیزی به این مرده بگو!!". برگشته با خونسردی تموم نگام کرده می‌پرسه "چیکار کرده مگه؟!". توقع داش مو به مو عملیات تجاوز طرف رو براش شرح بدم. منم با قهر کتاب رو دادم بهش و اومدم این‌طرف. البته قبلش با آرنج محکم کوبیدم به اون مرتیکه اما دلم خنک نشد. وقتی کتاب رو حساب کرد و اومد سمتم فهمید قهرم باهاش. سعی کرد از در آشتی وارد بشه. دستم رو گرفت و بعد از بررسی و موشکافی جریان اتفاق افتاده، کارشناسانه گفت: "تقصیر خودته دیگه!!!!" آره خب. تقصیر خودم بود که دست یارو رو گرفته بودم هی می‌مالیدم به خودم، می‌دونی.
از اون لحظه بود که فهمیدم آقای زیپ استعداد زیادی تو ایفای نقش مهم و حیاتی "قاقه دیب‌دمینی" داره و باید حتمن استعدادش رو شکوفا کنم!!!!
بساط تفریح و هیجان حسابی هر جا می‌رفتیم به پا بود خلاصه. حتی یه غرفه هم پیدا کردیم که بزرگ نوشته بود "تفال به وصیت‌نامه‌ی شهدا" و اونجا بود که به معلوماتمون اضافه شد که اگه یه وقت دیوان حافظ در دسترس نبود، با وصیت‌نامه‌ی شهدا هم می‌تونیم فال بگیریم!!!!!!
بعد از اینکه ملت رو ارذا کردیم [آخه یه دختره هم آقای زیپ رو در ملا عام مورد سواستفاده‌ی ژنسی قرار داد]، آقای زیپ کاشف به عمل اورد که "محمد جان تولدت مبارک" و اینجوری بود که ناهار خودمون رو دعوت کردیم نایب. طی انجام عملیات بلع و هضم غذا، محمد گفت که نامردیه ما براش کادو نگرفتیم و اون ما رو مهمون کرده نایب و منم خب دیدم راس می‌گه. آقای زیپ گفت "کادو نخریدیم چون نمی‌دونستیم چی لازم داری و ممکن بود یه چیز بدرد نخور بگیریم" و من در تکمیل سخنان گهربار قاااقه عزیزم گفتم "حالا فکر کن ببین چی لازم داری و بگو". همون موقع محمد گفت "لب‌تاپ". یه نیگا به آقای زیپ کردم و محتویات جیبامون رو مرور کردیم و ساکت شدیم. قرار شد توی مسیر برگشت مغازه‌ها رو نیگا کنیم و کادوی مورد نظرمون رو بگیریم. از قضا ساعت 3 بعدازظهر روز جمعه تمام مغازه‌ها بسته بود اما از اونجایی که خدا همیشه درای رحمتش رو باز می‌ذاره، یهو یه پیرمرد دست‌فروش پیدا کردیم که از تو بساطش آقای زیپ یه کادوی خیلی شیک، نوستالوژیک و سرگرم‌کننده پیدا کرد با قیمت مناسب [Click]. ((((-:
البته بعد از اتمام مراسم اهدای کادوی مشترک‌مون، قرار شد این حرکت‌مون تو مراسم تولد بعدی، تلافی بشه!!! که بر حسب اتفاق تولد بعدی، تولده منه. اینقد بدم می‌یاد دعواهای شخصی‌شون رو وارد مسائل مهمه اینچنینی می‌کنن  :| 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:30 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (43)

 

 
 
 

Page 577.

April 25, 2010
 

× محض تغئیر مسیر روتین هر روزه، یهو به خودم اومدم دیدم در طول یه هفته سه جفت کفش خریدم!! بعد باز هر روز همون کفش قدیمیه خودم رو می‌پوشم و اونا رو گذاشتم گوشه‌ی اتاق. بعد تازه محض بیشتر تغئیر دادن مسیر روتین هر روزه یهو بی‌اختیار رفتم یه کیف هم خریدم که با یکی از کفشای گوشه اتاقی ست شه. دیدی آدمایی رو که اعصابشون خرابه بعد هی می‌خورن و چاق می‌شن؟ منم وقتی روانم خرابه و می‌رم بیرون یهو با یه مشت آت و آشغالی که هیچ احتیاجی به خریدشون نبود برمی‌گردم خونه...
 فقط بدی‌ش اینه که محض تغئیر مسیر روتین هر روزه سر رات فقط مغازه‌های میس‌اسپرت و آدیداس و تی‌تی و مغازه‌ی لوازم آرایشی که مثلن پشت ویترینش هارمونی رنگ رو با لاک ایجاد کرده‌س!! یا مثلن یه مغازه‌یی که زده آل‌استار 10 تومن که باعث می‌شه جنون آل‌استار بگیردت!!!
 البته باز جای شکرش باقیه که تو این مسیر مغازه‌ی بنتون و موبایل فروشی و نمایشگاه ماشینی وجود ندارهnerd

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:24 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 566.

April 5, 2010
 

× این چند روز تعطیلی همچین روتین و طبق برنامه‌ پیش رفت که آدم می‌مونه تو هیبتش. هر روز دم‌دمای صبح - ساعت 12 - بیدار می‌شدم و سی‌سی با دیدنم ذوق می‌کرد و با هم می‌رفتیم تو مستراح گردش علمی. بچه‌م چنان با پشتکار جریانات مزاجی من رو دنبال می‌کرد که همین روزاس که فوق دکترای فضولات‌شکافی بگیره. بعد تا ساعت 2 پای نت و کامپیوتر می‌بودم و بعدش ناهار می‌خوردم و واسه بعدازظهر برنامه می‌ریختم که فرانسه بخونم و کمد تمیز کنم و نقاشی بکشم و باز می‌گرفتم می‌خوابیدم و بیدار که می‌شدم، می‌دیدم سی‌سی دم در مستراح منتظرمه (((((-:
بعدازظهرم یا می‌رفتیم بیرون و یا بالاخره هر کاری بجز اون موارد برنامه‌ریزی انجام می‌دادم!!!! خلاصه که شانس اوردم این تعطیلات پا نشدیم یهو بریم شیراز!!! والا، جنبه که نداریم، یهو می‌رفتیم اونجا حال مستراح رفتنم نداشتیم، می‌افتادیم می‌مردیم از این همه فعالیت و تحرک شدید!!!!! اینم خلاصه‌یی از تعطیلات خود را چگونه گذرانید ما!! فقط کاش وقتشو بیش‌تر می‌کردن!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:28 PM

لینک مطلب | فرزندم، سی‌سی , یه‌آدم‌معمولی | نظرات (24)

 

 
 
 

Page 560.

March 28, 2010
 

× فکر کن تو یه خانواده، سه چارم اعضاش گوشی‌شون سامسونگ باشه!! بعد طراح سامسونگ هم حال کنه گوشی رو یه جوری طراحی کنه که نشه زنگ اس‌ام‌اسش رو تغئیر داد، مگه اینکه بخوای یه فرد رو اسپشیال کنی! هیچی دیگه... خواستم این مسئله رو مطرح کنم که یه کم فکرت باز شه، بتونی تصور کنی وقتی یه اس‌ام‌اس واسه یکی از این سه چارمه می‌یاد، چه تشنجی خونه رو فرا می‌گیره!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:55 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (19)

 

 
 
 

Page 555.

March 21, 2010
 

× موقع سال تحويل با خانواده مشغول دیدن برنامه‌ی پارازیت، محسن نامجو داره می‌خونه:
روزی شدم به نوره، نوره پخش و هوا رفت / روزی شدم به سوله، سوله ریخت و به گـــ.ا رفت
بابا: چی گف!!؟
من: نشنيدم 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:14 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (18)

 

 
 
 

Page 552.

March 18, 2010
 

× داریم با مامان سوار تاکسی می‌شیم که یهو می‌بینم یه فروند گوشی افتاده رو صندلی عقب. برش می‌دارم که بدمش به راننده که مامان می‌گه "نگهش دار به کسی که زنگ می‌زنه بگو بیاد بگیره". نگهش می‌دارم. تو جلده. یه نوکیای 8600 تو یه جلد مشکیه محکم. معلومه صاحابش دوستش داره. زنگ می‌خوره. گوشی رو با بدبختی در می‌یارم و صفحه‌ش رو نیگا می‌کنم. نوشته: "خونه". حس بدی دارم. انگار یه چیزی رو دوشم سنگینی می‌کنه. برمی‌دارم. طرف یه زن مسنه. طفلی کپ می‌کنه صدای من رو می‌شنوه. بهش توضیح می‌دم که این گوشی رو تو تاکسی پیدا کردم. فقط می‌گه باشه و می‌ذاره گوشی رو. همش به اون شبی فکر می‌کنم که گوشی آقای زیپ رو با چاقو گرفتن ازش. که چقد ناراحت شده بودیم جفت‌مون... حدودن یه ربع بعد دوباره گوشی زنگ می‌خوره. باز افتاده "خونه". حدس می‌زنم طرف رسیده خونه و حالا خودش زنگ زده. برمی‌دارم. یه پسره 27-8 ساله اونور خطه. می‌گه: الان رسیدم خونه گفتن شما لطف کردید گوشی رو پیدا کردید و زنگ زدید خونه، واقعن ممنون. معلومه چقد ذوق زده‌س و هول شده. واسه همین تذکر نمی‌دم که پیدا کردن چیزی، لطف نیست و من زنگ نزدم خونه و خونه زنگ زد به من!!! می‌پرسه کی می‌تونه بیاد بگیره گوشیش رو؟ می‌گم که الان بیرونم. می‌گه مسیرتون کجاس؟ دوباره می‌گم بیرونم. به محض اینکه برسم خونه باهاتون تماس می‌گیرم و می‌گم که طرفای سیدخندانه خونمون. می‌پرسه چه ساعتی حدودن می‌رسم خونه؟ خنده‌م می‌گیره. ظاهرن طرف از ایناس که گوشیشه و زندگیش!! می‌گم 5-5:30. یه آخ‌آخ می‌گه و تشکر می‌کنه. حدس می‌زنم آخ‌آخش واسه ساعتیه که اوج ترافیکه. یا شایدم جایی کار داره و یا اصلن به من چه!!! ساعت 5 می‌رسم خونه و سریع بهش زنگ می‌زنم. با اولین زنگ برمی‌داره خودش. انگار پای تلفن نشسته بوده و منتظر من بوده. بهش آدرس می‌دم و فامیلیش رو می‌پرسم. می‌شینم بست منتظرش تا بیاد. انگار دست و پام سنگین شده و نمی‌تونم کاری انجام بدم تا این یارو نیاد و نگیره امانتی‌ش رو...
همش به این فکر می‌کنم که با ذوق و شوق دست کرده تو جیبش و یهو شوکه شده که گوشیش کجاس؟ بعدشم با لک‌و لوچ آویزون رفته خونه و یهو مامانش بهش گفته گوشیت گم شده؟ طرف زنگ زده که بیا بگیر گوشیت رو. چه خوشحال شده‌ها. بعد هی ذوق می‌کنم از این رفتار جنتل‌ومنانه‌ی خودم D-:
خوشبختانه زود خودش رو رسوند. به چشم خواهری بانمک بود، خدا حفظش کنه ((-: گوشیش رو می‌دم و در جواب تشکرهای بی‌وقفه‌ش که حدودن 20-30 ثانیه یه بند طول کشید، بدون تنوع فقط می‌گم خواهش می‌کنم و می‌یام بالا...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:21 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (41)

 

 
 
 

Page 551.

March 17, 2010
 

× داریم سر یه جریانی بحث می‌کنیم پای تلفن:
من: حرفاش رو باور کردی؟
زیپ: نه، اما باید برام توضیح بدی
من: اعتماد نداری بهم؟
زیپ: داشتم بهت
من: الان چی؟
زیپ: نه
من: می‌خوای همه چی رو تموم کنیم، جفتمون راحت شیم؟
زیپ: ...
من: یادته می‌گفتی خیلی از این اتفاقا ممکنه پیش بیاد؟
زیپ: پیش پیش پیش...
من: چی؟
زیپ: یه گربه‌هه رد شد، داشتم صداش می‌کردم!!!
من: straight face

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:17 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 549.

March 15, 2010
 

× رفتم واسه خرید عید یه کیف پول خریدم [Click]. آخه تمام سرمایه‌‌م از تراول‌چک‌ها بگیر تا سکه‌هام لخـ.ت مونده بودن، می‌دونی (((-: بعد رفتم دو تا کتاب هم خریدم واسه تعطیلات عید -یکی‌ش ترلان و اون‌یکی‌شم رازی در کوچه‌ها- جفتشم از فریبا وفی. البته حتم دارم که نمی‌رسم بخونمشون ولی خب مجبور بودم؛ یکی اومده بود کلاشینکف گذاشته بود پشت سرم که بخرم این دو تا رو، می‌فهمی؟!! خرید بعدیم اینا بودن که حکم نون سر سفره هف‌سین رو داش واسم. اینقد واجب بودن [Click]. اینجوری آشغال‌وار نگاشون نکن‌ها، بیس تومن پول رفته بالاشون!!! آخرین خرید عیدم هم دو تا دی‌وی‌دی بود. خیلی دلم می‌خواس فیلم استخوان‌های دوست‌داشتنی رو بگیرم. واسه همین آمریکن‌پای 7 رو گرفتم با یه فیلم به اسم کتاب الی که یارو خیلی اصرار داش قشنگه!!! اینم از استخوان‌های دوست‌داشتنی D-:
کلن کشته مرده‌ی این خریدامم. آقای زیپ هم خیلی کشته‌ مرده‌ی این مدل خریدامه، می‌دونی D-: چیه آدم همش روتین و با یه لیسته از قبل تعئین شده بره خرید؟ گاهی اوقات لازمه خودتم خودت رو سورپرایز کنی. گاهی این آت و آشغالا واسه روحیه‌ی آدم ضرورتش بیشتر از بلوز و کیف و کفشیه که تا می‌یای بخری، یه مامان نامی از پشت سرت داد می‌زنه: ایــــــــن همه داری!!!! و تشنج اعصاب ایجاد بشه. بعله‌ جانم!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:09 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 546.

March 12, 2010
 

× تو تختم دارم تو شیش و بشه بین پا شدن از خواب و یه پنج دیقه دیگه خوابیدن دست و پا می‌زنم که می‌بینم دزدگیره مرسدس جیپه (!) بابا صدا می‌کنه. از سکوت خونه معلومه کسی نیس. اولش با خودم می‌گم کی حال داره بلند شه عینک بزنه و بره دم پنجره ببینه خدایی نکرده کی به مرسدس جیپ توهین کرده که جیغش رفته هوا؟! که یهو یادم می‌افته دو ماه پیش چشمم رو عمل کردم و می‌تونم بدون عینک از طبقه‌ی سوم خیابون رو تماشا کنم!!!!
یا
دارم با مامان حرف می‌زنم، چشمم خسته شده و به خاطر رنگرزی خونه، می‌سوزه. یهو بی‌اختیار دستم رو می‌برم بالا تا جای عینکمو رو چشمم تنظیم کنم (((((-: صحنه‌ی خنده‌داریه اگه کسی توجهش به تو باشه!!!
یا
صبح از خواب بلند می‌شم و طبق رواق قبل‌ها، بعد از صورت شستن و بستن موهام، ناخودآگاه می‌رم سمت میز تا عینکم رو بردارم و می‌بینم نیس!!!!
همه‌ی اینا یعنی اینکه من هنوز عادت نکردم به بی‌عینک بودن. گاهی دلم واقعن واسه عینکم تنگ می‌شه اگرچه ظاهرم 180 درجه فرق کرده و بدون عینک خیلی خوب همه‌چیز رو می‌بینم... اما حق دارم، یازده سال کم نیس، سنگم بود عادت می‌کرد!!!!!

پاورقی:
خیلی از دوستان در مورد عمل چشم بارها سؤال کردن ازم. خیلی‌ها هم شاید روشون نشده. واسه همین اینجا می‌نویسم که دیگه مجبور نباشم تک‌تک جواب بدم به همه (-:
من کلینیک نور عمل کردم تو ونک. عملم لازک بود. قیمت خود عملم شد 900 تومن. اما با آزمایشات و پول کلینیک و داروها شد 1.250 تومن. شماره‌ی چشمم یکی‌ش سه و خرده‌یی و یکی‌ش چار و خرده‌یی نزدیک‌بین بود [یعنی دور رو نمی‌دیدم] و 75 صدم هم آستیکمات داشتم. یعنی آستیکماتم زیاد نبود.
یعد از عمل تا یکی-دو روز زیر چشمم ورم داشت. چون اشک می‌یومد از چشمم و مثل آدمی که دو روز نشسته بست گریه کرده فقط، ورم کرده بود چشمام. اما بعد از روز دوم کم‌کم پف چشمم خوابید و زیر چشمم یه‌کم کبود شد و گود افتاد که اونم بعد از دو هفته کامل از بین رفت و الان عادی شده.
از عمل راضی‌ام و دیدم در حد همون دیدم با عینک شده و فعلن مشکلی پیش نیومده خدا رو شکر.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:33 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 545.

March 10, 2010
 

× چن‌روز پیش به شادونه -رفیق گرمابه و گلستونم از نوع دانشگاهی- می‌گفتم: دلم می‌خواد ازدواج کنم!! اولش یه‌کم نیگام کرد ببینه جدی‌ام یا نه، بعد برگش گفت: خاک تو سرت!! به جائیم نبود حرفش. ادامه دادم: حس می‌کنم الان یه دورانی رو دارم می‌گذرونم که دوس دارم تو خونه‌ی خودم باشم. نه اینکه حالا تو خونه‌ی بابام دارن مثل کوزت ازم کار می‌کشن یا تحت فشارهای شدید روانی و اجتماعی و اینا باشم‌ها. فقط دلم می‌خواد مثلن الان پاشم برم واسه خونه‌ی خودم فنجون-نعلبکی بخرم. پرده و روتختی بخرم و از این صبتا!!!! حالا اگه خونه‌ی شوهرم نبود و خونه مجردی بودم مشکلی ندارم باهاش D-: چیزی نگفت. کلن بحثای ما هیچ‌کدوم سر و ته نداره با شادونه!!
اومدم خونه، بعد فی‌الفور زنگ زدم به آقای زیپ و بهش گفتم پاشه بیاد نت چون حس کردم 6 جفت گوش تو خونه موجوده که اگه بر حسب اتفاق حتی یکی از این یه جین گوش حرفام رو بشنوه، کل اعتقادات و شخصیتم می‌ره زیر سؤال!!!!!! |-:
شروع کردم با کلی ذوق و شوق به زیپ می‌گم دلم می‌خواد خونه‌م فلان باشه، آشپزخونه‌ش بیصار باشه و مبلام اینجوری باشه و پنجره‌هام اونجوری باشه... بعد بی‌صبرانه منتظر اظهار نظر و عکس‌العمل اون بودم که یهو یه همچین کله‌ی کریهی تو صفحه‌ی چت‌مون ظاهر شد: hee hee

همینه دیگه!!! بعد از آدم می‌یان می‌پرسن "تو چرا مخالف ازدواجی؟"!!! بیا... یه‌بارم تو عمرمون خواستیم خوب و مثبت برخورد کنیم با قضیه اینجوری جوابمون رو می‌دن!!! با یه همچین برخورداییه که تحصیل می‌یاد ادامه‌ت بده و تو هم مقاومت نمی‌کنی!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:39 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 540.

March 3, 2010
 

× یه استاد داریم که از بس خوبه و هوای دانشجو جماعت رو داره، تو سره سگ بزنی باهاش کلاس برنمی‌داره. بعد من این ترم رفتم باهاش کارورزی3 رو برداشتم چون واقعن چاره‌یی نبود. خیلی دلم رو صابون زدم درسم رو ترم دیگه تموم کنم و ز لیسانس تا گور بتمرگم تو خونه!!!! آخه خیلی دارم درس می‌خونم و بهم فشار می‌یاد، می‌دونی ((((:
 جالبیه قضیه اینجاس که به زیر محوطه جریمه‌شم نیس که مثلن همین ترم پیش پایین‌ترین نمره‌ی ممکنه رو داده بهت!!! بعد طرف یه مشکل دیگه‌یی هم که داره اینه که وقتی می‌خواد حرف بزنه باید بری گوشتو بکنی تو حلقش تا بشنوی چی می‌گه. خاک‌برسر همه‌ی دروسشم ساعت 7:30 صبح ارائه می‌ده و با اون صدای رسا و طنین‌اندازش رسمن همه خوابن سر کلاس!!!
 حالا امروز رفتم پیشش. کارورزی3 رو جایی آشنا داشتم و قصد ندارم برم. بعد برداشته یه ساعت واسه من موعظه کرده که جایی که می‌خوای بری خیلی خوبه و حتمن ازش نهایت استفاده رو بکن!!! می‌گم چشم. بعد برگشته یه کاغذ داده دستم می‌گه اینو مطالعه کن و آخر ترمم یه گزارش‌ کار بردار بیار که شامل اینا باشه
[Click]. اون خط آخرش خیلی مهمه (((:
 خلاصه امیدوارم این کارورزی3 هم به خیر بگذره و این استاده دستش بچرخه واسه پاس کردنه ما. هر چند توقعی هم ندارم زیاد. طفلی دست خودش نیس انگار، استیل منو که می‌بینه، ناخودآگاه جلوی اسمم تو لیست نمره‌هاش می‌نویسه: 12.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:52 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 539.

March 2, 2010
 

× می‌گه: "باور کن همه‌ی آدما، حتی اونا که ته خوشبختی هستن تو خوشبینانه‌ترین حالت یه روز یا یه دوره‌یی می‌شینن به همه‌ی چیزایی که تو فکر کردی، فکر می‌کنن و همه‌چیز به نظرشون خیلی الکی می‌یاد. حس می‌کنن نتونستن چیزی رو که از دنیا می‌خوان بدست بیارن. حس می‌کنن همه‌ی رابطه‌هاشون پوچه، زندگی‌شون پوچه و اصلن خوشبخت و خوشحال نیستن. داشته‌هاشون براشون بی‌ارزش می‌شه، نداشته‌هاشون یه غوله بی‌شاخ و دم".
می‌گم "دلم یه اتفاق بزرگ می‌خواد، یه تحول تو زندگیم".
می‌گه: "اتفاقای بزرگم بعد از یه مدت عادی می‌شن، کوچیک می‌شن. مثل اولین روز رفتنت به دانشگاه. یه روزی واسه خودش یه اتفاق بزرگ بود اما حالا واست عادیه..."
با حرفاش یه‌کم آروم می‌شم. اینکه حس کنی اوضاعت طبیعیه و این روزا برای همه پیش می‌یاد خیالت رو راحت می‌کنه...
حال و روز آقای زیپ بدتر از منه. می‌رم سراغش تا بهش دلداری بدم. طبق روال معموله اینجور وقت‌ها، اولش اون می‌شه مسبب بدبختی‌های من و من می‌شم فاکتور پر و پا قرصه بدبخت بودن اون و واسه فرار از بدبختی، از زندگی هم می‌ریم بیرون و بعدش کم‌کم سعی می‌کنیم شرایط هم رو درک کنیم و قربون هم می‌ریم و برمی‌گردیم تو زندگی‌ هم‌دیگه!!!!!
از پای کامپیوتر بلند می‌شم و می‌رم سراغ لاکام. یه لاک سرخابی مایل به گلبهی (!!) برمی‌دارم و شروع می‌کنم به لاک زدن. بعدش یه کاغذ برمی‌دارم و یه لیست بلند بالا از اهداف دراز مدتم رو می‌یارم رو کاغذ... وقتی لیستم تموم می‌شه دوباره یه لیست دیگه می‌نویسم از کارایی که باید تا آخر اسفند انجام بدم و برنامه‌ریزی واسه تعطیلات.
حالم بهتر می‌شه وقتی می‌بینم این همه کار دارم واسه انجام دادن و دیگه زیاد فرصتی ندارم واسه غصه خوردن و زانوی غم بغل گرفتن!!

از بچگی مدلم اینجوری بوده که روز قبل از تعطیلی رو بیشتر از خود تعطیلی دوست داشتم. مثلن پنج‌شنبه‌ها رو بیشتر از جمعه‌ها و گاهی حتی چارشنبه‌ها رو بیشتر از پنج‌شنبه‌ها دوس دارم. چون روزای قبل از تعطیلی می‌تونی واسه خودت کلی برنامه‌ریزی کنی که روز تعطیلت رو چه‌جوری بگذرونی حتی اگه به هزار و یک دلیل روز تعطیلت اونجوری که می‌خوای نشه‌ و کلن خودت حال انجام دادن برنامه‌ت رو نداشته باشی و حالتم گرفته شه، اما لذت اون برنامه‌ریزیه سر جاشه همیشه...
اسفند برای من حکم روز قبل از تعطیلی رو داره، ماهی که توش کلی برنامه می‌ریزم واسه یه تعطیلی، یه شروع... واسه همین کلن اسفند رو بیشتر از عید و تعطیلیاش دوس داشتم همیشه و حالا همین برنامه‌ریزیه دوباره سرحالم اورد و حالیم کرد هنوز خیلی چیزا می‌خوام که بدستشون بیارم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:21 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 538.

March 1, 2010
 

× گاهی اوقات با وجود داشتن یه عالمه شماره تو فون‌بوکت، یه عالمه آیدی تو لیست یاهوت، یه عالمه بازدیدکننده از وبلاگت، یه عالمه دوست دور و برت، هیچ‌کس نیس که بفهمتت. سکوتت رو، بغضت رو، نگاهت رو، خستگیت رو و حرفایی که می‌‌خوای بزنی و نمی‌تونی. نمی‌تونی. نمی‌تونی... گاهی اوقات لازمه که تو هیچی نگی و تا ته دلت خونده بشه...
 از همین گاهی‌ اوقاتاس الان.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:18 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 535.

February 26, 2010
 

× از اونجایی که کلن غرغر من به جای کسی نبود و مختص صاف کردن دهن آقای زیپ بود، بلند شد اومد و دیروز رفتیم ولیعصر و به هر ضرب و زوری بود گوشیم رو با یه کوربی سفید تعویض کردم. هر جا می‌رفتیم وقتی می‌دیدن گوشی اینقد تمیزه و دارم اینقد زود می‌فروشمش علتش رو می‌پرسیدن و آقای زیپ با یه دل پری جواب می‌داد که "آقا خود منم اعصابم از دست این [بعد با دست من رو نشون می‌داد!!!! انگار من مسواکشم] خورده، گوشیش واقعن حیفه ولی دیگه از کوربی خوشش اومده و ول کن نیس" و تا جمله‌ش تموم می‌شد منم مثل آدمای شرطی در دفاع از خودم سریع می‌گفتم "کار با اچ‌تی‌سی خیلی سخته و در ضمن گوشیه مردونه‌ییه!!!!"
بالاخره بعد از کلی گشتن یه مغازه‌ی نسبتن خوش انصاف پیدا کردیم و مراحل تعویض انجام شد. می‌گم خوش انصاف چون واقعن بعضی از این آقایون موبایل‌فروش دیگه تهشن!!! که البته دیروز هم ما در بدو ورود به پاساژ، گیر یکی از این ته‌ها (!)‌افتادیم.
اولن که فروشنده‌هه حاضر نبود گوشی آکبند باز کنه [می‌دونم هیچ‌کدوم از گوشی‌ها آکبند واقعی نیس اما همون چسبه رو جعبه به آدم قوت قلب می‌ده ((:] و گیــــــر که بیا همین کوربی خودم رو بردار. دو ماه بیشتر نیس کار کرده و کلن در حد آکبنده و همین رو من تمیزش کنم و جای آکبند به شما بدم متوجه نمی‌شی!!!! کلن دلم راضی نبود واسه همین دنبال بهونه می‌گشتم هی که از شرش خلاص شیم!! گفتم شارژرش کو؟ گفت شارژر خودش خونه‌س بعد یه شارژر نو آورد که اصلن مدلش با شارژر کوربی فرق داش. گفتم صورتی کوربی رو دارید؟؟ گفت اصلن تو بازار صورتیش نیومده هنوز!!!!!!!! این در صورتی بود که خودم دو شب قبلش صورتی کوربی رو پشت ویترین میرداماد دیده بودم. گفتم نمی‌شه نوش رو باز کنید؟ گفت نوش 168 تومنه و باید یه چیزی سر بدی!!! گفتم کیف چی؟ یه کیفه قهوه‌ایه کهنه‌ی آسانسوری داده بهم می‌گه کیفش اینه!!! دیگه کفرم در اومد. گفتم: "آقا من خواهرم همین دو روز پیش کوربی گرفته، کیفش هم سر خود گوشیه، رنگ خودش" وقتی دید اینجوریه فرستاد از مغازه‌های دیگه براش کیف بیارن. گفت کیف رو بهت اشانتیون می‌دم!!!!!! چار رنگ کیف اورد: نارنجی، سفید، زرد و صورتی!! گفتم: "چه‌جوریاس که کیفه صورتی موجوده اما هنوز خود گوشی تو بازار موجود نیس؟" گفت: "کیفش سواس!!!!" بدم اومد ازش. از فروشنده‌ی دروغگو خیلی بدم می‌یاد... اگه می‌گفت خانوم ما صورتیش رو نداریم من مشکلی نداشتم چون از اولشم سفید می‌خواستم نه صورتی. برگشتم و آقای زیپ رو نگاه کردم. ازم پرسید: "چیکار می‌کنی؟ می‌خوای؟" تا دهن باز کردم که غر بزنم گفت: "زیگزاگ اگه به دلت نچسبیده بریم، نگیری هی به جون من غر بزنی‌ها!!!" منم تا تنور داغ بود چسبیدم و گفتم "اتفاقن پامونو بذاریم بیرون با این گوشی کلی غر می‌زنم!!!" آقای زیپم سریع اعلام کرد که "آقا نمی‌خوایم". فروشنده‌هه سریع گفت: "اگه بخواین 140 نقد برمی‌دارم" [خودش 150 برای معاوضه قیمت داده بود و بعدش کرد 148]. گفتیم نمی‌خوایم و به معنای واقعی کلمه در رفتیـــــــم!!!!!
خلاصه اومدیم بیرون و رفتیم مغازه‌های بعدی که دیدیم بلااستثنا مغازه‌های دیگه بر حسب اتفاق (!) همشون کوربی صورتی دارن و تو بازار اومده بود خلاصه!!!!

اکثرن اچ‌تی‌سی برنمی‌داشتن. با کلی گشت و گذار یه مغازه پیدا کردیم که با کوربی معاوضه کرد گوشیم رو و هم اکنون من زیگزاگ کوربی داری هستم که عینک هم نداره تازه!!! D

اضافه شد:
عکس از پشت [Click]، عکس از بغل [Click]. هر رنگی از گوشی رو که بگیرید از همون رنگ دو تا قاب داره. یکی ساده و یکی طرح‌دار و البته یه قاب مشکی هم تمام رنگ‌ها دارن...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:18 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (65)

 

 
 
 

Page 533.

February 22, 2010
 

× امروز از همون زمان غلت زدن تو تخت‌خواب قبل از بیداری حس می‌کردم خسته‌م!!!!!! یعنی کلن صبح رو خیلی پرانرژی و بانشاط شروع کردم.
 کلاس اولم که تموم شد، داشتم با خودم فکر می‌کردم که مگه در روز کلن من چقد کالری مصرف می‌کنم که مجبورم اینقد کالری بسوزونم و از دانشگا به سمت تنها پیتزا فروشی نزدیک دهکده در حرکت بودم که یهو یه خانومه جلوم رو گرفت و گفت که می‌خواد چند لحظه وقتم رو بگیره و قبل از اینکه من بگم قصد ازدواج ندارم و کلن تحصیل هنوز داره من رو ادامه می‌ده، یه کاغذ گرفت جلوم و شروع کرد سؤال پرسیدن:
 به نظر شما محبوبیت آقای مموتی‌/نژاد چقده؟ تو پرسش‌نامه سرک کشیدم و گفتم: اصلن!!!!! گفت: گزینه‌ی اصلن نداریم خانوم، کم، زیاد، خیلی‌زیاد. تو دلم گفتم خوبه گزینه‌ی کم رو گذاشتن باز!! مثلن نذاشتن: زیاد، خیلی‌زیاد، بی‌نهایت!!!! گفتم: کم.
 گفت: چه‌جوری از اخبار اطلاع پیدا می‌کنی؟ گفتم: با فیلـ...ترشکن!!!! دوباره نیگام کرد گفت: صدا و سیما، رادیو، روزنامه‌ها، اینترنت؟ گفتم: اینترنت.
 پرسید: دولت با مردم در قبال حوادث پس از انتخابات چقد همدلی کرده؟ خندیدم. رفت سؤال بعدی ((:
 گفت: صدا و سیما چقد تو اطلاع مردم از اخبار مؤثر بوده؟ گفتم: اونقد زیاد که وقتی صدای تیر از تو کوچه می‌یومد، شبکه 3 داشت تصاویر طبیعت رو با موسیقی پخش می‌کرد!!!!!
 پرسید: فکر می‌کنی چقد از ابهامات مردم در مورد مسئله‌ی تقلب در انتخابات برطرف شده؟ گفتم: خیلی‌زیاد. دیگه الان کسی ابهام نداره در این مورد، همه مطمئنن!!!!
 گفت: فکر می‌کنی علت بوجود اومدن جریانات بعد از انتخابات چی بود؟ گفتم: عملکرد بسیار خوب دولت قبلی!!!
 پرسید: راه حلش چیه؟ گفتم: ببینن مطالبات مردم چیه و بهش عمل کنن.
 گفت: ممنون از پاسخ‌هاتون. زیرشم نوشت یکی از دانشجویان علامه‌طباطبایی و من رو با این سؤال که واقعن مگه در روز من چقد کالری دریافت می‌کنم که باید  اینقد کالری بسوزونم، تنها گذاشت...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:46 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 532.

February 21, 2010
 

× از شنبه رضایت دادم برم دانشگا. از دهم بهمن کلاسا رو شروع کرده بودن و منم حواله داده بودمشون به... گیر نده حالا!! همش هم به خودم می‌گفتم فلان استاد اگه چیزی گفت می‌رم حذف می‌کنم و ال می‌کنم و کلن یه فصل واسه همه‌ی استادا تو خونه شاخ و شونه کشیدم و زدم‌شون و شستم و گذاشتم‌شون کنار و واسه محکم کاری یه گواهی پزشکی عمل چشم هم گرفتم دستم که اگه کسی چیزی گفت بکوبم رو میزش و بگم تو این هوای آلوده واقعن توقع داشتید هن‌هن باشم بیام دانشگا؟ که البته به حول و قوه‌ی الهی کسی هنوز چیزی نگفته بهم و خدا بهشون رحم کرده!!! 
امروزم عینک به چشم وارد دانشگا شدم که یهو دیدم خانوم تذکره داره چپ‌چپ نیگا می‌کنه، داشتم جمله‌‌هام رو آماده می‌کردم که چیه؟ نکنه عینک آفتابی هم دست و پای مردان اسلام رو به لرزه در می‌یاره؟! که دیدم سمتم نیومد و چیزی نگفت...

چند روزه خیلی بی‌حوصله‌م و صد البته در حد فتوحات ناپلئون خوش‌اخلاقم!!! هیچ مناسبت تقویمی هم نداریم. حس می‌کنم به یه مسافرتی، خریدی، یا یه چیزی تو همین مایه‌ها شدیدن احتیاج دارم. 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:25 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 525.

February 10, 2010
 

× مامان و بابا امروز رفتن مسافرت، نخجوان. تا آخر تعطیلات نیستن. برنامه ریخته بودیم که این چند روز رو با هم باشیم که امروز گفتی مامانت واسه 22 بهمن نمی‌ذاره بیای تهران. اولین‌بار بود که از نیومدنت ناراحت نشدم. حق با مامانت بود. مطمئنن کنترلی و بهتره امروز و فردا تهران نباشی...
 بعدازظهر تو اینترنت بهم گفتی چند تا از دوستات رو بی‌مقدمه ریختن خونه‌هاشون و گرفتن‌شون!! فقط همین یه جمله رو گفتی و رفتی. گفتی باید بری و بعدن بهم زنگ می‌زنی، حتی صبر نکردی جواب خداحافظی‌ت رو بدم. نذاشتی بگم "مواظب خودت باش"...
 از تو کوچه صدای الله‌اکبر می‌یاد. تو کوچه غوغاس. یه عده دارن می‌گن "مرگ بر دیکتاتور" و دو سه نفرم در جواب می‌گن "مرگ بر منافق". یه آقایی هم هست که تند تند داره با صدای بلند می‌گه "الله‌اکبر" که این دو تا گروه دست از کل‌کل بردارن... بهت اس‌ام‌اس می‌دم اما دلیور نمی‌شه. زنگ می‌زنم بهت، یه صدای ضبط شده، بی‌خبر از آشوب دله من می‌گه "مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد".
 چرا زنگ نمی‌زنی؟ چرا آنتن نداری؟ کاش در دسترس بودی لامصب!! دلم می‌خواد بهت بگم "مواظب خودت باش"، شاید یه‌کم آروم شدم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:46 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (35)

 

 
 
 

Page 505.

January 14, 2010
 

× من: زیپ، یکی از بچه‌ها منو به یه بازی دعوت کرده که توش باید پنج نفر از آدمای مشهوری که دوس دارم یه شب باهاشون بخوابم رو نام ببرم!!!
 زیپ: خب؟! تو کیو گفتی؟
 من: هنوز که بازی نکردم!! خواستم اول اجازه‌ی آقامون رو بگیرم

 زیپ: باشه عشقم، بازی کن
 من: اتفاقن تو رو هم دعوت کرده. اگه می‌خوای تو هم بازی کن!!
 زیپ: باشه، حتمن. تو بنویس. منم می‌یام تو همون پست تو پائینش می‌نویسم
 من: اووووه!! همین‌جور سریع که نمی‌شه. زمان محدوده و تعداد انتخابم محدود!! باید فکر کنم، الکی که نیس، مسئله‌ی مهمیه big grin

 زیپ: straight face

 من: می‌خوای تا شب جفتمون فکر کنیم، بعد مشترکن می‌نویسیم. هوم؟
 زیپ: من وقت نمی‌خوام. پنج نفر که چیزی نیس، آماده دارم تو ذهنم. می‌خوای همین الان کاغذ و مداد بیار بگم اسماشونو!!!! big grin
 
 من: straight face 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:37 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 502.

January 10, 2010
 

× یعنی عاشق خودمم وقتی برنامه می‌ریزم یه ساعت فلان درس رو بخونم، بعد نیم ساعتش به تورق می‌گذره!!! دو خط می‌خونم بعد هی ورق می‌زنم ببینم چقد دیگه مونده!!! و این روند پس از خوندن دو خط‌های بعدی به صورت ادواری ادامه پیدا می‌کنه... بعد یه ساعت تموم می‌شه و می‌رم واسه استراحت (((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:44 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 501.

January 9, 2010
 

× کلن یکی از دلایل دو بالشه بودنه (!) من اینه که وقتی صبح می‌شه و با شروع سر و صدا، اون یکی بالش رو بذارم رو گوشم!!! چون عادت دارم به پهلو بخوابم، یکی از گوشام از حمله‌ی سر و صدا مصون نمی‌مونه، بدون اینکار!!
 چند روز پیش میزان سر و صدا به حدی بود که عوامل نفوذی دشمن خودشون رو از روی بالش به ضخامت این هوا، رسونده بودن به گوشای من. دلیلشم بازی خرکی، سی‌سی با بابا بود. سی‌سی هی دست و پای بابا رو گاز می‌گرفت و بابا هم بلند بلند قربون صدقه‌ش می‌رفت و ادا و اصول در می‌اورد و با عطوفت می‌گفت "پدر سگ گاز نگیر!!". بلند شدم و با عصبانیت رفتم تو آشپزخونه و به مامان گفتم: این بابا اصلن مراعات نمی‌کنه ساعت 9ئه و ما خوابیم‌ها... همین‌طور هی می‌گه: "ای، آی، آخ، پدر سگ، واای، وای!!!" و ادای بابا رو در آوردم. مامان یهو بلند زد زیر خنده.
 من: مامان نخندآ، من الان عصبانیم
 مامان
[همچنان با خنده]: قربونت برم که اینقد بامزه ادای باباتو در می‌یاری!!
 من: مامان اصلن گوش دادی من چی گفتم؟
 مامان
[همچنان در حال خنده]: برو واسه خودشم در بیار ببینه!!!! ((:
 من:
|:
 با حالت "ما رو نیگا رو دیوار کی داریم یادگاری می‌نویسیم" (!) اومدم تو اتاق که به ادامه‌ی خوابم برسم که با این صحنه مواجه شدم [Click].
 یکی به من بگه تضییع حق تا کی؟ تا کجا؟!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:18 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (41)

 

 
 
 

Page 500.

January 8, 2010
 

× پری‌روز رفتم چشم‌پزشکی برای انجام آزمایشات نهایی. دکتر گفته بود چارشنبه برم که باز چشمم رو معاینه کنه و برام آزمایش قرنیه بنویسه که بفهمیم اصلن قرنیه‌م اومقد ضخامت داره که بشه چشمم رو عمل کنم یا نه. خلاصه بعد از یه سری قطره چکوندن و هی یه چیز کاغذ ماننده نازک رو کردن تو چشممون و نشستن پشت یه دستگاهی که یه چیزی رو می‌چسبونه به قرنیه‌ی چشم و هی می‌گه چشمت رو تکون نده، رضایت داد و آزمایش رو نوشت.
دیروز رفتم تو کلینیک و نشستم تا صدام کنن. بعد حالا فکر کن صبح اول صبح پاشدی رفتی، هنوز نه چشمات خوب باز شدن نه گوشات!!! یه خانومه صدام زد از این خانوم یواشا!!! اینا که هر جمله‌یی رو که می‌گن بدون استثنا نمی‌شنوی و باید هی بگی: "بله؟" کلن اعصابم نداشت بنده خدا.
نشستم رو صندلی برای معاینه‌ی شاوزوزکی. همونا که یه تابلوئه پر از
E به سموت (!) مختلفه [محض تنوع هم نمی‌کنن Eها رو بکنن F]. یه سری ازم سؤال پرسید که این کدوم وریه، اون یکی کدوم وریه بعد شروع کرد به لنز عوض کردن. برام یه ردیف E روشن کرد و گفت از سمت راست بگو. منم شروع کردم سرخوشانه گفتم چپ، بالا، پائین، راست و ...
یهو خیلی عاقل اندر سفیه‌وار نگام کرد، گفت: نمی‌خواد جهت بگی، با دست نشونم بده!!!
وقتی به آدم استرس وارد می‌کنن همین می‌شه دیگه. تمام تمرکزم رو گذاشته بودم پای شنیدن حرفاش، سمت راست و چپم رو اشتباه گرفته بودم!!!
[راس راس تو چشای من نیگا می‌کنی، هرهر می‌خندی؟]

پاورقی:
ظاهرن آزمایشا خوب بوده. احتمال خیلی زیاد دکتر برای اول بهمن بهم وقت می‌ده.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:41 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (46)

 

 
 
 

Page 495.

January 3, 2010
 

× چارشنبه کلن روز من بود. صبح که بیدار شدم دیدم برام اس‌ام‌اس اومده "وبلاگت باز نمی‌شه". وقتی اومدم نت، دیدم سایت کلن پکیده و کاریشم نمی‌تونم بکنم. زنگ زدم به آقای زیپ که بیاد نت و طی یه روند کاملن منطقی گودرز-شقایقی دعوامون شد و من به طور کاملن یهوییانه تصمیم گرفتم از زندگی آقای زیپ برم بیرون و اونم خیلی تهدید من رو جدی گرفت و جوابم رو نداد و رفت!!!
بعد از این جریان رومانس، واسه تلطیف فضا و کلن عوض شدن روحیه، با مامان رفتیم تجریش که مانتو بخرم. کل پاساژ قائم و کلن تجریش رو زیر پا گذاشتیم. 4 تا مغازه مانتو داشتن که من از دو تا مانتو خوشم اومد و خیلی اتفاقی همون دو تا مانتو سایز من نداشت. تو راه برگشت با لک و لوچ آویزون یه برس رژ گونه دیدم که خوشم اومد ازش و قیمتش 5 تومن بود. با ذوق و شوق خواستم برم تو مغازه که یهو مامان گفت: "اینـــــــــهمه برس رژ گونه داری تو!!!" منظورش از این‌همه دقیقن همون برسی بود که چند وقت پیش خریده بودم. بعد که دید ناراحت شدم هی اصرار کرد که برم و بخرم و برای اینکه راضی بشم هم از یه ترفند استفاده کرد که: "برو بخرش بعم بپرس ریمل بورژوای هزار و یک مژه‌ش رو چند می‌ده". که البته افاقه نکرد چون شدیدن افتاده بودم رو دور لجبازی!!
وقتی اومدم خونه، داشت نوری‌زاده رو می‌داد. نشستم پای تلویزیون و با ذوق یه تیکه قره‌قوروت گذاشتم تو دهنم که یهو بابا گفت: "زیاد نخوری‌ها، خوب نیس برات". اگه تو مود نرمال بودم حق رو می‌دادم به بابا ولی چون کلن مودم رو آنرمال بود، حس کردم بابا الان شعور من رو نادیده گرفته و نمی‌فهمه که من خودم می‌دونم چقد از هر چیزی باید بخورم!!
با عصبانیت رفتم حمام که دوش بگیرم، می‌بینم آب سرده. اومدم تو اتاقم که سی‌سی به شدت ازم استقبال کرد و پرید بهم و دستم رو چنان گاز گرفت که آه از نهادم بلند شد.
دیگه با تمام قدرتی که در بدن داشتم شروع کردم به زار زدن و احساس بدبختی کردن!!! وقتی بعد از همه‌ی این اعصاب خوردی‌ها با آقای زیپ حرف زدم و صدای گرفته از گریه‌م رو شنید، ذوق رو تو صداش حس می‌کردم!!! طفلی فکر کرده بود از درد فراق دارم زار زار می‌گریم!! D:
 

پاورقی:
گاهی اوقات کلن آستانه‌ی تحمل آدم می‌یاد پائین. بعد آی حرص می‌خورم که وقتی دیگه صبرت تموم می‌شه و می‌زنی زیر گریه، یکی می‌یاد می‌گه واسه سرد بودن آب حموم داری گریه می‌کنی؟ یاللعجب!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:58 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 493.

December 29, 2009
 

war_in_tehran_streets_26.jpgآه ای صدای زندانی
 آیا شکوه یأس تو هرگز
 از هیچ سوی این شب منفور
 نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
 آه ای صدای زندانی
 ای آخرین صدای صداها...

پاورقی:
دلم می‌خواس یه مشاعره راه بندازم که فهمیدم امروز تولد فروغ فرخزاده. دلم شعرهای سیاسی-انقلابی می‌خواد تا تجدید قوا کنم. که تجدید قوا کنیم همه‌مون. میاید مشاعره؟ تائیدی کامنتا رو موقتن برمی‌دارم تا بتونید از حرف آخر بیت کامنت قبلی باخبر بشید. کامنت خصوصی نمی‌گیرم (;

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:33 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (45)

 

 
 
 

Page 491.

December 26, 2009
 

× برای اینکه روزام از این یکنواختی در بیاد و صد البته سرم گرم بشه و به آقای زیپ گیر ندم، رفتم سه تا کلاف کاموای قرمز ماتیکی و یه میل شماره شیش گرفتم. بافتنی یکی از کارای مورد علاقه‌م بوده همیشه. وقتی در حال بافتن چیزی هستم تمام افکارم رو می‌ریزم دور و فکرم فقط حول همون رج‌های زیر و رو می‌گرده. توی دوران راهنمایی بخش کار عملی مربوط به حرفه و فنم رو خیلی دوست داشتم. بافتن کلاه، شال گردن، دستکش و جوراب!! متنها نه که هر روز در حال بافتنم، جز شال گردن که راست یه چیزی می‌بافی و می‌ری بالا، بقیه چیزا رو یادم رفته.
 خلاصه پریشب شروع کردم با بافتن شال گردن، به این امید که به آقای زیپ زنگ نزنم و کلن ازش خبر نگیرم که خودش خبر بگیره ازم. کلن این مورد جنون، به طور ادواری سراغ من می‌یاد هر چند وقت یه‌بار. نشون به اون نشون که شال گردن رو دیشب تموم کردم و هم‌زمان با آخرین دونه‌یی که کور شد، ساعت 12:30 شب آقای زیپ ازم خبر گرفت که: "عشق من در چه حاله؟! بیرون نرفتی؟". یعنی می‌خوام بگم خیلی موفقیت‌امیز بود کلن، این پروژه!!!
 حالا چون شال گردنم تموم شده و من هنوز دوره‌ی اون جنونی که گفتم رو رد نکردم، امروز شروع کردم به بافتن کلاه!!! البته فعلن قسمت‌های اولشم و نرسیدم به قسمت‌های بالا و دونه گرفتن و کلن بلدم نیستم
D:
 حالا کسی از شماها کتاب یا سایتی برای طرز بافتن کلاه سراغ داره؟ کلاهی که می‌خوام، ابتدایی‌ترین نوع کلاهه. ساده‌ی ساده. یه کتاب یا سایت خوب می‌خوام برای آموزش بافتن کلاه و دستکش و جوراب. خدا رو چه دیدی؟ شاید کلاه رو هم بافتم و جنون یاد شده هنوز تو دوران عود کردن به سر می‌برد و مجبور شدم جوراب و دستکشم ببافم!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:35 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (49)

 

 
 
 

Page 487.

December 21, 2009
 

× مشغول درس خوندن بودم که یهو چشمم افتاد به گوشیم. وسوسه شدم اس‌ام‌اس بدم به آقای زیپ:
من: می‌میرم برات عنتر!
زیپ: منم می‌میرم برات شامپانزه!!!
من: اورانگوتان منی؟
زیپ: گوریل منی؟
من: دلم برات یه ذره شده، واسه بغلت، که محکم فشارم بدی، گرمم کنی!!
زیپ: منم دلم برات تنگ شده عسلم. کم اوردی زدی تو خط عشقولانه؟
من: ما همیشه پیش شما کم می‌یاریم و لنگ می‌ندازیم حاج آقامون اینا!!!!
D:

× آیت‌الله منتظری همیشه یکی از شخصیت‌های دوست‌داشتنی من بود. وقتی خبر فوتش رو شنیدم واقعن دلم گرفت. آروم بخواب پیرمرد دوست‌داشتی...

× شب آجیل‌خورون و هندونه‌خورون‌تون مبارک باشه. اجماعن صلوات (((:

پاورقی:
خب به من چه هی الان همه چیزامون چیز تو چیز شده؟ لابد سر اینکه باید سال نو قمری رو تبریک گفت یا تسلیتم من باید جواب پس بدم!!! آره؟ D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:05 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 482.

December 12, 2009
 

× امروز تو مسیر دانشگاه سوار اتوبوس که بودم، دیدم بعضی جاها رو در و دیوار شعار تبلیغاتی از جانب جناح قهوه‌ای نوشته شده. تبلیغاتی که قبلن نبود و معلوم بود جدیدن این کار رو کردن. با رنگ سبز و با شابلون، رو دیوار بزرگراه نوشته بودن "رای ما فقط احمدی‌نژاد". جالب بود. اینکه برخلاف گذشته که این جناح از رنگ قرمز برای تبلیغ استفاده می‌کرد، حالا رنگ سبز رو انتخاب کرده بودن و سعی داشتن بقبولونن [به کی؟ خدا عالمه] که رنگ سبز مختص اوناس!!! خنده‌م گرفت... بخاطر اینکه این جناح اندک، حتی خودشونم هنوز باور ندارن که ا.ن رئیس‌جمهور شده و هنوز دارن براش تبلیغ می‌کنن (((((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:56 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 481.

December 11, 2009
 

× دیشب بعد از یه ساعت حرف زدن، درست جایی که جفت‌مون داشتیم قانع می‌شدیم، دو مرتبه دعوامون شد. نمی‌دونم تا حالا براتون پیش اومده که بخواید سؤتفاهم پیش اومده رو برطرف کنید اما هر چقد تلاش می‌کنید نتیجه‌یی نمی‌گیرید و هی پشت سر هم سؤتفاهم بوجود می‌یاد؟ دیشب ما یه همچین موقعیتی داشتم...
بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم، نشستم و یه فصل واسه خودم، زار زار گریه کردم. سی‌سی هم از صدای هق‌هقم کلی به وجد اومده بود و هی می‌یومد دست و پام رو گاز می‌گرفت و فرار می‌کرد!!!
ساعت دو با سر درد و گریه رفتم تو تخت‌خواب. دلم آروم نمی‌گرفت. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم بهش اما خاموش بود.
صبح دوباره سعی کردم و بازم خاموش بود. زنگ زدم به مامانش که بهم گفت خونه نیست و اونم خبری ازش نداشت. فهمیدم شب رفته پیش دوستاش و هنوز برنگشته خونه...
یه کم نگرانش بودم اما بیش‌تر از اون دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم و یه باره دیگه سعی‌م رو بکنم. یه کم اتاقم رو مرتب کردم و رفتم حموم و گرفتم خوابیدم. ساعت یه ربع به 5 بود که دیدم برام اس‌ام‌اس اومد: چه خبر؟
حوصله نداشتم گیر بدم که بعد از یه روز بی‌خبری، این چه اس‌ام‌اسیه داده. احتمال دادم شاید هنوز دلخوره. واسه همین، برام همین که اس‌ام‌اس داده بود، کافی بود...
من: دلم برات تنگ شده! زیپ، ببخشید ):
زیپ: قربونت برم الهی، منم ببخشید! بیا تو بغلم :*

همین دیگه!! نکنه توقع دارید تا تو بغل ناموسمم بیام توضیح بدم؟ D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:08 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (48)

 

 
 
 

Page 478.

December 7, 2009
 

× به فرض که اینقد نیروی بی‌سیم و با سیم بچپونید تو دانشگاه که تو محوطه هیچ خبری نباشه. نه تجمعی، نه شعاری. به فرض که صبح دم در وایسید مثل برج زهرمار از تک‌تک بچه‌ها کارت بخواید تا مبادا یه وقتی یکی از عناصر نفوذی دشمن بیاد تو و دست به اغتشاش بزنه. به فرض که سر تا پامون رو چک کنید مبادا مچ‌بند سبز داشته باشیم. می‌تونید عقایدمون رو هم بدزدید؟ می‌تونید جلوی چشمک‌ها و لبخندهای گاه و بی‌گاه‌مون رو بگیرید؟ می‌تونید افکارمون رو هم چک کنید که سبز نباشه؟ می‌تونید جلوی این نفرت بی‌حدی که با شنیدن اراجیف‌ داره روز به روز زیادتر می‌شه رو هم بگیرید؟ می‌تونید جلوی V نوشتن‌های یواشکی‌مون، رو در و دیوار رو بگیرید؟ نچـــز نیشخند

پس روزت حسابی مبارک، دانشجو


 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:18 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 475.

December 2, 2009
 

× عادت دارم کارهای روزانه‌یی رو که باید انجام بدم رو می‌نویسم رو کاغذ. لیست امروزم این بود:
 اصلاح ابرو
 اصلاح پشت لب
 رنگ کردن مو
 ماسک صورت
 حمام
 اصلاح بدن
 اپیلیدی دست و پا
 کرم زدن
 مانیکور
 لاک زدن
 بعد از نوشتن لیست بلند بالام، به این نتیجه رسیدم که اونقد هم شیپیش نشدم هنوز و اگه امروز یه روز معمولی بود، مطمئنن خیلی از این کارها رو فاکتور می‌گرفتم ازشون. فردا قراره "آقامون" بیاد. دارم به این فکر می‌کنم اگه من بجای اون سه روز رفته بودم زندان، اینقد عزیز می‌شدم که زیپ قبل از دیدن من یه همچین لیستی تدارک ببینه؟!! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:37 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (57)

 

 
 
 

Page 474.

December 1, 2009
 

× یعنی صحنه از این گریه‌دارتر؟ که 250 هزار تومن پول بی‌زبون تو جیبت باشه و وقتی برمی‌گردی خونه دریغ از یه یک قرونی که تو جیبت باشه و جاش یه کیسه دستت باشه که نهایت محتویات داخلش این باشه؟ [Click]. آدم دردش رو به کی بگه آخه...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:32 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (84)

 

 
 
 

Page 473.

November 30, 2009
 

× حوصله‌ی هیچ‌ کاری رو ندارم. بعد از این جریانات اخیر، دائمن بغض گلوم رو می‌گیره. فکر می‌کردم با دیدنش همه چیز درست می‌شه، اما نشد. دلم می‌خواد یه موضوع پیدا کنم بشینم زار زار گریه کنم اما خب اون موضوعه هم تخـ.مش رو ملخ خورده!!!
حوصله‌ی درس و دانشگاه رو ندارم و تنها دلیلی که من رو می‌کشونه به "ته دنیا"، اینه که غیبتام پر شده. سی‌سی هم شده بازیچه‌ی اعصاب من. طفلی یه مادر خوش‌اخلاق گیرش اومده که هیچ کجای دنیا نمی‌تونه لنگه‌ش رو پیدا کنه. اصلن حالا می‌فهمم فلسفه‌ی وجودی آهنگ "عمرن اگه لنگه‌مو پیدا کنی" شادمهر چی بوده.
رفتم یک میلیون و هفت‌هزار میلیارد تومن دادم لوازم آرایش گرفتم، بعد حوصله‌ی استفاده ازشون رو ندارم. حس می‌کنم این جریان یه شوک عظیم بود. چیزی که پیامدش یه بغض بزرگ بود که گیر کرد تو گلوی نحیفم همون یه ذره میل به تغئیر رو هم تو من کشته.
کسی سوژه‌یی چیزی نداره، من گریه کنم واسش؟

پاورقی:
این پست پر از حس‌های خوب و مثبت بود، می‌دونم می‌دونم. نه بابا، این حرفا چیه
D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:42 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 469.

November 25, 2009
 

× حواسم پرت شده. دیروز که از کلاس با آژانس برمی‌گشتم از راننده پرسیدم چقد می‌شه؟ گفت 4 تومن. منم خیلی اوورت 6 تومن دادم بهش و در رو بستم. البته حس کردم یارو یه کم یه جوری داره نیگا می‌کنه، اما گذاشتم پای خوشگلی‌م (!) و گفتم خوشگل ندیده لابد تو عمرش!!!!
تو حرفام کلی غلط‌غلوط پیدا می‌شه. تو نوشته‌هام. قرصام رو یادم می‌ره بخورم و بدتر از همه اینکه مثلن یه اس‌ام‌اس رو می‌خونم و همون آن یادم می‌ره که باید جواب بدم!!!
این توضیح رو دادم که اون دوستانی که لطف کردند و با اس‌ام‌اس پیگیر شدن و هیچ جوابی دریافت نکردن دلخور نشن و بدونن که توقع‌شون از کسی که حواسش رو بازداشت کردن، بالاس
D:

بالاخره تونستم شماره‌ی یکی از هم‌دانشگاهی‌های آقای زیپ رو که مطمئن بودم ازش خبر داره، پیدا کنم. صبح باهاش تماس گرفتم و کاشف به عمل اوردم که آقامون دیروز با خونه‌شون تماس گرفته و گفته که سالمه و مشکلی نیست و خوش می‌گذره کلن!!! بچه رو کرده وبال گردن من خودش رفته زندون‌گردی و الواتی!!! باز حالا بیاید نگرانش بشید!!! D:
به احتمال قوی، فردا آزاد می‌شه و ظاهرن جای نگرانی نیست.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:44 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (133)

 

 
 
 

Page 466.

November 23, 2009
 

× امروز صبح ساعت 9 و خرده‌یی بود که آقای زیپ بهم زنگ زد و خیلی مفید و مختصر گفت که برای ساعت 10 احضار شده به وزارت اطلاعات و اگه یه مدت ازش خبری نشد نگرانش نباشم!!!!
 توضیح زیادی نداد. فقط گفت دیشب یاشار آزاد شده و امروز باید همراه با چند تا از دوستاش بره برای سوال و جواب. قرار شده تا بعدازظهر بهم از خودش خبر بده و اگه خبری نشد یعنی نگه‌ش داشتن.
 از اولشم می‌دونستم باید زیپ‌زاگ رو تنهایی بزرگ کنم و آخر هفته‌ها بزنمش زیر بغلم و هی از این سلول برم اون سلول و سیگار و کمپوت ببرم!! حالا زیپ‌زاگ نشد، جسیکا!! مهم نیته که خب من حدسم درست از آب درومد.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:49 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 464.

November 18, 2009
 

× اصلن از اولش هم برنامه همین بود. که من برم اپی‌لیدی بخرم و ژل بعد از مو زدایی سینره و بعدش با ذوق و شوق بشینم با دقت هر چه تمام‌تر عملیات ملکوتی مو زدایی رو انجام بدم و ژل بزنم و دست و پا بلوری بشم و ذوق کنم، بعد صبح که بلند بشم ببینم به فاصله‌ی اپسیلون به اپسیلون پشه خورده دست و پام رو!!!! کلن دست و پام رو بلوری و بدون لک اپی‌لیدی کرده بودم واسه همین اتفاق!!
 خیلی دلم می‌خواد الان فلسفه‌ی وجودی پشه و ایضن فلسفه‌ی این پشم و پیلی پشت لب خانوما رو بفمم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:30 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (48)

 

 
 
 

Page 442.

October 27, 2009
 

× هفته‌ی پیش دوشنبه بود که کامپیوتر اینجانب یهو ترکید و دیگه ویندوزم بالا نیومد. حال می‌کرد فقط صفحه‌ی سیاه نشون بده و فلش موس رو!! کلی دست به شلوار آقای زیپ شدم که برام ویندوز عوض کنه و کلی واسه خودم خانومی کردم که این رو می‌خوام و اون رو می‌خوام و آقای زیپم هر برنامه‌یی که دوست داشتم رو برام ریخت.
هنوز یه روز از ویندوز عوض کردنم نگذشته بود که باز کامپیوترم حال کرد صفحه‌ی سیاه رو با فلش موس نشونم بده [همون بیلاخ خودمون]. اینجوری شد که منم لج کردم و کامپیوتر رو فرستادم خونه باباش و سفارش یه کارت گرافیکی یک گیگ هم دادم که دیگه وقتی خواستم سیمز 3 بازی کنم واسه من ادا و اطوار در نیاره! البته هیچ تضمینی نیست که فردا دوباره همون علامت حاکم بزرگ [بیلاخ معروف] رو نشونم بده و من بمونم و حوضم که نداریم و مجبورم من بمونم و کاسه توالت‌ خونه‌مون!

× ظاهرن از کیف بنده خیلی خیلی استقبال شده. محض اطلاع‌رسانی عرض کنم که من کیفم رو از میلاد نور، 50 تومن خریدم. نه که زور داشت شصت تومن بدیم پای کیف پومای یوزپلنگ‌دار، واسه همون!!!

× من و آقای زیپ به احتمال خیلی قوی می‌یایم جشن پرشین‌بلاگ. هر چند که ظاهرن مقام دسته‌بیلُم هم نشدیم و من دعوت‌نامه‌یی دریافت نکردم کلن whistling

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:08 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (45)

 

 
 
 

Page 440.

October 24, 2009
 

× چارشنبه از شرق کوبیدم رفتیم غرب برای دیدن هایپراستار. و دیدیم و محض اینکه کاری هم کرده باشیم جز دیدن، من یه چیزکیک با چای هم خوردم!!
بعد چون من تو رودبایستی با مامان و این‌همه پول آژانس دادن گیر کره بودم، خیلی زورکی از یه کاپشن آدیداس ۹۰ تومنی و یه کیف پومای ۶۰ تومنی خوشم اومد که مامان هم طی یک عملیات غافلگیرانه‌ی رودربایستی کیلو چند (!) کاشف به عمل اورد که من کاپشن احتیاجی ندارم و تنها تفاوت این کیف پومای ۶۰ تومنی با بقیه‌ی کیف‌ها همون عکس یوز‌پلنگ چاپ شده‌س که دو بار هم بشوریش می‌ره و تازه دقیقن هم نمی‌شه چهره‌ش رو تشخیص داد و آخر سر هم پیشنهاد داد "حالا اگه خیلی چشمت رو گرفته می‌ریم ماژیک می‌خریم خودتم که هنــــــــرمند، یه یوزپلنگ شکل همین رو یکی از کیف‌هات بکش!!!!"
خلاصه چون تمام اقلام نوشته شده روی لیستم یکی‌یکی داشتن خط می‌خوردن، تصمیم گرفتیم هر چه زودتر هایپراستار رو به مقصد شهرک غرب و پاساژ مهستان و گلستان و ایران زمین و میلاد نور، ترک کنیم که در همین راستا موفقیت‌هایی هم کسب کردیم. یکی‌ش این
[Click] و یکی‌ش هم [Click]. البته یه سری اقلام لیست نشده هم بود که زیرسیبیلی رد شدند مثل [Click] و [Click] و دو دست هم لباس "زیر‌ناموسی" که اگه خودت خواهر مادرم نداشته باشی دیگه برادر و پدر که داری، پس از گذاشتن عکس معذوریم.

× واسه آخر هفته‌مون برنامه ریخته بودم که بریم فیلم بی‌پولی و بعدشم بریم چیتگر دوچرخه‌سواری و چون توی دوستی من و آقای زیپ، حرف اول و آخر رو همیشه من می‌زنم نه سینما رفتیم و نه چیتگر
جمعه در آخرین لحظات، آقای زیپ یهو خیلی جنتلمنانه گفت که پول اورده و منم خیلی مدبرانه تصمیم گرفتم بریم خرید.
رفتیم تجریش و آقای زیپ یه کاپشن خرید و این‌گونه بود که تمام سرمایه‌مون در کمتر از چسونیوم ثانیه به
... اهم، تموم شد [Click]. اون مانکن سیبیل قشنگی که خیلی اتفاقی توی عکس افتاده، همون آقای زیپه که شیکمش رو داده تو!!!
بعد از اتمام خرید مفصل‌مون، رفتیم دو تا دلمه‌ی کلم یه کاسه آش و یه ظرف کشک‌بادمجون همراه با ترشی و دوغ و نون فراوون سفارش دادیم که جان زیپ‌زاگ دست‌مون بند بود نتونستیم عکس بگیریم!!!!
پس از پایان تشریفات ناهار خورون، من پیشنهاد دادم بریم پارک جمشیدیه که با استقبال شدید آقای زیپ روبرو شد و رفتیم پارک اندیشه با تکیه بر این اصل که "پارک، پارکه دیگه. حالا چه فرقی می‌کنه" و این چنین بود که آخر هفته‌ی بیــــــسیار از پیش برنامه‌ریزی شده‌ی ما به پایان رسید.
پیشنهاد می‌کنم شما هم خیلی اوصولی بشینید برنامه‌ریزی کنید برای آخر هفته‌های دوتایی‌تون. البته اگه اینقد مثل من و آقای زیپ، رابطه‌تون بر پایه‌ی از خود گذشتگی و احترام به نظر هم‌دیگه، بنا شده و گرنه که بی‌خود حرص نزنید چون نمی‌تونید برنامه‌تون رو به کرسی بشونید!!
 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:10 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (45)

 

 
 
 

Page 437.

October 22, 2009
 

× از کلاس فرانسه اومدم زنگ زدم به زیپ:
من:
Salut عزیزم
زیپ: سلام، چطوری؟
من: من گفتم
Salut
زیپ: فرانسوی بود این الان؟
من: اوهوم، یعنی سلام خودمونی!!
زیپ: تو مایه‌های همون سلامه خودمونه‌ها... نکنه سلام ما هم ریشه‌ش از اینه؟
من: خنگه سلام ما که عربیه!! ((: بگو احمقم!
زیپ: نمی‌گم!
من: پس بگو
J'adore toi [ژَ دُقْ توآ] یعنی چی؟
زیپ: چدق توآ؟ نیشخند

من: یعنی عاشقتــــــم :*
زیپ: منم عاشقتم عشقم!!
من:
J'aime toi هم یعنی دوستت دارم
زیپ: می‌ری کلاس این چیزا رو یاد می‌گیری دیگه؟!! ابرو 

من: اوهوم. پس فکر کردی رفتم کلاس مختلط که چی‌کار کنم؟
زیپ: بیخود، پس دیگه حق نداری بری
من: اتفاقن باید برم چون جمله‌های هیجان‌انگیزترش مونده
D:
زیپ: خنثی

× کی به شما اینقد اطمینان داده که من دخترم حالا، که هی راه به راه روز دختر رو به من تبریک گفتید؟ D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:53 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 430.

October 15, 2009
 

× بعد از یه هفته کشمکش، وقتی می‌یای تو فضای آزاد و برای فرار از سرما خودت رو می‌سپری به گرمای لذت‌بخش آفتابی که کم‌کم سرما رو از بدنت دور می‌کنه و یه رخوت خاصی به تنت می‌ده؛ لذت‌بخشه... چشمات رو می‌بندی و آرزوی یه لیوان چای می‌کنی. یهو مامان رو می‌بینی که با یه لیوان چای و شکلاتی که فقط مخصوص شخص تو خریده، می‌یاد سمتت. یه لبخند می‌زنی و لیوان رو ازش می‌گیری. جعبه‌ی شکلاتت رو آروم و با دقت باز می‌کنی و یه تیکه‌ش رو می‌ذاری تو دهنت و بلافاصله یه قلپ از چای رو سر می‌کشی. طعم شیرین شکلات رو با یادآوری این خاطره که همیشه اینکه نمی‌تونی چیز شیرینی رو توی دهنت، بدون کمک چای نگه داری، باعث خنده‌ش میشه؛ خوشمزه‌تر حس می‌کنی. یاد عکس دو نفره‌تون می‌افتی که داره با خنده یه تیکه کیک می‌ذاره تو دهنت و تو در حالیکه دهنت رو برای خوردن کیک باز کردی، همزمان استکان چای هم تو دستته که بلافاصله بعد از خوردن کیک یه قلپ از چای بخوری برای کم کردن شیرینی... یادت می‌افته چقد با این عکس خندیدید دو تایی. چای که تموم می‌شه یه نفس عمیق می‌کشی و روی تختت تو فضای آزاد، زیر نور آفتاب پائیزی دراز می‌کشی و مشغول خوندن کتابی می‌شی که همه نوع حسی رو توش تجربه کردی... غم، شادی، ترس، عشق. انگشتت رو می‌ذاری روی خطوط و با دقت هر چه تمام‌تر، کلمات رو دنبال می‌کنی. گاهی دلت می‌سوزه و دوست داری برای پایان دادن به حست، تند تند خطوط رو بخونی و گاهی با خوندن یه پاراگراف، یه حس ناب بهت دست می‌ده. جوری که بعد از تمام شدن پاراگراف چشمات رو می‌بندی و می‌ری تو خیال دلت می‌خواد اون پاراگراف رو دوباره و چندباره بخونی...

لحظات دوست‌داشتنی و خوبی هستند. حس می‌کنی چقد به این آرامش احتیاج داشتی و از اینکه طبق برنامه‌ و تصمیم قبلی‌ت یه آخر هفته‌ی نسبتن آروم برای خودت فراهم کردی، از خودت راضی‌یی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:57 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 429.

October 14, 2009
 

× من و آقای زیپ پای تلفن:
 من: یه چیزی بگم؟
 زیپ: بگو
 من: دلم می‌خواد از هم دور باشیم زیپ. لاقل واسه یه مدت
 زیپ: یه چیزی بگم؟
 من: بگو!
 زیپ: خیلی گاوی
 من: دلیل؟
 زیپ: مگه تو دلیل آوردی واسه حرفت؟
 من: یه لحظه صبر کن ببینم کیه این اس‌ام‌اسه
 زیپ: کی بود؟
 من: یکی از دوستام!
 زیپ: اسمش؟
 من: تو نمی‌شناسیش، هم‌کلاسی زبانم
 زیپ: همون پسره؟
 من: نه! سارا
 زیپ: دوستت که سمانه بود
 من: خب با اینم دوست شدم!!
 زیپ: چی نوشته حالا؟
 من: یه شعر
 زیپ: بخونش
 من: ولم کن بابا
 زیپ: از اول بگو با یکی جدید دوست شدی می‌خوای بهونه بیاری بذاری بری!! راحت باش. این واسه من قابل هضم‌تره تا این حرفت که دور باشیم از هم
 من: چرت نگو زیپ. پسورد سایت رو بده!
 زیپ: نمی‌دم
 من: بده لوس نشو.
 زیپ:
Daily مال منم هست
 من: حذفش نمی‌کنم
 زیپ: نمی‌دم
 من: منم حق دارم داشته باشم پسورد رو
 زیپ: آدم چاقو رو دست یه آدم روانی نمی‌ده!!
 من: می‌دونی کی باید شوخی کنی، کی باید جدی باشی؟
 زیپ: عاشقتم!!
 من: حس می‌کنم مثل پشه بهت آویزون شدم
 زیپ: مگه پشه به آدم آویزون می‌شه؟
 من: الان گیر دادی به جزئیات کلام؟
 زیپ: قربونت برم که مثل پشه موذی هستی
 من: اون مگسه که موذیه، نه پشه!!
 زیپ: گیر دادی الان به جزئیات کلام؟
 من: ...
 زیپ: داری می‌خندی؟
 من: دارم گریه می‌کنم به حال خودم. تو اصلن نمی‌فهمی من رو
 زیپ: ببینم زیگزاگ، تو اصلن به چیزایی که تو وبلاگ می‌نویسی و همه هم می‌یان تائید می‌کنن، اعتقاد داری؟
 من: منظورت غار تنهاییه؟
 زیپ: خودم باید بگم؟ خودت نمی‌فهمی؟
 من:  نه، من که مرد نیستم
 زیپ: آره
 من: قربونت برم من، دوباره رفتی تو غار؟
 زیپ: هی من می‌خوام بیام بیرون از غار، بعد تا می‌یام بیرون تو یهو یقه‌م رو می‌گیری گیر می‌دی بهم، دوباره مجبور می‌شم بدو بدو برم تو غار!!
 من: همونه سرما خوردی دیگه
 زیپ: آره هوای غار سرده واقعن!!
 من: اگه بیای بیرون هوا بخوری اینجوری نمی‌شی. تو غار موندنت چقد قراره طول بکشه؟
 زیپ: آدم احتیاج داره گاهی اوقات. نمی‌دونم. همه چیز رو که من نباید بگم
 من: چرا باید بگی. چون من نمی‌فهمم تو کی رفتی تو غار. مثل من که هر دفعه به روزهای قرمزم نزدیک می‌شم بهت می‌گم. تو که نمی‌فهمی
 زیپ: قربونت برم من. الان این غرغر کردنا واسه همونه نه؟
 من: اوهوم
 زیپ: چقد من خنگم واقعن که نفهمیدم
 من: آره، خیلی خنگی!! نزدیک روزای قرمز من بدو بدو رفتی تو غار؟
 زیپ: پس من فقط به خاطر تو یه هفته مرخصی می‌گیرم می‌یام بیرون ولی بعدش دوباره برمی‌گردم تو غار. خب؟
 من: دوستت دارم!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:45 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 425.

October 10, 2009
 

× امروز با مامان رفتیم انقلاب که کتاب‌های درسیم رو بخریم و چون نداشتن و منم دلم نیومد پول رو خشک و خالی برگردونم به بابا و بزنم تخت سینه‌ش و غصه‌دارش کنم و با بغض بگم هیچ‌کدوم از کتابام رو نداشت، رفتم کتاب داستان خریدم واسه خودم!! مهم نفس کاره دیگه D: [سال بلوا، من گنجشک نیستم، احتمالا گم شده‌ام و رویای تبت لیست کتب درسی‌م بود!!].

× دیشب بعد از سه ساعت تنها گذاشتن آقای زیپ، سر و کله‌ش پیدا شد. از غارش چنان اومد بیرون که احتمال داره آخر هفته با دوستاش بره شمال |: یعنی نهایت استفاده از درک و شعور بالای من!!!! اونوقت هی بیاید بگید این آقایون جنبه‌شون بالاس... نیست دیگه داداچم. قبول کن!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:51 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 422.

October 6, 2009
 

torshi.jpg

 × چقد بده آدم بخواد به شیوه‌ی با فرهنگ‌مابانه، ترشی درست کنه!! اما بدتر از اون اینه که نخوای اینطور باشی ولی به علت فقدان سوژه‌ی مناسب مجبور بشی مثل آدمای با فرهنگ ترشی درست کنی!!!
 امروز مامان کلی لوازم ترشی گرفته بود و از وجد من در راستای دیدن این‌همه خرت و پرت نهایت استفاده رو کرد و اینجانب رسمن تا همین الان مشغول پوست کندن و خرد کردن بادمجون و کرفس و هویج و سیر و فلفل بودم!!! مورد بحث‌ترین سوژه‌مون هم شد اخبار ماهواره در رابطه با نظرسنجی توی پنجاه کشور دنیا، در مورد میزان محبوبیت کشورها. اینکه آمریکا در زمان دولت بوش رتبه‌ی هفتم توی دنیا رو از نظر محبوبت داشته که حالا توی دولت اوباما تونسته رتبه‌ی اول رو کسب کنه. آلمان قبلن رتبه‌ی اول رو داشته و حالا شده سوم و رتبه‌ی دوم هم فرانسه‌ شده. آنگولا شده یکی مونده به آخر و ایران هم آخرین کشور از نظر میزان محبوبیت شناخته شده!! اول از آخر بودن هم عالمیه که فقط ما تونستیم به درکش نائل شیم!!!
 وقتی چس مثقال فامیل داشته باشی و توی همین مقدار قلیل هم میزان ازدواج و اخبار حاشیه‌دار، صفر باشه، ناچار می‌شی تبدیل بشی به یه آدم با فرهنگی که سوژه‌ی ترشی درست کردنش میزان محبوبیت کشورهاست!!!!!! پدر این سیاست بسوزه که به ترشی انداختن آدمم کار داره.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:39 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 416.

September 30, 2009
 

× کلن باباهه یه اخلاقی که داره اینه که دوماد جماعت رو از خودش نمی‌دونه. با همه هم مخالفه. فرقی نداره شرایط داماد چی باشه، چیکاره باشه، چه شکلی باشه. سخت‌پسنده. اینقد سخت که کلن کسی توی دایره‌ی پسندش قرار نمی‌گیره. یعنی یکی از مشکلات عدیده‌ی من برای ازدواج، باباهه‌ست. چون می‌دونم کسی رو قبول نداره و از کسی خوشش نمی‌یاد. البته باباهه هم جز همون دسته از آدماییه که آینده و کلن نهایت زندگی رو توی ازدواج می‌بینن و این که تو بهش بگی من هیچ‌وقت قصد ازدواج ندارم، براش قابل هضم نیست و همیشه ازت  می‌پرسه: "پس بالاخره آخرش چی؟". اما خب کسی رو هم نمی‌پسنده و حتی اگه با کلی اخم و تخم و دعوا و مرافه آخرش بگه: "من می‌گم نه، حالا باز خودت می‌دونی" و ازدواجی صورت بگیره، اون دوماد رو از خودش نمی‌دونه. یعنی کلن اون دوماد باید دور این مسئله رو که بشه پسر بابای من رو خط بکشه و تو خواب ببینه کلن!!!! البته خب برای پسندیدن دوماد معیارهای خاص خودش رو داره که مهم‌ترینش اصالته طرفه. اینکه طرف اصیل تهران باشه. که خب کو؟!! کی رو می‌شه الان پیدا کرد که هفت جد و نسل قبلش توی تهران یا همین حوالی تهران به دنیا اومده باشن؟ البته گاهی یه کم تخفیف می‌ده و می‌گه اگه از شهرستانم بود مشکلی نیست اما باید اصیل اون شهرستان باشه!!!!! یعنی اگه تار و ترکه‌ی یارو به ناصرالدین‌شاه نرسه لاقل به فتحعلی‌شاه برسه دیگه!!!!!!
 حالا همه‌ی اینا رو گفتم که خوابم رو تعریف کنم. خواب دیدم من و مامانه و آقای زیپ و کپل توی خونه نشستیم که یهو باباهه می‌یاد خونه. اولین‌بار بود که آقای زیپ رو می‌دید. خلاصه نشستن به حرف زدن و باباهه شروع کرد به سؤال پرسیدن از من و آقای زیپ. ازش پرسید کجا کار می‌کنه؟ و چون خیلی ضایع بود که بگیم هیچ‌جا و بیکاره و اینا گفتیم "تو یه رستوران آشپزی می‌کنه!!!". کلن الان خیلی فرق داشتن اینا با هم. باباهه چیزی نگفت. سرش رو تکون داد و من همش داشتم به این فکر می‌کردم که باید هر چه سریع‌تر برای آقای زیپ یه کار خوب دست و پا کنیم که لو نریم. بعد پرسید ماشین داره یا نه؟ که باز گفتیم یه فولکس قورباغه‌ییه قرمز (!) داره. و باز من رفتم تو فکر که باید زودتر پول جور کنیم و یه ماشین هر چند لکنتی بخریم. سؤالات ادامه داشت و من رو یکی پشت دیگری به فکر فرو می‌برد. اما آخرش باباهه در کمال تعجب یه لبخند ملیح به آقای زیپ تحویل داد و وقتی آقای زیپ رفت به اهالی منزل گفت که به نظر پسر بدی نمی‌یاد...
 از ذوق و خوشحالی مفرط از خواب پریدم. اومدم کامنتا رو چک کنم که دیدم "من" نوشته خواب کارت عروسی‌مون رو دیده. کلن الان خواستم بگم که اصلن رو من حساب نکنید چون ادامه تحصیلم قصد داره من رو ادامه بده و یکی‌یکی پله‌های ترقی و اینا D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:44 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (21)

 

 
 
 

Page 415.

September 29, 2009
 

× دیروز مراسم حذف و اضافه بود. صبح ساعت 8 کلاس داشتم که طبق یک برنامه‌ی از پیش تعئین شده در پیچوندنش همت گماشتم و ساعت 9 مامان و باباهه رو راضی کردم که من رو سر راه ببرن دانشگاه و اونجا منتظرم بمونن تا منم باهاشون برم چالوس. باباهه اوصولن یه اخلاقی که داره خیلی مقید به زمان و ساعته. مثلن اصرار داره دوشنبه‌ها راس ساعت 10 چالوس باشه. انگار اونجا باید کارت بزنه یا واسش تاخیر می‌نویسن!! خلاصه مراسم غرغر کنون رو به جون خریدیم و وارد دانشگاه شدیم. جلوی در به علت یه سری مسائل امنیتی که ما که بی‌خبریم ازش، شما چطور؟ کارت می‌دیدن و دیگه کار به جایی رسیده بود که به دختری که مانتوی سبز زیر چادرش پوشیده بود، اجازه‌ی ورود ندادن و گفتن الا و بلا باید مانتوت رو عوض کنی. خلاصه اومدم بدو از خیل عظیم جمعیت جمع شده جلوی در دانشگاه عبور کنم که یهو خانوم تذکر اومد جلو و گفت "ببخشید خانومی" و با همین کلمه اخمای من رفت تو هم. نگاش کردم که چیزی نگفت و فقط اشاره کرد به مقنعه‌م و منم براش مثل بز اخوش سر تکون دادم و به مسیرم ادامه دادم که دیدم به‌به... عجب صف منظم قشنگی!!! کمی جلوتر رفتم و فهمیدم که این صف منظم قشنگ واسه حذف و اضافه‌ست. بعد از 20 دیقه دوزاریم افتاد که باید برم از مسئول آموزش، شماره بگیرم و برم توی صف وایسم، کلن تو صف وایسادن خیلی مراسم اصولی‌یی داره. شماره‌م 60 بود و تازه نفر 29‌ام توی اتاق رفته بود. اون لحظه فقط این به ذهنم رسید که نباید توی کارت باباهه تاخیری بخوره چون اصلن حوصله‌ی غرغر شنیدن نداشتم. زنگ زدم به لیلی. توی دانشگاه بود، بعد از کلی بجا اوردن مراسم ماچ و بوسه و اینا ازش پرسیدم باید چیکار کنم که خیلی شیک گفت حذف و اضافه اینترنتیه!!! رفتم طبقه‌ی سوم و بعد از سه ساعت توی صف وایسادن، رفتم تو سایت و 3 واحد اضافه کردم. می‌خواستم یه درسم رو هم حذف کنم که گفت بخاطر اینکه تعداد دانشجوها حداقله و اگه من حذف کنم کلاس به طور کل منحل می‌شه و دانشگاه می‌پوکه و زمین می‌ره آسمون و کلن حال می‌کنیم بریم رو اعصابت؛ مجگلی داری؟ این اجازه رو ندارم!!!!!
 دو ساعت معطل شدیم واسه اینکه من برم تو سایت دانشگاه. نه که تو خونه دسترسی نداشتم به اینترنت و سایت دانشگاه، واسه همون straight face

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:51 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 414.

September 28, 2009
 

× دیروز اولین روز کلاس فرانسه‌م بود. توی کلاس هفت نفریم. معلممون هم زنه!! [واقعن فکر کردی واسه چی اسمم شمسی نشد؟ |:] وقتی وارد کلاس شد سلام کرد و شروع کرد مثل بلبل تازه از قفس آزاد شده، فرانسوی صحبت کردن. مام چون کلن یکی از یکی متخصص‌تر بودیم تو فهم زبان فرانسه عکس‌العمل‌هامون خیلی متنوع بود. یکی چشماش گشاد شده بود، یکی دهنش باز مونده بود ، یکی خمیازه می‌کشید و یکی هم به نشونه‌ی اینکه مثلن خیلی متوجه می‌شه معلم چی می‌گه لبخند ژکوند می‌زد و سر تکون می‌داد. بقیه هم غایب بودند. البته یکی از عکس‌العمل‌هامون ظاهرن همگانی بود و اون موقعی بود که خانم معلم یکی از ما رو مخاطب قرار می‌داد و ازمون سؤال می‌پرسید. اون‌وقت بود که ما بازتابی کاملن متفاوت با بقیه‌ی اوقات و البته شبیه به هم نشون می‌دادیم و اون عبارت بود از یک لبخند کشداری که دندونامون رو به نمایش می‌ذاشت و صد البته نگاه کردن به هم‌دیگه!!!!!
 کلن روز مفیدی بود واسه تمرین پانتومیم. البته خب من یه کم روحیه‌م هم عوض شد، می‌دونید که خنده بر هر درد بی‌درمان دواست، حتی اگه از سر استیصال و نفهمی باشه!!!!

× اگه با این پست خندیدید یا حتی لبخندی زدید فراموش نکنید که هستند کسانی که چشم‌هاشون توی همین لحظه، اشک‌بار به خدا و دعاهای ما دوخته شده [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:18 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (25)

 

 
 
 

Page 406.

September 24, 2009
 

× از اونجایی که کتاب گینس به شخصی هم احتیاج داره تا رکورد نوک زدن به انواع اقسام کارها و نصفه نیمه ول کردنشون، ثبت کنه؛ من این وظیفه‌ی خطیر اجتماعی رو گردن گرفتم. بعد از کنتاکتی که با مؤسسه‌ی سفیر مبنی بر ثبت‌نام ترم جدید پیدا کردم و اونا می‌گفتن باید تعئین سطح دوباره بدم و من زیر بار نمی‌رفتم و البته زورم هم بهشون نرسید، تصمیم گرفتم با انگلیسی قهر کنم و آغوش بگشایم برای فراگیری زبان فرانسه. البته این به معنای رهایی تمام و کمال انگلیسی نیست. تصمیم دارم بعد از فرانسه، توی دوره‌های تافل یا آلتس شرکت کنم و مدرکم رو بگیرم. واسه فرانسه، تصمیم داشتم سفارتش رو انتخاب کنم. اما بعد از تماسی که با سفارت حاصل شد و یه آقایی با کلی به رخ کشیدن استعدادش در بلغور کردن یه سری کلمات و جملات فرانسوی که من فقط "مقسی" آخرش رو فهمیدم، ساکت شد و در کمال خونسردی به فارسی گفتم: "سلام، خسته نباشید" و آقاهه فهمید تقریبن پنج دقیقه الکی داشته واسه خودش صحبت می‌کرده، متوجه شدم سفارت کلاس‌های مبتدی برای یادگیری فرانسه نداره و وقتی از آقاهه پرسیدم چه مؤسسه‌یی رو پیشنهاد می‌کنه، با خوشرویی مخصوص مسئولان پاسخگویی به تلفن، گفت که سفارت مؤسسه‌یی رو پیشنهاد نمی‌کنه و بعد بوق‌بوق تلفن، ملودی‌وار گوشم رو نوازش کرد، فهمیدم "بیان سلیس" گزینه‌ی بهتری می‌تونه باشه برای یادگیری زبان فرانسه.
 چارشنبه اول وقت با مامانه رفتیم بیان‌سلیس:
 من: سلام. برای ثبت‌نام اومدم
 خانم منشی: چه زبانی؟
 من: فرانسه
 خانم منشی [جوری که آب پاکی رو بریزه رو دستم - با لبخند موذیانه]: عزیزم برای فرانسه باید حداقل دیپلم داشته باشی!!!
 من [در حالی که به شدت به شخص شخیصم بر خورده]: خب؟!
 خانم منشی: دیپلم داری؟
 من [در حالی که برای رو کم کنی کارت دانشجوییم رو نشونش می‌دم]: بعــــله!!
 خانم منشی: ببخشید پرسیدم. آخه...
 من: متوجه‌م

نمی‌دونم واقعن بیبی‌فیس بودن، جز مزایا محسوب می‌شه یا معایب؟ اینکه همه با دیدنت فکر کنن دیگه خیلی بزرگ باشی و جهشی خونده باشی اول دبیرستانی. و این موضوع باعث بشه وقتی مثلن بری داروخونه که قرص تنظیم‌کننده‌ی اهم بگیری، همه به دید یه دختر فراری‌یی بهت نگاه کنن که گول خورده و می‌خواد از طریق یکی از راه‌های پیشگیری، از تکثر نسل جلوگیری کنه!!!! واقعن دردناکه، یه کم دیدتون رو وسعت بدید خب D:  پس فردا اومدیم و یهو زد من حامله شدم، حتمن باید حلقه دستم باشه؟!!! خب شاید بچه‌م دختر بود، انگشتام ورم کرد!!!!!! ((((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:35 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 400.

September 19, 2009
 

× پریشب‌ها خواب می‌دیدم، طرفدارای ا.ن و طرفدارای موسوی دو تا تیم فوتبال شدن و دارن با هم مسابقه می‌دن. دروازه‌بان تیم ما سبز پوشا هم باراک اوباما بود!!!! بعد هی گل می‌خورد. اینقد گل خوردیم که آخرش به شک افتادیم که این اوباما با اون قدش چطور عرضه نداره حتی یه دونه توپ رو هم بگیره. وی در ادامه‌ تو دادگاه اعتراف کرد که دستش با تیم ا.ن تو یه کاسه بوده و خریده بودنش!!!! straight face
حالا هی بیا بوگو این دادگاه‌ها نمایشیه و هیچ تاثیری روی کسی نداره. دیگه تاثیر از این ملموس‌تر؟

× چه خوبه آدم پست هم که نمی‌نویسه بیان براش کامنت بذارن که زنده‌باد زیگزاگ!!! پست قبل مال آقای زیپ طفلکی بود!! چرا اون پائین پست‌ها رو نگاه نمی‌کنید که می‌نویسه "نوشته شده توسط آقای زیپ"؟

× بچه‌ها، این وبلاگ واسه کسی احیانن فـ/یـ/لـ/تـ/ر نیست؟! من دو تا کامنت داشتم تا حالا که انگاری فیل‌ها به اینجا هم حمله‌ور شدند. شما مشکلی ندارید؟ اگه مشکلی هست بگید که یه فکری بکنیم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:02 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 393.

September 12, 2009
 

× من و آقای زیپ از پشت تیلیفون:
 من: دیشب خوب خوابیدی؟
 زیپ: آره پنج صبح که اومدم خونه، خوب خوابیدم تا نیم ساعت پیش big grin
 
من: پنج صبح ساعت خونه اومدنه؟
 زیپ: big grin
 
من: البته بدم نیستا... مرد باید همیشه بیرون از خونه باشه. باید شیش صبح بری بیرون، دوازده شب بیای خونه، چون من حوصله‌ت رو ندارم.
 زیپ: چه خوب
 
من: واسه کار و نون در اوردن‌ها. نه واسه اراذل و اوباش شدن!!
 زیپ: آدم به تفریح هم احتیاج داره خب
 من: واسه تفریح کردن منم باهات می‌یام
 زیپ: ممم... حالا بذار ببینم چی می‌شه، اگه وقت کردم، میام دنبالت!!!!!!!
 من: گمشو، کاری نداری؟
 زیپ: خب ناراحت نشو حالا. اگه مسیرم خورد، قول می‌دم سر راه بیام تو رو هم بردارم!
 من: خدافظ straight face

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:06 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (47)

 

 
 
 

Page 391.

September 10, 2009
 

× یعنی یه پشه توی هر جایی وجود داشته باشه، شک نکنید که روش نمی‌شه بدون سلام و احوالپرسی با من، اون محل رو ترک کنه. یعنی رسمن من نقش پشه‌یاب رو ایفا می‌کنم.
ساعت 4 صبح بود که از صدای ویز ویز همین جناب پشه بیدار شدم و کمین کردم تا روی بدنم بشینه، اون‌وقت یه حرکت جینگ‌وانگ‌یو (!) روش انجام بدم و دوباره بگیرم بخوابم. یاد سؤال دکترم افتادم که پرسیده بود: شب‌ها خوب می‌خوابی؟ و من گفته بودم: نه!! و در جواب چراش، هیچ پاسخی نداشتم. داشتم با خودم می‌گفتم "بیا این الان یه پاسخ به این قانع‌کننده‌یی!!!" همه‌ی بی‌خوابی‌ها که نباید به اضطراب ختم بشه دلیلش...
تو همین افکار غوطه‌ور بودم که برام مسیج اومد. آقای زیپ برام نوشته بود: "زیگزاگ خوابم نمی‌بره، دارم دیوونه می‌شم..."
من: منم بیدارم، یه پشه‌هه رفته رو اعصابم!
زیپ: قربونت برم که پشه‌هه رفته رو اعصابت. چیکار کنیم به نظرت؟
جواب خاصی به نظرم نرسید. اما یه حس خوبی بهم دست داد. از اینکه آقای زیپ رو دارم و همیشه پیشمه. از اینکه دو تا گوش دارم که اگه حرفی برای گفتن داشته باشم بهم گوش بده، دوستم داشته باشه و تحملم کنه... همین‌طور که احساسات مثبت داشت بهم تزریق می‌شد، پشه‌ی مذکور هم روی گوشم نشست و اون حرکت ژانگولر رو روش انجام دادم و چند دیقه بعدش، خوابم برد...

پاورقی:
این پست هیچ ربطی به پشه و بدخوابی و بی‌اعصابی نداشت. فقط زمینه‌‌یی برای این بود که من از آقامون برای این همیشه در صحنه بودنش و بیشتر از اون، تحمل غرغرهای اخیرم، تشکر کنم و بگم‌ "فکر نکن نمی‌فهمم چقد خوبی"!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:50 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 384.

September 4, 2009
 

× یعنی از دیشب بعد از دیدن فیلم Revolutionary Road، دارم به این فکر می‌کنم من چقد اعتماد به نفسم پائینه که بعد از سفید کردن موهام در راه زبان و زبانخوانی، هنوز دستی به ترجمه نبردم و قصد اینکار رو هم ندارم!!! یادمه از همون اوان کودکی وقتی می‌رفتم مهدکودک، زبان می‌خوندم!! هی می‌خوندم و هی خسته می‌شدم و ول می‌کردم همه چیز رو و دوباره رو از نو و روزی از نو!!!! یعنی واقعن الان برای خودم احساس تاسف می‌کنم با این ترجمه‌ی مزخرف فیلم. اونم چه جمله‌های ساده‌یی رو... باز اگه مثلن اصطلاحات خیابونی انگلیسی بود، می‌گفتیم خب طرف وارد نبوده اما دیگه واقعن کیه که نفهمه ترجمه‌ی Did you miss the Train، قطار رو "گم" کردی، نمی‌شه؟ یا وقتی طرف برات یه چیزی رو تعریف می‌کنه و تو می‌گی Oh, I see، منظورت اوه من "می‌بینم"، نیست؟ یا دیگه این یکی که قلبن من رو متاثر کرد: Be quiet for a moment که ترجمه شده بود فقط یه دقیقه "صبر کن"!!
پیشنهاد من واقعن به این دوستان اینه که خب برادر من، خواهر من!! وقتی شما بویی از ترجمه نبردی، نکن!! نکن عزیز من!!! چه کاریه خب؟ آدم به زبون اصلی گوش بده، یا اصلن فقط فیلم رو نگاه کنه که بیشتر از ماجرای فیلم سر در میاره!!!! چه کمکی داری می‌کنی به خلق‌الله آخه اینجوری؟

دیشب، از اونجایی که به شدت رمانس بودم، گفتم یه فیلم عاشقونه بذارم ببینم و چون خیلی‌ها گفته بودن این فیلم عاشقانه‌ست، حدس زدم که آخرش خوبه و گذاشتم ببینم. کاری به ماجرای فیلم ندارم، اما طرز رفتارها و خواسته‌های اپریل و فرانک، من رو هی یاد خودمون مینداخت!! اینکه موقع عصبانیت، جفتشون در حال داد زدنن، اینکه مثل سگ و گربه به هم می‌پرن و یه ساعت بعد همه چیز خیلی عادیه و انگار نه انگار که چیزی اتفاق افتاده [بدون اینکه مشکلشون رو حل کنن]. اینکه فرانک موقع دعوا با عصبانیت به اپریل می‌گفت: "تو مریضی، تو مریضی اعصاب داری!!". اینکه اپریل عشق پاریس داشت. اینکه تقریبن 80 درصد تصمیماتشون با وجود عشقی که بهم داشتن از روی غرور و لجبازی بود. اینکه هی بیـــب بیب و بیـــب. خلاصه که خیلی نقاط مشترک داشتیم ما با این زوج جوان!!! بعد من وقتی یه فیلم می‌بینم که باهاش کلی نقاط مشترک داریم، همش به چیزایی که برامون اتفاق نیفتاده گیر می‌دم که نکنه چون ما شبیه اینائیم، این اتفاق برای ما هم بیفته؟ مثلن زیپ با من دعواش بشه، بعد بره شب تولدش بهم خیانت کنه، بعدشم بیاد بهم بگه!!!! یا مثلن دست آخر که قراره بریم از اینجا بزنه من رو بیــب کنه و بگه همین‌جا بمونیم!!! و اینچنین شد که در انتهای فیلم، با خودکشی اپریل نه تنها دلم نسوخت، که حرصم رو هم خالی کرد و دلم خنک شد!!!! و تمام رمانس قبل از فیلم تبدیل به حس کل‌کل گروید (!!). [همه که نمی‌شه ایدز و آنفولانزای خوکی داشته باشن که، یکی هم اینجوریه مثل من!!! |:].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:03 PM

لینک مطلب | غرغریسم, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 383.

September 3, 2009
 

× دیشب ساعت 2 بود که گوشیم زنگ خورد. خطی بود که فقط آقای زیپ شماره‌ش ررو داره و صد البته که اگه شخص دیگه‌یی هم می‌داشت شماره‌ش رو، ساعت 2 بعد از نصفه شب زنگ نمی‌زد!!! کلن در راستای متفاوت بودن و این صحبتا، برای انجام عملیات آشتی‌جویانه، انگار روز رو از من و زیپ گرفتن!!!!! کل روز قهریم بعد یهو دو نصفه شب که رفتیم تو تخت‌خواب، یاد هم می‌افتیم و کمبود هم رو حس می‌کنیم [نچ‌نچ‌نچ‌نچ، من چی بگم به این ذهن منحرف آخه؟ |:]. تمام طول روز رو منتظر هم دیگه می‌شیم و وقتی تا آخرین لحظه صبر می‌کنیم و می‌بینیم اون یکی اقدامی نکرد خودمون دست به کار می‌شیم!! [هر کی یه مدل مرض داره دیگه حاجی]. گوشی رو برداشتم:
من: الو؟
یه خانومه: من با تو فهمیدم زیبایی‌ام خوبه/ یک مرد مغرور رویایی هم خوبه/ من با تو فهمیدم دلبستگی بد نیست/ گاهی به یک آغوش، وابستگی بد نیست... [کلی تو این هاگیر واگیر آنتنش هم می‌رفت و خیلی جاهاش قطع و وصل می‌شد]
ساکت بودم. داشتم فکر می‌کردم زیپ هر چقدم در فراق من اشک ریخته باشه دیگه صداش زنونه که نمی‌شه!!!!! شاید می‌شد صداش رو به داریوش تشبیه کرد اما هلن نه به جان زیپ‌زاگ!!!
همون خانومه: وقتی تو اینجایی، دنیا همین خونه‌ست/ حالا تو بگو بازم، این زن یه دیوونه‌ست/ وقتی تو اینجایی، حواترین می‌شم/ عاشق‌ترین، آدم روی زمین می‌شم...
این زندگی با تو زیباترم می‌شه/ تو عاشقم بودی من باورم می‌شه/ با تو دلم غرق یک بچگی می‌شه/ من آخر رویام، این زندگی می‌شه...
درست آخر آهنگ قطع کرد. فقط می‌خواست نصفه شبی یه قری بندازه تو کمر ما و قطع کنه!!!! اما کلی ذوقمرگ شدم که برام آهنگ عاشقونه گذاشت. خصوصن اینکه اون قسمت‌های بولد شده رو هم خیلی نشنیدم چون قطع و وصل می‌شد!! کلی داشتم حال می‌کردم که "آخی... طفلی بچه‌م خواننده هم شد و برام آهنگ خوند... لابد حرف دلش بوده، دیگه خودش رو خسته نکرده، زنگ زده آهنگ گذاشته برام"!!! زودی دست به کار شدم و تا این حس ذوقمرگیه نپریده براش اس‌ام‌اس زدم: ولی همین آغوشی رو که بهش وابسته‌یی، دو شبه بغل نکردی! حواست هست؟ [هر کی فکر کرد که من جمله‌ رو سؤالی کردم که زیپ رو مجبور به جواب دادن کنم، خره!!]
جواب نداد. منم زیاد پی‌گیر نشدم. همینی که از سکوت مطلق به مراسم "با پا پس زدن با دست پیش کشیدنون" (!) رضایت دادیم خودش جای امیدواری بود. گوشی رو گذاشتم سر جاش و بالشم رو بغل کردم که روی گوشیم میسد انداخت و چون من نفهمیدم منظورش چیه، منم رو گوشیش میسد انداختم. اس‌ام‌اس داد: شارژم تموم شد، این آخرین اس‌ام‌اسه! آهنگه قشنگه! تو باید بخونیش واسم!!!! straight face ] الانم می‌خوام فقط گوش بدم! تو باهام حرف بزن، اس‌ام‌اس بده، خب؟ sad

الان فکر نکنید که آقای زیپ چقد اهل گوش و گوش سپردن به حرفای منه‌ها!!! اگه گفته فقط می‌خواد گوش بده، منظورش این بوده که حرفای عاشقونه بزن بهم!!! عشقولانه‌ی خونش اومده پائین. خصوصن که دیده مردم واسه عشق‌شون چه‌ها که نمی‌خونن، دلش خواسته!!!

بالا رفتیم دوغ بود، پائین اومدیم ماست بود، قصه‌ی ما راست بود D:

توقع ندارید که مو به مو اس‌ام‌اس‌های عاشقونه و بیــب‌وار و بعدشم مراسم ماچ و بغل رو هم تعریف کنم، احیانن؟! [مگه خودت داداش و بابا نداری؟]

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:04 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (43)

 

 
 
 

Page 382.

September 2, 2009
 

× دوشنبه طی دست و پنجه نرم کردن با پروژه‌ی بسیار سنگین و پیچیده‌ی "زود بلند شدن از خواب"، تمام روز رو به صورت مفیدی خواب بودم. شب ساعت 11 بود که پای کامپیوتر به حالت پژمرده‌واری داشتم وبلاگ‌های آپدیت شده رو می‌خوندم که زیپ زنگ زد. بهش گفتم که حوصله ندارم و اونم سریع قطع کرد. چند لحظه بعد اس‌ام‌اس داد: "خونه‌تون کجاست؟ من کجام؟". حالم بد بود، اما نه اونقدر بد که برام سؤال ایجاد نشه که این شنبول ترانه چیه واسه من فرستاده!!! فهمیدم اشتباهی مسیج رو برای من سند کرده. زنگ زدم بهش:
من: چی؟
زیپ: laughing
من: straight face

زیپ: از قصد فرستادم!!
من: آره، کاری نداری؟
زیپ: چرا اینطوری می‌کنی؟ خب می‌خواستم بهم توجه کنی!!
من: توجه کردم دیگه! زنگ زدم بهت. کاری نداری دیگه؟
زیپ: بابا یکی از دوستای احمقم گفت این رو بفرستم برات. ناراحت نباش دیگه...
من: دقیقن این کارات رو باید بذاری موقعی که من حوصله ندارم. آره؟
زیپ: خواستم حال و هوات عوض بشه!!!
من: شد. مرسی از لطفت
گوشی رو قطع کردم و دوباره مشغول خوندن وبلاگ‌ها شدم. خبری ازش نبود. ساعت 12 براش اس‌ام‌اس زدم: "شب بخیر". این مدل شب‌ بخیر گفتن خشک و خالی فقط مختص مواقعیه که من یه چیزیم هست و صد البته دلم نمی‌خواد قهروارانه بخوابم. زنگ زد.
زیپ: تو چته؟
من: اعصابم خرده
زیپ: بخاطر اون اس‌ام‌اس؟
من: هم واسه اون، هم اینکه کلن اعصابم خرده!!! واقعن به کی می‌خواستی بفرستی اون اس‌ام‌اس رو؟
زیپ: به یه دختره!!!
من: آهان straight face

زیپ: چند شبه هی اس‌ام‌اس می‌ده...
من: الان داری به من می‌گی؟ اونم حالا که گندش در اومده؟
زیپ: بخدا قبلش می‌خواستم بگم بهت. اصلن اولش زنگ زدم که بهت بگم، منتها اینقد اخلاقت سگ بود که ترسیدم اینم بگم دعوامون بشه!! حالا دارم می‌گم... خب؟
من: بگو!!
زیپ: بذار اولش یه چیزی بگم. اگه می‌خوای ناراحت بشی نگم‌ها. دارم مشکلم رو بهت می‌گم. تو زنمی (!) منم شوهرتم (!)، یه مشکل برامون پیش اومده می‌خوایم حلش کنیم...
من: خیله خب!!
زیپ: چند شبه یکی من رو گذاشته سر کار. نمی‌دونم کیه. اولش فکر کردم توئی، اما بعد فهمیدم تو نیستی. گفتم شاید دوستامن. ازشون پرسیدم، اونام گفتن که نیستن. می‌خواد باهام دوست بشه. می‌گه اهل حال هستم یا نه. بهش گفتم من متاهلم، خانومم رو هم دوست دارم. گفت منم دوست پسر دارم. دوستشم دارم.
من: آره معلومه، معنی دوست داشتنم فهمیدیم... زیپ از اول تعریف کن!!
شروع کرد به تعریف کردن. که به زیپ پیشنهاد بیـــب داده. که قرار گذاشتن هم رو ببینن. که زیپ با دوستش هماهنگ کرده که اون جاش بره سر قرار. که ایمیل‌ زیپ رو گرفته که عکسش رو بفرسته!!!!! که گفته ماتیز سفید داره. که دوست زیپ، با شماره‌ی خودش به این خانوم محترم (!!) اس‌ام‌اس داده که اینم شماره‌ی منه و اون یکی خطم
[خط زیپ] شارژ نداره و و و ... و خلاصه همه چی!! دیگه آخر سر اینقد خوب برخورد کرده بودم با قضیه که یهو به شدت باهام احساس صمیمیت کرد و گفت: "فکر کن حالا فرزام [دوستش] بره سر قرار و ببینه طرف یه داف باحال بوده. چه حسرتی بخورم من big grin"
من: straight face

زیپ: laughing
اولش خوب بودم. خوشحال بودم که برام جریان رو تعریف کرده. با شناختی که ازش داشتم، می‌دونستم خیلی از جاها رو هم سانسور کرده و سلکشن حرفاشون رو برام گفته اما بازم گفته بود. فقط مشکلی که کم‌کم با فکر کردن به موضوع برام پیش اومده بود این بود که چرا ایمیل‌ش رو داده؟ و اینکه از اول اصلن چرا جواب اس‌ام‌اس‌هاش رو داده بود. اگه سکوت می‌کرد و اصلن محل نمی‌ذاشت، دیگه کار به اینجا هم نمی‌کشید. همه‌ی اینا رو بهش گفتم و اونم با منطق خودش جواب داد. اینکه موقعی که طرف ازش ایمیل خواسته پیش فرزام نبوده و ایمیل فرزام رو هم حفظ نبوده. با اینکه قبول داشت که اگه یه همچین جریانی عینن برای من پیش میومد بیشتر خوشحال می‌شد که من محل ندم و سکوت کنم اما گفت که در مورد جواب دادن کارش اشتباه نبوده. چون داشته از قول دوستش با طرف حرف می‌زده و دست آخر هم فرزام قرار بوده بره سر قرار.
خب در مواقع عادی هم انتظار خیلی اپن‌ماینددانه رفتار کردن از من، انتظار بیهوده‌ییه چه برسه به حالا که دارم لحظات ملکوتی نزدیک شدن به روزهای لاله‌گون رو می‌گذرونم و اخلاقم بسیـــــــــار بسیـــــــار دوست‌داشتنی شده. واسه همین دیشب کلن هی با آقای زیپ سر این جریان، قربون صدقه‌ی هم می‌رفتیم، که یهو بحث بالا گرفت و گوشی رو روی هم قطع کردیم!!!! بعد از این کار محترمانه‌یی که انجام دادیم، زیپ اس‌ام‌اس داد که:
زیپ: پـ...
[بیب] می‌شی دیگه شعور و فهمت که از بین نمی‌ره!! این رفتار کثیف تو با بهونه‌ی بیـــب توجیه‌پذیر نیست خانوم زیگزاگ!
هیچی نگفتم. راستش هم ناراحت بودم و هم اینکه داشتم یه مطلب در مورد مهاجرت به کانادا می‌خوندم!!! دلم نمی‌خواست تمرکزم رو از دست بدم. دوباره نوشت:
زیپ: زیگزاگ؟ عشقم؟ قبول کن مقصری! قبول کن با حرفات هزار بار دلم رو خرد می‌کنی... حالا بیا تو بغلم که زودتر بخوابم! دارم دیوونه می‌شم!!
من: تو هم جای من بودی همینا رو می‌گفتی شایدم بدتر! ایمیل‌ت رو دادی به اون گـ...
[بیــب] که معلوم نیست کیه، شماره‌ت رو از کجا اورده. تا بهت هم حرف می‌زنم اینجوری می‌کنی! می‌گی وقتی حالم بده، تا یه هفته بهت زنگ نزنم!! تو بودی چیکار می‌کردی؟
زیپ: زیگزاگ واقعن حالم از این کارات بهم می‌خوره! اصلن برام قابل  هضم نیست این تهمت‌ها! خاک بر سر من که بعد سه سال کسی که جونت رو براش می‌دی اینطوری بهت بی‌اعتماده و بهت تهمت می‌زنه!
من: تهمت نزدم! دارم دعوات می‌کنم که اینقد سریع به هر کسی اعتماد می‌کنی! اصلن بیخیال، دیگه حرفش رو نمی‌زنیم!
جواب نداد. روی گوشی‌ش میسد انداختم که یعنی جوابم رو بده. نوشت:
زیپ: تو رو خدا به هر چی که اعتقاد داری بذار بخوابم!

و در انتها خیلی شیک، نوشت:
قهریم
!! straight face 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:17 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (72)

 

 
 
 

Page 377.

August 29, 2009
 

× از دیروز صبح که از خواب بلند شدم، استخون چونه‌م درد می‌کنه!!! وقتی دست می‌زنم به چونه‌م انگار دارم جایی رو دست می‌زنم که کبود شده. فکرم الان کلی مشغول شده که یعنی چه اتفاقی می‌تونه حین خواب برام رخ داده باشه که چونه‌م حس کبودی داره؟ احتمال اول اینه که تو خواب با کسی درگیر شده باشم و با فک رفته باشم تو صورتش [جاهای دیگه‌شم می‌شد رفت البته اما چون خانواده اینجا تردد داره، از گفتنش معذورم] و طرف هم خواسته رو سفیدم کنه زده فکم رو اورده پائین!!! احتمال دوم اینه که بین من و دیوار یا تخت، درگیری فیزیکی پیش اومده و وقتی خواستم غلت بزنم، با چونه (!) رفتم تو دیوار یا لبه‌ی تخت!! و احتمال سوم هم اینه که واسه اعصابمه!!!!! می‌دونید که این اعصاب ام‌الامراضه. همین چند وقت پیش بود که با همین اعصابم شده بودم ناقل ویروس اچ‌آی‌وی. دیگه حس کبودی اعضا و جوارح مختلف بدن که جای خودشون رو دارن |:

 × مرسی از راهنمایی تک‌تک‌تون. فکر می‌کنم با توجه به حرف‌های شما و شرایط خودمون، باید در مورد آلمان و کانادا جدی‌تر فکر کنم. فکر می‌کنم تو یه پست باید شرایط نسبی‌مون رو توضیح‌ بدم تا بهتر بتونید راهنماییم کنید. [چقد فکر کردم تو همین سه جمله].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:59 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (43)

 

 
 
 

Page 375.

August 27, 2009
 

ShN.jpg

× نقاشی بالا همون نقاشی‌ییه که قرار بود برای رسیدن به آرامش بیارمش روی بوم [Click]. بعد از تموم شدن کار، هیچ حسی نداشتم، دیگه نه ناراحت بودم و نه خوشحال. فقط خنثی بودم انگار. دروغ چرا؟ نقاشی‌م رو دوست ندارم. چون علاوه بر اینکه، اولین کارم بوده و اونطور که باید و شاید راضی‌م نکرده، با هر بار دیدنش منقلب می‌شم. پرواز آروم اون دو تا کبوتر که مطمئنم، حالا حالاها به پرواز فکر نمی‌کردن و پرنده‌هایی که سیاه‌پوش روی سیم برق چشم به راه نشستن!! و از همه غم‌انگیزناک‌تر اون پرنده‌هه‌ست که روی سیم سوم تنهای تنهاست و داره من رو به تصویر می‌کشه...
 فردا چهلم دوستانمه. اما تو مراسم شرکت نمی‌کنم. یه جورایی دارم فرار می‌کنم از نگاه‌های خیره و لبخندهای پر حسرت پدر و مادرشون. من خودم می‌دونم که قلبن عزادارم، پس لزومی نداره این عزادار بودن رو اثبات کنم. دلم نمی‌خواد با به رخ کشیدن خودم، داغ دل مادر و پدرشون رو تازه کنم... دلم نمی‌خواد با دیدن زجه‌ها و نگاه‌های پر از حرفشون دوباره تنم بلرزه. تازه به تعادل رسیدم، دلم نمی‌خواد این خنثی بودن رو دوباره از دست بدم... کار بدی می‌کنم؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:18 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 374.

August 26, 2009
 

 *[The Picture is Deleted]*

× واسه سالگرد دوستیمون تصمیم گرفته بودم یه سری از عکسامون رو از اول دوستی، سلکت کنم و بدم آقای لپ‌گنده واسمون چاپ کنه... امروز کپل اومد خونه و یه پاکت داد دستم که یعنی ماموریت رو به خوبی و خوشی به اتمام رسونده. وقتی مامان اینا رفتن بیرون و کپل هم اتاق رو به مقصد حموم ترک کرد، عکسا رو یکی یکی اوردم بیرون و بعد از کلی حال و احوال و زنده کردن خاطرات، دونه دونه گذشتمشون تو آلبوم... با هر کدوم از عکسا، یه دنیا خاطره برام زنده می‌شد. از اولین عکسایی که اینترنتی بین‌مون رد و بدل شد تا این آخری‌ها که واسه تولدت بود. داشتم به این فکر می‌کردم که چقد قیافه‌هامون عوض شده تو این سه سال... چقد بزرگ شدیم. کلی غصه خوردم از اینکه از خیلی جاهایی که با هم رفتیم، عکس نداریم!!
 می‌دونی، شاید مسخره باشه با وجود اینکه یه عالمه فایل و فولدر عکس از هم دیگه توی کامپیوترهامون داریم اما باز من رفتم یه سری‌هاشون رو دادم چاپ کنه، اما از نظر من هیچی جای عکسای چاپی رو نمی‌گیره... عکسایی که باهات حرف می‌زنن... می‌تونی لمسشون کنی... می‌تونی تو تخت‌خواب، موقع خواب یواشکی باهاشون حرف بزنی... می‌تونی بذاری زیر بالشت... می‌تونی روشون دست بکشی بدون اینکه دلهره‌ی کثیف شدن صفحه‌ی مانیتورت رو داشته باشی!! تازه از نظر من خیلی لذت‌بخش‌تره که برای دیدن عکسا، یه عالمه آلبوم رو بذاری جلوت و دونه دونه عکسات رو ببینی... دوست ندارم تو سی‌دی‌ها و فولدرهای مختلف، دنبالت بگردم!! دوست ندارم برای دیدن عکسی که دوست دارم، تمام هارد کامپیوتر و سی‌دی‌ها رو زیر و رو کنم!!! نمی‌دونم چرا حس می‌کنم دیدن عکس تو کامپیوتر، مثل بقیه‌ی چیزای کامپیوتری خالی از احساسه... مثل فرق نامه و ایمیل، چت و صحبت، دیدن و وب‌کم. این آلبوم رو دوست دارم، زیپ. چون پر از من و توئه. توش فقط خودمم و خودت... بدون هیچ عکس و برنامه‌ی پارازیتی!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:41 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (54)

 

 
 
 

Page 367.

August 13, 2009
 

× امیدوارم هتلی که قراره توش مستقر شیم کافی‌نت داشته باشه تا بتونم بیام و اینجا بنویسم. از آقای زیپ قول گرفتم که در نبودم وبلاگ رو آپدیت کنه و بگه که چقـــــــــدر دلش برام تنگ شده!!!! D:
 
اینجور که بوش می‌یاد، کامران و هومن هم قراره کنسرت داشته باشن اونجا. خدا بخیر بگذرونه دیگه، چون رسمن ما هم می‌شیم مفسد فی‌الارض و قتل‌مون واجبه!!!
 اگه اونجا دسترسی به نت نداشتم، تا هفته‌ی دیگه نیستم. التماس دعا!!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:14 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 365.

August 11, 2009
 

× برای منی که یه عمره با سونی‌اریکسون بزرگ شدم (!)، کار کردن با این گوشی جدیده سخته. خیلی سخت!! از یکشنبه باهاش ور رفتم و اشکالاتم رو روی کاغذ نوشتم و امروز رفتم خدمات پس از فروشش و اشکالاتم رو بر طرف کردم. تقریبن.
گوشیم ویندوز داره، تقریبن می‌شه گفت یه کامپیوتر دستیه. خیلی کاربردها داره، خیلی‌ها یعنی،
ولی خب من کاربردی ندارم براش |: مهم‌ترین ایرادش بعد از سخت بودنه دسترسی به منوهاش، این بود که اس‌ام‌اس فارسی نمی‌گرفت. یعنی کلن منوهاش فارسی نمی‌شه. اما امروز یارو برام یه برنامه‌یی ریخت رو گوشی که اس‌ام‌اس فارسی رو می‌تونم بخونم. نصب تمام برنامه‌هاش هم رایگانه. سومین ایرادش اینه که سر گوشی مموری نداره و مموری داخلیش یه چیزی حدود 60 تاست و چون ویندوز روش نصبه باید براش مموری هم گرفت. تا 8 گیگ مموری رو ساپورت می‌کنه. والا من تو این دو سه روزه خلافی ازش ندیدم و نمی‌تونم بگم ازش راضی هستم یا نه... محض خاطر کنجکاوان گرامی هم باید عرض کنم که قیمت گوشی 265 تومن بود!!

× غصه‌م گرفته که من این یه هفته رو چه جوری بدون آقای زیپ بگذرونم؟ خودش پیشنهاد داده برم ترک‌سل بگیرم، اما من نه شرایطش رو می‌دونم و نه قیمتش رو. [یه زیگزاگ خیلی ناراحت، خیلی‌ها]

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:17 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 364.

August 10, 2009
 

× مامانه خیلی خرسندوار اومده می‌گه بلیط گرفته واسه همین پنج‌شنبه که برای یه هفته بریم ترکیه... هیچ‌کس هم به هیچ‌جاش نیست که من از بس که خوش سفرم (!!) با اتوبوس هم زیادی به خودم خیلی خوش می‌گذره و هم اجازه می‌دم دیگران از این نعمت بهره‌مند بشن!!!! فکر کن من (!) باید سی‌ و شش ساعت بست بشینم رو صندلی و ام‌پی‌تیری گوش بدم و موبایلم هم راه به راه بره رو اعصاب و آنتنش قطع و وصل بشه!! تازه اگه میزان نظافت دست به آب‌های توی راه رو ندید بگیریم!! خلاصه که فکر می‌کنم اگه زنده برسیم به مقصد، واقعن به این سفر و این همه تمدد اعصاب احتیاج دارم |:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:21 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (53)

 

 
 
 

Page 356.

August 2, 2009
 

mod.jpg

 × عکس بالا رو نشون مامانه دادم:
 من: نیگا کن مامان. همه‌ی مدلا دستبند سبز بستن... نیگا، آخی رو بلوزش نوشته ندا Alive!!
 مامان: مگه آقا سلطان نبود فامیلی‌ش؟
 من: |:  

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:06 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 351.

July 29, 2009
 

× فکر کنم همین‌جوری پیش بره تا آخرش، همه‌ی مسئولان و رؤسای ممکلت کسی نباشه جز رئیس جمهور منتخب و مردمی‌نژاد!!!!! |: البته با حفظ سمت ((:
یه بنده خدایی می‌گفت این موضوع دو تا نکته می‌تونه داشته باشه. یکی اینکه کلن رؤسا و وزرای ممکلت اینقد همه فن حریف و لایق و متخصصن که تو هر زمینه‌یی می‌تونن فعالیت کنن!!! مثلن طرف رئیس سازمان تربیت بدنی بوده، چون توانایی‌هاش بالاس، امروز می‌شه وزیر نفت یا وزیر فرهنگ و ارشاد!!!! دومی هم اینه که دولت دهم اینقد طرفدار و واله و شیدا داره که کسی جز همین تعداد معدود نمی‌ره کاندید بشه!!!!!

× از طرف شاتل زنگ زدن که خط شما کلن از همون اوان تاسیس مخابرات، مشکل داشته (!) و شما سه تا راه داری: اول اینکه یه خط دیگه به ما معرفی کنی. دوم اینکه بری خودت از طریق مخابرات پیگیری کنی و سوم هم اینکه قرارداد رو فسخ کنی!!!!
منم سر مست از اینکه از خواب پریدم و یه سه راهیه حق انتخاب برام جلوم گذاشته شده، فقط گفتم: فسخ کنید قرار داد رو!!! خلاصه که هستیم در خدمت دایال‌آپ نازنین، همچنان!!

× بچه‌های کوچی (!!) حواستون باشه که قرار کوچ دقیقن نهم مرداده. خیلی‌هاتون زودتر کوچ کردید [بجز اونایی که خود به خود وبلاگاشون حذف شد]. داریم می‌گیم حرکت جمعی کوچ نهم مرداد!!! |: شده جریان اونی که کچله بعد اسمش رو گذاشتن زلفعلی!!! D:

× خبر فوری:
هواپیمای ایرباس تهران-شیراز حامل 270 مسافر در ساعت 12.20 به سلامت به زمین نشست. کارشناسان در حال بررسی علت و چگونگی رخداد این حادثه می‌باشند. (((((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:29 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (50)

 

 
 
 

Page 350.

July 28, 2009
 

× دارم از کلاس برمی‌گردم که چشمم می‌خوره به یه دختر کوچولو که با یه دستش محکم یه جعبه رو گرفته و با دست دیگه‌ش دست مامانش رو. به جعبه‌یی که دستشه نگاه می‌کنم. یه عروسکه کوچیکه. از اینا که عینه بچه‌ست و شیشه شیر داره و پوشک!! تو دلم فکر می‌کنم [کلن من توانایی‌هام بالاست، تو دلم که سهله، تو معده و اثنی‌عشر هم می‌تونم فکر کنم |:] الان چه ذوقی داره که زودتر برسن خونه و در جعبه‌ رو باز کنه و شروع کنه با عروسکش بازی کردن!!! تازه مامانش هم مطمئنن کلی شرط و شروط می‌ذاره که لابد اول دستات رو می‌شوری، بعد ناهار می‌خوری و بعد بازی...
 چقد حسش برام آشنا بود. فکر می‌کنم به زمانی که عروسک باربی می‌خریدم و می‌یومدم خونه. باربی‌باز بودم من کلن. نمی‌دونم چه ویری هم بود که افتاده بود به جونم و هی می‌رفتم باربی حامله می‌خریدم!!!!! نود درصد باربی‌هام حامله بودن اونم به شیوه‌ی حضرت مریم!!! چون مرد باربی نداشتم D:
 
تو همین عوالم هپروتم که می‌رسم خونه. فکر می‌کنم حالا چی می‌تونه اونجوری من رو سرحال بیاره؟! تا پله‌ها رو بیام بالا و کلید بندازم و در رو باز کنم فکر می‌کنم و یادم می‌یاد. می‌رم سمت کمدم و آخرین هدیه‌یی که همین چند روز پیش از آقای زیپ گرفتم رو بغل می‌کنم... چیزی که وقتی دیدمش، من رو پرت کرد به 5-6 سالگی‌م. عروسکی که سوغات ماسوله بود و من رو برد به زمانی که برای اولین بار ماسوله رو دیدم. و حالا این شما و این هم چشم بلبلی [Click].
 چقد فسفر سوزوندم تو این پست، برم یه چیزی بخورم D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:18 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (61)

 

 
 
 

Page 349.

July 27, 2009
 

× ترانه [معلم کلاس نقاشی‌م] برای بهبود وضع بهم ریخته‌ی روحیم تجویز کرد یه طرحی که باهاش آروم می‌شم رو بیارم رو بوم. گفت بزرگ کار کنم تا روحم تخلیه بشه. واسه همین رفتم یه بوم 60×60 گرفتم با اکرولیک مشکی و سفید!!! اونایی که من رو می‌شناسن می‌دونن من کلن با رنگ مشکل دارم و تمام کارهام سیاه و سفیده. اما این‌بار ترانه تجویز کرد یه تک رنگ هم بیارم وسط کار و خودش با توجه به سوژه‌ی انتخابی‌م، آبی رو بهم پیشنهاد داد...
امروز واسه اولین‌بار و یحتمل آخرین‌بار رفتم رو بوم و فقط سوژه‌م رو طرح زدم. این کار رو فقط و فقط واسه مرتب شدن وضعیتم دارم رو بوم می‌کشم و هدفم هم اینه که در نهایت نقاشی رو تقدیم کنم به پدر و مادر دوستانم...
نمی‌دونم چرا بر خلاف اکثر آدما، نقاشی رو تو رنگ نمی‌بینم!! بهتر بگم... طراحی و سیاه‌قلم بیشتر از رنگ روغن و بوم‌های هفت قلم رنگ شده (!) بهم آرامش می‌ده... اگه رنگی هم بخوام بکار ببرم نهایت یه رنگ فقط... اونم فقط مختص نقاشی‌هایی هستند که بخوام رو سوژه‌ی خاصی تاکید کنم و گرنه اصلن و ابدن با رنگ ارتباط بر قرار نمی‌کنم!!!
رنگ‌ها رو دوست دارم... هارمونی رنگ رو توی جعبه‌ی مداد رنگی‌ها رو دوست دارم... اما حس می‌کنم هر کدوم از رنگ‌ها به تنهایی زیبایی خاص خودشون رو بیشتر نشون می‌دن... خودمم همین‌طورم‌ها... ترجیح می‌دم یه کار رو به تنهایی انجام بدم تا همراه با دیگران. حس می‌کنم اگه یه کاری رو خودم به تنهایی انجام بدم دست آخر نتیجه‌ی بهتری می‌گیرم!!
انگار واقعن ترانه حق داشت... وقتی کبوتری که نماد خودم بود رو کشیدم، طوری که پشتش به صفحه‌ست، پرسید "مگه مردم‌گریزی دختر؟"

ابی انگار از زبون من خونده که:
برای گم کردن خویش/ رها شدن از کم و بیش/ برای در خود گم شدن/ جدا از این مردم شدن/ بهانه‌ی گریه می‌خوام/ بهانه‌ی فریاد زدن/ بیا تو باش ای مهربان/ بهانه‌ی گریه‌ی من...

× بعدن نوشت:
 بعضی از دوستان ازم سؤال پرسیدن که من کدوم سرویس‌دهنده رو انتخاب می‌کنم واسه کوچ؟! خواستم بگم که خوشبختانه وبلاگ من یه دامین شخصیه که پشتیبانش هم یه شرکت آلمانیه. پس من از همون اولش غرب‌زده بودم و نیازی به کوچ ندارم. می‌مونم همین‌جا و منطقن آدرسم هم تغئیر نمی‌کنه!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:13 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 346.

July 24, 2009
 

× وضعیت روحی-روانی‌م اصلن خوب نیست!! یعنی انگار سیم اعصابم رو دارن از دو طرف می‌کشن. با کوچکترین صدا و حرکت نابخردانه‌یی (!!) 286 سانت و 45 میلی‌سانت جابجا می‌شم. اون میلی‌سانتش بسته به فرکانس صدا متغیره straight face

سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش خودم رو وزن کردم دیدم شدم 34 کیلو و 98 گرم!!!!! هنوز به مامانه جریان رو نگفته بودم که دیدم مامان جان یه شیشه شربت اشتهاآور به تشخیص خودشون برام خریدن. یه هفته به زور شربت و اینا گذشت و دوباره خودم رو وزن کردم که دیدم شدم 35 کیلو و 64 گرم!! خلاصه که الان دارم تشویق همه‌جانبه می‌شم برای چاق شدن!!! مژده‌گونی هم از الان نرخش مشخص شده. آقای زیپ هم قول شفاهی داده که در صورت یه پرده گوشت آوردن من، شیکم مبارک رو منهدم کنن!!!!
برای تغئیر روحیه و در راستای روند چاقی، رفتم پنجاه میلیون و 700 میلیارد تا کتاب خریدم، چیدم کنار تختم که همزمان با تقویت جسم، روحم رو هم تغذیه کنم اما روند کتاب خوندنم هم مثل چاق شدنم خیلی کند شده. اصلن تمرکز ندارم. مثلن یه جا می‌خونم "شارل" بعد شصتاد ساعت باید فکر کنم که این "شارل" کی بود، آخرشم که می‌فهمم اینقد فسفر سوزوندم که دیگه مغزم برای باقی ماجرا کشش نداره
قربونش برم حافظه‌م مثل اینکه ما رو تحریم کرده کلن!!!! می‌یام تو نت برای انجام کاری، می‌رم بیرون از نت برای انجام کاری، می‌رم تو آشپزخونه برای انجام کاری، می‌یام تو اتاق برای انجام کاری، اما اگه شما فهمیدین این کار چیه، منم یادم می‌یاد
اینم بگم که چند شبه دارم هی خوابای بد می‌بینم!! کی بود هرهر خندید؟ منظورم از بد کابوس بود نه از اون فیلم‌های پر نور!!! پریشبا خواب دیدم یه مار بهم حمله کرده. می‌گن مار دشمنه. خواستم بگم شناسایی شدید، پیش از اینکه دست به کار شم خودتون بیاید با زبون خوش، خودتون رو معرفی کنید!!!

× من برای بعضی از دوستان بلاگ‌اسپاتی نمی‌تونم کامنت بذارم. چرا؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:13 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 344.

July 22, 2009
 

× دوستان من از اقلیت مذهبی ارامنه بودن. پدرشون چند روز پیش به پزشک قانونی رفته بود و می‌گفت اونجا یه ظرف سینی مانند بوده که تیکه‌های اجساد رو روی اون گذاشته بودن و به خانواده‌ها می‌گفتن هر کس می‌تونه به عنوان یادگاری 4-5 تیکه رو برداره!!! [مثل گوشت نذری]. این آقا هم چند تیکه برمی‌داره تا روز خاکسپاری تابوت‌ها خالی نباشن و گرنه اصلن تیکه‌ها شناسایی نشده بودن.
یکشنبه، مراسم به صورت دسته جمعی توی کلیسا برگزار شد که بعدن از دوستان شنیدم مهدی کروبی و آقای محتشمی‌پور هم برای عرض تسلیت به کلیسا اومدن و با خانواده‌ها همدردی کردن. دوشنبه روز خاکسپاری بود. برای تمام 45 نفر مراسم رو به صورت جمعی برگزار کردن. تابوت‌ها همه کنار هم بود و خالی از جسد... فقط جنبه‌ی نمادین داشت برای آرامش خانواده‌ها. بعد از مراسم تدفین، همگی رفتیم باشگاه آرارات. اونجا هم مراسمی برای خانواده‌‌های داغدار ارامنه تدارک دیده شده بود. وزیر راه هم اومده بود برای اینکه فقط تبلیغی بشه که "منم اومدم". هیچ حرفی مبنی بر همدردی یا تسلیت نزد و با این حرفش که در تدارک خرید هواپیماهای توپولوف بیشتری هستند، آتیش خانواده‌ها رو بیشتر کرد. واقعن متاسفم برای آدمایی که اگر نمی‌تونن مرهم باشن لاقل توانایی سکوت هم ندارن و نمکی هستند روی زخم.
یکی از خلبان‌های آشنا می‌گه که هواپیما حتی اگه سه تا موتورش هم با هم خراب بشن، حداقل بیست دیقه زمان داره و می‌تونه روی زمین بشینه. تنها اتفاقی که می‌تونه تمام دستگاه‌های هواپیما رو یک دفعه قطع کنه، طوری که حتی خلبان نتونه به برج مراقبت بگه که داره سقوط می‌کنه و در عرض 17 ثانیه، با سر سقوط کنه، بمب گزاری در دم هواپیماست [قسمت انتهای هواپیما]. عکسی که در پست قبل دیدید عکس دوست و هم‌بازی منه. یه دختر 22 ساله که داشت برای دانشگاه فوقش تحقیق می‌کرد.

× روز پنج‌شنبه، 25‌ام بابا موقع رفتن به چالوس دیده که یه اتوبوسی که داشته بچه‌های 7-8 ساله رو می‌برده اردو، توی جاده چپ کرده و اجساد رو با پارچه‌های سفید کنار جاده چیدن. جالبه که صدا و سیما کوچکترین اشاره‌یی به کشته شدن این بچه‌ها نکرد!! ظاهرن اینقد مرگ و میر براشون عادی شده که دیگه توی اخبار هم ازش خبری نیست. حالا کافیه یه مرد/ زن مسلمون تو هر کجای جهان [ترجیحن آمریکا، انگلیس، آلمان و فرانسه] به صورت طبیعی بمیره...

× این چند روز اخیر فقط در حد آپدیت وبلاگ و تائید کردن کامنتا اومدم اینترنت. خیلی از پست‌هاتون رو از دست دادم و نرسیدم بخونم، خواستم بگم کوتاهی منو ببخشید. در اولین فرصت نوشته‌هاتون رو خواهم خوند.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:35 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (51)

 

 
 
 

Page 343.

July 22, 2009
 

Nairi.jpg

امشب، در اتاقت نیمه بسته بود. روی راه پله‌ها، یه گلدون پر از کندور بود که می‌سوخت. همون راه پله‌هایی که ما روش می‌نشستیم و عروسکامون رو حموم می‌کردیم. یادته؟ از بچه‌ها شنیدم که هر شب می‌رفتی رو پشت بوم و الله‌اکبر می‌گفتی. خواستم بگم خیالت راحت! امشب، من به جای تو روی پشت بوم خونه‌تون، الله‌اکبر گفتم...

× ظاهرن بلاگفا پیش دستی کرده و خودش سر خود، خیلی از وبلاگایی که قصد کوچ کردن داشتن رو حذف کرده!! انگار نه که آزادی بیان غوغا می‌کنه، نباید از کوچ از بلاگفا تا زمانی که آرشیوتون رو به طور کامل منتقل نکردید، حرفی بزنید، چون خود بخود وبلاگ‌تون حذف می‌شه. من هنوز گیجم به خدا، همه چیز قاطی شده. لطف کنید کامنت‌های پست قبل رو بخونید. تا جایی که تونستم به کامنت‌های پست قبل جواب دادم. مراسم خاکسپاری و نحوه‌ی برگزاری مراسم رو هم در اولین فرصت می‌نویسم.

× وبلاگ جدید ناخنک با عنوان "ایران من" [Click]. آدرس‌ وبلاگ‌های جدیدتون رو برام کامنت بذارید.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:26 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 337.

July 14, 2009
 

× با مامان رفتیم تجریش واسه خرید مانتو و کفش. مانتوی سفید می‌خواستم واسه تابستون. بعد از کلی گشتن یه مانتوی سفید نظرم رو جلب کرد. رفتم تو و با ناامیدی پرسیدم سایز من داره یا نه. نه که مانکنم، از اون لحاظ. یارو رفت یه مانتو از همون مدل برام اورد و من رفتم پرو کردم. همچین فیکس تنم نبود اما خوب وایساده بود، خوشم اومد ازش. خصوصن از جنس پارچه‌ش که مثه روبدوشامبر بود!!!! اومدم بیرون و با لبخند مامان رو نگاه کردم که پرسید پسندیدی؟ گفتم آره. گفت بهت خیلی می‌یاد. خلاصه مانتو رو دادم دست مامان. فروشنده‌هه "مبارک باشه" گفت و مانتو رو گذاشت تو کیسه که یهو مامانه پرسید: چقد می‌شه؟ فروشنده‌هه گفت: 49 تومن!!! قابل نداره. [آخ حرص می‌خورم از این تعارفای هرتی!!]. یه نیگا به مامانه کردم و قیافه‌م رفت تو هم!! یهو مامانه برگشته بلند می‌گه: جنسش خوب نیستا زیگزاگ. زود چروک می‌شه!! زیادم نمی‌یاد بهت. خندم گرفت. می‌گم: حالا همه‌ی اینا یه طرف، خیــــــــلی هم گرونه!!! خلاصه یه مرسی گفتیم و عین خانواده‌ی ضایع ‌پور نژادیان، از مغازه اومدیم بیرون!!!!!
خلاصه از خیر مانتو گذشتیم و رفتیم سراغ کفش که یهو نمی‌دونم مامان از کجا یادش افتاد که روژینا
[دختر خاله‌م] کفش تق‌تقی می‌خواد!!!! رفتیم تو مغازه‌ی کفش‌فروشی.
مامان: آقا یه صندل می‌خوایم واسه یه دختر 2-3 ساله!!
آقاهه: بفرمائید
مامان کفش رو داده دست من. آقاهه خیره شد به من که چه خانوم دو-سه ساله‌ی باحالی. ابرو برداشته، مو رنگ کرده!!!!
خم شدم کفش رو گذاشتم رو زمین و محکم کوبوندمش کف زمین که ببینم تق‌تق می‌کنه یا نه!!!!! بعد از انجام انواع و اقسام آزمایشات هم خیلی شیک کفش رو دادم به آقاهه می‌گم: مرسی، نمی‌خوایم اینو!!!!!!!!

گفته بودم کفش سانتال‌مانتال می‌خوام و از اسپرت پوشیدن خسته شدم؟ این همون کفش سانتال‌مانتالیه که خریدم: [Click]. چیه آدم هی کتونی پاش کنه!!!!! 
دو تا مانتو هم خریدم که قیمتاش در حد هلو انجیری بود!!! یکی هم از یکی سفیدتر:
[Click] و [Click]. این دومی رو هر کاری کردم چروک‌هاشو با فتوشاپ بردارم نشد، شما فکر کن مُده!!!
اینم یه کفش دیگه، که جون می‌ده واسه تظاهرات [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:33 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 336.

July 13, 2009
 

× دیروز ساعت 2 بعدازظهر، یه پیک اومد و قرارداد و مودم رو برام اورد و گفت تا هفته‌ی آینده باهاتون هماهنگ می‌کنن [اهم اهم] و کارشناس می‌فرستن برای نصب و این برنامه‌ها. ایناش مهم نیست، دلم برای خودم سوخت که با بدبختی از خواب پاشدم و به خواب بعدازظهر هم نرسیدم!!!!

× دانشجویان مثلن فرهیخته‌یی که روبروی سفارت آلمان تجمع می‌کنید، لطفی کنید و سری هم به سفارت‌های ایران و چین هم بزنید. خون مصری‌ها از خون ایرانی‌ها و چینی‌ها رنگین‌تر نیست [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:07 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 335.

July 12, 2009
 

× چارشنبه طی یه عملیات خودجوش رفتم و به صورت آنلاین فرم درخواست ADSL شاتل رو پر کردم. با خودم فکر می‌کردم من که قراره کمه‌کم دو-سه ماهی توی نوبت باشم، لاقل از الان پر کنم محض دلخوشی. اما در کمال تعجب پنج‌شنبه ساعت 9صبح موبایلم زنگ خورد. واقعن جای "چی بگم به شما" داره اگه فکر کردید اون ساعت من از خواب نازم می‌گذرم و جواب شماره‌یی رو می‌دم که ناشناسه. شناساش هم باید برن بوق بزنن اون موقع صبح وای به شماره‌ی ناشناس!!!!
چند دیقه بعد شماره‌ی خونه رو گرفت!! هه، زهی خیال باطل!!! فکر کردن منی که گوشیم رو که بغل گوشم بود جواب ندادم، بلند می‌شم هلک‌هلک می‌رم تلفن رو جواب بدم!!!!!! خلاصه این چنین بود که وقتی ساعت 12 به نت وصل شدم یه ایمیل گرفتم که "متاسفانه با وجود تلاش مکرر همکاران، موفق به برقراری تماس با شما نشدیم."
چیزای دیگه هم نوشته بود البته، که در این مقال نمی‌گنجه!!! زنگ زدم به شرکتشون ببینم تکلیفم چیه؟ که یارو بهم گفت یکشنبه (یعنی امروز) بین ساعت 9 تا 12 قرارداد رو برام می‌فرسته. منم امروز طی یک روند بی‌سابقه‌یی در زندگی، ساعت 9:30 بیدار شدم و منتظر نشستم ببینم کی می‌یاد این یارو که قراره فرستاده بشه!!! بعد الان ساعت چنده؟ 11:30... بعد هی من می‌گم همیشه‌ی خدا یه چیزی هست که بره رو اعصاب، حالا آقای زیپ نشد این یارو که می‌شه، شما هی بیاین به من بگید Honey, Always think positive.

× با اینکه فکر می‌کنم اگه کسی بخواد پیدامون کنه خیلی راحت‌تر از اینا می‌تونه این کار رو بکنه اما این رو بد نیست بخونید [Click].

× طرح جمع‌آوری امضا برای عدم به رسمیت شناختن ا.ن [Click].

× آخرین اخبار موثق رو از وبلاگ ناخنک پی‌گیری کنید [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:34 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (41)

 

 
 
 

Page 331.

July 8, 2009
 

× اولش این وبلاگ رو ساخت برام (!!) که روزانه‌هامون رو توش بنویسم. بعد کم‌کم حس کردم روزمرگی‌ها، فقط برای خود آدم و شاید برای اون دسته از آدمایی جالب باشه که می‌شناسنت. واسه همین علاوه بر روزمرگی شروع کردم به نوشتن عقاید و دغدغه‌های فکریم... حالا که به آرشیوم نگاه می‌کنم می‌بینم خیلی از هدفه اول وبلاگم دور شدم. اینکه روزانه‌هام رو بنویسم. عکس بذارم و کلی چیز دیگه... در همین راستا، امروز تصمیم گرفتم یه مقداری [یه مقدار ینی خیلی!!] این پست رو زنونه کنم و با خانومای وبلاگ‌خوان (!) خوش و بش کنیم!!! البته نظرات آقایون هم بسیار بسیار قابل احترام خواهد بود!!

سه‌شنبه صبح، مدل به دست رفتم آرایشگاه. یه مدل ابرو واسه خودم نقاشی کشیده بودم که دلم می‌خواست ابروهام رو همون‌جوری بردارم!!! آخه ماشالا هربار که می‌رم آرایشگاه و مدل رو زبونی واسه کسی که می‌خواد ابروم رو برداره توضیح می‌دم نمی‌دونم دسشویی کمه یا هر چی، عملیات بی‌تربیتانه رو برمی‌داره رو ابروهای من پیاده می‌کنه بعدم خیلی جتنل‌ومنانه (!!) می‌گه که ایراد از ابروهای منه...
ابروهای اینجانب هم نمی‌دونم چه مرگشه که وقتی می‌ذارم پر بشه، تا نزدیک خط ریشم پر می‌شه اما دریغ از یه دونه که توی خود ابروهام در بیاد!!!!!! واسه همین این دفعه رو کاغذ مدلی که می‌خواستم رو کشیدم و بدون کوچکترین حرفی گفتم من این مدلی می‌خوام!!! [Click]. خانومه هم اینقد دقیق کارش رو انجام داد که آخرش واقعن به این نتیجه رسیدم که هربار که می‌رم آرایشگاه واسه ابرو مدلم رو هم همراهم ببرم چون نتیجه می‌ده در حد دروغای ا.ن!!!! [زیگزاگ هستم مبتکر انواع و اقسام شیوه‌های نوین].
نه که همه‌ی کارای من از پیش برنامه‌ریزی شده‌س، واسه همین خیلی اصولی و برنامه‌ریزی شده یهو تصمیم گرفتم برم رنگ مو بخرم و موهام رو هم همون موقع رنگ کنم!!!
چون بار اولم بود به یارو گفتم کاتالوگ رنگ موش رو بیاره تا از روی کاتالوگ انتخاب کنم. رنگ زیتونی با زمینه‌ی دودی رو انتخاب کردم و خوشحال و خندون رفتم آرایشگاه. اول موهام رو کوتاه کردم و بعدشم خانومه موهام رو رنگ کرد. توی چهل و پنج دیقه‌یی که باید موهام رنگ بگیره، اینقد کله ملق زدم که کلن تمام بدنم رنگ گرفت!!!! D: خانومه موهام رو شست و سشوار کشید که یهو دیدم موهام قشنــــــــگ شده همون رنگی که خریدم، منتها نمی‌دونم چرا من یه چیزی تو مایه‌های آن‌شرلی می‌دیدم تو آینه. مامان و کپل سریع اومدن دورم و اینقد گفتن چقد بهت می‌یاد و الان مده این رنگ، که از شوک خارج شدم و نم‌نم با آن‌شرلی هم‌دردی کردم که شاید اون طفلی هم می‌خواسته موهاش زیتونی با زمینه‌ی دودی بشه و یهو اینجوری از آب درومده!!
چون پوستم سفیده بد نشدم اما خب اون رنگی که تو کاتالوگ به خوردم دادن و می‌خواستم نشد!!!! ولی در کل قیافه‌م یه تغئیر اساسی کرد. اوج تغئیر رو زمانی می‌تونید حس کنید که وقتی اومدم بخوابم و روی بالشم یه تار موی قهوه‌یی تیره دیدم، کپل رو صدا کردم و با ذوقمرگی گفتم: "مو قبلیم!!! مو قبلیم!!!"

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:38 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (60)

 

 
 
 

Page 321.

June 30, 2009
 

× امروز تو رادیو می‌گفت توی یکی از کشورهای سوراخه جوراب مورچه‌یی، مردم معترض اومدن توی خیابون و تظاهرات کردن!! رئیس‌جمهور اون کشور هم برای کنترل وضعیت موجود 48 ساعت حکومت نظامی اعلام کرده!!! بعد یه کار خیلی خطرناکی که اتفاق افتاده اینه که از چند جا هم صدای تیراندازی شنیده شده!!! نچ‌نچ‌نچ... می‌بینی تو رو خدا با ملتشون چیکار می‌کنن؟! یاللعجب!!!!!!!

× خب می‌بینم که هیچ تقلبی توی انتخابات صورت نگرفته و اینا... از شورای نگهبان، عادل‌تر مرجعی نیست ینی اینجا واقعن؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:29 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 319.

June 28, 2009
 

× خوب که فکر می‌کنم می‌بینم نصفه فشار عصبی این روزا درسته که در مورد فضای حاکم بر اتمسفره ولی مثلن 25 درصد بقیه‌ش هم ماله امتحانا و درسا بود!!! حالا که امتحانا تموم شد دغدغه‌م کمتر شده... و البته 25 درصد باقی مونده هم ماله عقده‌هاییه که آدم توی دوران امتحانات دچارش می‌شه... مثلن قهر با موچین و آئینه، قهر با اپیلاسیون همه‌ی اینا خب افسردگیه می‌یاره دیگه... همش هم که دیگه ماله این نیست که اوباما ازمون معذرت نمی‌خواد به خاطر حمایت از اغتشاش‌گرا!!!! ((:
 حرفشه که این هفته با کپل بریم آرایشگاه. می‌خوام هم موهام رو کوتاه کنم و هم رنگ کنم!!! دلم قیافه‌ی جدید می‌خواد... می‌خوام مدل ابروهام رو تغئیر بدم. برم خرید و مانتو و کفشه سانتال‌مانتال بخرم!! اسپرت بودن، خسته‌م کرده. باید با اپیلاسیون آشتی کنم!! ولی خب از خدا که پنهون نیست دیگه چه لزومی داره از شما نیم وجبی‌ها پنهون بشه، شیپیشام دارن جیب می‌دوزن واسه خودشون!!!! تازه اینجانب الان دارم روزهای رنگین‌کمونیه تقویم رو پشت سر می‌ذارم و از اون لحاظ (!!) آستانه‌ی تحملم اومده پائین... بعد فک کن می‌خوام پاشم خوش‌خوشک برم اپیلاسیون!!!! الله‌اکبــــــــر D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:16 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (42)

 

 
 
 

Page 318.

June 28, 2009
 

× زنگ می‌زنم بهش:
من: به من توجه کن!!
زیپ: باشه
من: |:
زیپ: باشه دیگه!! خدافظ

زنگ می‌زنه بهم:
من: الو؟
زیپ: توجه، توجه، توجه، توجه!!! X:

× کامنتی چند از پست قبل رو جواب دادم!! (:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:35 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 309.

June 21, 2009
 

× از دیشب تا الان یه ریز دارم اشک می‌ریزیم!!! بغضی که راه گلوم رو بسته بود دیروز با دیدن فیلم جون دادن یه دختر جلوی چشم پدرش و فریادهای پدرش شکسته و حالا دیگه معلوم نیست کی بند می‌یاد...
صبح امتحانم رو دادم و اومدم خونه. رئیس دانشکده‌مون پاشو کرده تو یه کفش که باید امتحانا برگزار بشه!!! تمام دانشکده‌های علامه تعطیل شدن الا روانشناسی!! ظاهرن جو دیکتاتوری، بد جور سرایت کرده!!!!! استادمون سؤالا رو آسون داده بود، ولی واسه منی که دیشب با اون وضعیت بعد از دیدن اون فیلم رفتم تو تخت و ذهنم از هر چیزی جز صورت اون دختر خالی بود، آسونی و سختی امتحان فرقی نداشت. ساعت 11 با گریه اومدم خونه و یه قرص اعصاب خوردم و تا 4 خوابیدم... حالا که بیدار شدم هنوز لرز دارم و دست و پام یخه... هنوز دارم گریه می‌کنم زار زار. خدا، نکنه راه ارتباطی با توام مسدود کردن اینا، آره؟!!!

× خبرهای موثق رو بذارید. تائیدی کامنتینگ رو برمی‌دارم. کسانی که کار خصوصی دارن به این آدرس ایمیل بزنن: Daily@30n.ir

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:32 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (19)

 

 
 
 

Page 307.

June 19, 2009
 

× "بچه‌ها این نقشه‌ی جغرافیاست/ بچه‌ها این قسمت اسمش آسیاست/ شکل یک گربه در اینجا  آشناست/ چشم این گربه به دنبال شماست/ بچه‌ها این گربه‌هه، ایران ماست..."
  سی‌دی داریوش داره می‌خونه و من بغض گلوم رو گرفته... زهرخندهای عصبی می‌زنم تا اشکم سرازیر نشه!! که فراموشم بشه چند تا از هم سن و سال‌هام پرپر شدن و صدا و سیما به تخـ.مشم نبود. که یادم بره دیروز، رنگ سبزمون؛ به عزا نشسته بود و تمام شبکه‌های صدا و سیما برخلاف همیشه، طنز پخش می‌کرد...
 زهرخند می‌زنم تا شاید بتونم به خودم بقبولونم که شاید واقعن زایمان یه پاندا توی استرالیا، خیلی خیلی مهم‌تر از کشته شدن یه بچه‌ توی ایران و توی شیکم مادرشه بر اثر خوردن گلوله‌...
 دلم می‌خواد واقعن و از ته دل به حرفای رئیس دانشگاه تهران اعتماد کنم و فکر کنم هیچ دانشجویی کشته نشده... دلم می‌خواد فکر کنم این عکسا فقط و فقط فتوشاپه و واقعن به خاطر اغتشاش، گرفته شده [Click]. دلم می‌خواد جای کبودی بدن دوستام رو فراموش کنم و قاه‌قاه به فیلم سینمایی "مادر زن! سلام" بخندم... دلم می‌خواد به کمک‌مون بیای خدا...
 داریوش داره می‌خونه: "نجات من به دست توست/ از این مخمص نجاتم ده...". کاش این بغض لعنتی بشکنه... کاش.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:09 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (46)

 

 
 
 

Page 304.

June 18, 2009
 

× دیشب با بابا، مشغول تفسیر اخبار اخیر بودیم. از این کشت و کشتارا خیلی ناراحت بودم. خصوصن که وقتی داشتم از کلاس برمی‌گشتم خونه، یکی از مسافرا تو تاکسی شاهد عینی حمله به کوی دانشگاه تهران درومد و شروع کرد به تعریف کردن مسائل اون‌شب. یهو بابا گفت بذار فال حافظ بگیریم ببینیم حافظ چی می‌گه... بلند شد و رفت کتاب حافظش رو اورد. به تفاسیر فال حافظ اعتقاد زیادی ندارم، چون احساس می‌کنم هر کسی برای خودش تفسیری داره و تفاسیر کاملن شخصی هستن. احساس می‌کنم هر غزل حافظ یه شاه بیتی داره که روی فرد تاثیر می‌ذاره!! فقط یه بیت، که ممکنه شخص رو ناراحت و یا خوشحالش کنه و اون شاه بیت حافظه... بابا آروم کتاب رو باز کرد:

گــــرچه مــا بنــــدگان پادشهیــــم           پادشاهان ملک صبــح گهــــیم
...
دشمنان را ز خون کفن سازیم          دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویـــــــــــــر پیش مـــا نبـــود           شیر سرخیـم و افعی سیه‌هیم
وام، حـــافظ بگــــــو که باز دهنــــد           کرده‌ای اعتــراف و ما کوهیـــــم

برام عجیب بود که چطور حافظی که اکثر غزل‌هاش عاشقانه‌س، این‌بار یهو غزلی برامون اومد که اینقد با حال و هوامون سازگار بود؟ شاه بیت غزل رو پر رنگ کردم. دیشب این شاه بیت کلی خوشحالم کرد و بهم انرژی داد!!

× بعدن نوشت:
 گوگل کار قشنگی کرده و می‌خواد به احترام آرای گم‌شده‌ و روزهای خونین ما، لوگوی خودش رو تغئیر بده. کسانی که موافق تغئیر لوگوی گوگل هستند به اینجا برن و توی رای گیری شرکت کنن و دکمه‌ی
Yes رو انتخاب کنن [Click]. 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:02 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (24)

 

 
 
 

Page 279.

June 1, 2009
 

× به دلیل درخواست‌های وافر زیگزاگیون‌ها (!!)، من‌جمله آقای زیپ؛ منبی بر بازگشت اینجانب، بنده بازگشت غرور آمیزم رو به شما و خودم تبریکات فراوان و اینا!!!! ((: و آقای زیپ ادامه‌ی اون پست ادامه‌دارش رو ایشالا جمعه ادامه می‌ده... D:

× اولین روز بیست و دو سالگی خیلی خوب بود. اگرچه صبحش با گریه شروع شد و هنوز از دیشبش و بگومگوهایی که با آقای زیپ داشتیم، دلخور بودم...
صبح با نازنین صحبت کردم و تا حد زیادی آروم شدم. همیشه حرفاش آرومم می‌کنه و این‌بار هم مستثنی نبود. وقتی حرفام و غرغرام (!) تموم شد زنگ زدم به آقای زیپ و برای بعدازظهر قرار گذاشتیم. حموم رفتم و یه کم جینگیل مستون کردم و منتظر شدم تا زنگ بزنه و بگه رسیده...
تصمیم گرفته بودم دیروز رو فراموش کنم و اولین روز بیست و دو سالگیم رو با خوبی شروع کنم. یه شاخه گل رز صورتی ماتیکی دستش بود [Click] و یه جعبه‌ی شیرینی بزرگ!! یهو طی یک عملیات ذوقمرگانه پریدم و بغلش کردم و گل رو ازش قاپیدم!! D:
کادوهای امسال عبارتند از:
آقای سرور جان: یه تراول پنجاه تومنی و همون گل خوشگله که هربار می‌بینمش یه لبخند پهن می‌شینه رو لبام و شیرینی و کلی کارهای ریز و درشتی که خیلی دلم می‌خواست انجام بده و با مهربونی برام انجامشون داد!! *:
پدر جان: پنجاه تومن پول!! [خدا این تراول پنجاه تومنی رو از آقایون نگیره!!!]
مادر جان: ای‌دی‌اس‌دل!!! [البته فعلن در مرحله‌ی حرف پیش می‌رود و به مرحله‌ی عمل نرسیده]
کپل جان: یه سیم کارت ایرانسل و یه شارژ دو تومنی!! [اینجوری نیگا نکنا، اگه کپل رو خوب بشناسید درک می‌کنید این کادو الان دیگه آخره کادو و مرام و ایناست!!! D:]
خاله‌ جان: پول داده و گفته باهاش مانتو بخرم!!
مامان‌بزرگ و بابابزرگ جان: پول دادن اما تعئین نکردن چی بخرم باهاش خوشبختانه!!! ((:

× از تمام دوستانی که اس‌ام‌اسی، آفلاینی، تلفنی و کامنتی تبریک گفتن مرسی!! دوستانه اس‌ام‌اسی واقعن شرمنده که تبریکاتتون بی جواب موند... یه کم مقتصدانه اگه به مسئله نگاه کنید می‌فهمید دلیلش چی بوده!!!! D:
از دنیا و پانیذ عزیزم [و بالعکس] که وبلاگی و دوستانی که لینکی و خیلی خاص (!!) بهم تبریک گفتن هم خیلی خاص (!!) تشکر می‌کنم *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:38 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 275.

May 27, 2009
 

زیپ: من فردا می‌یام تهران‌ها...
من: شاید برنامه‌ی فردا شب منتفی بشه‌، یعنی نشه شام بریم بیرون!!
زیپ: من هر جور شده می‌یام... می‌خوام ببینمت!!
من: آره تو که راست می‌گی!! کروبی هم که همایش نداره، تو هم که قصد نداری بری همایش کروبی فردا احیانن!!!!
زیپ: ((:
من: W-:
زیپ: عزیزم مقصود توئی، کعبه و بت‌خانه بهانه‌س D:
من: |:

× چقد خوبه که شماها هستید. که وقتی مشکلی هست می‌تونم بیام به شما بگم و راهنمایی‌م کنید. بابت حرفاتون مرسی مرسی مرسی!! X:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:07 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (38)

 

 
 
 

Page 273.

May 25, 2009
 

× چند روزه مامانه با پشتکار هر چه تمام‌تر داره واسه ما ثانیه‌های مهیج و فان ایجاد می‌کنه که از این افسردگی در بیایم!!!! می‌شینه پای کامپیوتر و دفترچه‌ش رو هم زارپی می‌ذاره روی کیبورد و ازم می‌خواد بهش طریقه‌ی ایمیل فرستادن و دریافت کردن رو یاد بدم. اوج هرهر کرکر قضیه اینجاست که من با این اعصاب خوش فرم شدم معلم!!!!!
 من: مامان واسه اینکه بخوای برای کسی ایمیل بفرستی، باید آدرس
IDش رو توی این کادر وارد کنی
 مامانه:
IDی خاله‌ت چیه؟
 من: من چه می‌دونم!! نداری مگه خودت؟
 مامانه: نه
 من: از تو لیستت نگاه کن، اوناهاش
 مامانه: خب؟
 من: حالا همین آدرس رو توی این کادر وارد کن و بعدش بنویس @یاهو.کام
 مامانه: اوهوم...
 من: می‌دونی @ رو چه جوری تایپ می‌کنن که؟
 مامانه: آره. با الف و ت دو نقطه دیگه، نه؟
 من:
|:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:52 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (43)

 

 
 
 

Page 268.

May 20, 2009
 

untitled4.JPG× امروز داشتم تند‌تند از زیر پل می‌اومدم خونه که یهو یه مرتیـ.که‌ی چندش‌ناک که داشت از کنارم رد می‌شد برگشت بهم گفت: "می‌ذاری از رو مانتو بغلت کنم؟"و تا همون ثانیه‌یی که من رسیدم خونه با این درخواستش ذهن من رو درگیر خودش کرد!!!
 اولین مسئله اینه که پدرجان، شما که داری انواع فحش‌های باناموسی و بی‌ناموسیه شنوندگان متلک (!!) رو به جون خودت و حتی تمام اعضای مؤنث خانواده‌ت می‌خری، دیگه از رو مانتو چرا می خوای طرف رو بغل کنی؟!!! لااقل از زیر مانتو و چه بسا از لایه‌های زیرین‌تر (!!!) درخواستت رو مطرح کن تا اگه طرف 1 درصدم قبول کرد بصرفه واست!!!!!!!
 اما دومین مسئله و در اصل مسئله‌ی مهم‌تر اینه که چرا این بنده خدا درخواستش رو به صورت سؤالی مطرح کرده؟! ((: معمولن اینجور درخواستا به صورت امری مطرح می‌شن!!!! احتمالن این یارو برای من حق انتخاب قائل شده و می‌شه یه جورایی امیدوار بود که داشتن حق انتخاب به طور یکسان برای زن و مرد داره توی جامعه جا می‌افته!!!!!!! (((((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:27 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 267.

May 19, 2009
 

× چندی از سخنان مملو از احساسات دو زوج خیلی خاص عمل کن (!!):
 من: چقد منو دوست داری؟
 زیپ: یکی
 من: من هفتاد و پنج صدم
 زیپ: من دو صدم
 من: من یک هزارم
 زیپ: من یک اپسیلونم
 من: من یک Nام
 زیپ: یک اپسیلونم از یک Nام کمتره
 من: جدی چقد منو دوست داری؟
 زیپ: یک اپسیلونم به توان بی‌نهایت تو پرانتر به توان N
 من: باز جای شکرش باقیه، من اصلن دوستت ندارم!!!!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:16 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 265.

May 17, 2009
 

× چند روز پیش تو یکی از این کانال‌های ایرانی غرب زده (!!) به صورت کاملن اتفاقی شنیدم که جناب کروبی، آقای احمدی‌نژاد رو به مزدور اسرائیل بودن متهم کرده. یاللعجب!!! ((: چند روز دیگه که به انتخابات نزدیک‌تر بشیم احتمالن شاهد احوالپرسی آقایون از خواهر و مادر و عمه‌ی هم‌دیگه هم هستیم!!!! شاید یکی از کاندیداها خیلی محترمانه به آقای الف.نون عزیز بفرمایند: "مادر فلان پاشو کاسه کوزه‌ت رو جمع کن بابا، حوصله داری!!!". ((=
 من بنازم به این همه آزادی بیان و فضای سالم انتخاباتی!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:26 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 261.

May 11, 2009
 

× امروز صبح بلند شدم زنگ زدم به کتابخونه ملی، ببینم تلفنی می‌شه تاریخ کتاب رو تمدید کرد یا نه. یه خانومه با کلی ناز و عشوه گوشی رو برداشته: مــْ...‌بله؟
من: سلام، ببخشید می‌خواستم واسه تمدید کتاب بپرسم که...
خانومه: تمدید نمی‌شه!!!
بوق بوق بوق
لزومی به بازگو کردن حس من توی اون لحظه که نیست؟ فقط در نظر بگیرید که صبح بود و من تازه از خواب بلند شده بودم!!
خلاصه با مامانه و باباهه که داشتن می‌رفتن جایی، راهی دیار قفسه‌ها شدم و حضوری خدمت رسیدم!!! D:
من: خانوم من می‌خوام این کتاب رو تمدید کنم!!
خانومه: نمی‌شه... اینجا اصلن کتابی تمدید نمی‌شه!!
من: ینی چی؟!
خانومه: ینی تو همون مهلتی که بار اول امانت داده شده باید برگردونی کتاب رو!!!!
من: خب من الان اینو تحویل می‌دم، بعد دوباره می‌یام می‌گیرمش!!!! D: شما فکر کن یکی دیگه‌س!! نمی‌شه؟
خانومه: نه... کلن نمی‌شه!!
داشتم می‌یومدم بیرون از محوطه که یهو چشمم خورد به بخش "کودکان". یه بخش خیلی وسیع که واسه بچه‌ها در نظر گرفته بودن که علاوه بر میز و صندلی‌های مخصوص، توی محوطه‌ی بیرونش تاپ و سرسره هم وجود داشت. خب تا اینجا واقعن باعث افتخاره که مملکت اینقد به کودکان و بحث عادت به مطالعه از دوران کودکی بها می‌ده، اما نکته‌ی قابل توجه اینجاس که کتابخونه ملی با اون همه عظمت فقط از لیسانس به بالا عضو می‌گیره و عملن اونجا رو واسه بچه‌های گروه سنی الف تا دالی در نظر گرفتن که تازه فارغ‌التحصیل شدن از دانشگاه!!! ((:
بعد می‌گن چرا آمار کتابخونی تو ایران اینقد پائینه... اینا رو که نمی‌بینن!!! ماشالا قیمت یه کتاب اونم از نوعه داخلیش سر به فلک می‌زنه، چه برسه به خارجیش!!! بعدشم که مثلن توقع دارن یه کتابی مثه کلیدر رو که 10 جلده، طرف در عرض 14 روز تموم کنه!!!!! ینی رسمن چشمت نرم، دنده‌ت کور (!) از کار و زندگی‌ت بیفت بشین کتاب بخون و لذتش رو ببر!! اصلن کار و زندگی کیلویی چند در مقابل کتاب؟  اونم تازه با شرایطی که عادت به مطالعه رو هم عملن از بچه‌گی می‌تونی شروع کنی، به شرطی که قبل از 7 سالگی و یا نهایت بعد از یادگیری الفبا، کمه کم دیگه مدرک لیسانست رو گرفته باشی!!!!!!!

تبریکات ویژه‌ به نازنین نوشت:
وقتی فهمیدم کتابت به نمایشگاهه امسال رسیده خیلی خوشحال شدم، با اینکه خودت چندان خوشحال نبودی... اما فراموش نکن چاپ کتابت، یکی از آرزوهای دیروزت بوده و تو بالاخره به یکی از اهدافت رسیدی. دیر یا زودش مهم نیست. به هر حال ما رو توی شادی خودت شریک بدون!! کتاب تو و کتاب من نداره که!!! تو کتاب چاپ کنی انگار ما چاپ کردیم!!! (;

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:01 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 250.

April 29, 2009
 

× خب مفتخر به رسوندن این خبر هستم که کاوشگران و دانشمندان دنیای غرب، چندی پیش اعلام فرمودند که ویرویس "آنفـ.ولانزای خــ.وکـی" اپیدمیک شده و از مرز کامینگ‌سون گذشته و هم‌اکنون در تمام سوراخ‌ها و سمبه‌های دنیا موجود می‌باشد!!!!
 از علایم این بیماری تهوع، سرگیجه، افت فشار، سردرد، اسهال و نهایت مرگ می‌باشد!! بعد جالبیه قضیه کجاس؟! آره خودشه... اینکه من تو پست قبلی چی نوشته بودم!!؟؟!! بعد چه نتیجه‌یی گرفتید الان؟!!  آفرین!! که من مبتلا نشدم هنوز!!! چون اسهال ندارم!!! دیدی بی‌دقت می‌خونی؟! D:
 خواستم یه اطلاع‌رسانی مفید هم کرده باشم که یاوه‌گویان نیان بگن که: "اه این زیگزاگ هم که فقط سـ.کسی می‌نویسه!!!!!". ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:27 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 249.

April 28, 2009
 

× چن‌روزیه که شدیدن فشارم اومده پائین و دستام مثه دست مرده [زبونم لال!!] یخه... و دائمن حالت تهوع دارم و سردرد و وقتی مثلن یه مدت نشستم و می‌خوام بلند شم از جام یهو زمین از زیر پام شونه خالی می‌کنه و یه دور بار هم می‌رقصیم و بعد چشمام سیاهی می‌ره و بعد همه چیز ناگهان به صورت طبیعی در می‌یاد!!! کلن انگار روح از بدنم خارج می‌شه و دوباره برمی‌گرده... البته همین یه ربع پیش بهم زنگ زد گفت توی ترافیک گیر کرده و یکم دیرتر بر می‌گرده!!!!
ظاهرن تمام این موارد به علت فشارهای مدید (!!) عصبی‌یی بوده که این مدت زیرش بودم!!! [حالا می‌تونه اون رو من بوده باشه، کلن ما که این حرفا رو نداریم با هم!!!]
طفلی دیشب که آقای زیپ این چیزا رو فهمید بهم گفت: "اصلن خودخواه باش!! نخواستم بهم بگی چشم!!! فقط خوب شو" و با این جمله ما بسی لوسیَن خونمون [همون داداشه لوسیون!!!] افتاد پائین یهو و حالا از اون اصرار و از من انکار که "نه بابا!! اصلن مال اون نیست عزیزم" و کلی تلاش به عمل اوردیم که فکر نکنه اینا فیلم و لوس‌بازیه واسه اینکه از زیر کار در برم یه وخ نعوذبالله!!!!!! D:

× امروز برای انجام پاره‌یی از تحقیقات با شادونه رهسپار کتابخونه‌ی ملی شدیم و تنها کار مفیدی که اونجا انجام دادیم این بود که من رفتم بخش امانت‌ش و کتاب "از طرف او" از آلبا دسس‌په‌دس رو امانت گرفتم!!!! D: چیه خب؟ خیلی‌آ همین کار رو هم نمی‌کنن!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:54 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 241.

April 19, 2009
 

LOVE-PEACE.jpg× امروز سیل اس‌ام‌اس‌هایی بود که روانه‌ی من می‌شد و من یک عدد زیگزاگ اعصاب قشنگ عینکی بودم که در جواب هر کدوم از اس‌ام‌اس‌ها فحشی بود که نثار آقای زیپ می‌کردم!!! بخاطر اینکه مسئله رو اون بازگو کرده بود اما من باید جوابگوی دوستان و آشنایان و کلن جامعه‌ی افسرده و آشفته‌ی تار گسترده‌ی جهانی می‌بودم... خب قبول کنید که توی اون شرایط دلم می‌خواست تک‌تک موهام رو بکنم... چرا که خود آقای زیپ و سکوت چاهار روزش به اندازه‌ی کافی رو اعصابم بود و نمی‌تونستم تحمل کنم که دقه به ثانیه اس‌ام‌اسی بیاد با این مضمون که: "چی شد؟ آشتی کردید؟!!"
از طرفی به دوستام حق می‌دادم که نگران بشن واسه رابطه‌مون، اما چون هنوز هیچ خبری از حاج آقا نشده بود جوابی واسه سؤالاشون نداشتم... از طرفی هم مقصر تمام این سؤال جواب شدن‌ها رو کی می‌دونستم؟!!! آفرین... کی؟! بگو D:
ساعت 8 رسیدم خونه و خیلی لطیف و نوازش‌گونه گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به مسبب بدبختیام (!!!) D: زود برداشت...
زیپ: سلام
من: این چیه گذاشتی تو ویلاگ؟
زیپ: چیه مگه؟
من: هیچی نیس!! فقط بیا خودت جواب اس‌ام‌اسای منم بده لطفن!!! واسه تک‌تک کسایی که شماره‌ی منو داشتن دارم توضیح می‌دم از صبح!!!!! حالا که چی مثلن نوشتی این پست رو؟
زیپ: می‌خواستم بهم بگن چی‌کار باید بکنم!!
من: اه؟! پس چرا همه گفتن بیای بهم زنگ بزنی، نزدی؟
زیپ: نخوندم هنوز خب!!!
من: آهااا
زیپ: زیگزاگ تو رو خدا تمومش کن!! بسه... من خسته شدم...
من: چی رو تمومش کنم؟ مگه من شروع کردم؟
زیپ: من بد حرف زدم مقصر بودم اما تو چرا...
من: ببین زیپ!! مشکل من و تو اینجوری حل نمی‌شه... من نه تلفنی باهات حرفی دارم، نه اس‌ام‌اسی، نه اینترنتی!!! باید بلند شی بیای یه روز رو در رو صحبت کنیم!!!
زیپ: می‌یام... اما اول آشتی کنیم...
من: آشتی چیه؟! من مگه با تو قهر بودم آخه که بخوام آشتی کنم؟ من می‌گم مشکل ما فقط رو در رو حل می‌شه!!! من خیلی حرفا دارم که بزنم...
زیپ: خب بگو الان!!
خب توقع ندارید که من الان یادم مونده باشه که همین دو خط بالاتر گفتم تلفنی مشکل‌مون حل نمی‌شه؟ در ضمن توقعی هم ندارید که من بشینم الان یک ساعت حرف زدن رو مو به مو اینجا بنویسم که؟! فقط بگم قبل از فوران آتش‌فشانم ازش خواستم که کلن ساکت باشه و گوش بده به حرفام و اونم عمل کرد و الان جا داره از دست اندر کاران و نور پردازان این برنامه نهایت تشکر رو بکنم!!!
خلاصه که به‌به اون بلبل رو نیگا و چه هوای بهاری‌یه و نم‌نم بارون و هوا چه دو نفره‌ست کلن!!!!!

× مرسی از تمام کسانی که کامنت گذاشتن و راهنمایی کردن... خیلی از کامنتا حرف دل من بود... حرفایی که توی این مدت تو دلم مونده بود و یهو سر این جریان فوران کرده بود!! با خیلی از کامنتا بغض کردم و اشکم سرازیر شد که چقد خوب من و احساسم رو فهمیده بودید و کلن خیلی دلم واسه خودم سوخته بود و اینا... مهم حرفایی بود که توی این مدت هم تو دل من و هم تو دل اون مونده بود و حالا بیرون ریخته شده... و مهم قول و قراراییه که بعد از این جریان بهم دادیم و بعد از این نوبت اینه‌که جفتمون نشون بدیم مرد عملیم یا...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:26 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 235.

April 14, 2009
 

× سخنان گهربار دو عدد خواهر (!!):
من: هی مراعات کن، هی مراعات کن!!! فکر کرده چون حالا باباش مریضه، ما دیگه باید بشیم غلام حلقه به دوش!!!! نه!؟
کپل: چی بره توش؟!!!
من: (:/ بخدا دو دیقه اون ام‌پی‌تیری‌ت رو از گوشِـــت در بیاری هیچ اتفاقی نمی‌افته‌آ!!!!!

× دقایقی پیش یکی از دوستان وبلاگ‌نویس به من خبر داد که یه آدمی پیدا شده اعصاب خراب‌تر از من و به اسم من برای دوستان کامنت‌های دری‌وری می‌ذاره!!! خواستم از همین تریبون بی‌گناهی و بی‌اطلاعی خودم رو خدمت‌تون عارض بشم و بگم که من اگرچه اعصاب ندارم اما دیگه به کسی توهین نمی‌کنم و کلن از اون دسته دیوونه‌های بی‌آزارم!!!!! و شدیدن خواهشمندم که اگه کسی با نام و نشونی من، حرفای زشتی بهتون زد باورتون نشه چون که کلن من آدم مؤدبی هستم!!! [کی بود پوزخند زد؟]
پستا‌تون رو می‌خونم، کامنت هم اگه چیز خاصی به ذهنم رسید می‌ذارم اما اگه نرسید دری‌وری نمی‌نویسم!!! این ینی اینکه اگه کسی به اسم من اومد چیز بدی گفت من نیستم!!! جواب کامنتا رو هم دادم!!! (:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:26 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (23)

 

 
 
 

Page 229.

April 8, 2009
 

× چن‌وختی بود که به پشتوانه‌ی موهای دست و پا و پشت لب، حس قلدری و مردونگی بهم القا شده بود و هر مسئله‌یی پیش می‌یومد سیبیلامو چرب می‌کردم و حالتشون می‌دادم رو به بالا، بعدش می‌رفتم تو گود واسه دعوا!!!! ((:
 خواستم بگم که الان از اون موجود خشن و داش‌مشتی‌مآب (!!!) چیزی باقی نمونده و هم‌اینک یک عدد موجود کاملن ظریف و ملوسه از پشمالاسیون (!!!) برگشته در خدمت شماس!!!!! و این به عبارتی ینی اینکه من دیگه بحث نمی‌کنم و کلن هر چی آقامون بگه!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:44 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (25)

 

 
 
 

Page 224.

April 4, 2009
 

× حرف زدن توی VOA به نسبت آسون‌تر از دفه‌ی قبلی بود... ولی خب بازم استرسای خاص خودش رو داشت! این‌بار قرار بود به جای 3-4 دیقه، یه ربع اول برنامه من صحبت کنم!!!! ینی کلن برنامه با من شورو می‌شد!!! و ده دیقه‌ی آخر هم آقای زیپ... D:
ساعت 6:10 منتظر بودم که باهام تماس بگیرن اما آقای زیپ تحت یک اس‌ام‌اس کاملن تمسخر آمیزی یهو گف: زیگزاااااگ برنامه ساعت 7:10 شورو می‌شه!!!!!! ((((((:
من: نخیر! دیروز رضا (!) می‌گف همون 6:10 یا نهایت 6:30 به وقت ما برنامه شورو می‌شه!!
زیپ: خب رضا اون یه ساعتی که ما کشیدیم ساعتا رو جلو حساب نکرده!!!!! D:
و اینچنین بود که ما یه ساعت دیگه هم علاف شدیم و از پای تلفن تکون نخوردیم!!!!!! لحظاته خوبی نبودن اصلن... هیجان داشتم خیلی و بدتر از همه این بود که بعد از مصاحبه بلافاصله باید برای کنفرانس امروز خودم رو آماده می‌کردم!!!! [بگذریم که استاده نیومد و کلاس تشکیل نشد!!! بیشعور!!!! با شما نبودم! D:] خلاصه اینقد به آقای زیپ غر زدم که استرس دارم و اینا که طفلی تمام انرژی‌آش رو صرف من کرد و موقه‌ی خودش هول شد!!!!!
برخلاف تصورم مسلط صحبت کردم و خیلی از خودم راضی بودم!!! [مچکرم مچکرم!! D:] و برای اولین‌بار تجربه کردم که چقد هیجان‌انگیزه که صدای کسی رو که دوستش داری توی تلویزیون بشنوی و چه حسه خوبیه کلن و اینا... مخصوصن اینکه طرف هول هم شده باشه و تو از طرز حرف زدنش بفهمی و هی مدام قربون صدقش بری از اینور!!!! حالا می‌فهمم زیپ چه حالی داشته!!!! D:
از تمام دوستانی که انواع گل و علف زیر پا و اقصا نقاط بدنشون سبز شد معذرت می‌خوام و ممنونم برای اینکه وقت گذاشتن و برنامه رو دیدن. ولی باور کنید تقصیر من نبود!!!!
خودم فقط قسمت بعد از صحباتای خودم رو دیدم و هنوز نتونستم برنامه‌ی ضبط شده رو به طور کامل ببینم و نمی‌دونم چطور حرف زدم!! اما در اولین فرصت لینکش رو برای دانلود می‌ذاره (!!!!). D:

× مرسی از تبریکات تولد... کامنتایی که احتیاج به جواب دادن داشتن رو پاسخ گفتم!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:20 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (21)

 

 
 
 

Page 222.

April 3, 2009
 

× سیزدهم فروردین 88، ساعت هفت و نیم بعدازظر:
زیپ: من واسه دوروغه سیزده به دختر دائیم اس‌ام‌اس دادم که از کوچیکی دوستت داشتم اما نمی‌تونستم بهت بگم!! گفتم هنوزم دوستش دارم و دیگه امروز عزمم رو جزم کردم که بگم...
من: خب؟!
زیپ: اونم جواب داد چرا الان می‌گی بهم؟! D:
من: خب؟ w-:
زیپ: منم اس‌ام‌اس دادم که دوروغه سیزده بود!!!! D:
من: اه؟ ینی اشکالی نداره از این اس‌ام‌اس‌آ دیگه... باشه منم به پسرعمه‌م از همین اس‌ام‌اس‌آ می‌زنم!!
زیپ: ((: خب این دوروغه سیزده بود!!
من: خب باشه!! منم دوروغه سیزده می‌گم بهشون!
زیپ: ((: نمی‌شه که...
من: چرا نمی‌شه؟ منم سیزدهم ساله دیگه به پسر عمه‌م همین اس‌ام‌اسه تو رو می‌فرستم!!!!!
زیپ: می‌گم این دوروغه سیزده بود!!!!!!!
من: خب منم دوروغه سیزده می‌گم دیگه...
زیپ: احمق!!! این جریان از اولش دوروغه سیزده بود!!! اصن اس‌ام‌اسی در کار نبود!! ((((:
من: (:/ زهرمار!
زیپ: (((((=

شب با کپل جان و آقای لپ‌گنده رفتیم سینما... قرار بود آقای زیپم بیاد اما از اونجایی که از صبح تشریف برده بودن سیزده‌بدر و خسته بودن، نیومدن!!! چون زود رسیدیم و از قبل هم پیش‌ زمینه‌یی از حرص و لجبازی داشتم یهو کرمم گرفت و به آقای لپ‌گنده گفتم که زنگ بزنه به آقای زیپ و یه کم سر به سرش بذاره!! اونم پایه...
لپ‌گنده: الو زیپ؟ کجائید پس شما دو تا؟ ما دمه سینمائیم!!! ما رو کاشتید؟ زیگزاگ که گوشیش خاموشه... تو هم که جواب اس‌ام‌اس نمی‌دی!!!!
زیپ: ...
لپ‌گنده: ینی چی که تهران نیستی؟ پس زیگزاگ کجاس؟
زیپ: ...
لپ‌گنده برمی‌گرده سمت کپل و با یه حالت نیمه جدی می‌گه: "می‌گه اصن تهران نیس که با هم باشن..." دوباره حواسش رو می‌ده به زیپ و می‌گه: باشه پس خدافظ...
وقتی گوشی رو قطع کرد برگش به من گف: طفلی موند همینجور!!!!! D: تا اومدم جوابش رو بدم گوشیم رو گرف... ریجکت‌ش کردم که دوباره گرف...
من: الو؟
زیپ [با حالتی تهاجمی و ناموس دزدیده شده]: کجایی تو؟
من: با کپل و آقای لپ‌گنده!
زیپ [در حالی که خیالش یه‌کم راحت شده]: سر کار گذاشتید منو؟
من: D: اوووووهووووم!!!! دوروغه سیزده بود (((((: بگو احمقم!!!
زیپ: (:/ زهرمار!!!

و این است قانون سوم نیوتن!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:41 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (11)

 

 
 
 

Page 221.

April 2, 2009
 

× هر سال در روز اول آوریل که مصادف می‌شه با سیزدهم فروردین [حالا امسال مصادف نشد من باید جواب پس بدم؟ D:] رسمه که یه دوروغی سر هم بشه که معروفه به دوروغ اول آوریل یا دوروغه سیزده!!! مام از اونجایی که ترسیدیم یهو امسالمون بترکه این دوروغ پائینی رو گفتیم که دیگه رسمن همه نوع رسم و رسوم رو رعایت کرده باشیم!!! اگه ناراحت شدید واقعن می‌خواستید نشید!!! ((: هر چند که خیلی‌آتون حدس زده بودید که پست پائین دوروغه و البته خیلی‌آتونم حدس نزده بودید که خب طبیعی بود!!!! D: البته جا داره بگم که این روز به روز احمق‌ها معروفه!!!  [کی بود فحش داد؟ D:]
یه حسنی که داشت [حسن نه! حسن] این بود که صدای بعضی از خواننده‌هایه خاموش درومد و افتخار آشنایی‌شون نصیبمون شد که جا داره اینجا ازشون تشکر کنم!! [از خواننده‌ها نه‌آ، از همین دوروغه سیزده!! D:] خلاصه که امیدوارم اونایی که ازم توضیح خواسته بودن، شیرشون رو حلال نکرده بودن، امیدوار بودن دلیل قانع‌کننده‌یی واسه کارم داشته باشم و از همه بالاتر کسانی که به تصمیم من احترام گذاشتن و گفته بودن می‌دونن دلیلم قانع‌کننده‌س، قانع شده باشن!! در ضمن یادتون باشه که این فضا و خواننده‌هاش اینقد برای من عزیز و محترمن که من هرگز و هرگز به خودم اجازه نمی‌دم بدون هیچ حرف و توضیحی اینجا رو ترک کنم و وبلاگ رو تعطیل کنم! (: به قول شاعر گفتنی: "دل تو قده یه الماس، ارزشت بیشتر از ایناس!!" یا "هنوز این دل گرفتاره، با تو تا ابد یاره!!!!" D:
خب البته دلیل سومم [کی گف دلیل دومش چی بود؟! با دقت دمبال نمی‌کنی مطلب رو ها!!! D:] این بود که وختی این خبری که در پائین قید می‌شه رو خواستم بنویسم نیاید یهو فکر کنید دوروغه سیزده‌س!!!! لازم به ذکره که هر چیزی بیشتر از یه بارش لوث می‌شه و خلاصه جان من نباشه جان شما این یکی راسته راسته:
به احتمال زیاد صدای من فردا ساعت 6:10 بعدازظر مورخ 14 فروردین 88 در برنامه‌ی زن امروز از شبکه‌ی VOA پخش می‌شه!!! اینو گفتم که نیاید گله کنید چرا از قبل بهتون نگفتم!! D:

× و در آخر جا داره از موسیو گلابی عزیز نهایت تشکر و اینا رو به خاطر نجات لینک‌دونی به جا بیارم!!! خیلی لذت‌بخشه بیای توی وبلاگت و فرتی گوگل ریدر بهت بگه کی وبلاگش آپدیته... مرسی گوگل ریدر (!!)، مرسی موسیو گلابی!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:40 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 214.

March 25, 2009
 

× بلخره من ماجرای عجیب بنجامین باتن رو دیدم!!! D: [کی گف خسته نباشم؟! خیلی متچکرم چون واقعن خسته شدم از بس طولانی بود!!] ولی فیلم‌نامه‌ش خیلی برام جالب بود!! چون من هنوز کارگردانه این فیلم بدنیا نیومده بود تو بچه‌گی همیشه به این فکر می‌کردم که چرا زندگیه مدادرنگی‌آ با زندگیه آدما فرق داره... دلم می‌خواس ما آدما هم مثه مداد رنگیا اول بزرگ باشیم بعد هی کوچیک شیم و آخرش بمیریم!!! [چه گوگولی بودم!! آخه یه بچه چقد می‌تونه خلاق باشه!!؟!! D:] بعد دیگه این ایده کم‌کم رنگ باخت تا اینکه ایده‌ی نازنینم رو دزدیدن و بنجامین باتن ساخته شد!!!!!
ولی جدی از فیلم‌نامه‌ی بی‌نظیرش و خارق‌العاده بودن برد پیت در کودکی و پیری هم بگذریم می‌رسیم به معجزه بودن این هنرمند هالیوودی در سنین میانسالی!!!!!!! خدایی چرا دوران میانسالی بنجامین رو کسی کشف نمی‌کنه آخه؟! D: چرا نمی‌فهمین که آقای زیپ دست و پای من رو بسته و من نمی‌تونم کشفش کنم و عاجزانه دست کمک به سمت شما گرفتم که دربابیدش؟؟ D: چرا درک نمی‌کنین که برادر برد به چشم برادری عجب تیکه‌ییه؟ ای بابا... پس شما چیه این فیلم رو دیدید؟ فکر می‌کنید چیه این فیلم اسکار گرف پس؟!! ((:
ما که دستمون از برد کوتاهه... دست و پامونم که بسته‌س!! خلاصه از ما که گذشت... ایشالا خدا حفظش کنه واسه آنجلینا... D: [عجب اسمی داره‌آ... کوتاه، دلنشین، برد!!! ((:]

× البته هرگز چنین فکری نکنید که ممکنه من با این اجنبی‌ه مو بور (!!!) عشق دوران جوونی خودم رو که همون احمدرضا عابدزاده‌س فراموش می‌کنم‌آ... هر گلی یه بویی داره!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:52 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 211.

March 22, 2009
 

× پنج شمبه مورخ 29 اسفندماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت، اینجانب و آقای زیپ سر یه مسئله‌یی که از خدا پنهون نیست از شما که می‌شه پنهونش کرد (!!!) از همدیگه رنجیدیم!!!! البته چن‌لحظه بعدش من نهایت تلاشم رو به‌کار بردم که از میزان گـ.ه‌مرغی بودن اخلاق آقای زیپ بکاهم (!!) ولی خب ایشون چون جلوی عده‌یی از دوستان متشخص‌شون بودن نتونستن به میزان لازم تمایل خودشون رو برای آشتی ابراز کنن و از اونجایی که کلن منم ته درک و اینام همچنان در قهر بسر بردیم.
نصفه شب ساعت 2:30 داشتیم از طبقه‌ی شیشم به طبقه‌ی هفتم پادشاه راه می‌یافتیم که یهو موبایلم شورو کرد به زنگ زدن!! قطع‌ش کردم که یهو دیدم اس‌ام‌اسی پر از محتوا و سرشار از عشق از جانب آقای زیپ به سوی ما روان شد تحت این مضمون:
زیپ: اس‌ام‌اس!
من هم از اونجایی که کلن معتقدم اگه جواب ندی می‌گن لالی، پیامکی پرمحتواتر روانه‌ی آقای زیپ فرمودیم: جواب اس‌ام‌اس!!!
زیپ: نخوابیدی هنوز؟!
من: بیدار شدم!!!
آقای زیپ هم که شدیدن از اینکه جریحه‌دارشون غرور بشه (!!!!!) بیم‌ناکن جواب داد: ببخشید! می‌خواستم ببینم اس‌ام‌اسم می‌رسه بهت یا نه!!! برو بخواب!!
ما هم وقت رو غنیمت شمردیم و چون اجازه‌ی خوابمون صادر شد سریعن نوشتیم: شب‌بخیر و به ملکوت اعلا پیوستیم!!!!! D:
صبحه علی‌لطلوع ساعت 11 از خواب که بیدار شدم دیدم آقای زیپ مسیج زده که: نوروز پیک خجسته‌ی بهار از راه می‌رسد، مقدمش مبارک‌باد! فرا رسیدن نوروز بر شما مبارک!!!
از این‌همه احساس صمیمیتی که توی مسیج‌ش به صورت مواج‌گون دیده می‌شد غرق در حس لجبازی شدیم و جواب دادیم که: نوروز بر شما هم مبارک!!!!
حدودن نیم ساعت بعدش [دو-سه ساعت مونده به سال تحویل] بهش زنگ زدم که کدورتامون رو بریزیم دور که گوشیش رو جواب نداد!!!! یه‌رب بعدش خودش زنگ زد و بعد از دقایقی تو سر و کله‌ی هم زدن و جد و آباد همدیگه رو جلوی چشم هم کشیدن آشتی کردیم و به صورت فوق عشقولانه‌یی شورو کردیم به حرف زدن:
من: سر سفره هف‌سین‌تون برام دعا کن! خب؟
زیپ: حتمن عشقم!!
من: چه دعایی می‌کنی؟ x:
زیپ: دعا می‌کنم آدم بشی عزیزم!!! از این اخلاق گـ.ه‌ت دس برداری!!!! D:
من: دعات بخوره تو سرت!!!
زیپ: تو چی؟ D:
من: دعا می‌کنم که توی سال جدید کمتر سگ بشی و پاچه بگیری!!!! D: آهاااان... از توهم تلافی هم نجات پیدا کنی!!! [آقای زیپ به دلیل میزان علاقه‌یی که به من داره دچار یه بیماری لاعلاج شده و اونم اینه که من تکون بخورم فکر می‌کنه دارم یه کاری رو تلافی می‌کنم!!! D: مثلن اگه بهش بگم سلام! شک نکنید که فکر می‌کنه چون اون بهم سلام کرده من دارم کارش رو تلافی می‌کنم!!!! ((: واسه همین اسم بیماریه شناخته نشده‌ش رو گذاشتیم "توهم تلافی". البته این اخلاق فقط و فقط در مورد من صدق می‌کنه و بس!!]
زیپ: دعا می‌کنم امسال بهم برسیم!!!! D:
من: دعاهای تخیلی نکن دیگه!!
زیپ: خدا رو چه دیدی؟ شاید شد!!
من: من قصد ازدواج ندارم‌آ D: با تو هم ازدواج نمی‌کنم!!
زیپ: نمی‌یام بگیرمت اصلن!!! D:
من: حالا از من گفتن بود... اگه اخلاقت اینجوری باشه ازدواج نمی‌کنم باهات!!! D:
زیپ: دعا کن درسام رو همه‌شو پاس شم!! برم سر یه کار خوب پولدار شم برات هی کادوهای گرون بخرم!! منم دعا می‌کنم تو بری سر کار که برای من کادوهای گرون بخری!!! D:
من: نه دیگه... من دوس ندارم کار کنم!!! ): خوبه من دعا کنم بری مستخدم بشی؟!! D:
زیپ: این با اون یکی بود روانی؟ (:/
من: خب من دوس ندارم برم سر کار زردنبو!!! D:

لازم به ذکر است که "روانی" و "زردنبو" نام‌های جدید ماست بعد از اون پست طالع‌بینی رنگ اسم!!! چون آقای زیپ زرد دراومد شد "زردنبو" و چون من بنفش دراومدم و بنفش رنگ اختلالات روانی‌دارهاست شدم "روانی"!!!! D:
همین دیگه!!! به سلامت!!
چیه؟ توقع دارید تا آخرین ثانیه‌های سال 87 رو بنویسم؟!! که مثلن رفتم حموم و اینا؟!! نه داداچ!! اشتباهی اومدی!!! D:

× به توصیه‌ی دوستان از شما خواهشمندیم که جهت محکم‌کاری وبلاگ این بنده‌ی حقیر رو به گوگل‌ریدرتون اضافه کنید تا در صورت وقوع اتفاقات اسم‌ش رو نبر بتونید کماکان همراه ما باشید!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:44 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (15)

 

 
 
 

Page 206.

March 17, 2009
 

× هم‌اکنون من از مابین خیل عظیم صداهای گوش‌خراش، جگرخراش، دل‌خراش و اقصی نقاط دیگر بدن خراش (!!!!) دارم این خطوط رو می‌نویسم و سؤال حیاتی‌یی فکرم رو مشغول کرده!!! اینکه اگه این مواد مترقبه و بعضن نظامی (!!) اختراع نشده بود ملت سرافراز و همیشه در صحنه‌ی ایران آیا چارشمبه‌سوری نداش؟!! یا هم‌وطنای محترم از کلیه‌ی ابراز آلات جنگی نظیر بمب‌آیه شیمیایی و اتمی و انرژی هسته‌یی حق مسلم ماس، واسه ترسوندن این و اون و کرکر خندیدن بهره‌مند می‌شدن؟!
 خدایی دلتون به حال خودتون نمی‌سوزه، به حال  این فرهنگ دوهزار و پونصد ساله‌ بسوزه که معلوم نیس از ترس ماها کجا قایم شده!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:09 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 205.

March 16, 2009
 

× خب! آخرین دیدار هم در سال 87 اتفاق افتاد و ایشالا سال دیگه هم رو می‌بینیم دوباره!!!! ):
 امروز صبح قرار بود ساعت 11 آقای زیپ زیر پل باشه اما از اونجایی که این قرارا فقط در حد همون قرار می‌مونه و جنبه‌ی حقیقی به خودش نمی‌گیره (!!) ساعت 11 و چهل دیقه هم‌دیگه رو دیدیم!! با چه ذوق و شوقی از عینکم دل کنده بودم و لنزام رو گذاشتم برا اینکه عینک آفتابی‌یی رو که تازه خریده بودم رو بزنم و عکس‌العملش رو ببینم!!! از دور که منو دیده نیشش باز شده تا رسیده بهم!! توی دلم داشتم قربون صدقه‌ش می‌رفتم که "بمیرم! اینقد دلش تنگ شده برام که از یه فرسخی نیشش باز شده..." تا رسیده بهم هرهر زده زیره خنده می‌گه: "عینکشو!!!" سعی کردم به خودم مسلط باشم و در کمال خونسردی لبخند زدم که "مرسی!!!" [اولین بار بود که جلوش عینک آفتابی می‌زدم!!! چون عینک طبی دارم و از اونجایی که میزان فراخی هم در بدن ما به وفور یافت می‌شه واسه همین اکثرن ترجیح می‌دم از نور آفتاب کور بشم تا اینکه لنزامو بذارم و اووووه بعدش عینک آفتابی بزنم!!!] خلاصه یه لبخند عاشق‌کش [کش نه! کش] تحویلش دادم که ینی این هر و کرت رو بس کن دیگه!!! زشته... اما دیدم انگار قرار نیس خنده‌ی جناب زیپ بند بیاد!!! برگشتم با یه ابروی بالا رفته نیگاش کردم می‌گم: "چیه؟!! چرا اینقد می‌خندی؟ بسه دیگه..."
 زیپ: زیگزاگ برش دار تو رو خدا!! سه برابره هیکل‌ته!!!!!!!
 و اینچنین بود که با لب و لوچه‌ی آویزون تا آخرین لحظه عینکمو گرفتم دستم!!! کلن اصلن یه اپسیلون ذوق توی این آقایون پیدا نمی‌شه... من نمی‌فهمم ما دلمون به چیه این آقایون خوشه واقعن؟!! یه روزم که مثلن خواستیم ذوق به خرج بدیم و لنز بذاریم و ریملی بزنیم و یه رژ لبی بمـ.الیم که آقا حال کنه برگشته خیلی ریلکس می‌گه: "قربونت برم که بدون آرایش اینقد خوشگلی‌تری..."
 من: الان چی؟!!! (;;
 
زیپ: نه!! بدون آرایش خیلی بهتری!!!!
 این خط، اینم نشون!!! من گـ.ه بخورم دیگه حتی یه‌قلم خودم رو بزک دوزک (!!!!!) کنم!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:51 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 196.

March 2, 2009
 

× روزی که مامانه پیشناهاده مسافرته بین دو ترم رو به من و کپل داد اولین چیزی که گفتم این بود که "من با اوتوبوس نمی‌یام‌آ" و صد البته دلیل هم داشتم برای خودم!!!!!
اولین دلیلش این بود که خب چون سفر درون‌کشوریه و کلن هواپیماها مملو از حس امنیت و سفر خوبی داشته باشیم هستند مطمئن بودم مامانه بیلیطه هواپیما نمی‌گیره و یا نمی‌ریم یا اگه بریم زمینی می‌ریم!!!
دومین دلیلم این بود که بنا به تجارب مکرر فهمیده بودم که من اصلن و ابدن توی اوتوبوس خوابم نمی‌بره!! بعد اگه مطلع باشید می‌دونید که [این جمله‌م نکته کنکوری داشت‌آ... ینی اگه مطلع نباشید قطعن نمی‌دونید!!!] اکثر ساعتای حرکت اوتوبوسا بعدازظهره متمایل به شبه... ینی رسمن هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی!!!! نه می‌تونی بخوابی، نه می‌تونی چیزی بخونی [چون بقیه می‌خوان بخوابن چراغا رو خاموش می‌کنن!] بیرونم که چون تاریکه نمی‌تونی ببینی... و از همه‌ی دلایل مهم‌تر این بود که چون من کلن اعتقاد دارم "هیچ‌جا توالت خونه‌ی آدم نمی‌شه!!!" همیشه تو مسافرتا به مشکل موال برمی‌خورم!!! قطعن خودتون از وضع توالت‌آیه بین راه خبر دارید که چقد گل و بلبلن و بعضن شیر آب هم ندارن و آفتابه گذاشتن!!!! کلن اگه مسافرت خیلی طولانی نباشه، مثه شمال یا همون حدودا، خودم رو نگه می‌دارم و ترجیح می‌دم دستشویی نرم اما یه مسافرتی مثه اهواز (!!!) رو مطمئنن نمی‌تونم خودم رو نگه دارم که... پس اجماعن به این نتیجه رسیدیم که با قطار بریم!!! حالا امروز مامانه اومده می‌گه قطارمون از اون مدلاس که صندلی داره و تخت نمی‌شه!!!! فکر کن... ینی رسمن همون اوتوبوس به‌اضافه‌ی موال سرخود!!!!!!! البته خب بازم من اینو به اوتوبوس ترجیح می‌دم... چون اولن که ساعت حرکت صبه و خب هوا روشنه و احتیاج به خواب نیس!! تازشم باز قطار یه‌جا داره که اگه آدم پاهاش خواب رف پاشه بره را بره... خلاصه که قراره سفره خوبی داشته باشیم، البته اگه هم کوپه‌یی‌آمون حموم رفته باشن، مسواک زده باشن و جوراباشون رو هم شسته باشن و صد البته دسشوییه قطار تمیز باشه!!!!!!!!

× کامنتا رو جواب دادم X:

× همون‌طور که استحضار داشتید و اگرم نداشتید حالا دیگه مستحضر شدید اینجانب عازم سفر میان دو ترم بوده و چن‌روزی نیستم!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:50 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 194.

February 28, 2009
 

× حرفای من و آقای زیپ در حالیکه به شدت مغموم و ناراحت بسر می‌بریم:
من [دلم می‌خواس حال و هواش رو عوض کنم]: غصه نخور دیگه عشقم! فدای سرت... پول که چرکه کفه دسته، گوشیتم که داغون شده بود دیگه...
زیپ [با بغض]: نخیر... اولن که سالم بود، بعدشم که دوسش داشتم خیلی!!
من [سرشار از حس همدردی و اینا]: عب نداره دیگه حالا توام!!! خودم بهترشو می‌خرم برات... می‌رم اهواز برات یه گوشیه 1200 میارم!!! D:
زیپ: نمی‌خوام!!!! یه گوشیایی هس مدله C سونی‌اریکسون، خوشگه...
من: گوشیه خوشگل که زیاده... مثلن گوشی Apple رو دیدی؟! صفه‌ی ال‌سی‌دیش خیلی بزرگه... لمسی هم هس!!! قیمتشم یک‌ملیون و سیصد چارصده... شرمنده!!!!!!!
زیپ: پس من همونو می‌خوام!!!
من: باشه عزیزم! انتخاب با خودته... 1200 یا 1100؟!! D:
زیپ: (:/
من: خب یه ایرانسل هم می‌ندازم توش که خوشال شی عززززیـــــزم!!
زیپ: ایرانسل 0937 نگیری‌آ، من 0935 می‌خوام!!!!!!! خب؟! D:
من: (:/

× کامنتای واجب‌الجواب رو تو پست قبل جواب دادم!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:59 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (13)

 

 
 
 

Page 193.

February 27, 2009
 

× از اونجایی که شما همواره می‌تونید با زیپ و زیگزاگ تفاوت را احساس کنید، واسه همین منو آقای زیپ دیروز بجای ولنتاین و سپندارمذگان هم رو دیدیم!!!! هی من می‌گم ما متفاوتیم هی شما بگید نه!!!! از کادو مادو هم خبری نبود!!! اینم یه تفاوته دیگه... البته من قبلن کادوهام رو دریافت کرده بودم و دیروز بعدازظهرم وختی رفتیم تو یه پاساژ و داشتیم مغازه‌آ رو نیگا می‌کردیم یهو دلم خواس واسش لباس بی‌ناموسی کادو بگیرم واسه ولنتاین... بعدشم بردمش یه معجون مهمونش کردم و باهم رفتیم پارک... هوا تقریبن تاریک شده بود و ما هنوز نشسته بودیم... پارک شده بود پر از معتاد و پسرای جوونی که سیگار دستشون بود و آدمای ناجور... به زیپ گفتم پاشیم بریم، اومد منو تا دم خونه رسوند و رفت!!!! تقریبن 6 دیقه بعد از اینکه من اومدم خونه یهو دیدم آیفون رو می‌زنن... زیپ بود، در رو باز کردم و منتظر شدم تا بیاد بالا... وختی اومد کفشاشو دراورد و یه راس رف سمته اتاقم و فقط گف "کیف پول و موبایلمو زدن!!!!" رفتم دمبالش، نشسته بود رو تخت، جلو پاش زانو زدم اما هیچی نگفتم. اینجور موقه‌آ آقای زیپ رغبتی واسه حرف زدن نداره... یه‌کم که گذش متوجه شدم پیشونیش داره خون میاد و دستشم خونیه... بلند شدم و بتادین اوردم. با پمبه روی زخمش زدم و سرش رو بغل کردم... هیچی نمی‌گف. فقط فهمیده بودم که وختی داشته می‌رفته دو نفر موتور سوار از پشت می‌گیرنش و یکی‌شون چاقو می‌ذاره پشت گردنش و اون یکی چاقوش رو می‌ذاره روی شیکمش!! موبایلشو از دستش می‌کشن و وختی می‌خواد مقاومت کنه با چاقو پشت گردنش رو فشار می‌دن و ازش پول می‌خوان... زیپ ناراحت بود، بعض داشت و حرف نمی‌زد اما من با وجود بغضی که داشتم خوشال بودم... خوشال بودم که طوریش نشده و فقط چن‌تا زخم سطحی برداشته... از فکر اینکه ممکن بود بدتر از اینا اتفاق بیفته براش و از همه بدتر من نمی‌فهمیدم، داشتم دیوونه می‌شدم!! کمک کردم لباساش رو عوض کنه و گفتم دراز بکشه روی تخت... براش آب‌قند اورده بودم اما نخورده بود، واسه همین خودم خوردم!!!!!!!!! بعدش رفتم تو بغلش و اونجا بود که بغضم ترکید... نمی‌دونم واسه چی گریه می‌کردم!! اما مطمئن بودم اشکم از ناراحتی نبود بلکه از خوشالی بود و شکر برای خطری که از بیخ گوشش گذشته بود...
 دلم گرفته!! از اینکه کشورم کوچکترین امنیتی نداره!! از اینکه ساعت 9:30 شب، یه مرد نمی‌تونه برگرده خونه‌ش!! از اینکه امنیت اجتماعی فقط یه شعاره و هیچ‌کس به هیچ‌جاش نیس!! از اینکه امنیت اخلاقی فقط مختص زلف خانوماس و بقیه چیزا گل و بلبله... از اینکه بدترین اتفاقات هم برای آدم بیفته دستمون به هیچ‌جا بند نیست... از اینکه مردم شاهد بدترین صحنه‌آیه دزدی و چاقوکشی هم باشن فقط نگا می‌کنن و بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شن!!! از اینکه اسممونه شرقی هستیم و مهر و عاطفه و هم‌نوع دوستی بینمون موج می‌زنه و فقط بلدیم بگیم غربی‌‌آ بی‌عاطفه‌ن!!! اما تا بحال نشده به خودمون نیگا کنیم... از اینکه گشـ.ت‌ارشـ.ادی که مثلن حافظ مال و ناموس ماهاس اینجور موقه‌ها معلوم نیست کودوم قبرستونیه... اما تا یه‌کم روسری‌ت بخاطر اینکه وسایل توی دستت زیاده یا پشت فرمونی و حواست به رانندگیه، می‌ره عقب مثه جن سر و کلش پیدا می‌شه!!! روز به روز داره از عشقم نسبت به ایران کم می‌شه... روز به روز دارم بیشتر نسبت به مملکتم دلسرد می‌شم و روز به روز فکر رفتن از این خراب‌شده داره توی ذهنم پررنگ‌تر از قبل می‌شه...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:15 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (46)

 

 
 
 

Page 192.

February 25, 2009
 

× یه خانومی هست توی کلاس زبانم که اعتقادات مذهبیه خاصی داره... خانومه معتقدیه اما این به معنای این نیس که مثلن چادر بپوشه یا حجابش کاملن رعایت بشه. مسیرمون تا خونه تقریبن یکی‌ه... دوشمبه داشتیم با هم می‌رفتیم که من برای این چن‌روز تعطیلی و برای فرار از پوسیدگی (!) در خانه و همچنین تمدد اعصاب از نوحه‌های پی‌در‌پی، چن‌تا دی‌وی‌دی بگیرم. اونم یه سی‌دی نرم‌افزاری خرید برای بچه‌هاش. قیمتش 1950 تومن بود و فروشنده‌هه 50 تومنش بهش برگردوند... اونم سکه‌ رو گرف و به من گف بندازیمش توی صندوق صدقات!!! [کاری که من باهاش مخالفم اکیدن و شدیدن!!!] چیزی نگفتم، چون نه پول من بود و نه کسی ازم نظر خواس که من حرفی بزنم. اما اون شورو کرد به توضیح دادن که "صفر ماهه نحسیه... واسه همین دائمن باید صدقه داد که نحسی دور بشه..." حرفش برام جالب بود، نه از این نظر که واقعن اینجوری باشه، از این نظر که چیزی بود که تا حالا راجبش نشنیده بودم چیزی... می‌گف توی این ماه دائمن اتفاقای بد می‌یفته برای همین پیامبر هم گفته کسی که خبر اتمام ماه صفر رو به من بده مژده‌گونی داره...
امروز رو خوب شورو کردم!!! خوب که نه... اما سعی کردم خوب شورو کنم!!!!! کلن روزایی که من باید صبح زود پاشم جزء روزاییه که با اون روی سگم به پیشوازه همه چیز می‌رم!!! خلاصه شاد و شنگول و مثلن پرانرژی (!!) وقتی از کلاس زبان برگشتم و کامپیوتر عزیزم رو روشن کردم دیدم ویندوز بالا نمی‌یاد... نمی‌دونم چرا... اصن اعصابم بهم ریخته اساسی... فک کنم باید واسه کامپیوترم صدقه می‌دادم!!!!!!!!!! خلاصه که نحسیه صفر ما رو گرف، دیدی؟!

× می‌بینم که کامنتیگ کلی حال داده بهتون... و صدالبته به خودم هم ایضن!!! ولی خب ما چون کلن همه‌چیمون رو فُرمه، سریعن باید یه اتفاقی بیفته که حالی که داده شده بهمون، ازمون گرفته بشه دیگه... ببینم، کسی هس که با کامنتینگه جدید مشکل داشته باشه؟! اگه داش، لطفن بهم ایمیل بزنه و بگه... زین پس (!!) کامنتایی که جواب دارن رو توی کامنتینگم پاسخ می‌گویم!!! دیدی اینارو جو می‌گیرتشون؟ D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:00 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 188.

February 21, 2009
 

× دیشب با آقای زیپ مشغول چت بودیم در مورد برنامه... زیپ دلخور بود از شانس تخیلی‌یی که داشتم!!! آخه اگه دقت می‌کردین دیشب 3 تا وبلاگ معرفی شد که دوتاش آدرس و عنوان بلاگ زیرنویس شد و یکی نه!!! بعد اون یکی کودوم بود؟!!! D: من بودم دیگه!!!!! دیدن من متفاوت عمل می‌کنم همیشه، خواستن اونام به طور متفاوت گونه‌یی سورپرایزمون کنن!!! همون موقه من توی آمار سایت داشتم کنکاش می‌کردم ببینم چن‌نفر با سرچ اینجا رو پیدا کردن از طریق اسمامون... که به مواردی برخوردم که کلی امیدوارم کرد و بهمون فهموند که دایره‌ی وبلاگمون اینقد گسترده‌س که اصن احتیاجی به زیرنویس شدن توی VOA نداریم!!! ((:
به جز دو سه نفری که از طریق سرچ "زیپ" یا "زیگزاگ" به اینجا رسیدن، یکی هم بود که توی حموم دنباله مامانش می‌گشت و رسیده بود به اینجا!!! ((: یا تحقیق خیلی علمی‌یی در مورد کاند.وم داشت انجام می‌داد و باز رسیده بود به اینجا... باز هم اون یارویی که قبلن هم معرف حضورتون بود هم همون سرچ رو کرده بود و رسیده بود به اینجا!!! نمی‌دونم این یارو چه گیری داده زیپ شلوارش رو بیاد همین‌جا باز کنه حتمن!!!!!
خلاصه همین‌جور ناامیدانه داشتم موارد سرچ شده رو می‌دیدم که یهو روحم تازه شد!!! یکی زده بود: "تاثیرات نظم و پشتکار و همکاری روی هم" و رسیده بود اینجا!!!!! ((: این دیگه کلن خدا بود... ولی کلن خیلی مشعوف شدم دیروز با دیدن این موارد سرچ و اینکه واقعن این وبلاگ چه کمک بزرگی داره به گوگل می‌کنه!!!! فک کنم گوگل جان هر جا کم میاره و می‌مونه تو رودرباسی که هیچی پیدا نکرده این وبلاگ ما رو میاره اون وسط که فرد مسترچ احساس سرشکستگی بهش دس نده!!!!!!

× دیشب خونمون پای تی‌وی غلغله بود ساعت 1:10 دیقه نصفه شب!!! هرکس به نحوی سر و دس داش می‌شکس که زودتر صدام رو بشنوه!!! مامانه که از ذوقش که با دخترش قراره مصاحبه بشه خوابش برد!!!! کپل هم مشتاقانه گف "من دائم دارم صدات رو می‌شنوم، دیگه چه کاریه تا اون‌موقه بیدار بمونم!؟!!" و فقط خودم موندم و باباهه که الحق کلی ذوق داشت اما خب نشون نمی‌داد و هی می‌پرسید "خیلی دیگه‌ش مونده؟!! کی تموم می‌شه پس؟!!"
خلاصه که عکس‌العمل خانواده طوری بود که انگار من هر شب دارم با یکی از این کانالا مصاحبه می‌کنم!!!!! موندم این‌همه تحویل رو کجا جا بدم؟!! شما انباری‌یی، خونه خالی‌یی جایی سراغ ندارید؟!!! ((: البته می‌دونم خونه خالی مطمئنن اگه بودم تا حالا پر شده!!! همون انباری‌م ما راضی‌ییم!!!! D:

× مرسی از اونایی که وخت گذاشتن برام و برنامه رو دیدن... اونایی‌م که دیر رسیدن و نتونستن ببینن هیچ نگران نباشن!!!! D: آقای زیپ در تلاشه که فایل رو بذاریم توی وبلاگ که همه از صدای من مَفیوض بشن!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:11 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (2)

 

 
 
 

Page 187.

February 20, 2009
 

× سه‌شمبه به طرز سوره‌پیریز گونه‌یی آقای رضا صابر برام کامنت گذاشت که اگه مایل بودم توی VOA چن‌دیقه‌یی در مورد روابط دختر و پسر تو ایران صحبت کنم!!!! فک کن!!!!!! یهو از همه‌جا بی‌خبر پاشی بیای ببینی یه همچین کامنتی داری!! مام به طور خیلی محجوبانه خودمون رو گم کردیم و بسی مشعوف شدیم!!! اولش خیلی خوشال بودم و حس مهم بودن و اینا بهم دس داده بود... اما وختی باهام تماس گرف و گف که جمعه به‌طور زنده باهام گفتگوی تلفنی انجام می‌ده استرس گرفتم یه‌کم!!!! و این استرس هر چی به لحظه‌ی موعود نزدیک می‌شدیم بیشتر می‌شد!!! تا جایی که توی دقایق آخر واقعن تصمیم گرفتم هیچ‌وخ برای رئیس‌جمهور شدن کاندیدا نشم!!!! ((: استرسم بیشتر از این بود که باید اولش مثلن اینجوری شورو کنم که "با سلام خدمت شما و بینندگان عزیز" بعد که مثلن با خودم این جمله رو تکرار می‌کردم کرکر می‌زدم زیر خنده و فک می‌کردم اون لحظه اگه یهو خندم بگیره چه آبرو‌ریزی‌یی می‌شه... واسه اینکه کمتر استرس بگیرم به کسی چیزی نگفتم، چون نمی‌دونستم چه سؤالی قراره ازم بشه و یهو مثلن یه سؤاله ناموسی می‌کردن اونوخ آبرو حیثیتمون می‌رف جلو در و همسایه!!!! خلاصه به مامانه هم گفتم که هر شبکه‌یی رو می‌خواد بگیره مهم نی فقط رو VOA نذاره و بهش یاداوری کردم که به هیچ‌کس نگه که صدامو بشنوه...
خلاصه باهام تماس گرفتن و گفتن که 5 دیقه پشت خط می‌مونم و بعد وصل می‌شم به برنامه... راستش وختی زنگ زدن و توی جو قرار گرفتم تمام استرسم از بین رف و شدم همون زیگزاگ... تا جایی که اگه پا می‌داد با روانشناسه برنامه هم بحث می‌کردم!!!! فقط دلم قرص بود که از آشناها کسی صدام رو نمی‌شنوه و همین خیالم رو راحت کرده بود...
چن‌دیقه بعد که مکالمه تموم شد و گوشی رو قط کردم سیل اس‌ام‌اس‌آ شورو شده بود... دوستان آقای زیپ... و فک و فامیلی که قطعن بهشون وحی شده بوده من مصاحبه دارم!!!! وگرنه مامانه و باباهه و از اینجور کارا؟!!! نگی یه جایی‌آ... D: خلاصه اینکه معروف شدیم رف!!!! ناگهان چقد زود، دیر می‌شود!! دیگه از امضا و این برنامه‌ها خبری نیس!!!! D:

و در آخر اینکه این پست رو هم گذاشتم برای اینکه خاطرش بمونه و هم تشکر کنم از کسایی که کمکم کردن!!! مرسی ویولت... مرسی نازنین... و هزاران بار مرسی آقای زیپ!!! :*

× بعدن نوشت:
 دوستانی که دوست دارن برنامه رو ببینن باید بگم که تکرارش رو امشب ساعت 1:10 دیقه بامداد از شبکه    VOA و از برنامه‌ی زن امروز می‌تونن ببینن!!! خود من هم برنامه رو ندیدم و باید تکرارش رو ببینم!! ):

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:30 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 180.

February 12, 2009
 

× در راستای افزایش و یه چیزهایی در همین مایه‌های جذبه‌ی آقای زیپ تصمیم گرفته شد که در رابطه‌ی ما یه‌سر فلاش‌بک کنیم و سفری داشته باشیم به زمان‌های شاه وزوزک عزیز. تقریبن همون دوره‌هایی که تهران اونوره نقشه‌ی ایران بود و قزوین پایتخت بود!!!!
و در همین خصوص قرار شده که آقای زیپ بجای ریش‌بزی سیبیل چخماخی بذاره و منم یه آستینم بو قرمه‌سبزی بده و با اون یکی‌م یخ حوض بشکنم و رخت‌ و لباس هفت‌سر عائله‌مون رو بشورم و بسابم!!! چیه هی وبلاگ‌نویسی و وب‌گردی؟!!! ضعیفه رو چه به این کارا؟!! خلاصه که قرار شده یه "زن..." از دهن آقای زیپ بیاد بیرون و مام پشت‌بندش هی بگیم "چشم آقا!!!!"

این پست فقط برای بالا بردن سطح جذبه‌ی آقای زیپ نوشته شده و فاقد هرگونه اعتبار خاصی‌ست!!!

ضمنن من عاشق شیکم آقای زیپم و دلیل اینکه آقای زیپ هرگونه نوشته‌یی رو در مورد شیکمش به روی مبارک نمیاره هم همینه... چون می‌دونه من واقعن قصدم شوخیه و هیچ‌وخ دلم نخواسته ذره‌یی شیکمش کوچیک بشه!!! پس هرگونه تهمت و افترایی رو در مورد گیر دادن به شیکم آقای زیپ و علاقه‌مندی اینجانب به لاغر شدنش رو  به شدت تکذیب می‌کنم و خواهش‌مندم از جو‌سازی و شایعه پراکنی خودداری کنید!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:38 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 179.

February 10, 2009
 

× زیپ: خاک بر سر من که یه ذره جذبه ندارم تو این رابطه!!!
 من: ینی چی؟!
 زیپ: همیشه تو سری خور بودم از اولش!!
 من: نخیر! خیلی‌م جذبه داری تو...
 زیپ: آره معلومه، می‌بینم چقد می‌ترسی ازم!!!
 من: خب ترسناک نیستی!!! D: تازشم، منم جذبه ندارم خب
 زیپ: چرا تو داری
 من: آرررره!! مثه دیروز که من از فرطه عصبانیت دارم می‌لرزم بعد جنابالی از نت گذاشتی اومدی بیرون!!! بعدشم که بهت می‌گم ترسیدی ازم که رفتی؟ هرهر می‌خندی می‌گی نه بابا، حوصله نداشتم!!!!!
 زیپ: من با تو فــــــــــــــــرق می‌کنم!!! زن اگه از مرد نترسه به درد جرز می‌خوره!!!
 من: دقیقن کودوم جرز؟
 زیپ: جرز لای دیوار!!!
 من: مردم اگه از زن نترسه به درد جرز لای دیوار می‌خوره!! تو اصن خودت تا حالا ترسیدی از من؟
 زیپ: چن‌بار فقط!!
 من: خب من چیکار کنم ازت نمی‌ترسم!!!؟!! اصن از چیت باید بترسم؟ از شیکمت؟؟ D:
 
زیپ: (/:
 من: ببخشید |-:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:42 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 177.

February 8, 2009
 

× نمی‌دونم می‌دونید یا می‌دونم نمی‌دونید که خیلی از خردادی‌آیه تیر (!!) از جمله من از چن‌شخصیت تشکیل شدن!!! در همین راستا من امروز کاشف به عمل اوردم که یکی از این شخصیت‌آیه شخیصه بنده شباهت بی‌نظیری به اتومبیل داره!!! از چه لاحاظ؟ از لاحاظه دنده و اینا... امروز من از صب رو یک دنده‌یی بودم که خب خیلی نادر بود و اونم این بود که هر کی خبطی مبنی بر به زبون اوردنه "بالای چشمت ابروئه!" رو اگه به زبون می‌اورد من در کمال خونسردی و بدون کوچکترین بغض و اعصاب‌خوردی‌یی تار و مارش می‌کردم!!! خونه‌ی مامان‌بزرگه بودیم که یهو من حس کردم فشاره خوابم افتاده پائین و نیاز مبرم دارم به اینکه همین الان بگیرم بخوابم!!! داشتم می‌رفتم تو اتاق که واسه مامان‌بزرگه مهمون رسید، عمه‌ی مامانه بود که هنو از راه نرسیده تا منو دید یهو گف: "وای زیگزاگ جون نذار اینقده لاغر بشی!!!!" کسانی که آشنایی دارن با من که کلن می‌دونن اون لحظه من چه خوش و خرم بودم!!! اونایی‌م که نمی شناسن منو باید براشون بگم که این عبارت و کلن هر عبارته دیگه‌یی که مثه نخ و طناب یا میله و یا حتی سیم رابط (!) یه جورایی وصل بشه به هیکله من کلن واسه من حکم فحش خوار و مادر رو داره!!! در اکثره موارده اینجوری در این لحظه همچین یه بغضه دلنشین میاد می‌چسبه به گلوی ما و نمی‌ذاره لب از لب باز کنیم اما چون امروز دنده عوض کرده بودم با لحنی شبیه سگه نیمه هار گفتم: "مگه اینجور لاغر بودن چشه؟!! مده الان اینجوری!!!"
 عمه‌ی مامانه [با یه لحنه خاص!]: دیگه نه اینجوری عزیزم!!!
 من: وقتی ازدواج می‌کنه آدم یه‌کم به‌طور طبیعی چاق می‌شه، اونوخ من می‌شم اندازه و متناسب!!! [یه‌کم دیگه اگه گیر می‌داد می‌تونستم براش کامل توضیحم بدم که چرا دختر خانوما بعده ازدواج چاق می‌شن!!!]
 
عمه‌ی مامانه: آخه اینجوری کسی نمی‌پسنده که!
 من: شما نگران نباش!!! کسی که باید بپسنده پسندیده!!!!! [بمیرم من واسه مردم این مرز و بوم که هر کودومشون به نحوی دلشون شوره پسندیده نشدنه من رو می‌زنه!!!!]
 
مامان‌بزرگه چون دید اوضا یه‌کم پسه سریع اومد پادرمیونی که "زیگزاگ راس می‌گه!!!! الان همه‌ی دخترا قیطونی شدن، اصن همینجوری خوبه دیگه... چیه آدم چاق بشه!!!"
 و با این جمله بود که من تازه یادم افتاد که فشاره خوابم افتاده و واسه همین اومدم تو اتاق که کپه مرگمو بذارم!!!! ولی برام جالب بود که امروز جواب هر احدالناسی که می‌خواس سر به سرم بذاره رو در حد بوندسلیگا می‌دادم بدونه اینکه ذره‌یی حس کنم یه چیزی تو مایه‌آیه بغض اون ته مه‌آیه گلوم می‌لوله و بسی شاد روان شدیم قبل از خواب!!!!!!
 بیشتر از این لجم می‌گیره که معمولن آدمایی‌م میان به آدم گیر می‌دن که خودشون سه‌کیلو شیکم و چار کیلو و دویست و پنجاه گرم پهلو دارن!!! باز اگه یه آدمه مانکن و رو فرم می‌یومد از آدم ایراد می‌گرف یه چیزی... مثلن من اگه خودم شیکم داشتم که هیچ‌وخ نمی‌تونستم گیر بدم به شیکمه آقای زیپ اما حالا چون خودم یه اپسیلون هم شیکم ندارم هی میام می‌گم یه زیپه و یه شیکم!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:16 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 176.

February 8, 2009
 

× باباهه خیلی حساسه و شاید اگه بخوایم کاملن با انصاف برخورد کنیم باید بگیم آدمیه که همه‌ی اتفاقات و کوچک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترینشون رو حتی می‌بره زیر ذره‌بین!!!! مثلن اگه شیشه‌ی ادکلن‌ش از روی دراور یه‌کم جابجا شه باید منتظر باشید که بیاد و ازتون بپرسه چرا به ادکلن‌ش دست زدید!! این فقط در مورد لوازم مربوط به خودش نیس که کلن می‌شه بستش داد به هرچیزی توی خونه... راستش شاید گاهی اخلاقش خیلی مفید باشه و بعضن از خصوصیات مثبت فردی تلقی بشه اما به نظر من این رفتار اگه از اعتدال خارج بشه باعث اذیت خود فرد و اطرافیان می‌شه... طوری که کم‌کم اطرافیان به‌خاطر فرار از ادامه‌ی سؤال و جواب شدن اکثر اتفاقات رو که به نظر خیلی ساده و پیش پا افتاده‌س ازش مخفی کنن!
چن‌روز پیش که با کپل تنها بودیم خیلی اتفاقی پام خورد به لیوانی که به‌خاطر بی‌توجهی وسط هال بود و همه‌ی محتویاتش خالی شد روی فرش!!!! لیوانه شیرنسکافه بود که خب فرش رو هم نوچ کرده بود!! کپل سریع یه دستماله نم‌دار اورد و سعی کردیم فرش رو پاک کنیم!! اما چه‌جوری؟ جوری که اون تیکه از فرش که کثیف شده بود به علت سابیدنه زیاد یه‌وخ رنگش با اطرافش فرق نداشته باشه و تمیزتر از جاهای دیگه‌ی فرش نشه!!! دلیلمونم خیلی واضح بود... چون اگه باباهه می‌فهمید جفتمون باید سؤال و جواب می‌شدیم که: چی ریخته؟! کی ریخته؟! چرا ریخته؟! کِی ریخته؟ چرا تمیزش نکردین درست؟! اصلن چرا لیوان رو گذاشته بودید وسطه اتاق؟! مگه وسطه اتاق جای لیوانه؟ و و و!! بعد در اکثر موارد این سؤال‌آ فقط یه‌بارم پرسیده نمی‌شه... چندین و چند بار پرسیده می‌شه و باباهه هم خیلی صریح بارها گفته که دلیل چن‌بار پرسیدنش اینه که راست و دوروغ رو از هم تشخیص بده!!!!!!
امروز باباهه اومد و در مورد فرش توی هال از من و کپل سؤال کرد!!! جای نوچی، روی فرش رو زبر کرده بود و همین باعث شده بود باباهه بفهمه یه چیزی ریخته روش!! فکر می‌کنید جواب من و کپل بهش چی بود؟!! خیلی ساده از زیر بار رفتنه یه اتفاقه فوق‌العاده پیش پا افتاده شونه خالی کردیم و گفتیم "نمی‌دونیم!!!!" البته باباهه کاملن فهمیده بود دوروغ می‌گیم چون گف که این اتفاق دقیقن چن‌روز پیش افتاده!! و چن‌روز پیش اشاره به همون روزی داره که من و کپل تنها بودیم!!!
دوروغ گفتن همیشه حس بدی رو بهم داده... از دوروغ گفتن و دوروغگو حالم بهم می‌خوره و حالا خودم مجبور شدم سر یه موضوعه بی‌اهمیت خودم رو بزنم به ندونستن... شاید این رفتاره باباهه فقط توجیحی باشه برای سرپوش گذاشتن روی دوروغ گفتنه امشبه خودم! اما واقعن دارم فکر می‌کنم اگه باباهه یه‌کم آسون‌گیرتر از این بود، بازم من و کپل مسائل بی‌اهمیت رو ازش مخفی می‌کردیم و بهش دوروغ می‌گفتیم؟

× این پست فقط صرفن به روابطه من و باباهه ختم نمی‌شه... دلم می‌خواد بدونم توی یه رابطه واقعن رفتار یه نفر هیچ تاثیری توی راستگویی و دوروغگویی طرف مقابلش نداره؟!! به نوعی می خوام نظرتون رو در مورد این عبارت بدونم: "آدم دروغگو ذاتاً دروغگوئه یا خیلی از آیتم‌آ دس به دسته هم می‌دن تا اون آدم دروغ بگه؟!" اینم می‌خوام بدونم که تا حالا شده توی شرایط مشابه شرایط من قرار بگیرید و مجبور بشید دوروغ بگید و کاری که کردید رو انکار کنید؟

× همونطور که خیلی‌آتون حدس زدید عکسایی که توی هوم‌پیج گذاشتیم ماله من و آقای زیپه... اینو گفتم که اونایی که تردید داشتن و پرسیده بودن از شک در بیان... X:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:48 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 175.

February 6, 2009
 

× پنج‌شمبه یهو بیدار شدم دیدم ساعت 10‌ه!!! قرار بود آقای زیپ به محضه اینکه خواس را بیفته رو گوشیم میس بندازه که من تخمین (!) بزنم چه حدودی می‌رسه!!! اس‌ام‌اس دادم "هنو را نیفتادی؟" که گف "چرا!! یادم رف میس بندازم! ببخشید ): الان میس می‌ندازم برات!!!" راس تو تختم نشستم و با دلهره دوباره اس‌ام‌اس دادم که "کی را افتادی؟! چه حدودی می‌رسی؟!!" قرار بود 10 و نیم، یازده اینجا باشه که نوشت "11 و رب، 11 و نیم!! دعوام نکن، خب؟!!" یهو ذوق‌مرگ شدم!!! هیچ‌کاری‌م رو نکرده بودم هنوز و این خیلی خبر خوبی بود!!! اینکه دیرتر می‌رسه یه‌کم!!!! خیلی شیک نوشتم "نه عشقم! امروز از دعوا خبری نیس!!! بیا قربونت برم! هروخ رسیدی قدمت روی چشم!!!!!!" خودم کف کرده بودم و دهنم یکی دو سانت با زمین فاصله داش با این طرزه نگارشه اس‌ام‌اسم!! پس مطمئنن درک می‌کنید که توضیحه حس و حاله آقای زیپ در اون لحظه در این مقال نمی‌گنجه!! ((: خلاصه پاشدم و سریعن کارامو کردم و با کپل منتظر شدیم که لپ‌گنده خان و آقای زیپ تشیف‌فرما بشن!! حدودای 12 بود که جفتشون اومدن!! به مناسبت سالگرد دوستیمون یه‌کم بساط ماچ و بوسه به راه شد و بعدش با هم رفتیم انقلاب که من کتاب بگیرم!!!!! راستش قصد داشتم فریم عینکم رو عوض کنم... چن‌وخ پیش‌آ رفتم به مامانه گفتم "دیگه خسته شدم از این فریم" که اونم نه گذاشت و نه برداش که "آره!!! حتمن عوض کن این عینکه خیلی "بچه‌گونه"س دیگه واست!!!!" نکنه توقع دارید من بعد از شنیدنه این حرف بسیار متاثر بشم و درصدد تعویض فریم عینکم بر بیام؟!!! آفرین! درست فکر کردید!!!!!! هویجوری یهو تصمیم گرفتیم بریم و فریم عینک تماشا کنیم با آقامون و یهو هوینجوری‌تر از یکی‌ش خوشم اومد و دسته بر قضا یهو آقای زیپ گف "خب من می‌خرمش برات!!! واسه کادوی ولنتاین!!!!!!!!" کلن نه که ما خیلی خاص و متفاوت عمل می‌کنیم، باید کادوهای ولنتاینمونم متفاوت باشه دیگه!!!! بعد منم دیدم آقای زیپ مهربون شده بهش گفتم که چن‌وخته دمباله یه مدل ساعتی‌ام که دیدمش‌‌آ جاهای مختلف‌ اما خب به دلیل فراخی در زمینه‌ی پول خرج کردن نخریدمش هنو!! بعدش چون آقای زیپ افتاده بود رو دنده‌ی ولخرجی (!) [البته کلن آقای زیپ آدمه ولخرجیه اما اگه پول داشته باشه!!!! D:] رفتیم اون ساعت رو هم خرید برام و کتابایی رو هم که می‌خواستم برام خرید و برگشتیم سمته خونه و با هم فیلم مچ‌پوینت رو دیدیم!!چیه؟! فک کردید مکالمات و رفتارهای بعد از فیلم رو هم براتون تعریف می‌کنم؟!! نه دوستان!!! برید سر کار و زندگیتون!! دیگه سالگرد دوستیمون تموم شد!!! D:

× توجه کنید لطفن!!! این طراحی جدید هوم پیجمونه... خیلی خوشگله، می‌دونم!! [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:37 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 172.

February 2, 2009
 

× تو دورانه امتحانا، مامانه هر چن‌وخ یه‌بار می‌یومد هی از من و کپل می‌پرسید: "شماها کی امتحاناتون تموم می‌شه؟!! می‌خوایم بریم مسافرت!!!" هر دفه هم ما با حفظ کامل خونسردی می‌گفتیم: "چن دفه یه سؤال رو می‌پرسی مادره من؟!!! دوم بهمن!!!!!" مامانه هم به رو خودش نمی‌یوورد و هر دفه می‌گف: "من کی پرسیدم؟!" خلاصه قرار بود واسه دو هفته تعطیلیه بین دو ترم بیلیط بگیریم بریم ترکیه!!!!
دو روز بعدش:
من: پس بلخره تاریخه دقیقه مسافرتمون کی شد؟
مامانه: کنسل شد!!!!
من: وااا، چرا؟
مامانه: یادم افتاد الان ترکیه خیلی سرده!!!!!!! [یه مامان تو مایه‌های ارشمیدس!]
من: خب بریم دبی!
مامانه: راس می‌گی‌آ...
سه روز بعدش:
من: بیلیط رزرو کردی مامان؟
مامانه: نه...
من: چرا؟! پر می‌شه‌آ...
مامانه: از دبی خوشم نمی‌یاد!!!!! مثه همون کیشه فقط پولش بیشتره!!!! حالا می‌خوام زنگ بزنم ببینم واسه کیش چه تاریخی دارن بیلیط!!
فرداش:
من: مامان کیش نریم!!! پارسال کیش بودیم، بریم قشم لاقل!!
مامانه: آره خب قشمم خوبه!!
پس‌فرداش:
من: قشم چی شد؟!
مامانه: زیگزاگ می‌گم ارمنستان هم خوبه‌آ!!!!
من: ارمنستان که از ترکیه سردتره مامان!!
مامانه: راس می‌گی‌...
امروز:
من: بلخره کجا قراره بریم ما؟!!!
مامانه: اهواز!!!!!!!!
من: خوبه... همینجور داریم جهان‌گردی می‌کنیم ما تو این دو هفته‌ی تعطیلی‌آ!!!! ((: حالا بیلیط گرفتی؟
مامانه: اوهوم!
من: واسه کی؟
مامانه: سیزدهم تا شونزدهمه اسفند!!!!!
[دقیقن این تاریخ تو تعطیلاته بین دو ترمه ماس!!!! متوجه‌یید که؟!]
دیگه بحث نکردم... ترجیح دادم ساکت شم مبادا یهو مسافرته خارجمون تبدیل بشه به مسافرت حومه‌ی شهر یا درون‌شهری... بعید نیس از مامانه فردا بیاد یهو بگه "بیلیط گرفتم واسه تجریش!!!! بریم یه چن‌روزی اونجا بچرخیم!!!"

× واقعن جای تشکر داره از اینکه خواننده‌های عزیز سعی در بالا بردن اطلاعات من در زمینه‌ی ناسزاگویی‌ه بی‌ناموسی داشتن!!!! فقط خواستم بگم که من فرهنگ دایره لغاتم در این زمینه تکمیله و خودم می‌دونم که درسته "قهوه" و "خاله" چی می‌شه... ممنون از لطف سرشارتون!!! دوستان D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:26 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 171.

January 30, 2009
 

× ساعت یک و نیم شب، پای کامپیوتر مشغوله انجام فریضه‌ی الهی چت بودم که یهو یه صدای جیغ‌جیغ مانندی حواسمو پرت کرد!! رفتم دمه پنجره دیدم دعوا شده... بینه یه آقاهه و خانومه... خانومه اینقد جیغ کشیده بود که دیگه صداش در نمیومد!! همین‌جوری کنجکاو وایساده بودم که ببینم از بین حرفاشون می‌تونم چیزی بفهمم یا نه. خانومه هزار ماشالا اصلن مهلته حرف زدن به آقاهه نمی‌داد... اینقدم مؤدبانه باهاش صحبت می‌کرد که بیا و ببین... مثلن هی فقط اشاره می‌کرد به ناموسه آقاهه و یه چیزایی می‌گف شبیه "مادرتو می‌گم!!" یا مثلن "خواهرتو می‌گم!!!" خلاصه اون وسط هی داش تمام آبا و اجداده آقاهه رو براش مثال می‌زد و یاداوری می‌کرد که به همشون می‌گه!!!!! ((: البته این فک و فامیله آقاهه فقط به عناصر اناث ختم می‌شد، نفهمیدم چرا اما فک کنم مشکله محرم و نامحرمی داش که فقط به خانومای فامیله آقاهه می‌خواس "بگه"!!!! ((: خلاصه تو همین فکرا بودیم که دوباره صدای زنه بلند شد که "مادر قهوه!!!" و با این حرف باز منو برد تو فکر که واقعن چرا به مادر می‌گن "قهوه"؟ چرا مثلن نمی‌گن شکلات؟ یا مثلن شیرینی!؟!! چرا تلخ‌ترین نوشیدنی [نوشیدنیه حلال رو می‌گم‌آ!!!!] رو نسبت می‌دن به این موجوده شیرین و دوس‌داشتنی آخه؟!!! دلشون چه‌جوری می‌یاد؟!! خلاصه جوابه اینم هنوز نگرفته بودم که باز صدای زنه رف به عرش که "فلانم تو فلانت!!!!!!!" که باز جای سؤال گذاش واسه من که مگه خانوما هم می‌تونن "فلانی" داشته باشن که بره تو "فلان"؟!!! حالا به فرض که مثلن خانومه دو‌جنـ.سه بوده، دقیقن این فلانی که قرار فلانه خانومه بره تو اون، کجای اون آقاهه قرار گرفته بود؟!!! مگر اینکه برحسب قضا و تقدیر الهی اینا جفتشون کلن دوجنـ.سه بوده باشن!!! خلاصه بسی سؤال پیش اومده بود برامون با این در افشانیه اون خانومه... البته آقاهه هم از این در فشانی بی‌نصیب نبود اما خب خانومه بهش مهلت نمی‌داد حرفی بزنه و تا میومد دهن باز کنه می‌دید هر چیزی که می‌خواسته بگه اون خانومه بهش گفته... D: فقط می‌تونس هی الکی حمله‌ور بشه سمته زنه اونم چون مطمئن بود مردای اطرافش جلوشو می‌گیرن وگرنه فک نکنم جرئته اینکارو هم داشت!!! البته خانومه بسی شیر زن بود و هی می‌گف ولش کنید ببینم چه گـ.هی می‌خواد بخوره اما خب صلاح نبود ولش کنن فقط صرفن واسه اینکه نوعه گـ.هی که آقاهه قرار بود بخوره تشخیص داده بشه! یه چن دیقه‌یی هم خانومه گیر داده بود به "خاله"‌ی آقاهه... هی می‌گف "تو اصلن خاله داری؟!! تو اصلن مردی؟!!" بعدش هی می‌گف "خاله‌ت کوش؟ ببینم!!!!!!!" حالا اون مرده از کجاش باید خاله‌ش رو نشونه اون خانومه می‌داد نمی‌دونم!!!! شاید از تو شلوارش!!!! اما کلن ربط بین خاله با مرد بودن رو هم نفهمیدم!!!!!! ((:
  در کل صحنه‌ی جالبی بود!! نه واسه اینکه دعوا شده بود و اینا که کلن دعوا و صدای بلند اعم از جیغ و عربده اعصابه منو متشنج می‌کنه... واسه این می‌گم جالب بود که برخلافه دعواهای دیگه این خانومه بود که فشه خوار و مادر رو کشیده بود به مرده و به هیچ‌جاشم نبود!!! هیچم مشکلی نداش که مثلن فلان نداره که بکنه تو فلانه نداشته‌ی آقاهه!!!!! یا مثلن تو اون هیری‌ویری با چه وسیله‌یی می‌خواد به سمع و نظره خواهر و مادر و زن و زن‌دایی و کلن همه‌ی زن‌آیه فامیله آقاهه برسونه این موضو رو!!!! [همون بگه!!!! ((:] کلن بسی حال کردم که مهلته هرگونه حرف زدنی رو از اون آقاهه گرفته بود و تا میومد آقاهه دهن وا کنه بهش می‌گف: "خفه‌شو ان!!!!" این تیکه‌ش در مقابل اون فش‌آ خیلی باحال بود!!!! مخصوصن اینکه واژه‌ی "ان" رو انگار از اعماقه سلولای خاکستریه مغزش به زبون می‌اورد!!!! ((:
  خلاصه که اینو گفتم تا بدونید خانومهای تحت هر شرایطی در صحنه‌ی (!) [خدایی اگه خانوما نبودن کجاش می‌شد صحنه؟!!! D:] ایرانی ثابت کردن که واقعن در تمامیه زمینه‌آ مثه شیرزن هستن!!! حتی در زمینه‌ی اطلاع‌رسانی به فامیل اناثه مرد ((: خواستم بگم که حزب‌الله ما رو  نیگا، ما اینجائیم!!!!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:04 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 166.

January 22, 2009
 

× خب همی من الان یک عدد فراغت باله بولوراسیون شده هستم که عینک دارد!!!!!  D:
امتحانا به مبارکی و شستشوی روان و ریده شدن به اعصابمون، دیروز تموم شد!! دورانه سختی بود... با اینکه مدتش از بقیه‌ی ترم‌آ کمتر بود و فک می‌کردم چش رو هم بذارم تموم می‌شه اما برعکس شد که خب دلایلی هم داشت که گفتنش در این مقال نمی‌گنجه!!!!! D: کلن هروخ دورانه سوگواریه امتحانا شورو می‌شه من و آقای زیپ خیلی دووم بیاریم و هوای سگ و گربه بازی به سرمون نزنه نهایت همون دو هفته‌ی فرجه‌آس یا دیگه ته تهش می‌شه اولین امتحان!!!!!! بعد یهو دلمون هوسه بازی‌آیه دورانه بچگی رو می‌کنه و بعدش دیگه چه توقعی دارید شما از یه پسر 5 ساله و یه دختر 2 ساله؟!!!! نه که کلن ما آستانه‌ی تحملمون وصله به سنمون، از اون نظر!!!! هرچی آستانه‌هه بیاد پائین سن ما هم کم می‌شه!!! بعد دیگه به یه جایی می‌رسیم که یکی‌مون به علت هنوز به دنیا نیومدن نیست و نابود می‌شه... کلن بازیه هیجان انگیزیه که واسه بیماران قلبی، و زنان باردار اصلن توصیه نمی‌شه!!!!

× واسه این امتحان آخری من و شادونه باید یه گزارش ارائه می‌دادیم که خب هیچ‌ کاریش رو هنوز انجام نداده بودیم!!! سه‌شمبه بعده امتحان، با هم رفتیم خونه‌ی شادونه اینا تا ببینیم چه خاکی می‌تونیم بریزیم تو سرمون!!!!! بعد واسه کی می‌خواستیم این گزارش رو؟! آره... چارشمبه!! ینی فرداش!!!!!! خلاصه نشستیم در کمال خونسری موضوع انتخاب کردیم و با همکاری گوگل و دست‌اندر کاراش [که باز جا داره ازشون تشکر کنم اینجا؛ به خصوص از نور پرداز عزیز آقای گوگل نوراسیون] تونستیم یه گزارش دست و پا شیکسته‌یی تهیه کنیم!!!! ولی خداییش این کپی پیست‌آش خیلی وخ برد!!!!! D:

× وضعیتم از نظر روحی شدیدن به هم ریخته‌س!!! توقع آپدیت هر روز نداشته باشید ازم!! افسردگیه مزمن یا افسردگیه دورانه امتحانات یا افسردگیه چیزه دیگه، مسئله این است الان!!!!!

راستی!!!
پیشاپیش دهه‌ی زجـ.رتون مبارک باشه!!!!!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:33 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 155.

December 29, 2008
 

× جای تعجب نداره که! خب من که نیستم یهو سایتمونم نیست میشه!! مگه نمیدونید تو همه ی کارای من یه جای یه چیزی (!) باید بلنگه؟ یا کامپیوتر جان خرابه سایت درسته یا سایت درسته کامپیوتر خرابه [پیدا کنید اختلاف را] یا هیچ کودوم. اصلن ولش کن!!!
عارضم خدمتتون، سایت که خراب شد، منم که کامپیوترم کلن مورد عنایت قرار داد ما رو، آقای زیپم که کلن خیلی اکتیوه، همه ی اینا دس به دس دادن که کلن لینکای وبلاگم بپره!!! ولی خب من یه سری
آش یادم بود. فک کن دونه دونه رفتم تو گوگل سرچ کردم [که اینجا جا داره خدمت تمامه دستَندر کارای گوگل و عوامل پشته صحنه و نورپردازا خسته نباشید عرض کنم] و لینکارو پیدا کردم خلاصه یه جورایی!! اینو گفتم که اگه کسی اومد و دید یهو لینکش نیس فک نکنه من خوردمش، بدونه که اسمش از قلم افتاده!!! لینکارو بر حسب الفبایی گذاشتم که کسی دلخور نشه که مثلن چرا لینکه من رو اووووووووووووووه گذاشته اون ته و فُش بارونمون کنه تو دلش!!! فقط اینکه تو لیسته لینکا اسمتون رو حاضر غایب کنید ببینید اگه هستید که صد هزار مرتبه شکر اما اگه زبونم لال (!) نبودید بگید که من سریعن این خبط بزرگ رو جبران کنم!!!!

× پن شمبه مشرف [مشرف نه، مشرف!!] شدیم خدمت ورژن دوم دوستانه آقای زیپ!!! آخه آقای زیپ دو دسته دوست داره، دوستای همینجوری (!) دوستای یه جور دیگه!!!! این دسته ی دوم دوستای دانشگاش بودن که ما رو به صرفه یه تئاتر، با پوله خودمون دعوت کرده بودن!!! تئاتر "کرگدن"! خوب بود، البته وسطاش به علت گرمیه آب و هوا دیگه کلافه شده بودم من و فقط ثانیه شماری میکردم که تموم شه و بتونم دس بزنم هی!! کلن یکی از دلایلی که منو به تئاتر و نمایش زنده علاقه مند کرده همین تشویقای آخرشه!!!!! اما خب آخرشم زیاد نتونستم جلـ.ف بازی در بیارم که!!! چون هم خوده آقای زیپ بغل دسسم بود هم دوستای آقای زیپ بودن... اما خب خوب بود در کل!! اهم اهم.
بعد از تئاترم من اینقد سیخونک زدم به آقای زیپ که تشنمه، تشنمه رفتیم یکی از کافه های اطرافه تئاتر شهر به اسمه "کافه تمدن" که اصلن فکره جیبه دانشجوهای این مرز و بوم رو نکرده بود خب!!! فک میکرد چون حالا 6 تومن پوله بیلیط دادیم واسه تئاتر پس دلیل میشه که 3000 تومن هم بدیم پوله دلستر!!!!!!! محیطش بامزه بود، طوری که وختی وارد شدیم به زیپ گفتم که انگار بحبحه ی انقلابه که جوونای انقلابی اومدن تو یه کافه جَم بشن و اعلامیه پخش کنن!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:59 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 154.

December 23, 2008
 

× از اونجایی که کلن بینه تک تکه اعضای خونواده ی ما همینجور دریا دریا تفاهم موج می زنه، دسته جمعی ترجیح دادیم تنهایی هر کس واسه خودش یلدا بگیره که یه وخ در لابلای این دریای مواج غرق نشیم یهو!!! کلن همینجوریه، وختی همه بعد از شصتاد سال مثلن جَم میشیم یه جا یکیمون با یکیمون بحثش میشه!!!! D: نه که همه "دگرخواه" تشیف دارن، از اون نظر!!!! واسه همین شبه یلدا من رو تختم مشغوله تخمه شیکستن و انار خوردن و کلن یلدا بازی بودم [دقیقن توجه کنید که همه اینکارا رو با هم انجام میدادم آ، توانایی بالا و این حرفا] و کپل جان هم روی تختش مشغوله موبایل حرف زدن بود و کرکر می خندید هی!!! به آقای زیپ هم بدظُرش گفته بودم شب بیاد نت، که همچین گف: امشب شبه یلداس آ، که دقیقن میشد این برداشت رو از حرفش کرد که: اصلن حرفه دهنتو میفهمی که چی داری میگی؟!! واسه همین کلهم بیخیالش شدم دیگه!!! معلوم نبود تو این یه دیقه اضافیه شبه یلدا میخاس چه کاره شق و القمری کنه!!!!!! D: ولی به هر حال امیدوارم شما شب یلدای خوبی رو داشته... [فعل های پیشناهادی: می بودید، میداشته بودید، بودید].

× دیشب تولده کپل بود!!! مام سره کیسه رو یه کم شُل کردیم و از مامانه پول گرفتیم رفتیم براش کادو خریدیم!!!!!!! D: چیکار کنیم دیگه! همین یه خواهره!!!! براش یه کیفه پوله ورساچی خریدم [کسی میدونه این برند اسمش ورساچه س یا ورساچی؟ خدا عمرتون بده اگه بگید از یه عمر سرگردونی ما رو نجات میدید! خیلی مهمه خب!!! آدم میخاد یه جا دو کلوم با کلاس حرف بزنه بعد یهو این مارک رو اشتباه بگه خب آخره سوتیه!!!] در کل خیلی خوش گذش... با اینکه طبقه معمول آقای زیپ قَبله اومدنش کلی رف رو اعصاب و کلی آن تایم در صحنه حضور پیدا کرد، ولی خیلی خوب بود... رفتیم فرحزاد!! سه جُف (!!!) زوجه جوان بودیم که بسی از سرما شـ.اش بند شده بودیم اما خوب بود!!! مهم با هم بودنه!!! [دیدی اینارو اولش سه ساعت از بدبختیشون میگن بعد یهو آخرشو میخان به طرزه سوره پیریز گونه یی تغئیر بدن؟!!]

× چرا من هی نیستم؟ این سوالیه که این روزا فکره خودم رو هم مشغول می کنه!!! پس زیاد به خودتون فشار نیارین!!! پیدام میشه یواش یواش!!! اِه ایناهاشم!!!!

× امشب بعله برونه داداشه آقای زیپه که جا داره به عنوان یک جاریه متشخص و بسی تلخ [نمیشه اسمشو خودشیرینی گذاش خب، چون مامان جانه آقای زیپ که نمیاد اینجا رو بخونه!!!] برای این دو کبوتره عاشق (؟) [دقیقن در جریان نیستم که هستن یا نه] براشون آرزوی خوشبختی کنم، امیدوارم به پای هم پیر شن ولی من عروسه اولم!!!!!! فراموش نشه این نکته ی مهم خواهشن!!!!! D:

من: در چه حالی عشقم؟
زیپ: داریم گل میخریم!!
من: وااای یادم نبود امشبه! مبااارکه عشقم! خیلی تا از قول من تبریک بگو! [نکته ی کنکوری: وختی من سه بار الف رو میکشم ینی ته ِ ذوق زدگی و این حرفام!!!]
زیپ: مرسی عشقم! دس به شما باشه!!!!
من [سرشار از حس و حاله عاشقانه]: وا! ینی چی؟
زیپ: ینی ایشالا ماله شمام برسه وختش!!! *:
من: ماله من تنها؟!
زیپ: ماله من و تو دیگه احمق من!!! [همون عشقم خونده بشه لطفن]

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:57 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 149.

December 4, 2008
 

× كلن كلاس نقاشيم رو دوس دارم. با اينكه مسيرش خيلی دوره اما با رغبت می‌رم سره كلاس و جز سه - چار بار غيبته جزئی، ديگه رفتم همشو!! آقای زيپ معتقده كه بيشتر از ترسه دور ريختنه هزينه‌ی كلاسه كه می‌رم [جلسه‌يی سه ساعت 12500 تومن] نمی‌گم بی‌ربط می‌گه اما حس می‌كنم فقط به‌خاطره اين مسئله نيس. كلاسمون جوه خيلی آرومی داره و كلن راحتم توش. اين مدلی نيس كه بست بشينی پای كارت و يه كلمه هم حرف نزنی!! مثلن دو تا خط طراحی می‌كنی بعد پا می‌شی می‌ری يه چايی برا خودت می‌ريزی و آهنگ گوش می‌دی و از هر دری صحبت می‌كنی با همه!! امروز ترانه داش می‌گف رفته دكتر و دُكی جان بهش گفته "ديسكه فك" داره!!!!! اسمه بيماريش كلن خيلی های‌كلاس و خلاقانه بود واسه همين پرسيدم علائمش چيه؟ كه گف وختی چيزی می‌خوری فكت تق‌تق صدا می‌ده! يهو ديدم جللَ‌لْخالق!!! منم كه دارم اين مشكل رو و بسی از اون موقه مشعوفيم كه يه مرضه های‌كلاسه ديگه به امراضمون اضافه شد!!! شما احيانن بيماری شناخته‌نشده‌يی سراغ نداريد من بگردم ببينم دارمش يا نه؟!!!

× طیه تحقيقاته به‌عمل آمده‌ی همين اخيرن، كاشف به عمل اومد كه اين ملت غيور و با فرهنگه ما كلن از من سؤال در مورد ساعت و يا آدرس نمی‌پرسند مگه اينكه ام‌پی‌تيری پلير تو گوشم باشه!!!!!!

× خيلی دلم می‌خاس اين بازیه اولين‌آ رو انجام بدم كه بنا به دلايل امنيتی و ناموستی نشد كه بشه!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:00 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 148.

December 2, 2008
 

× هم‌اكنون يكی از اعضای كتابخانه‌ی ملی با شما صحبت می‌كند!! اهم اهم!!!!
 امروز بعده دانشگا می‌خاستيم بريم كتابخونه ملی واسه عضويت. اين كتابخونه از اونجايی كه عمومی هست و ورود برای عموم آزاده، واسه همين فقط افرادی رو به عضويت می‌گيره كه مدركه ليسانس داشته باشن حداقل!!! [چيه؟! اصلن يكی از معنايیه واژه‌ی "عمومی" همينه ديگه!! نمی‌دونی كجا داری زندگی می‌كنی مگه خواهره من؟!!] خلاصه خبر به ما رسيد كه برای رشته‌ی "مديريت اطلاعات" ينی همون رشته‌ی ما به زبانه فرنگی، استثنا قائل شدن و ما رو موقه‌يی كه دانشجو هم هستيم به طوره رايگان عضو می‌كنن! بعد دقيقن از اونجايی كه ايرانی جماعت طنابه مفت ببينه خودشو دار می‌زنه مام تصميم گرفتيم محضه همينجوری بريم عضو شيم! واسه عضويت، من احتياج به كارت دانشجويی داشتم اما از خدا كه پنهون نيس از شما چه پنهون دو هفته پيش اين نگهبانه دمه درمون، كارته منو به‌خاطره اينكه تاريخ مصرفش گذشته بود گرف كه بفرسته حراست!!! مام صدسال گذرمون به حراست نمیفته خب. هم به دلايل امنيتی و هم به دلايل فراختی!!!!! اما امروز ديگه مجبور بودم برم. قبل از اينكه برم تو ساختمون يه نگا به سرتا پام انداختم ببينم مشكلی ندارم آيا؟! كه ديدم اصلــــــــن!!!! تو بگو يه تاره موی من بيرون بود، نبود كه! بگو ناخونام لاكه صورتی داش، نداش كه!! خلاصه دسكش‌هامو از تو كيفم در اوردم و دستم كردم بعد يادم افتاد موهامو بايد دُرس كنم! با همون دسكش‌آ موهامو كردم تو كه بدتر شد و باز به دليل همان فراخی كه معرف حضور هس ديگه دُرستش نكردم!!! از محيط عطرآگينه حراست و بوی عطرهای آخرين مدله مشَدی و گلاب كه گذشتم مشرف شدم خدمته يك برادر ايمانی چپول كه به اندازه‌ی يك بند انگشت ريش و پشم داشت!!
 من: سلام! ببقشيد من اومدم كارتمو بگيرم!!
 برادر ايمانی: كِی گرفتن ازت؟
 من: حدود دو‌هفته پيش!!
 برادر ايمانی: وروديه چه سالی هستی؟
 من: 85
 برادر ايمانی: موهاتو يه‌كم مرتب كن!!
 [دستامو از تو جيبم اوردم بيرون و موهامو كردم تو مثلن. هوای تو ساختمون عجيب گرم بود!! واسه همين يارو همچين با تعجب به دسكشام نيگا كرد، طفلی فكر می‌كرد چيزخلم من!! نفهميد من اونو چيزخل گير اوردم!!]
 
برادر ايمانی: كارتت چه رنگی بود؟ اسمت؟!!
 من: سفيد، زيگزاگ!
 برادر ايمانی: موهاتو يه‌كم مرتب كن!!!
 [تكرار سكانس قبلی لطفن!]
 
برادر ايمانی: واسه چی كارتت رو گرفتن؟
 من: واسه تمديدش!
 برادر ايمانی: مطمئنی واسه چيزه ديگه نبوده؟! مثلن واسه بدحجابی؟!!!
 من: نه واسه همون تمديد بود فك كنم!!!! D:
 
برادر ايمانی: كارتت كه اينجا نيس!! بيا ببينم شايد پيشه همكارمه!!! موهاتم يه‌كم مرتب كن!!!
 ديگه نسبت به اين جمله عكسُ‌لْعملی نشون نمی‌دادم! تيكه كلامش بود ظاهرن!!!! حالا فك كن رفتم تو يه اتاق پر از برادران ايمانی واسسادم، يهو يكی از اين برادرا به اون‌يكی برگشته می‌گه: بيژن مرتضوی جديد رو شنيدی؟!! و من اينجا بود كه متوجه شدم برادران ايمانی دانشگامونم با ساير برادران ايمانی در اقصا نقاط كشور متفاوتن!!!! يارو صدام زد رفتم تو، يه برادر ايمانی جوون‌تر بود اين يكی!!! برگش گف: تو اين دو هفته كجا بودی كه نيومدی كارتتو بگيری؟!!
 كفرم دراومد! می‌خاستم بگم مرتيكه به تو چه آخه؟!! زيره دوس‌پسرم بودم!!!!! اما ترجیح دادم كم نيارم، خيلی ريلكس مدل خودش جواب دادم: كی گفته من نيومدم؟ من عينه دو هفته هر روز می‌يومدم هی بهم می‌گفتن كارتت حاضر نيس!!!! يهو پرسيد: پس چرا من تا حالا نديدمت؟ يه‌اپسيلون هم فك نكنی من دس و پامو گم كردم و كم اوردم‌آ، گفتم: منم شما رو نديدم، چون من پيشه شما نمیومدم اصلن، پيشه همكارتون می‌رفتم!!!!!! كارتمو از تو كشوش درآورد و خودش برد برام تمديدش كرد و اورد!!! به اين می‌گن جذبه!!! حالا اينارو بی‌خيال، شما بيژن مرتضوی جديد رو شنيدين؟ مگه جديد خونده؟!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:16 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 147.

December 1, 2008
 

× در راستای گيس و گيس‌كِشی‌يی كه با آقای زيپ داشتيم و اجماعن روح و روانمون به گـ.ا پيوست، به نتايج بس هيجان‌انگيزی رسيديم كه خودمونم باورمون نمی‌شه و از اين رو از گفتنش خودداری می‌كنيم!!! فقط اينكه اين تصميمات در رابطه با آينده‌مونه و اصلنم بد نيس! حالا چون اصرار می‌كنيد می‌گم كه يكی از اين تصميمات پول جَم كردن واسه خونه زندگی‌مونه!!!! و دوميش هم به اميده خدا و چارده معصوم اينه ‌كه واسه ادامه تحصيل و زندگی مشترك راهی كشوره خارج شيم!!! وختی می‌گم كشوره خارج ينی دقيقن خارج چون هنوز اينجانب و حضرت آقامون درباره اينكه دقيقن تو كودوم كشور سكنی بگزينيم به توافق نرسيديم! [از پيشناهادهای خوب به شدت استقبال می‌شود و در صورت لزوم قرعه‌كشی هم می‌كنيم تازه!!] آقای زيپ علاقه‌ی وافری به سوئد و كانادا داره و من معتقدم كه به محضه اينكه قدم تو خاكه اين كشورا بذارم منجمد می‌شم از سرما پس حذفه!!! خودم اما فرانسه رو دوس می‌دارم به‌شدت كه خب از اونجايی كه اين كشور گرونی زياده و مردمش هم خارجی‌آ رو دوس ندارن يكم مردديم!!!! آره ديگه، خلاصه آينده‌ی ما مونده لنگ در هوا تا ما كشوره خارجه‌مون رو انتخاب كنيم!!! ((:

× امروز زنگ زدم به مؤسسه زبانم و گفتم كه بنا به دلايله كاملن خصوصی می‌شه اين ترم رو نيام و شهريه‌م رو هم پس نگيرم ولی اين شهريه رو به پای ترمه ديگه حساب كنيد؟ يارو هم گف نه! و اينچنين بود كه من برا جلسه‌ی اول راهی ديار زبا‌ن‌آموزی شدم!!! تيچرمون خوبه... جو كلاسم راحته به نسبت!! غيبتم ديگه ندارم و اينا همش ينی اينكه من به اميد خدا می‌رم كلاس زبان ايشالا ديگه از ايندفه!!!!!! كلن من فقط زمانی می‌تونم يه كلاسی رو بدون غيبت كردن تا آخرش برم كه غيبت‌آم پر شده باشه D: باور نداريد از آقای زيپ بپرسيد ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:35 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 146.

November 30, 2008
 

× واسه عروسیه متأهل جان، بنده كلاس زبان رو تعطيل كردم [هنوز از اوله ترم نرفتم سر كلاس] و موهامو سشوار كشيدم و يه دكُلته‌ی بنفــــــــــــــــــــــش پوشيدمُ پاشدم رفتم كجا؟! مجتمع رفاهی دربند!!! بعد همچين هوا ملايم بود، همچين قشنگ سوز می‌خورد بهم، همچين شـ.اشم گرف همون اولش شاعرانه!!!!!! ولی روی هم رفته خوب بود. مخصوصن خوده متأهل جان كه بسی ساده و خوشگل شده بود و ما بسی خوشمان آمد! لطفی كرد در حقمون و دسته گلش رو هم داد دستم كه بختم باز شه و از اين ترشيدگی در بيام!!!!
 شام نخورده پاشدم اومدم بيرون، مامانه دم در منتظرم واسساده بود واسه همين نمی‌تونستم زياد معطلش كنم اونم تو اون هوای ملايم بهاری!! موقه‌ی خدافظی، بهم گفتن "ايشالا عروسه بعدی خودتی!" منم نه گذاشتم نه برداشتم هول شدم و بلند گفتم "ايشــــــالا!!!" بعد يهو دوزاريم افتاد كه ای‌بابا، انگاری بايد تشكر كنم اينجور وخت‌آ، نه؟!! [سوتی هفته].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:14 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 144.

November 28, 2008
 

× ديروز خيلی های‌كلاس و شيك با آقای زيپ دعوام شد و خيلی اُپن‌مايْنْدِدانه تصميم گرفتيم كه از زندگیه هم‌ديگه شوت شيم بيرون چون همو به هيچ‌وجه نمی‌فهميم و كلهم 2سال عينه نفهما گير داديم به هم الكی و اصلن به‌درده هم نمی‌خوريم!!!
 كپل می‌خاس بره دوربين عكاسی بخره از جمهوری و واسه اينكه منم از اون حال‌و‌هوا دربيام اصرار كرد كه منم باهاش برم! منم چون ديگه اصلن كلن مرتاض شده بودم و يه‌جورايی جزو تَوارك دنيا محسوب می‌شدم باهاش رفتم و تا رفتيم تو علاءالدين من چشمم يه گوشی‌ رو گرف و داغه دلم تازه شد... ديگه تا آخر مخه كپل‌اينا رو خوردم كه من گوشی دلم می‌خاد، آقای زيپی هم نبود كه هی بش غر بزنم، واسه همين كلافه شده بودم!!! كلن يه اخلاقه فوقُ‌لاده خوبی كه دارم اينه كه وختی می‌رم بيرون و يه چيزی چشَم رو می‌گيره ديگه ول كن مامله نيستم، ديگه تو خيالم همه‌جا با اون چيزی كه دوس دارم سِير می‌كنم و تا وختی نخريدمش عينه يه توله‌سگ مامانی‌َم! خلاصه از اونجايی كه پول نداشتيم و اينا برای اندك زمانی بيخيال ماجرا شديم و رفتيم انقلاب تا من به شغلم همچنان ادامه بدم و تعداده كتابای توی كتابخونَم رو همچنان افزايش بدم!!!! شب هم قرار شد بريم سينما، سانسه ويژه!! كلن كپل‌اينا تصميم گرفته بودن منو سرگرم كنن! خلاصه زودی اومديم خونه و من يكم به كارام رسيدم و از اونجايی كه بسيار خابم می‌يومد گرفتم خابيدم كه خانوم متأهل اس‌ام‌اس داد بم كه "خونه‌يی؟" گفتم كه فعلن هستم و اونم گف كه پس بمون من می‌خام برات كارته عروسی‌مو بيارم!!!! متأهل جان از اونجايی كه خيلی بش فشار مياد دانشگا رو تعطيل كرده و ديگه قصد نداره بياد يونی. البته من اينجا از پا ننشستم و همچنان دارم رو مخش كار می‌كنم كه پاشه بياد و فعلن موفقيته چشم‌گيری نداشتم! ساعت 8:30 بود كه كارتش رو برام اورد و اصرارم كرد كه حتمن برم!! حالا عروسیش كيه؟ فردا!!!!!
 شب سانس 12 تا 2 صُب رفتيم فيلمه "چارچنگولی" كه فقط كركره خنده بود و ملت از بس می‌خنديدن نمی‌ذاشتن بقيه‌ی ديالوگ‌آ رو بشنويم! منم كلن چون خيلی روحيم بالا بود و هيچ نسبتی با سگ نداشتم اصلن نمی‌خنديدم و اوجه خندم فقط يه لبخند بود و فقط عصبانی شده بودم كه حالا مگه چيه كه ملت اينقد می‌خندن يهو؟!!! ولی در كل فيلمه باحالی بود! اگه مثه من هستيد كه اگه بخندين يه‌وخ خدايی نكرده خمير دندون گرون می‌شه كه هيچ، ولی اگه اهله خنده هستيد اين فيلم شديدن پيشناهاد می‌شه!!!!
 ساعت 2 خونه بودم و ديگه از شدته خاب نمی‌تونستم هيچ كاری بجز پرش از راهه دور به مقصده تخت‌خواب كنم!! خلاصه سرمونو گذاشتيم رو بالش و دِ بخواب، كه هنو چشمام گرم نشده بود ملتفت شديم موبايلمان به طرزه فجيع و ركيكی زنگ می‌خوره! چشم بسته گوشی رو برداشتم و گفتم "الو" كه طرف قَط كرد كه هم‌اكنون از بازگو كردن جملاته زيبایی كه از ذهنم گذش در اون لحظه، به دليل تردد خانواده از اين سمت، معذورم شديدن!!!!
 با بدبختی چشام رو بازكردم ديدم يه اس‌ام‌اس اومده برام با اين مزمونه پُربار كه "زيگزاگ؟"
 با همون نگاهه اول تشخيص دادم اين‌جور فجايا فقط از دسه آقای زيپ برمیاد و كسی جرئت نداره اس‌ام‌اس بده به من ساعت دو و نيمه بعد از نصفه شب و با كمال پررويی وختی ببينه جواب نمی‌دم زنگ بزنه قط كنه كه ينی پاشو جوابه منو بده!!!! اصلن به چه حقی خابيدی وختی من بيدارم؟!!! و اينچنين بود كه ما همچون كِشی كشيده شده دوباره به سمته هم پرت شديم و بعد از گذشتن چارده ساعت‌ونيم از دورانه فراق دوباره بهم پيوستيم!!!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:45 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 142.

November 24, 2008
 

× خب مفتخر به رسوندنه اين پيامم كه اينجانب دورانه افسردگی مزمن رو سپری كرده و اكنون داريم دورانه شين.شين رو سپری می‌كنيم!!! [اسمايلی من يك شوهر شيفته هستم!]

× شمبه‌يی رفتيم با مامانه بانك، بعد از اونجايی كه بانك فوقُ‌لاده شولوغ بود و مامانهَ‌م بچه رو گاز به سر می‌برد، پاشد رف و من موندم و شماره‌ی 420!!! حالا شماره‌ی چند رو داش اعلام می‌كرد؟!! 290 رو!!!!! تصميم داشتم پولامو بذارم بانك و جَم كنمشون [اسمايلی كسی كه از اوانه كودكی همينجور داش پولاشو جَم می‌كرد، هستم!!] خلاصه همينجور رو صندلی نشسته بودم كه متوجه شدم اين آقا جوونه مسئوله باجه شماره‌ی 4 هی منو نيگا می‌كنه و هی چشِش می‌يفته تو چشمه ما!! حالا قيافه‌ی من چه‌جوری بود؟ يه چيزی تو مايه‌های خرسی كه تا از خاب پاشده پريده تو بانك!!!! [ترجيحن خرسه پاندا برای تو ذوق زدنه زير ابروآ و پشته لب!!!] خلاصه هی ما استغفرلله گويان رومونو برمی‌گردونديم و هی به رو خودمون نمی‌اورديم كه اين برادر همينجور خيره به ماس اما آخرش ديدم نه مثه اينكه دس بردار نی!!! يه‌كم كه گذش اون نگاه‌های گاه‌و‌بی‌گاه با لبخند همراه شدن!!! فك كن يكی تو باجه نشسته داره كاره مردمو را می‌ندازه بعد هی چن‌ديقه يه بارم تو رو نيگا می‌كنه لبخند می‌زنه!! خلاصه همينجور اون نيگا می‌كرد و من نيگا می‌كردم ببينم اون نيگا می‌كنه هنو، بعد اون نيگا می‌كرد و می‌ديد من دارم نيگا می‌كنم بعد لبخند می‌زد و باز نيگا می‌كرد كه ببينه من به لبخند اون لبخند می‌زنم و وقتی ديد كه انگار اين خرسه يه رگش هم می‌رسه به مجسمه‌ی ابن‌سينا تو موزه‌ی لوور، يهو گف: شمارت چنده؟!! گفتم: 420! يهو يه‌كم دلخور گف: خيلی مونده بهت كه!! [اسمايلی خودم نمی‌دونستم!!] چن‌ديقه بعد يهو بم اشاره كرد كه برم پيشش، پاشدم رفتم كنار باجه‌ش كه يه فرم داد و دفترچه‌مو گرف!! بعدش با همون لبخند ژكوند گف كه خارج از نوبت واسم كارمو را می‌ندازه و گف كه چن‌لحظه فقط بشينم كه كسی شك نكنه!!!!!!! اين بود انشای بانك رفتنه من!!!

× چن‌وخته همش گشنمه مدام!! نمی‌دونم چرا [اسمايلی يك معده‌ی انگل گرفته] بعد رفتم تو آشپزخونه به مامانه می‌گم: شام چی داريم مامان؟
مامانه: هيچی!! چی دُرس كنم به‌نظرت!!! [اسمايلی مامانه كلن تو خوب موقه‌هايی از آدم نظر می‌خاد!!!!]
من: اوووووووووووووه! تازه می‌خای دُرس كنی يه چيزی؟!!! خب سفارش بديم از بيرون!!!
[اسمايلی يك مامانه خوشحال و منتظر همين پيشناهاد لطفن!!]
چن‌لحظه بعد مامانه يه منو گذاشته جلوم می‌گه: چی می‌خوری؟
من: ساندويچ ژامبون و قارچ تنوری
مامانه: نه!! چقد هی كالباس می‌خوری؟!! خوب نيس كالباس!
من: پس پيتزا فيلادلفيا
مامانه: با دلستر؟
من: اوهوم، تلخ!
شام رو كه اوردن مامانه سَری اومد و گف: بدو بيا، سرد می‌شه!!! منم خوشــــــــحال! پاشدم رفتم نشستم باز كردم دره پيتزامو...
من: وااا؟! اين چه‌جور فيلادلفياییه؟
مامانه: فيلادلفيا نيس!! پيتزا مخصوصه!!!!!
[اسمايلی يك جوان سرافراز از اينكه كلی نمی‌ريــ.نند به نظر و اعصابش لطفن!!!]
من: اين كه همش كالباسه! خب همون ساندويچم رو سفارش می‌دادين ديگه!!!!!
مامانه: نه، اين خوشمزه‌تره! فيلادلفيا نداش
من: آهاااا، بعد شما احيانن نبايد می‌يومدين می‌پرسيدين كه خب وختی نداره چی‌جاش می‌خورم؟!
[اسمايلی يه شب گشنمون بود، هوسه پيتزا كرده بوديم‌آ...]

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:06 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 141.

November 21, 2008
 

× ديروز بعد از كلی كنكاش و جست‌و‌جو [اسمايلی من يك سرچ‌انجين هستم] يه مسئله‌يی رو پيدا كردم و با خوشالی فرياد زدم "يافتم، يافتم" و سی‌دی محسن چاووشی رو گذاشتم و مثه بزغاله زدم زيره گريه!!! حالا موضوش همچينم مهم نبودآ، اصن شايد اگه ازم يكی می‌پرسيد واسه چی "تو چنگه ابرای بهار افتادی و در نميای" دقيقن می‌گفتم "چشمامو سرزنش نكن، از پسشون برنمیام!!" خلاصه كه بسی خودمان را خالی نموديم و بسی حرصه آقای زيپ رو دراورديم و وختی مطمئن شديم كه ديگه اون روی سگه حاج‌آقا زيپ داره بالا مياد خيالمون راحت همی‌شد!!!
طی تحقيقاته مفرطی كه روانشناسا روی من به عنوان پديده‌ی نايابه قرن بيست‌و‌يكم به عمل اوردن و به هيچ نتيجه‌يی نرسيدن آقای زيپ دستی برقضا كشف كردن بيماریه من چيه و فرمودن من به "چيزخُليسم مزمن" دچارم!!!!! روانشناسان اكنون در پی راهبردی برای درمان بيماريه من هستند! آخه خدايی همه‌چی دس‌به‌دسه هم می‌ده ديگه!! مثلن تو هفته سه‌روزشو پشته سر هم امتحان داری، بعد اصلن موده درس خوندنم نداری، بعدش امتحانا همشون خراب می‌شه، دستی برقضا اين اعصاب خورديت مصادف می‌شه با روزايی كه آقای زيپ شديدن مشغوله انجام كاراس برای عوض كردنه خونه و يه اپسيلونم وخ نداره واسه تو و در نتيجه ناراحتیه تو به جائيش نيس و باز دستی برقضاتر تمومه روزای هفته آفتابیه‌آ، يهو زرتی پنج‌شمبه و جُمه كه میشه كيپ تا كيپه آسمون می‌شه ابر!!!!

× فك كن رفتی دكتر، بعد از دوهفته كه هی صُبا ساعت 7 پاشدی آنتی‌بيوتيكت رو خوردی و هيچ تغئيری در جهته بهبودی مشاهده نشده دَرت (!) و با هر سرفه تمومه اثنی‌عشر و فی‌خالدونت مياد بيرون، باباهه اومده می‌گه نكنه تو اصن سرما نخورده و اينا حساسيته؟!! بعد از همون روز برام آنتی‌هيستامين تجويز می‌كنه باباهه و بعد يهو خوب می‌شی!!!!!! [اسمايلی همون بهتر كه شصتاد تا دُكی بيكارن].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:16 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 139.

November 17, 2008
 

× يكشمبه [اسمايلی زياد به خودت فشار نيار همون ديروز بود!!] واسه پر كردنه اوقات بيكاریه چار ساعته تو يونی تصميم گرفته بودم يكی از اين كارا رو كنم:
 1- خاندنه مقاله‌ی كنفرانس و خلاصه كردنه آن
 2- خاندنه درس فهرستنويسی برای امتحان فرداش!
 3- حل كردنه تمرينات زبان واسه فاينال
 بعد وختی كلاسه اول تموم شد و نوبت رسيد به اون چار ساعت، ترجی دادم گزينه‌ی چاهارم رو انتخاب كنم (!) و با شادونه بريم طرفه خونه‌ی فريد اينا
[دوسته شادونه] تا تنها نباشن يه‌وخ شيطون بره تو جلدشون!!!! خلاصه همينجوری كه تو ماشين نشسته بوديم و گل می‌گفتيم و گل می‌گفتيم بازم [اسمايلی گل شنيدن تو كاره ما نیس داداش!] يهو يه دختر و پسر خيلی شيك، راس رفتن پشته ماشينشون بشينن تا حرف بزنن باهم!!!!! بعد ظاهرن سردشونم بود خب، پسره كاپشنشو انداخ رو خودشون! بعد نه كه هوای گرم آدمو خابالو می‌كنه، يهو دختره خابش گرف سرشو گذاش رو پای پسره!!! بعد نمی‌دونم پسره داش واسش لالايی ميگف؟ شعر می‌خوند همراه با حركاته موزون؟ دختره داش تكنو می‌زد؟ آخرشم نفهميديم چرا هی وول می‌خوردن اونا اون زير!!!! خلاصه نه كه مام يكم خجالتی و با شرم و حيائيم، اصلن سه تايی تا كمر خم نشده بوديم كه ببينيم اون پشته ماشينه چه خبره!!!! همينجور داشتيم فيلم می‌ديديم و پفك می‌خورديم خلاصه، كه يهو ديديدم 4تا ماشين اونورترم فيلم پخش می‌شه و انگار ما اشتباهی اومديم تو ماشين پفك می‌خوريم و می‌زنيم تو سر و كله‌ی هم!! چيكار كنيم ديگه، خر سوار بوديم، طرزه استفاده‌ی درست رو از ماشين نمی‌دونيم! خلاصه كه اين چار ساعت بيكاری شد معادله دو سانس سينمای مجانی و مفرح و بدون سانسور!!!!!! بعد از نكاته فوقه جالبش می‌دونی كجاشه؟! اونجاشه (!) كه مردم همچين با‌فرهنگانه رفتار می‌كردن در حده خدا!!! تو بگو يكی اينارو نيگا می‌كرد جز ما؟!! هيشكی!!! بعد نكته‌ی جالبترش اينه كه بعد از اينكه حسابی گرمشون شد و خابشون پريد و حرفاشونو زدن [اسمايلی يك خر متشخص] و می‌خاستن برن، همچين مارو لِفت لِفت نيگا می‌كردن انگار ما مثه خر سرمونو انداختيم رفتيم صاف وسطه تخت‌خوابشون نشستيم و داريم نيگاشون می‌كنيم!!!! خلاصه با ديدن اين صََحَنات (!) و صد البته ديدن فرهنگ در حد خدای مردم، آدم بسی شادمان می‌شه و با خودش می‌گه "خدايااااااا ازت ممنونم كه مردممون رو اينقد همبسته بار اوردی كه پشته فرمونم وصلن بهم همينجور!!!!" ((=

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:58 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 138.

November 14, 2008
 

× ديروز ساعت 11:30 آقای زیپ اومد. منم در يك عملياته غافلگيرانه بعد از خوندنه وبلاگه گيلاس‌خانومی تصميم گرفته بودم بريم نمايشگا غذا!! آقای زيپم قبول كرد و رفتيم... حالا بماند كه پول كم داشتيم و خيابونا ترافيك بود و مسيره دو‌قدمی رو مجبور شديم 4 هزار تومن پياده شيم!!! بماند كه يارو راننده‌‌هه از ترسه ترافيك مارو سره خيابون پياده كردُ مام چون بلد بوديم دقيقن كجا باس بريم، رفتيم از يارو مغازه داره پرسيديم "سوپراستار" كجاس؟ و اونم گف "می‌خايْن برين مجموعه سپيد؟ همين كوچه‌س!!" بماند كه هی اونجا رژه رفتيم و هيچ نشونی از گيلاسی نديديم و هی آقای زيپ می‌رف رو اعصابه من كه زنگ بزن بش ببين كجاس!!!!! بماند كه تا می‌يومديم دو قدم را بريم هی يكی ميومد كه اين پرسشنامه رو پر كنيد، تو اين بخت‌آزمايی شركت كنيد و اينا... بماند كه من عاژقه اين پسره شدم [Click] و از تصميمم در مورده آقای زيپ صرف‌نظر كردم!!!! بماند كه از بغله هر خانومی كه رد می‌شديم هی من می‌گفتم "گيـــــــلاس!" كه اگه خودش بود يه عكسُ‌لْعملی نشون بده و هيچ‌كس به هيچ‌جاش نبود!!! بماند كه وختی داشتيم مأيوسانه می‌رفتيم بيرون، نيلوفر، اووووووه دوسته دورانه راهنمائيم رو ديدم با بی‌افش رو!!! بماند كه هی تو اين هير‌ی‌ويری آقای زيپ هی فرت و فرت از غذاها عكس می‌گرف و هی دله منو آب می‌كرد كه پول كم داريم!! [Click] و [Click] و [Click] و [Click]. بماند كه لحظه‌ی آخر دو تا ليوان نسكافه خورديمُ از اينكه وختی خانومه داش واسه آقای زيپ نسكافه می‌ريخ، يهو همكارش گف "واسه خانومشون هم بريز" كلی حال كرديم!! بماند كه بعد از نمايشگا در‌به‌در دمباله اين خودپردازا گشتيم پول بگيريم ازشون و هی زر می‌زد كه مبلغه درخاستیه شما از موجودی‌تون بيشتره و هی حرص خورديم! بماند كه دوس داشتيم بريم فيلمه "كنعان" و از اونجا كه تخـ.مشو ملخ خورده بود مجبور شديم بريم فيلمه "دعوت"!!! ولی روی هم رفته خوش گذش...
فيلمه دعوت رو با اينكه يه‌بار ديده بودم با شادونه و دوستش، اما حس و حالم زمين تا آسمون با ديروز فرق داش!! اون‌روز حالم موقه‌ی ديدنه فيلم بد شد و سر‌درده بدی گرفته بودم به دلايلی و ديگه وسطای فيلم دلم می‌خاس پاشم برم بيرون! سوژش ديگه آخراش برام تكراری شده بود اما ديروز اصلن دلم نمی‌خاس فيلم تموم شه، با اينكه سوژش بيشتر از قبل برام تكراری بود!!! نيم ساعته اوله فيلم رو دير رسيديم و واسه همين از سانسه بعديش هم نيم ساعت مونديم كه آقای زيپ فيلمو بفهمه چيه قشنگ!! نه كه در طوله فيلم اصلن براش تعريف نكرده بودم، از اون نظر!! به نظره من شايد اگه آقای حاتمی‌كيا يكی از سوژه‌هاش رو زوم می‌كرد رو دخترایی كه بدونه داشتنه شوهر و صيغه‌نامه و اين حرفا حامله شده بود و به مشكلاتی كه برای اون دختر پيش میومد می‌پرداخ، فيلمه بهتری می‌شد. اتفاقی كه اين روزا كم پيش نمیاد تو جامعه‌مون!

× قابل ذكره كه ديروز از زيارته مانوْر و رزمايش نمايشیه پليس‌آ كه ظاهرن برای امنيت و آرامش و در اصل برای ايجاد رعب و وحشت برای مردم بودن هم بی‌نصيب نمونديم!!! فقط باعث شدن ما تو ترافيك گير كنيم و 4تومن پياده شيم ديگه، سود كه ندارن واسه آدم!

× اينقد بدم مياد هی هفته هفته مياد و ميره واسه خودت عاطل [آطل؟ عاتل؟ آتل؟] و باطل می‌گردی و از بيكاری نمی‌دونی چيكار كنی بعد يه هفته مثه فردا، يهو يكشمبه كه تا 8:30 دانشگايی و دوشمبه و سه‌شمبه و چارشمبه پشته هم امتحان داری!!! اينقد بدم مياد!! در عوض اينقد خوشم مياد يهو طیه يه عملياته از پيش برنامه‌ريزی نشده پا می‌شيم با شادونه می‌ريم برگه‌ی "حذف اضطراری" می‌گيريم و فلسفه رو حذف می‌كنيم!!! همون هاپوئه رو، اينقد خوشم مياد!!

× نمی‌دونم چرا باز با بلاگفا مشكل پيدا كردم و نمی‌تونم كامنت بذارم؟ صفه كامل و خوژگل باز می‌شه‌آ، اما اون كد امنيتیَ رو نشون نمی‌ده و هركاری می‌كنم ضَبدر نشون می‌ده!! اينو گفتم كه دوستای بلاگفايی فك نكنن نمی‌خونمشون!! [اسمايلی يه زيگزاگ درد كشيده]

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:27 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 137.

November 12, 2008
 

× هی بیا بگو دولت الكترونيك اِل، دولت الكترونيك بــِل!!! [Click]. اين در ادامه‌ی همون بيلبوردَس كه قبلن نوشته بودن تو دانشگامون! (روشهای همسريابی در دانشگاه) فك كن!!!!! اونوخ اينش اصلن مهم نیستا، خب چيه مگه؟! يه عده دانشجويی ميرن ازدواج می‌كنن! ولی خب مسخرَس ديگه، كه مثلن طرف بگه ديروز رفتم كافی‌نت واسه ثبته نامه ازدواج!!!! بعد عيبه بزرگترش می‌دونی كجاس؟ اينجاس كه دانشگاهه علامه طباطبايی با اينهمه دَك‌و‌پُز، يه سايت داره اين‌هوا، بعد هيچ‌جايی نداره كه محضه رضای خدا ما كه رامون دوره يه يوزر پسورد وارد كنيم اين نمره‌های صاب‌مردمون رو ببينيم!!!! ينی هيچی آ!!! فقط سايته الكی!!!

× الان بدجور جوه كتابدار بودن منو گرفته! هی می‌رم فرت و فرت كتاب می‌خرم بعد می‌چينم تو كتابخونم!!! هر چن‌وخ يه‌بارم می‌رم گرد‌و‌خاكه روش رو پاك می‌كنم!!!! آخه من يه اخلاقی كه دارم اينه كه وختی هنو يه كتابی كه دسسمه تموم نشده نمی‌تونم يه كتابه ديگه رو شورو كنم! بعد فك كن من بهمنه پارسال كتابه كليدر محمود دولت آبادی رو شورو كردم به خوندن!!! الان جلده نهمش رو تازه شورو كردم! قشنگه آ، ينی فوقُ لادَس ولی خب خسته شدم من الان! ده جلد كتابه، الكی كه نيس!!! ديگه كم‌كم برام داره جز واحدای دانشگام محسوب می‌شه!!!!
فك كن من ِ او، كافه پيانو، يك عاشقانه‌ی آرام، كافه نادری و و و دارن هی از تو كتابخونت بت چشمك می‌زنن، بعد تو عينه يه‌ساله بست داری كليدر می‌خونی!!!!! من توانايی‌آم بالاس، نه؟ ايشالا تا آخره ساله 87 تمومش می‌كنم! "من می‌تونم".

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:43 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 134.

November 5, 2008
 

× ديروز صُب كه از خاب پاشدم يهو يه گلو دردی گرفتم كه مجبور شدم فُش رو بكشم به خـ.ار مادره اين همسايه هه!! دسه خودم نبود. آخه اين همسايه ی طبقه دومه ما بشدت فوضول تشيف داره و به خودش اجازه ميده تو هركاری دخالت كنه!! بعد از اونجايی كه تو خونشون با ركابی ميگرده سردش شده، رفته شوفاژای همه ی واحدارو روشن كرده. مامانه و باباهه م كه اصلن سالی به 12 ماه گذرشون نميفته به موتور خونه، پيشناهاد دادن كه پنجره رو باز كنيم يه كم!! خلاصه كه ما كلن ديروز رو، رو به قبله دراز كشيده بوديم و با خدای خودمون گرمه گفتگو بوديم كه مامانه يهو اومد گف "اِ، تب داری چرا تو؟"
الانم كلی تمام بدنم درد ميكنه... از نسْجه استخونام بگير تا برسی به منتها عليه ِ سلولای خاكستريه مغزم!! كلاسامم كه... توقعت بالاس خب!!! روزايی كه خوبه خوبم يهو هوس ميكنم نرم، الان كه ديگه نا ندارم تايپ كنم! ميبينی كه؟
بعد حالا واسه اينكه يكم بيشتر بخنديم و شاد باشيم بايد بگم كه صُب كه پاشدم هلك هلك رفتم دسشويی صحنه يی رو ديدم كه اصن گل از گلم شكفت!!!! همچنين از ديدن رنگه سرخه كف كاسه توالت ذوق زده شدم كه خدا ميدونه!

× آخ كه الان من چقد از ديدنه رنگه لاكه ناخونام ذوق ميكنم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:28 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 132.

November 1, 2008
 

× امروزمو همش به گشت و گذار گذروندم و شعار دادم كه "آدم به تفريح هم نياز داره خب!" همچين گشت و گذارم نبود آ، ولی خب مثلن كلاس زبان تعطيل شد و دانشگامم فردا رسمن... (حذف به قرينه ی لفظی!!!). صُب ميخاسسيم بريم خيابونه ظهيرالسلام، مركزه كاغذ فوروشی آ، ترانه واسه شوروعه كار كاغذ گفته بود بگيرم بعد اسمه كاغذ رو نميدونس!! يكی از دفترچه های خودشو بم داد كه برم به مغازه دارا بگم به كمك حس لامسشون به من كاغذ بدن!!!! خلاصه به مامانه و عمه هه رفتيم دمباله كاغذ اما اونجا نه، رفتيم ظهيرالدوله!!! فرقی نداره كه، يه ظهير داش توش بلخره! خوده كاغذَ رو نتونستم پيدا كنم اما مشابهش رو يافتم!
بدَظر هم با مامانه رفتيم نمايندگيه نوكيا واسه اينكه دو تا گوشی بگيريم!! كلن ما عمده خريد ميكنيم هر چی رو!!! يه گوشی واسه تولده باباهه گرفتيم، يكیَم واسه مامانه كه حسوديش نشه!!!! جفتشم الان دسه منه و من الان مسئوليته قايم كردنشون رو دارم كه باباهه نفهمه و جُمه سوره پيريزش كنيم!! اينقده دوس دارم يكی رو سوره پيريز كنم، البته خب بيشتر ترجيح ميدم خودم سوره پيريز بشم!

× در مورد پاراگرافه دومه پسته قبل سمته چپ نرسيده به مسجد (!) ميخاستم بگم اولن اينكه اصلن دلم نميخاس ناراحتتون كنم و اگه اينجوری شد از همگی عذر ميخام! دومن كه بعضی از دوستان نظر گذاشتن ممكنه مقصر خوده عابر پياده بوده باشه!!! من اصلن اين وسط دمباله مقصر نميگردم، فقط سؤالم اينه كه چرا بايد تو يكی از خيابونای شهر اونم دُرس تو تقاطعه دو تا خيابون و خيابونی كه همچينم گشاد نبود، راننده ی محترم اينقد تند بره كه نتونه ماشينش رو كنترل كنه و اونجوری با اون وضع اسفناك بره يارو رو درب داغون كنه؟!!! بعله! قبول دارم بعضی از عابرين پياده واقن يهو عينه ملخ ميپرن جلو ماشين، اما راننده ی محترم نبايد يه جوری ماشين رو برونه كه بتونه كنترلش كنه؟ اومديمو يهو زمين دهن باز كرد!!!!! بايد بيفته تو اعماق زمين؟ اونجام مقصر زمين يا طبيعته ينی؟!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:22 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 131.

October 31, 2008
 

× قبل از شوروعه پستم ميخام يه تبريك و پشت بندش يه آرزوئه خوشبختی كنم برای كسی كه توی بدترين روزای زندگيم همراهم بود! دُرس تو شرايطی كه هيچ كس رو جز آقای زيپ نداشتم كمكم كرد، دستمو گرف و منو از يه جهنمه خيلی بزُگ كشيد بيرون! امشب، اين فرشته يی كه تو زندگيه من بود، عروس ميشه و من نتونستم تو جشن عروسيش شركت كنم!! اما كمترين كاری كه ازم برميومد همين بود كه بيام اينجا و بهش تبريك بگم و يه دنيا براش آرزوی خوشبختی كنم!! اميدوارم يه روزی برسه كه بتونم ذره يی از كمكش رو جبران كنم!!! عروس خانوم امشب قشنگترين شبه زندگيته... خيلی دلم ميخاس تو اون لباس ببينمت كه مطمئنن عينه ماه شدی اما نشد!! اميدوارم نيومدنم رو ببخشی و بدونی كه دلم همش باهاته و اونجاس...

× امروز با آقای زيپ بيرون بودم!! بعد از سه هفته، چون خيلی دلم براش تنگ شده بود گفتم ساعت 8 صُب بياد و چون اونم كلن رو حرفه من حرف نميزنه ديگه واسه ساعت 12 خودش رو رسوند!!!!!!! زود بايد ميرفتم خونه، قرار شد ناهارُ باهم بخوريم و بعدشم بريم سينما! گف واسه اينكه زيادم از خونه دور نشيم بريم سينما ايران!! تو تاكسی كه بوديم من همينجور گرم ِ قهر و غرغر كردن بودم كه يهو زيپ جان لطف فرمودن و صحنه يی رو تو خيابون به من نشون دادن كه هنو تو فكرشم!! يه خانومه غرقه خون كه وسطه خيابون افتاده بود و دستشو آروم آروم داش تكون ميداد! چن تا مرد هم دورش جم شده بودن و مثه بز داشتن نگاش ميكردن. اين صحنه اينقد منقلبم كرد كه مدام تو فكرش بودم، تا جايی كه ديگه صدای آقای زيپ دراومد كه "بس كن ديگه"... اما واقن نميتونستم حرف نزنم! نميتونستم نسبت به يه "انسان" كه تو خيابون افتاده بود و داش جون ميداد بی تفاوت باشم!! من آدمی َم كه حتی جنازه ی يه گربه، يا يه كبوتر رو ميبينم تا يه هفته افسردگی ميگيرم!! اينكه ديگه آدم بود مثلن... تمام مدت به اين فكر ميكردم چرا يه راننده بايد تو يه خيابونه شهری اينقد با سرعت بره كه لحظه ی ديدنه اين خانوم نتونه ماشينشو كنترل كنه و اينجوری يه خونواده رو عزادار كنه؟! واقن چن لحظه زود رسيدن ارزشه گرفتنه جونه يه آدمه ديگرو داره؟ اينكه بی توجه به نابود شدنه زندگیه هم نوعش حتی يه نيش ترمزم نزنه و گازش رو بگيره و در بره؟!! واقن وجدانه اون آدم تا آخره عمر راحته؟!! نميدونم! واقن انسانيتمون كجا رفته؟!! وجدانمون كجا رفته؟! چن لحظه بعد يه آمبولانس آژير كشون از تو خيابون رد شد و زيپ سعی كرد قانعم كنه كه اين آمبولانس داره همون خانوم رو ميرسونه بيمارستان... با همه ی وجود اميدوارم اون خانوم سلامتيش رو بدس بياره!!

× اين جلسه ی كلاس نقاشی جلسه ی چاهارم بود! نميدونم اين جلسه چاهارم آ چه حكمتی توشونه كه يهو منو وارده يه مرحله ی ديگه ی نقاشی ميكنن!!! اين هفته ترانه بعد از اينكه تمرينامو ديد بم گف پرسپكتيوه دايره كشيدنم بی نقصه و رفتيم رو سايه زدن. از سايه زدن زياد خوشم نمياد، اما برام يه كوزه اورد و گف طراحيش كنم و سايه بزنم!! بعد از تموم شدنه كارم گف عاليه و هيچ ايراده فنی يی نداره كه بخای مدتی سرش بمونی!!! ينی اين كوزه هه اولين و آخرين سايه زدنه من بود!!! (آيكون تكون دادنه انگشتا برا ريختنه هنرا ازش!!) يه سری خرت و پرت بهم گف كه برم بخرم و گف از هفته ی ديگه فيگوراتيو رو شورو ميكنيم!!!! فك كن...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:32 PM

لینک مطلب | مموریالز, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 130.

October 28, 2008
 

× اينجانب امروز ملتفت شدم كه تو دانشگای ما علاوه بر اينكه يه سری حيوانات ميچرن اونجا (اشاره به چراگاهه پشته دانشگا!)، يه سری جَك و جونور وحشی هم هستن كه احتمالن تو قفس بودن و دور از ديدگاهه ما!!! استاده تاريخ عمومی فلسفه اومده سر كلاس عينه سگ!!!! بعد از اينكه پنج جلسه از ترم گذشته تازه اومده سره كلاس دو قورت (غورت؟!) و نيمشم باقيه!! امروز داش يه سری خزعبلات ميگف تند تند و مام داشتيم مينوشتيم، بعد يكی از بچه ها گف: استاد اينجوری كه شما جزوه ميگيد ما مشكل پيدا ميكنيم!! سخت ميشه اينارو واسه امتحان حفظ كرد و حتی فهميد! برگشته عينهو سگ (بلا نسبت سگ البته!!) ميگه: مشكله خودتونه! بعد من برگشتم ميگم: امتحان چه جوريه؟ تستیه يا تشريحی؟! يهو با يه حالتی كه انگار موهاشو آتيش زدن داد كشيده: چی؟!!!!! شما تا حالا شنيدی فلسفه امتحانش تستی باشه؟!!!!!! برگشتم ميگم: وا؟! نميشه تستی باشه ينی؟!!!! محل نميذاره!!! بعد الان واقن برا من سؤاله اين، ينی نميشه فلسفه امتحانش تستی باشه كه اين يارو هاپوئه اينجوری پاچه ی ما رو گرف؟!! (راستی هاپومون ماده س!!!)

× رو يه برده گنده تو دانشگا زدن "نحوه ی همسريابی در دانشگاه!!!" فك كن ((:

× نامه ی يك خاهر بسيجی به گلشيفته فراهانی!!! كركره خندس: [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:27 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 129.

October 26, 2008
 

× ديروز كه داشتم با كپل حرف ميزدم حس كردم چقد رشتمو دوس دارم و چقد از همه لحاظ ميتونه منو ارضـ اء كنه... بحث سر پول دادن بابته كتاب بود. كپل ميگف كه هميشه زورش ميومده كه پول خرج كنه برا كتابای مختلف و حتی كتابای درسيش!! درست برعكسه من، من هميشه عاشقه كتاب بودم و حتی اگه بگم اين شهره كتابا و كلن مغازه های بزرگ كتاب فوروشی رو به مثلن كفش فوروشی يا خيلی مغازه های ديگه ترجیح ميدم، دوروغ نگفتم!! كتابای مختلف يه حسه خاصی بهم ميدن! فرقی نداره چه كتابی، حتی ديكشنری!!!! بايد اعتراف كنم اوايل خيلی دلخور بودم از اينكه اين رشته قبول شدم، دلم ميخاس معماری بخونم و كلی هم از اينكه دانشگاهه سراسری روزانه قبول شده بودم عصبانی بودم كه چرا مثه خيليای ديگه نميتونم انصراف بدم و واسه سال ديگه دوباره بخونم!! (اگه از روزانه انصراف بديد يك سال از كنكور محروم ميشيد!) مطمئن بودم اگه دو سال پشتم باد بخوره ديگه محاله بتونم قبول شم!! واسه همين با تشويقای مامان كه هی ميگف رشته به اين خوبی و بابا كه خيلی اميدواری ميداد بهم و ميگف "حالا كه چيزی نشده ميری دانشگا تغئير رشته ميدی!!!!!" اين رشته رو انتخاب كردم! يه جورايی قبول كردم كه يه حكمتی توشه كه "بايد" اين رشته رو انتخاب كنم و ادامه بدم!!! حالا كم كم دارم حكمتشو ميفهمم! اون اوايل نميفهميدم وقتی استادا ميگن كتابداری يه رشته ی مادره ينی چی اما حالا با تمامه وجود معنيه اين كلمه رو حس ميكنم!! ميگفتن اين رشته هر نوع سليقه رو ارضـ اء ميكنه چون فقط زوم نميكنه رو يه درس! همه چی، هنر، زبان، ادبيات، روانشناسی، حقوق، كامپيوتر، اقتصاد، آمار، مديريت و و و... ما همه ی اين واحدا رو داريم!! حتی باورتون نميشه كه ما بايد 4 واحد فرانسه پاس كنيم كه همين باعث شد من تصميم بگيرم بعد از اينكه انگيليسيم تموم شد برم كلاس فرانسه!!! حالا مشكل من فقط با اسمه رشتمه، اذيت ميشم وختی يكی ازم ميپرسه رشتَت چيه و من ميگم كتابداری، حالت چهره ش يه مدلی ميشه كه وا؟! كتابداری َم شد رشته آخه؟!! البته اينو بگم كه اين طرزه تفكر رو من تو افرادی ديدم كه هيچ اطلاعی از رشته های جديد ندارن و فك ميكنن مهندسی ينی مهندس ساختمان و پزشكی ينی جراح قلب!!! چن روز پيشا از يكی از استادا شنيدم كه اسمه رشته ی من تو كشورای غربی ميشه: Information Managment، كه اگه بخوايم تحت الفظی ترجمه ش كنيم ميشه مديريت اطلاعات!! من نميدونم اينا واژه ی كتابداری رو واقعن از كجاشون در اوردن دقيقن؟!!! D: شانس به اينی كه من دارم ميگن آ!!!

× استاده "تفسير موضوعی قرآن" مون خيلی دوس داشتنيه... حرفاش به دل ميشينه! اين فرمی نيس كه به زوره اينكه استاده و ممكنه نمره نده مجبور شيم حرفشو قبول كنيم!!! وختی ميگی من اين تيكه رو قبول ندارم باهات سر كلاس جلو همه خيلی دوستانه بحث ميكنه، تو دلايلتو ميگی، اونم دلايلشو ميگه، اونقد كه يكیمون قانع شيم!! دوس دارم اين شيوه ی تدريسشو!! شايد اگه اينجوری نبود 8 صُب از اينجا نميكوبيدم برم "ته دنيا"!!!

× بهترين شيوه ی يادگيريه علائم رانندگی!!! مختص افراد بالای هجده سال [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:30 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 127.

October 22, 2008
 

× چن شب پيش از فرطه بيكاری و خابم نميومد و اينا، نشستم پای تی وی! مامانه داش يه سريال ميديد كه قسمته اول يا دومش بود، خيلی كم پيش مياد من كلن بشينم پای تلويزيون يا يه سريالی رو دمبال كنم!! چی بشه ديگه، چون تايمم با تايمه اكثره سريالا نميخوره!! فقط اونايی كه ده شب به بعد پخش ميشه رو ممكنه ببينم!! بعد لم دادم رو مبل، دستمم گوشيمه دارم اس ام اس بازی ميكنم، هيچم حواسم به فيلم نيس، مامانه برگشته با يه حالتی كه انگار كشفه بزرگی كرده ميگه: اِ!! اين همون پسر لوسَس كه تو اون فيلمه داداشه اون دختره بود!!!! فهميدی كودومو ميگم؟! برگشتم خنديدم بش ميگم: اصلن شك نكن مامان جان!!! با اينهمه باره اطلاعاتی كه الان شما دادی به من، مگه ميشه نفهميد كيو ميگی؟!!

× وای اين DVD ی سيلويا چی بود ديگه؟!! از ديروز تا حالا يه ريز دارم باهاش همزاد پنداری ميكنم!!! فيلمش شايد هيچ چيزه خاصی نداش، اما به جرئت ميتونم بگم يكی از بهترينايی بود كه تا حالا ديدم...

به خانوم دو نخطه دی نوشت: عزيزم من با آقای زيپ در مورد چيزی كه خاستی صحبت كردم، يه چيزايی ازم پرسيد كه من نميدونستم!!! اگه ميشه برام آيديت يا ايميلتو كامنت بذار تا سؤالاشو ازت بپرسه!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:13 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 126.

October 20, 2008
 

× اندر احوالاته ما تا ديروز البته، اين بود كه يك چشممان اشك بود و اون يكی چشممان سُر و مُر و گنده همينجور سالم!!! نميدونم اين چه مرَضيه من گرفتم كه فقط از سمته راسته صورتم اشك فشانی ميشد!! از چشمه راست و دماغه راست!!!! الانم اگه بخام سردرد و گلو درد رو ناديده بگيرم خوبم به حمدالله!!

× اين داد و هواره جماعته دانشجو رو ما بايد ببريم كجا آخه؟!! همش ميگن گوشت شده كيلويی فلان تومن!!! ديشب بنده يك عدد ديكشنريه آكسفورد انگيليسی به اينگيليسی خريدم با 21 درصد تخفيف شد 18 هزار و 900 تومن! تازه يارو برامون فرستاد دمه خونه پوله پيكشم شد 4 هزار تومن!! من نميفهمم اين مسئولانه محترم چی فك كردن در مورده ما؟! كه ينی چون ما آكسفورد احتياج داريم نتيجه گرفتن كه مايه داريم؟!!!

× خدايی اين عكس پائينيه عجب وضوحه تصويری داره! هيشكی نفهميد چی نوشتم!!!! ((:

× در جواب به خانومی با اسمه پر مُسَمای (مصما؟ مثما؟) D: بايد بگم كه عزيزم نقاشيای قالب كاره منه و ساخته قالب كاره آقای زيپ! *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:04 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 125.

October 18, 2008
 

CIMG0643.JPG

× از اونجا كه منم عينه دانشگام متفاوت با بقيَم و هيچيم به آدميزاد نرفته، حالا كه تابستون تموم شده نشستم واسه خودم برنامه ريختم كه اوقته فراغاتم رو پر كنم!! مديونيد اگه فكر كنيد من با آغازه سال تحصيليه جديد يه ذره بهم فشار وارد شده و تصميم گرفتم ديگه تمامه درسمو نذارم واسه شبه امتحان!! چيه اين سوسول بازيا كه هی از اوله ترم بشينی خورد خورد بخونی؟! واسه همين وختی ندارم ديگه واسه درس خوندن! بعد اين كارا رو نوشتم كه احيانن حوصلم سر نره و وخت نكنم به آقای زيپ گير بدم!! آخه حاج آقای ما با شوروعه ساله تحصيلی جو گير شدن و يه سری فعل و انفعالات درشون اتفاق افتاده سرشو بزنی تهشو بزنی دانشگاس!!!! واقن من موندم تغئير رشته، چه جذابيتی ميتونه ايجاد كنه برا يه آدم؟!! خلاصه كه ديگه ايشون مهنس شده و وختی واسه سر و كله زدن با منو نداره!!! بعد يه نكته ی كنكوری تو اون عكسه بالا هس، اونم گزينه ی آخره، "برنامه مفرح!" كه اين هر گونه سرگرمی يی رو شامل ميشه، از بيرون رفتن و خيابونارو متر كردن و سينما رفتن و خريد كردن تا تلفن حرف زدن و اس ام اس بازی!!!! بعد الان كسی داوطلب نيس منو ببره بيرون؟!!

× سرما خوردم اصن اعصابم ريخته بهم! نه كه تو مواقعه ديگه سره جاش بود! بعد به خودم فردا رو استراحت دادم!!! و الان دارم كماكان از تعطيلاته آخره هفته بسی لذت ميبرم... والا! كسی تحويلمون نميگيره، خودمون ميتونيم خودمونو تحويل بگيريم كه!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:20 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 123.

October 14, 2008
 

× نميدونم جديدن معتادا خيلی به شغل رانندگی علاقه پيدا كردن يا راننده های محترم رفتن معتاد شدن؟!! تو اين چن روزه با كلی راننده تاكسيه معتاد برخورد داشتم!!!
ديروز سره همت تاكسی گرفتم تا زيره پل، فقط من تو ماشين بودم و يارو هم معتاد بود! از اين فرمهای تابلو كه بسی خوفناكن!!! كلی هی تو ماشين به خودم دلداری ميدادم كه نترس، تو روز روشن كاری نميتونه بكنه كه!!!! يارو عينه اسب رانندگی ميكرد، فك كنم پرايده فكسَنیش رو با الگانس اشتبا گرفته بود! موقه يی كه پياده شدم 200 تومن دادم بهش! ينی نرخش همين بود و چون راننده های محترم جديدن وختی پول ميگيرن دستشون نميره بقيه پولو بهت برگردونن واسه همين من هميشه پول خورد تو كيفم هست!! بعد يارو پولو گرفته برگشته تو روزه روشن زل زده تو چشای من ميگه كرايش ميشه 250 تومن!! منو ميگی، كفرم در اومد، گفتم: آقا من هروز دارم اين مسير رو ميرم، كرايشم 200 تومنه!!  برگشته با يه حالته خمار ميگه: 50 تومن كه حالا چيزی نيست!! گفتم: نه چيزی نيست اما شما بايد نرخشو بدونی!! با يه حالته قهر مانند گف: 50 تومن واسه من چيزی نيس اصلن! منم برگشتم گفتم: اگه واست چيزی نبود سرش با من بحث نميكردی! خلاصه يه كم وايساد كه مثلن از رو برم كه ديد نه، انگار پررو تر از اين حرفام!!! مرتيكه الاغ!!!! ميدونيد واسه من اصلن مهم نيس كه مثلن حالا 50 تومن بيشتر يا كمتر بدم اما واقن بهم بر ميخوره وختی طرف منو خر فرض ميكنه و همينجوری يلخی نرخ رو ميبره بالا! اونم كی؟! يه آدمه معتاد كه مطمئنی اون يه ذره پوليو كه بيشتر داره ميگيره ازت واسه چه كاری ميخاد!! خب زور داره ديگه! يا مثلن راننده هايی كه اگه كرايه 400 تومنه و شما 500 بهش ميدی بقيه پولتو برنميگردونه، خلاصه كه الان من 50 تومن ذخيره كردم با اين كار، كسی وام نميخاد؟!!!

× واسه كلاس نقاشيه فردا، تمرينم كشيدنه قوری از 4 زاويه س!!! تمام رخ، نيم رخ، سه رخ و از پشت!!! قوری هم نشديم يكی بياد از 4 طرف ما رو بكشه!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:27 PM

لینک مطلب | غرغریسم, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 121.

October 11, 2008
 

× اكنون كه كيبورد به دس گرفتم و تايپ ميكنم، يه بنده خدايی كه فرهنگه دزدگير نداره، همينجور دزدگيرش داره ونگ ونگ ميكنه و احيانن يا خودش خابه يا داره هی دكمه های مختلفش رو امتحان ميكنه ميبينه اثر نداره و به مخترع دزدگير فحش ناموسی ميده!!!!!
 ديشب خاب ميديدم زايمان كردم! چيزخل هم خودتی!!! بعد جالبش اينجا بود كه دوقلو بودن بچه هام! دو تا پسره تپل كه مثه اين فيلم ايرانی آ، يه سال، يه سالُ نيمه به دنيا اومده بودن!!!! بعد باباشونم هنوز نديده بودشون! حالا از اينكه پدر محترم در محل كار حضور داشتن، يا مأموريت بودن يا كلن فراری بودن از منزل، اطلاعه دقيقی در دس نيس! ولی جدن حس كردم دوقلو داشتن چقد سخته! مخصوصن در مواقع شير دادن!!!!! شما كاری نداشته باش به اينكه من چه جوری الان به اين نكته واقف شدم! سرت به كاره خودت باشه پدرجان!
 واسه آقای زيپ دارم صُب با آب و تابه هرچه تمام تر خابمو تعريف ميكنم برگشته خيلی خونسرد و رسمی ميگه: حالا تو اينقد از اين خابا ببين تا واقن بچمون پسر شه!!!! (آيكون مشعوف از اينكه چقد واقن تحت تاثير قرار گرفت و كلن چقد اين مردا ذوق دارن واسه همه چی!!!)
 من پاشم برم ببينم اين ماشينه كودوم صاب مرده ييه كه همينجور صدای دزدگيرش رو نروه ماس!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:28 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 120.

October 10, 2008
 

× شنيديد كه ميگن: "از هر چی بدت بياد، سرت مياد" ؟! من الان با تك تكه سلولای جسم و منتها عليه ِ روحم به اين جمله اعتقاد پيدا كردم!
من يه اخلاقی كه دارم اينه كه وختی ميرم تو رختخاب، يه نيم ساعت چِلُ پنج ديقه يی طول ميكشه تا خابم ببره!! هميشه موقه ی خاب انواع و اقسامه فكرای مختلف مياد تو ذهنم و هی فك ميكنم تا خابم ببره! بعد هميشه تو روياهام با خودم ميگفتم چه باحال ميشه آدم با اونی كه دوس داره قبله خاب راجبه همه چی حرف بزنه!!! از مواده غذايیه تو خونه تا مهم ترين تصميماته زندگيش!!! بعد اينقد بدم ميومد از اين آدمايی كه هنوز سرشون به بالش نرسيده خُرخرشون ميره هوا و سه سوت خابشون ميبره!! الان موضو براتون روشن شد ديگه؟!! من وختی ميگم از اين قضيه بدم مياد ينی اين اخلاق رو دقيقن آقای زيپ داره الان!! 
چن وختيه كه به دليل مسائل امنيتی، ناموسی و غيره ناموسی اينجاب به اسمه "مهتاب" آلرژی پيدا كردم!! آقای زيپم از وختی اين مسئله رو فهميده سعی ميكنه كلن از گفتنه اين اسم خودداری كنه، مثلن اگه اسمه طرف مهتابه، سعی ميكنه يا راجبش حرف نزنه يا فاميليشو بگه! بعد ديروز كه با آقای زيپ قرار داشتم، محمد (دوسته آقای زيپ) هم باهاش اومده بود تا يه دختری رو ببينه كه تازه باهم آشنا شده بودن!! (والا از جزئياته ماجرا ما بی خبريم و فقط در همين حد ميدونيم!!) با آقای زيپ رفتيم پيششون تا ببينيم برنامه چه جوريه كه محمد تا مارو ديد بعده سلام و احوالپرسی نه گذاشت و نه برداش، گف: مهتاب، زيگزاگ و زيپ! (معرفی كرد الان ما رو بهم!) بعد اون لحظه اينقد من مشعوف شدم كه خدا ميدونه!!! بعد كه از هم جدا شديم برگشتم به زيپ گفتم: دختره اگه اسمش مهتاب نبود خيلی بهتر بود، نه؟!!
بنا به خبرگزاریه آقای زيپ مطلع شديم كه مهتاب خانوم دو سال از من بزُگتر تشيف دارن! ولی خب ظاهرن ايشون حس كرده بود من خيلی بيشتر از اين حرفا بچم!! D: چون وختی ديگه همه داشتيم با هم خدافظی ميكرديم برگش به من گف: ميخای تا سره خيابونتون باهات بيام؟!!!! فك كنم منو با يكی از بچه آش اشتبا گرفته بود!!! D: چيكار كنيم ديگه! اينم يكی از معايبه بـــِيبی فِيْس بودنه!!! (خب فك كنم قسمته سانسوريه ديروز كلن از پشته پرده اومد بيرون الان!!!)

× به سلامتی و ميمنت و مباركی و ايشالا به پای هم پير شيم فتوبلاگ را افتاد!!!!! [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:22 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 119.

October 9, 2008
 

× صُب ساعت ده و نيم بود كه آقای زيپ زنگ زد بيدارم كرد كه 11:20 ديقه انقلاب باشم! پاشدم يكم دوره خودم چرخيدم و صبونه خوردم و را افتادم!! تو مسير دوبار بم زنگ زد كه كجام و از اونجايی كه من كلن خيابونای تهرانو مثه كفه دسسم ميشناسم هی فقط ميگفتم "دارم ميام!"، بعد حالا هميشه اين ماشين خطيای زيه پل يه مسيره خاصيو ميرفتن آ تا انقلاب، اما ايندفه كه ما بينه مسير قرار گذاشتيم يارو راننده هه مسيرو عوض كرد!!!
خلاصه ساعت 11:30 رسيدم به آقای زيپ و گل از گل جفتمون شكفت! تازه فهميدم نصفه بيشتر اينكه دلم ميخاد بياد زيره پل و با هم ماشين بگيريم و بريم يه جای دور از خونه اينه كه دستشو ميندازه دوره شونمو سفت منو ميچسبونه به خودش!! اين نكته رَم همين امروز كشف كردم چون مسيره سدخندان تا انقلاب هيچ بم مزه نداد تنهايی!!! ): خلاصه يكم چرخيديم تو انقلابو وختی دوزاريمون افتاد كه هيچ كاری نداريم تو انقلاب تصميم گرفتيم بريم ونك!! تو ماشين هی نيگاش ميكردم... مدام تو فكره اين بودم كه چقد دلم برا نگاهای خندونش، واسه ريش بزيش، واسه شيكمه قلمبش تنگ شده بود!!!! چقد اين مدت حس ميكردم دوره ازمُ حالا كنارم نشسته...
واسه ناهار جفتمون متفقُ لقول بوديم كه بريم جای هميشگی. "آيينه"، رفتيم همونجا، رو همون صندليای هميشگی نشستيم اما وختی منو رو برامون اوردن و فهميديم كه قيمتا نوجومی شده و تازه اسمه رستورانشم شده "وستا"، هيچ خوشمون نيومدُ فقط آقای زيپ اونجا رف دسشويیُ پاشديم رفتيم يه رستوران كه دُرس تو خوده ميدون بود!! شولوغ بود خيلی، اما فضای طبقه بالاش خيلی متفاوت بود و كلی خوشم اومد من!!!! همه چيزش با چوب كار شده بود حتی ميز و صندلياش، اما چيزه جالبش اين بود كه يه قسمت اون ته ِ سالن بود كه كاملن شبيه بار بود و من كلی حال كردم باهاش!!! يه چيزه جالبه ديگه هم اين بود كه از پنجره ی طبقه ی بالا كُله ميدون ونك رو ميتونستی زيره نظر بگيری، با همه ی آدم آ و موشايی كه اونجا احيانن رفتُ آمد ميكنن!!! ترافيكم كه كلی از اون بالا ديدنی ميشد!!!!! كلن منظره ی آرامبخش و رمانسی بود روی هم رفته!!!!!! D:
بعد از ناهارم رفتيم پارك طالقانی!! خوب بود، كلی خاطره هم اونجا واسمون زنده شد... تيريك تيريكم از هم عكس گرفتيم كه واسمون يادگاری بمونه!! همينجور تو پارك كه داشتيم را ميرفتيم، يهو برگشتم به زيپ ميگم: اِ! اين پسره چه خوشتيپ بود!! ديديش؟!
زيپ: كودوم؟! بُليز مشكيه؟!
من: نه رد شديم ازش! سفيد پوشيده بود!!!!
زيپ: اِ؟! تو يه نگا رنگ شـ.ورتشم فهميدی؟!!
من: D: خب سفيد تا سياه خيلیه فاصلش!
زيپ: باشه!! منم دارم برات!
من: خب مگه نشده تا حالا كه تو مثلن از هيكله آنجلينا جولی تعريف كنی؟!!
زيپ: نه! كی من تعريف كردم؟! اتفاقن آنجلينا جولی اصلن سيـ.نه های قشنگی نداره!!!!!!
من: اِ؟!!! تو رو خدااااااا؟!!!
زيپ: D:

× الان اون جاسوئيچيه تو پسته قبل تنها شده!! بعد الان كلی پسره داره غصه ميخوره كليَم ناراحته!!! آقای زيپ دختر رو برداش!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:37 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 118.

October 8, 2008
 

× ديروز تو اوجه دل گرفتگی، پاشدم شورو كردم به CD رايت كردن واسه آقای زيپ! بعد يهو چشمم افتاد به آهنگه "خالی" ِ كامران و هومن! نميدونم شنيدينش يا نه! كيليپش راجه به يه پسر بچه ی هف ساله به اسمه اشكانه كه بر اثر سانحه ی رانندگی تو ايران جونشو از  دس ميده و كلن اين كيليپ همش تو قبرستون دور ميزنه و يه زنه رو هم نشون ميده كه داره گريه ميكنه مدام!! بعد من نميدونم چرا با اين آهنگ هی همزاد پنداری ميكردمُ واسه اون بچه هف سالم بود كه مُرد چن سال پيش؟!! هی واسه اون اشك ميريختم!!!! بعد اينقد مؤثر بود برام كه خودم فهميدم كه اون زنه رو تو كيليپ جايگزينه من كردن واسه بازی كردن!!! چون من خيلی طبيعی تر واسه پسرم اشك ميريختم!!!
اما ديروز كلن افتاده بودم رو دوره آهنگ گوش دادن و اولين خاننده هايی كه به ذهنم رسيد واسه آروم شدن سياوش قميـشی بود و ابی! نميدونم چرا اين آهنگ جديدا اينجوری شدن و من نميتونم برا دراز مدت باهاشون ارتباط برقرار كنم؟ اما آهنگای اين دو تا خاننده واسه من پر از خاطرَس! خاطره های خوب و بد دورانه بچگی و كلن گذشته... فقط همين آهنگا بود كه تونس يكم آرومم كنه و صد البته صحبتم با آقای زيپ كه آخره شب انجام شد از اين رو به اون روم كرد!! چون خيلی آروم برعكسه خيلی وختا به حرفای هم گوش ميداديم و جالبتر اينكه حرفای همو قبول ميكرديم!!! جالب نبود واسه شما؟!!
D:

× امروز روزه كلاس نقاشيم بود! ترانه از كارام راضی بودُ شورو كرديم به طراحی كردنه پرسپكتيوه دايره! زياد سَخ نيس و بايد بگم برام لذت بخشه! بعد يه نكته ی قابله توجهی َم كه من كشف كردم الان اينه كه من تو ناراحتی و اوجه عصبانيت استعدادام شوكوفا ميشه و نقاشيام بهتر از آب در مياد!! آنرمالم خودتی!!! D:

× ديدی بعضی آ از همون نگاهه اول به دلت نميشينن؟!! اصن طرفو نميشناسی آ، هيچ برخورديَم قبل از اين باهاش نداشتی ولی خوشت نمياد ازش همينجوری!! امروز يه همچين آدمی اومد سره كلاس (زبان) و تــِلِپی َم نشَس پيشه من!!!
بعد آخره كلاس كه كه با عسل داشتيم ميومديم طرفه خونه، من به عسل گفتم: از جلسه ی ديگه حتمن پيشه هم بشينيم چون من اصلن از اين دختره خوشم نمياد!!! يه جوریه بعد همش خودشو دسه بالا ميگيره!! فك ميكنه خودش از همه بهتره! (اينقد بدم مياد از اينجور آدما! يه ذره فوروتنی به خرج بديد بابا!! اَه) بعد يهو ديدم عسل ساكته!!
D: اشكالی نداش كه دوسته اون دختره مذكور جلومون بود دقيقن، داش؟!! D:

× فردا آقای زيپ مياد و من ميخام به خاطره قدردانی از اينكه تو اين مدت اينهمه رو نروه من را رفت و منو اذيت كرد اما آخره فيلم اعتراف كرد كه فقط منو دوس داره سوره پيريزش كنم!! يه كادوی كوچولوه، يه جاسوئيچیه كه جفته و قراره يكيشو آقای زيپ برداره كه مطمئنن هم دختره رو برميداره!! [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:44 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 117.

October 7, 2008
 

  × رفتم بدم كارنامه آمو مُهر و امضا كنه يارو مسئوله آموزشمون، ميگه نميكنم!! ميگم چرا؟ ميگه شما چون روزانه داری درس ميخونی واسه ما مسئوليت داره كارنامتو امضا كنيم، بايد خسارت بدی!!! بعدم ميگه فهميدی؟! ميگم نه! ميخنده ميره!!! شما فهميدين الان؟!!
رفتم دبيرخونه، ديدم كارنامه آمو كه امضا نميكنن گفتم برم لاقل گواهی اشتغال به تحصيل بگيرم! بعد يارو زنه خشن نيگام كرده ميگه: روزانه يی؟! ميگم بعله! بعد شماره كرده برگمو، از سه تا يكيشو داده به من!! همينجور مثه بز داشتم نيگاش ميكردم كه يهو سرشو بلند كرده ميگه "ميتونی بری!!!" اين ينی چی الان دقيقن؟!!

 
× اوضاعه هورمونيمُ بيخيال، اوضاعه روحيمم شديدن به هم ريخته!! جوری كه يكی الان بياد بم بگه "گ" ميزنم زيره گريه!! اين حال صرفن مخصوصه حرف گاف نيس!! هركودومه ديگه از حوروفه الفبا روَ م بيايْد بگيد بم الان من ميزنم زيره گريه!!!! خودم كلافه شدم، از اين حساسيت آی بی مورد! گاهی فك ميكنم همه چيز كه شبيه قبله پس چرا من الكی هی همه چيو بهونه ميكنم واسه غر زدن؟!! اما گاهيَم حس ميكنم آقای زيپ عوض شده! ديگه صُبا وختی بيدار ميشه بم مسيج نميده يا مثلن در طوله روز ازم خبر نميگيره... انگار يه سد بينمون داره كشيده ميشه و من از اين بابت بهم ريختم اما زيپ ميگه همه چيز عينه قبله ُ هيچی عوض نشده و تو الكی داری گير ميدی!
ديشب واقن اوضام بهم ريخ!! وختی ديدم زيپ در كماله آرامشه و من اينور دارم پرپر ميزنم!! وختی ميگم "دارم داغون ميشم" و اون ميگه "بيا بريم روزه حسرتُ ببينيم"!!!! فقط آقای زيپ مشكله من نيس، حس ميكنم هيچ كس نميفهمه منو! دلم ميخاس ميشستم تو يه جعبه ی تاريك و زار زار با صدای بلند گريه ميكردم!! خسته شدم از گير دادنا و قيافه گرفتنای مامان كه هی را به را ميادُ ميگه "چرا غذاتو نميخوری؟! چرا هی عينه ديوونه آ گريه ميكنی؟" خسته شدم از همه چيز!! ديروز كلاس زبان نرفتم، امروزم يونی رو تعطيل كردم! حسه هيچ كاريو ندارم، حتی نوشتن... ديشب دلم ميخاس بيامُ بنويسم اما فك ميكردم حرفام مسخرس!! عينه بچه آ دلم ميخاد بهم توجه بشه و اين توجه َم فقط و فقط بايد از طرفه آقای زيپ باشه... خيلی آ بهم ميگن بايد آروم باشی، بايد بی توجه باشی، بايد حساسيتاتو كم كنی! خيلی سعی كردم اما نشد! نميدونم قراره چه آينده يی در پيشه رو داشته باشم، خلاصه اگه رفتم تيمارستان به آقای زيپ ميگم آدرسشو اينجا بذاره! چون من اونجا هم احيانن از كمبوده محبت رنج ميبرمُ منتظره تك تكتون هستم!!! شمام بيا!! D:
 
× به قولُ حوه ی الهی ايشالا يكی دو روز ديگه اين هورمونای عزيز و محترممون دست از گشتُ گذار ميكشن و برميگردن سره جاشون و ما از تمامی جوانب به تعادل ميرسيم!!
هی پژوهشگرای خارجی قبله پائيز هشدار ميدن كه اونايی كه پيش زمينه يا سابقه ی افسردگی دارن مراقب باشن يكم!! هی كركر ميخنديم!! همينه ديگه الان.
 
× كسی ميدونه خورش كرفسی كه سبزيش مزه ی سبزی آش ميده رو چجوری ميشه خورد؟! يا اينم بهونس؟!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:53 PM

لینک مطلب | غرغریسم, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 116.

October 4, 2008
 

× از جلسه های اوله كلاس زبانام خوشم نمياد! هيچ وختم وقتی تو مؤسسه قبليم بودم نميرفتم جلساته اولو!! اما اينجا مجبوری رفتم ببينم چه خبره! دوس ندارم هی بری بشينی  خودتو معرفی كنیُ از وضعيته آب و هوا بگیُ هی بگی "آی امِ ويندو!" D:
اينجام همونجوری بود با اين تفاوت كه سه تا كتاب تدريس ميشه و ظاهرن كارمون وخت گيرتره!! معلممه همون خانومی بود كه باهام مصاحبه كرد واسه همين زياد احساسه غريبی نميكردم سره كلاس!! يه دوستم پيدا كردم كه اسمش عسل بودُ اونم اين ترم تازه اومده بود سفير! البته 3 سال از من بزُگتره و ديزاينره و درسشم تموم شده!!! همين ديگه... فعلن واسه جلسه ی اول بد نبود، محيط دوستانه بود هر چن كه من از نظره سن يكی مونده به آخرين نفرم و فقط يه نفر از من كوچيكتره و بقيه 23 به بالا بودن!!
 
× به سلامتی و ميمنت قصد دارم كه فردا راهيه دياره علمُ دانش بشمُ يه سر و گوشی آب بدم ببينم چه خبره!! فردا از بوقه صُب تا كله ی شب كلاس دارم!!!
 
× يه كاره جالب ديدم تو چن تا از وبلاگا گفتم منم عقب نمونم از قافله و اين كارو انجام بدم!! اينكه چه جوری وبلاگ نويس شدم، از كیُ چه وبلاگايیو ميخوندمُ اينا!! عارضم به خدمتتون كه من دقيقن اولين پستمو تو پرشين بلاگ مورخه 31 شهريوره 83 پست كردم!! اونم نه مثه حالا كه، گاهی شعرآيی كه از جاهای مختلف ميخوندمُ دوس داشتمُ مينوشتم و گاهی يكی دو جمله كه حاله اون موقه َم رو وصف كنه، كه كم كم تبديل شد به شعر نوشتن!!! اون وختا وبلاگه خيلی آرو ميخوندم اما به جرئت ميتونم بگم كه خاننده ی پر و پا قرصه جايی نبودم! فقط اكثرن به كامنتايی كه داشتم جواب ميدادم! همون موقه ها بود كه از همه جا بی خبر وارده وبلاگی شدم به اسمه "باربی" و يواش يواش رشته های آشنايیم با آقای زيپ بافته شد... كه بعد از دوستی با آقای زيپ اون وبلاگ رو بستمُ صد تا وبلاگه مختلف هی جاهای ديگه باز كردمو بستم تا بلخره آقای زيپ اينجا رو برام دُرس كرد و من اينجا شورو كردم برا باره اول روزانه نويسی كردن!! البته قبله اينكه اينجا بنويسم كلی دفتر خاطرات داشتم اما خب وبلاگ نويسی اونم به اين سبك يه حال و هوای ديگه داره.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:56 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 115.

October 3, 2008
 

× باباهه گف ساعت 6 ميريم مهمونی!! ساعت چاهاره روزه پنج شمبه با كپل پاشديم رفتيم آرايشگا!! اصلنم به جائيمون نبود كه خب اولن كه پنج شمبه َس، دومنَم كه خب اولين شبه جُمه ی بعده ماه رمضون بود!!! همينجور پاشديم رفتيم اونجا بعد يهو وختی وارد شديم با سيله عظيمه جمعيته منتظرانه آرايش روبرو شديمُ دهنمون واز موند!! خلاصه تا ساعت 5 و نيم اونجا بوديم بعدش آقای لپ گنده اومد دمبالمونُ اومديم خونه... تو خونه وضعيتمون ديدنی بود! مامانه كه به خاطره اختلاف با خونواده ی باباهه باهامون نميومد واسه همين شده بود پادو!! هر كی هی بش ميگف چی ميخاد!! منم وسطه اون همه گير و دار كه همه در جمبُ جوش بودن بينه يه عالمه ميكروب (!) لنزامو گذاشتمُ آرايش كردمُ بدو بدو رفتيم عروسی!!
 اين سومين عروسيه پسر عمه هه بود كه در كماله اعتماد بنفس مهمونيَم گرفته بود!! فاميلای آشنا يكَم سربه سرش ميذاشتن! كپل ميگف "جای همه ی نوه ها داره عروسی ميگيره!!" باباهه بش گف "اين دفه اگه خاسسی شناسنامه بگيری 100 برگشو بگير!" عمه هه بش گف "اين يكيو نگه دار ديگه!!!" شادومادم فرمورد "حالا ببينم چی ميشه!!!"
عروس خوب بود، من پسنديدمش الان!!! D: ولی اينقده من اونجا دپسردگيه حاد گرفتم! اولن كه حاج آقا وختی خطبه رو ميخوند من تو يه حالُ هوای ديگه بودم!! بعدشم آهنگ مباركباد... عروس دومادو ببوس!!! واقن هيچ فكره دخترای دمه بختو نميكنن آ!!! آخره سر هم كه آقای زيپ با يه كلمه ی قاطعُ محكم حالمو گرف!!
من: برقصم؟!
زيپ: نه!
و اينچنين شد كه باسنه مباركه ما چسبيد به صندلیُ جز دو سه بار اونم به اصرار از جامون تكون نخورديم!!! D:
 
× امروز صُب يهو تصميم گرفتم با مامانه پاشم برم مانتو بخريم!! آخه رسمن امروز آخرين روزه تعطيليی آ به حساب مياد چون فردا كلاس زبانم شورو ميشه!!! بعد همچين كه من "ت" ی ِ تصميم رو به فكرم را دادم مادمازل پری اومدن سراغمونو غافلگيرمون كردن! البته ما زودتر منتظرشون بوديم (به خاطره تغئير در رفتار و تعادل بينه هورمونامون!) اما خب هواپيماشون تأخير داش خب!!! خلاصه مام ديديم اينجوريه همچنان رو تصميممون مصمم ايستاديمُ گفتيم "عِِب نداره! اتفاقن اينجور وختا بهتره آدم تحرك داشته باشه!" بدونه اينكه قرص بخورم همينجور راهی خيابونای وليعصر شديم!! اَه چقد اين مانتو آ مزخرف بود!! فقط يه مدل پسنديدم اونم تو رودرواسسی گير كردم!! اينقد خسته شده بودمُ كمر درد داشتم كه ديگه اصن قيده مانتو كه سهله، زندگیَ م زده بودم اما مامانه گف يكی بخر لاقل، تا اينجا اومديم تلاشمون بی نتيجه  نمونه!!! D:
تو مانتو فوروشی آقای زيپ زنگ زدهُ بعده سلامُ احوالپرسی فهميد كه مهمون دارم (!!)، بعد وسطه مانتو فوروشی معذب بودم با موبايل حرف بزنم واسه همين گفتم: رسيدم خونه زنگ ميزنم بت!
زيپ: تا يه ساعت قبله فوتبال اگه رسيدی زنگ بزن آ!!!
من: بيشور!! تو از يه ساعت قبله فوتبال ميخای چيكار كنی؟
زيپ: اين كارشناسا ميان حرف ميزنن راجبه فوتبال، ميخام ببينم اونارو!!!
من: باشه!!!
زيپ (برا اينكه من خيلی ناراحت نشم): خب حالا اگه دير رسيدی، اس ام اس ميتونی بدی اما زنگ نزن!!!!
من: خيلی پستی اصن نه زنگ ميزنم نه اس ام اس ميدم!!! بيشور!
زيپ: D:
وقتی رسيدم خونه در حده يه جنازه ی متحرك بودم!!! دلم ميخاس فوتبالو ببينم اما گرفتم خابيدم!!! البته بماند كه با هر موقعيتی اين پسرآی همسايه روبروئيمون دادشون ميرف هوا و هی من بيدار ميشدم!!!
بيدار شدم زنگ زدم به آقای زيپ، بعده صد سالُ اندی گوشيشو برداشته:
زيپ: سلااام!
من: سلام
زيپ: خوبی؟!
من: فوتبالت تموم شد؟!! مساوی شدين، هه!!
زيپ: چرا باز سگی؟!! قبلش سگ بعدش سگ، 30 روزه ماهُ سگ!! من چيكار كنم آخه از دسه تو؟!
من: همينه كه هس!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:19 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 114.

October 1, 2008
 

× دو شمبه شب بازم سَره اينكه آقای زيپ خسته بودُ نيومد تو نت باهم بحثمون شد! هم خودم خسته شده بودم هم اون... بهم گف از گير دادنای الكيم خسته شده!! گف مگه نگفتی يه مرحله ی ديگه از دوستيمون شورو شده؟!! پَ چرا همه چی مثه قبله؟! از دستم دلخور بود، از اينكه بهش حرفايی زده بودم كه واقن دُرس نبود!! از اينكه مثه دخترايی فك كرده بودم در موردش كه فقط يه هفته از دوستيشون ميگذره!! از اينكه بهش اعتماد نداشتمُ بيشتر از همه از حرفی كه به قوله خودش تازه ياد گرفته بودم!!!!
خودمم نميفهميدم چه مرگم بود، اما واقن دسسه خودم نبود. همه چی رو بد برداش ميكردم حتی ابرازه علاقه هاشو!! يك ساعت حرف زديم... بازم داد و بيداد كرديم اما نتيجه داد آخرش!! اگر چه بازم اين حقيقته تلخ اومد به زبونمون كه "همديگرو نميفهميم!"
 
× سه شمبه برنامه ريخته بودم كه كارتونه "بابا لنگ دراز" رو ببينم!! از صُبش عصبی بودمُ وختی مامان بهم گف كه ديگه شبا نيام تو نت چون صدای كيبورد اونارو اذيت ميكنه از كوره در رفتم و باهاش بحثم شد! از اينكه تو كارام دخالت بشه متنفرم. از اينكه هر كسی تو خونه يه سازی ميزنه... خيلی وخ بود كه تا تقی به توقی ميخورد ميزدم زيره گريه، اونموقه هم بغض كردم... نشستم پای پی سی و شورو كردم به كارتون ديدن!! اما بازم بغض داشتم... عينه ديوونه آ با جودی آبوت همزاد پنداری ميكردم و وختی گريه ميكرد منم گريَم ميگرف!!! بدَظر به خاطره سردرد شديدی كه داشتم گرفتم خابيدم اما وختی تلفن زنگ زد و مامان گوشیُ برداشتُ هراسون گف: كودوم بيمارستان؟!!! خاب از سرم پريد!!! هنو تو تخت بودم كه كپل از سَره كار اومدُ واسه خودشم يه بشقابه پر غذا كشيدُ اورد تو اتاق!! بهش گفتم "يكی تصادف كرده!! اما نميدونم كی!!!!!" سَری بُلن شد رف از مامان پرسيد جريان چيه؟! كه مامان گف: "بابا بزرگه تصادف كرده، با يارو درگير شده، يارو َم خاسسه فرار كنه كه زده به بابا بزرگه و از روش رد شده و حالام بابا بزرگه بيهوشه!" خلاصه ما بدو بدو شالُ كُلا كرديمُ رفتيم با بدبختی آژانس گرفتيم (الحمدُلاه تو اين شرايط هيش كودوم از آژانسا ماشين ندارن!!) و رفتيم بيمارستانه طالقانی تو ولنجك! حالا ساعته افطار، خيابونام كيپ تا كيپ ماشين واسساده بود!! نميدونم چرا مثه كپل ناراحت نبودمُ نميتونسسم گريه كنم؟!! شايد چون گريه هامو كرده بودم اين چن روز!!! خلاصه هنو تو آژانس بوديم كه خاله هه زنگ زد كه حاله بابابزرگه خوبه و به هوش اومده!! برگشتم به كپل نيگا كردمُ گفتم: وختی ما برسيم ديگه مرخصش ميكنن!!! D: خلاصه بعده يه ساعت رسيديم بيمارستان!! بعده چن ساعت پرسُ جو فهميديم كه يه نيسان زده به ماشينه بابابزرگه و باباهه هم اومده از ماشين پائينُ رفته سمته راننده ی نيسان كه يارو حركت كرده و زده با بابابزرگه!! خوشبختانه چيزی نشده، فقط يكی از دنده آش مو برداشته و چن تا زخمه سطحی برداشته كه همه ميگفتن كاره خدا بوده و خوشال بودن كه تو شبه عيده فطر خدا بهشون عيديشونو داده!!
 
× امروز دوباره رفتم سراغه بابا لنگ دراز!!! دوسش دارم خيلی... مخصوصن اون آهنگه آخرش يه حسه خيلی خوبی بهم ميده... ياده دورانه بچگيم ميُفتم؛ شمبه ها - ساعت چاهار، شبكه ی دو!! چه روزايی بودآ...
به آقای زيپ نوشت:
دسته سرنوشتُ زمونه، مارو آشنا كرد/ خوشبختی توی دنيا، ديگه رو به ما كرد/ ديدنه چشمای تو، واسم آرزو بود/ بدونه تو آرزوم نقشه بر آب بود/ حالا كه تو هستی كنارم، غصه يی ندارم/ لحظه به لحظه ی عمرمو هديه از تو دارم/ عاشقه با تو بودنم، نگو نميشه/ دستاتو تو دستم بذار واسه هميشه/ حالا خوشبخترين آدمه روی زمينم/ بدون عمرم تمومه اگه تو رو نبينم/!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:15 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 110+3.

September 29, 2008
 

× بعده اين پسته رفتم دليله بدخلقيامو واسه زيپ خان توضی دادم كامل و روشن!!! بعد ايشون در كماله خونسردی فرمود كه اخلاقه گندت هيچ ربطی به اين مسئله نداره و تو كلن دو هفته قبله اين موضو و دو هفته بعدش اينجوريه اخلاقت و اين ينی 4 هفته ی ماه من اينجوريَم! خلاصه كه زيره بار نرف كه نرفت ُ گف كه خوب شد يه مسئله پيدا كرديم ما خانوما كه اخلاقای گلُ بلبلمونو بندازيم گردنه اين مسئله! خلاصه از من اصرار بود و از ايشون انكار و آخره سر قبول كرد كه آره بابا من راس ميگم!!! اما هنوز يه بيستُ چاهار ساعت نگذشته بود كه سَره يه موضو كه از اصل و ريشه و بنياد تقصير با آقای زيپ بود و هيچ ربطيَم به هورمونای نازنينه من نداش، چنان دعوايی كرديم كه تا دو روز نرفتيم سمته هم... بعد ديدی دورانه آشتيه بعده يه قهره حسابی چقد شيرينه؟!! الان ما داريم اون دوره ی شيرينو سپری ميكنيم همچنان!!!
 
× شمبه با مامانه رفتيم 5 تا DVD سفارش داديمُ عصريَم با عمه هه و دختر عمه هه و پسر عمه هه رفتيم خريد واسه مهمونيه شبه جُمه... منم يه كتونی خريدم كه هيچ ربطی به مهمونيه شبه جُمه نداشت و كلن خوشم اومد ازش همينجوری!! شبشم رفتيم ساندبيچ سفارش داديمُ رفتيم تو پارك، بعد مثه اونشبی كه با زيپ بودم كلی گربه جَم شده بود دورمون!! اينقده دوس داشتم...
 
× امروز رفتم يونی واسه حذف و اضافه، 3 واحد اضافه كردم! بعد همه با هم رفتن سَره كلاس نشستن كه من نرفتم ُ همچنان محكم رو حرفم واسسادم كه من از يكشمبه ميام يونی واسه درس!!! ديدی اينارو خيلی ذوق دارن؟!! :دی
رفتم 5 تا DVD يی رو كه سفارش داده بودم بگيرم كه ديدم 3 تاشو فقط حاضر كرده منم لجم گرف 7 تا ديگه م برداشتم شد 10 تا!!!! كارتونه بابا لنگ درازم خريد واسم مامانه... اينقده ذوق دارم الان برا ديدنش!! آخه نميدونی كه تو، يه بچگيه منه و يه اين كارتونه!!!
 
× دوستانه عزيز! من در سلامته كامل بسر ميبرم و هيچم مشغوله درس و يونی نشدمُ نخاهم شد!!!! اين قالبه يه مدتيه داره اذيت ميكنه، لينكارو كه عوض ميكنم نميدونم چه مرگش ميشه پسته جديدمو نشون نميده! حالا من ديگه قراره به لينكا دَس نزنمُ خوده آقای زيپ زحمته لينكارو بكشه... غر نزنيد لطفن! :دی
 
× آلبومه جديده سياوش قميشیُ شنيديد؟!! واااای خداس...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:44 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 112.

September 26, 2008
 

× هنوز تو كفه اين يه تيكه ديالوگه فيلمه فرزنده خاكم!
مَرده: پس غيرتت كجا رفته؟!! مادرتو همينجوری گذاشتی بره به امونه خدا؟!!
پسره: شما كسيو بهتر از خدا سراغ داريد؟!!
ينی تهش بود آ. كُله فيلمنامه يه طرف، اين دو تا خطش يه طرفه ديگه!!!

× ديروز ساعت 3:30 با زيی قرار داشتم زيره پل! البته قرارمون ساعت 3 بود، اما اس ام اس داد كه نيم ساعت ديرتر مياد "ديدی اينا رو حمومشون طول ميكشه؟!!" ميخاس برا شوكا يه چيزی بخره!! (عصری قرار بود بريم خونه شوكا اينا افطاری، البته افطاری نبود بيشتر دوره همی بود چون داره ميره دبی درس بخونه!!) خلاصه رفتيم زيره پل، يه مغازه يی بود كه چيزای كادويی داش! بعد يه ماگ برداشتُ از اونجايی كه جعبه نداش يا بايد كادو ميشد يا بايد ميذاشتش تو ساك!! اين تيكه ی خريدمون خدا بود، چون گيره يه پسره احمق افتاده بوديمُ هی خنگ بازی در ميُورد و مام از اونجايی كه مراعات ميكنيم اينجور وختا كركر جلو خودش ميزديم زيره خنده!!!!
بعدشم رفتيم دو تا DVD خريديمُ رفتيم بعد از شصتاد سال تخته شاسیه منو گرفتيم از كلاس نقاشيم!!! تازه ماله خودم نبود آ، اسمه يكی ديگه پشتش بود اما دادش به من!!
ديدی اينارو همه ی كاراشونو ميذارن آخرين لحظه انجام ميدن؟! من و زيی َم ديروز همينجوری بوديم! ساعت 6:15 زنگ زديم به آژانس كه گف يه رُب معطلی داره!!! فك كن مثلن افطاری بود!!! خلاصه با بدبختی خودمون رو رسونديم خونه شوكا اينا! بعد زنگ زديم، مامانه شوكا برداشته ميگه كيه؟! زيی ميگه: زينبم! بفرمائيد!!!! ديدی اينارو هول ميشن؟!!! خدای خنده بود اون لحظه!!
تو جَمه مهمونا زياد راحت نبوديم! فقط با زيی بودم، نه اينكه بقيه رو نشناسيم آ، نه... ديدی اينارو يهو عوض ميشن خودشونو ميگيرن؟!! همونجوری بود... دوره ميزه شام، فهميديم كه يكی از كسايی كه تو پيش دانشگاهی روش رتبه ی دو رقمی يا نهايت سه رقمی حساب ميشد داره دارو سازیه كردستان ميخونه!!!! خيلی دلم سوخ براش... به زيی برگشتم ميگم: طفلی آرزو، حقش نبود اينجوری قبول شه، نه؟!
زيی: آره طفلی... بايد الان مثلن پزشكیه اميركبير ميخوند!
من: ريـ.دی تو َم با اين دلسوزيت! اميركبير پزشكی نداره كه خره!!!!
كُلن گفتم كه، اين بشر ضِكاحت (؟!) از سَر و روش ميباره!!

× از تو بلاگه يكی از دوستام، يه لينك پيدا كردم كه خيلی باحاله... تسته شخصيته، يه سری سؤاله كه بايد خيلی دقيق و راس جواب بديد چون واقن جوابش راسته!! برام جالب بود چون اين تستُ دقيقن چن ساله پيش انجام داده بودمُ با اينكه نتيجه ی تستُ يادم نبود اما بعضی از سؤالاش كه برام آشنا بود رو يادم بود كه قبلن برعكسه حالا بش جواب دادم! [Click]. نتيجه ی ماله من اين بود:

تجربه گر ( تأثير گذار، درون گرا، آرمان گرا، متفكر)
تو، يك تيپ تجربه گر هستی. اگر چه كمی خجالتی هستی (اعتراف كن!) ولی در عين حال عاشق نظارت و كنترل كردنی. وقتی كه مشكلی سر راهت بوجود می آيد، خيلی سريع، قاطع و بدون ملاحظه مشكل را از سر راهت برمیداری. ناتوانايی های خودت و ناتوانايی های ديگران، به راحتی تو را آزار ميدهد. تو آدم هايی كه خيال ميكنی باهوش نيستند را دوست نداری و بجای بحث كردن با آنها خيلی زود همه شان را ناديده ميگيری.
در روابط و دوستی ها احساسات و عواطفی قوی داری. و چون درون گرا هستی مردم تو را به عنوان فردی كه ميشود به او اعتماد كرد، ميشناسند. ولی واقعيت اينست كه علاوه بر حل كردن مشكلات، تو دوست داری مشكل هم بسازی. در كل آدم خوش قلبی هستی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:08 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 111.

September 24, 2008
 

× چن روزه عينه سگُ گربه افتاديم به جونه هم!! البته ميدونم يكَم حساس شدم و دليلمم موجه ِ خب! اصن اين آقای زيپ درك نميكنه آدمو!! حتمن بايد واسش مسئله رو هر دفه باز كنی كه "عزيزم! من الان تعادله بينه هورمونهای نازنينه استروژن و پروژسترونم بهم خورده، يكَم مراعات كن خب، نميميری كه!!!" الان اعصابم  خورده آ!!!

× ديروز اينجانب رسمن يه بــِيْبی سيتر بودم!! اونم مفتُ مجانی!!! نه كه كلن اعصاب دارمُ حوصله ی سرُ كله زدن با بچه، واسه همون!! صُب ساعت 11 بود كه خاله هه اومد خونمون، بعد قرار بود همگی بريم پاساژ انديشه، اما يهو برنامه اضافه شد كه بعدش بريم فلان جا و فلان جا كه آخرشم يهو مامانه گف: سخته روژينا رو هی بگردونيم تو خيابون!! بعد از اونجايی كه من تو كُله اين برنامه ها يه نقشه پررنگی رو ايفا ميكردم و حوصله هم داشتم شديدن، واسه همين يهو شيطون رف تو جلدمُ از چاله در اومدم افتادم تو چاه، اينجوری: "من ميمونم خونه، روژينا رو نگه ميدارم!!!!!!" بعد خاله هه و مامانه َم از خدا خاسته بودن آ، ولی واسه اينكه من نفهمم گفتن: سختت نی؟!! بعد خاله هه تا ديد من مكث كردم گف: الان وخته خابشه ديگه... خلاصه اونا رفتنُ من موندم و روژينا خانوم و كلنجار رفتن واسه خابيدن!! خلاصه كه خيلی خوش گذش جاتون خالی!

× ديشب اصلن خوب نخابيدم!! نميدونم چرا. ساعت 2 خابم بردُ ساعت 7 خود به خود بيدار شدم!! با شادونه ساعت 9:15 قرار گذاشته بودم كه با هم بريم كلاس نقاشی!! تمامه اين دو سه هفته َ رو هی احساس ميكردم وختم داره به هدر ميره و جوونيم داره تلف ميشه، بعد همش دوس داشتم كلاسام شورو بشه اما امروز صُب اصلن حسش نبود پاشم!! همش با خودم ميگفتم "تو كه تا آخر نميری!! پس بيخيال از همين اول!" آخه خداييشم همينجوريه... كلن با كلاسايی كه معلوم نی تا كی طول ميكشه و نميدونم آخرش دقيقن چه زمانيه مشكل دارم! نقاشی، موسيقی... بعد ديدی اينارو يهو يكی ديگه توشون ظاهر ميشه كه اصولن درسه اخلاق ميده؟!! اون يه نفر يهو تو من ظاهر شد و گف "نقاشی يكی از اهدافته!! پاشو تمبلی نكن!!!" و اينچنين بود كه 7 صُب پاشدم و با مامانه رفتيم پيش به سوی كلاس نقاشی! (دقيقن ساعت چن؟!!)
جوه كلاس رو خيلی دوس داشتم، كلن از شهريه و مسيره دورش اگه بگذريم خوب بود! همه چيش... مهم تر از همه اينكه معلمش يه زن ِ فمنيسته به تمامه معناس!! ينی خوراك ديگه رسمن!!!! اينو گفتم كه يه وخ اگه ديدين از ازدواج با آقای زيپ منصرف شدم و خاستم هی پله های ترقيو طی كنم و درسمو ادامه بدم بدونيد مشكل از كجا آب ميخوره!!!
بهم گف رسمن اين يه مدتی كه رفتی كلاس نقاشی پـشـ.مم نبوده و هيچی ياد نگرفتی و هر چی كه الان بلدی تو ذاتت بوده!!! ديدی اينارو از هر انگشتشون يه هنر ميريزه؟!!!
D: بعد گف كه تو كُله نقاشی كشيدن خط كشيدنات خيلی حرفه ييه!!!!! اما من ميترسم، چون يه اخلاقه خيلی بدی كه دارم اينه كه زود از هرچی خسته ميشم و به قوله آقای زيپ به هر رشته يی فقط نوك ميزنم و ادامه نميدم! نميخام اينجوری باشه... ):

× بدَظُرم با زيی رفتيم آرايشگا، كليَم خنديديم!! خوبه، كلن از اونجايی كه اين بشر خيلی مضحكه، هروخ باهاش ميرم بيرون روحيَم كلی تغئير ميكنه... D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:20 PM

لینک مطلب | غرغریسم, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 109.

September 22, 2008
 

× مهر واسه من علاوه بر اينكه يادآوره روزای كمی تا حدودی خوشه مدرسه س، يادآوره اينم هس كه بايد شيپيشای ته جيبمو بكشم بيرون!! ماشالا من نميدونم چرا هر چی دوس پيدا ميكنمُ ازش ميپرسم تولدت كِيه؟ فرتی ميگه مهر!!!! بعد شانسم نداريم كه، ينی هيججوره نميشه از زيره كادو دادن در رف! همه دوستای صميمی، تو مهر متولد شدن! واسه همين من ديگه الان بجای اينكه آخره شهريور برم دفترچه و كتاب و مداد پاككن بخرم، بايد پاشم برم واسه يه 7-8 نفری كادو بگيرم! بعد چون تعداد زياده، مطمئنن نميشه واسه هر كدوم اونجوری كه بايد خرج كرد! الان من فقط و فقط واسه همين مسئله ناراحتم آ!! D:

× ديروز با كلی شوق و ذوق رفتم پيشه مامانه ميگم: آخی امروز كلاس اوليا رفتن مدرسه... طفلی آ!! بعد مامانه خيلی خونسرد برگشته ميگه: 25 شهريور رفتن! دلم سوخ واسه اينكه اينقد غريب و از همه جا بيخبر مظلومانه دارم زندگی ميكنم تو اين مملكت! D:

× شصتاد و اندی ساله پيش (دقيقن تاريخش الان تو ذهنم نی، شايد يكم بيشتر يا كمتر) من به مستر زيپ گفتم اين قالبه منو دُرس كنه! بعد از اونجايی كه زيپ جان عقيده نداره كه با اين كارای كوچيك دوس داشتنشو ثابت كنه و اوصولن معتقده كه اين مسقره بازيا چيه كه تا تو لب تر ميكنی من همون كارو انجام بدم و اينا ماله عاشقای سوسول و اونايیه كه تازه با هم دوس شدنُ ايناس، حرفه منو به يه جائی حواله داده بودن و هی ميفرمودن: اَه زيگزاگ گير نده، حوصله ندارم الان!! (اينا همش از رو علاقَستا! چيزه ديگه نی جانه خودم) بعد امروز بعده عمری اومده ميگه خب بگو چه شكلی ميخای؟! شورو كردم به رنگبنديه قسمتای مختلف كه مثلن دوس دارم چی چه رنگی باشه! بعد يهو ميگه: چقد گير ميدی به جزئيات! اصن من دُرس نميكنم!! باشه واسه يكی دو ما ديگه كه بيكار شدم!!! (دقت كنيد كه اين بيكاری دقيقن وسطه درسُ امتحاناس الان!) منم گفتم: اصن نميخام!! بعد زنگ زدم بهش، ميگم: اين خطی كه زيره لينكای ديليه رو دوس ندارم!! بَرش دار! گف: باشه!
من: دُرس نميكنی ديگه؟!
زيپ: چرا، اما آخه خيلی رنگُ وارنگه! سه روز طول ميكشه تا من اين كُد آرو تعريف كنم!!!
من: رنگُ وارنگ نی! همش دو تا رنگه نيگا نميكنی كه سَری مثه [يه حيوونه دوس داشتنی] ميپری به آدم كه نه، نميشه!!!!
زيپ: خيله خب! دُرس ميكنم
من: بعد ببين! دوس دارم نوشته ها كادر داشته باشه و جدا كننده ی پستارو هيچی نذار، يه چيزی بذار باشه!!
زيپ: اوهوم... هيچی نذارم اما يه چيزی بذارم باشه؟! D:
من: مسقره نكن آ!!! ينی هيچی نذار بمونه! (مخم ياری نميكرد از كلمه ی "خالی" استفاده كنم! هی ميگن بم تو كه جمبه نداری نرو زبانه خارجه ياد بگير من گوش نميدم هی! D:) فهميدی الان منظورمو؟!!
زيپ: ((:

× اس ام اس دادم بش، ميگم: امروز اوله، اس ام اسای گوشيتو و زنگاتو ريسـِت كن! (واسه اينكه بفهميم تو دو ماهه ديگه كه قبض مياد چن تا اس ام اس داديمُ چقد حرف زديم)
جواب داده: باشه، چشم! هيچی نميذارم، يه چيزی ميذارم!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:41 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 107.

September 17, 2008
 

× من و آقای زيپ تو يه باغه بزُگ بوديم! شب عروسيمون بود، اما مهمون نداشتيم نميدونم چرا!! من بودم و شادومادُ مامان بزرگه (فوت كرده!)... ميدونستم عروسيمه اما نه من لباس عروس تنم بود نه آقای زيپ كت و شلوار پوشيده بود!! موهامو دُمبه اسبی كرده بودم و يه تی شرت و شلوار سادَم تنم بود! تو اون فضای بزرگه باغ دلم ميخاس بدمينتون بازی كنيم! همينكارم كرديم، بعد كه فارغ شديم از بازی، تكيه دادم به ديوار! آقای زيپ اومد روبروم و دستشو انداخ دوره كمرم! منو بوس كردُ گف: ديدی ماله هم شديم؟!! سَرَمو تكون دادم كه ينی آره!! بعد رفتيم تو يه اتاقه بزرگ، مامان بزرگه تو يه تخته خاب دراز كشيده بود، حالش خوب نبود، ميدونستم دير يا زود ميميره! رفتم كناره تختش زانو زدمُ دستاشو بوس كردم!! نه يه بار... چندين بار، هی صورتشو بوس كردمُ ازش تشكر كردم كه تو مراسمه ازدواجم شركت كرده!! حتی بش گفتم: ممنون كه زنده موندی تا امشب رو ببينی!
پرَی شبا اين خابو ميديدم! دُرس همون شبی كه آقای زيپ با باباهه صُبت كرد، نميدونم تعبيرش چيه... اما من آدمی نيسسم كه هر خابی تو ذهنم بمونه! خيلی كم پيش مياد!!! نميدونم، شايد اصن تعبيره خاصی نداشته باشه ُ فقط از رو استرسُ فشاری كه روم بود اين خابو ديدم... ديدی اينارو جو ميگيرتشون!؟؟!! D:

× چن روز پيش ديدم يه مامان خانومی كتابای درسيه بچشو گرفته و داره از خيابون رد ميشه! يه حسه خوبی بم دس داد! برگشتم مامانُ نيگا كردم، خنديد گف: وااای ما راحت شديم از اين بندُ بساطا آ!!! چقد ذوقو شوق داشتم باسه گرفتنه كتاب درسيا و از اون بيشتر باسه جلد كردنه كتابام!! عهدی كه هر سال اوله مهر با خودم ميبستم كه امسال ديگه خوبه خوب درس ميخونم!!!! D: دفترچه های خوشگل، خريدنه مدادنوكیُ خودكارای رنگُ وارنگ و هزارتا چيزه ديگه!! ديروزم راديو اين آهنگو پخش ميكرد "باز آمد، بوی ماهه مدرسه؛ بوی شادی های راهه مدرسه..." چقد خاطره داريم ما با اين آهنگا، شبه اوله مهر كه از ذوق خابم نميبرد باسه وسائله جديدم!! باسه اينكه كفش نو آم رو بپوشم!!! يا صُبای مدرسه كه تو دلم آرزو ميكردم فقط ميشد 5 ديقه بيشتر بخابم!! يا مثلن شبه اوله مهر كه تلويزيون اعلام ميكرد بايد ساعتا رو يه ساعت بكشن عقب، هی ميرفتم از مامانه ميپرسيدم اين ينی چی؟!! ينی صُبا يه ساعت بيشتر ميخابم؟!!! چه حيوونكی بودم آ!!! پير شديم رف...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:36 PM

لینک مطلب | مموریالز, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 106.

September 16, 2008
 

× ساعت يكَم از 8 گذشته بود كه يونی بودم، نيگا كردم ديدم خانومه متأهل پشتش به منه و يه چيزیُ داره از رو شيشه نيگا ميكنه! رفتم سمتش بعد ديدم واحدارو داره مينويسه كه چی ارائه شده و اينا!! نيگا كردم ميبينم تمامه كلاسا بدَظُره!!! مثلن ساعت 5:20 ديقه تا ده ديقه به 8!!!! خيره سرمون روزانه قبول شديم! بعد واحدامون با شبانه ها ارائه شده!!! فك كن، ينی رسمن من ساعت 9:30- 10 ميرسم خونه ديگه!! خلاصه بسی اون پائين حرص خورديم دو تايیُ فُش نثاره قبره پدرُ مادر مسبب اين برنامه ها كرديم تا اينكه فهميديم برا گرفتنه برگه ی انتخاب واحد باس بريم اتاقه 108! خلاصه رفتيم بالا وُ برگه هامونو گرفتيم كه ديديم واقن ما رو شرمنده كردنُ ديدن هيشكی پيگيره نمره هاش نی، خودشون كارنامَمونو منگنه كرده بودن به برگه ی انتخاب واحد! بعد من معدلم چن شده بود؟!! 18!!!!!! فك كن الان! :دی 8 واحد بم 20 دادن! خيلی حال داد خدايی، البته يه 11 هم داشتم كه اونم باسه تاريخ ادبياته جهان بود!! خلاصه همينجور خوشحالُ خندون داشتيم انتخاب ميكرديم واحدامونو كه يهو ديديم رو تخته ی كلاس يه سری ديگه كاغذ چسبوندن! 4 تا كاغذ بود، بعد هی منُ متأهل نيگا ميكنيم، ميبينيم هيش كودوم از اون واحدايی كه ما از پائين برداشتيم اينجا ارائه نشده! خلاصه همه واحدارو دوباره از اول برداشتيم، من هی ميگفتم شمبه، بعد مثلن متأهل جان كلاسای روزه شمبه رو پيدا ميكرد من مينوشتم! بعد از شونصد باری كه هی من نوشتمُ هی متأهل جان خوند فهميديم كه از اون 4 تا برگه يكيش تكراريه!!! آی حرص خوردم من!! من واقن نميفهمم خُ ينی يه نيگام به اين برگه ها نكردن بفهمن كه خُ از دو تا برگه كه شكله همه يكيشو بزنن به بُرد!! حالا اين هيچی، ساعتای تخـ.می ِ ارائه شده َم اصن بيخيال، الان يه مسئله ی واقن مهم اينجا پيش اومده باسه من! اونم اينه كه منی كه ترمه پيش كارآموزيه (1) رو پاس كردم، الان چه چيزه جديدی تو تعطيلات ياد گرفتم كه واسمون كارآموزيه (2) ارائه كردن!؟!!! نه واقن الان چی فك كردن در مورده ما!!؟ بعد يه چُسه برداشتن واحد ارائه كردن، كه يا ساعته كلاساش با هم تداخل داره، يا روزه امتحانُ ساعته امتحانش يكيه!!! بعد رفتيم به آقای خيره سر ميگم: اين چه واحداييه آخه؟!! روزُ ساعتا و امتحاناش همش با هم تداخل داره كه!!! ما چی الان باس انتخاب كنيم؟!! يه لبخند تحويله من داده ميگه: مديره اداره آموزش رفته، باس اين اتفاقا پيش بياد ديگه! بعد الان مشكله ما واقن حل شد!!! هيچی ديگه، 14 واحد بيشتر نتونستيم بگيريم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:24 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 105.

September 15, 2008
 

× باباهه ميخاس با آقای زيپ حرف بزنه در مورده من!! بعد من خونه مامان بزرگه بودم، زنگ زدم به آقای زيپُ براش توضی دادم كه باباهه چی گفته، اونم استرس گرف و هی ميگف چی بگم بش!! خلاصه هی داشتيم بحث ميكرديمُ تو اين وسطا يكی اون داد ميزد يكی من، يه بار اون عصبی ميشد گوشيو ميذاش يه بار من، بعد فك كن اعصابم يه چيزی در حده پشه ی مونده زيره تريليه، گوشیَم تو دسسمه دارم با جنابه زيپ يكی بدو ميكنم، بابا بزرگه اومده تو اتاق، به بغل دسسه من اشاره ميكنه ميگه: بابا اون Calculator رو بده به من!! حالا فك كن من با اون حالم، هی اينورُ اونورُ نيگا ميكنم، بعد ذهنم ياری نميكنه با اون اعصابه خراب، به آقای زيپ ميگم: گوشيو نيگَر دار يه لحظه! بعد بابا بزرگَرو نيگا ميكنم ميگم: بابا چی ميخای؟!! ميگه: اون Calculator رو ميخام! باز عينه اين مَشنگا نيگاش ميكنم ميگم: چی؟!!!!! ميگه: همون ماشين حسابه كه بغل دسسته ديگه!!! چه توقُ آ دارن بخدا از آدم، يكی نی بگه خُ از اول فارسيشو ميگفتی ديگه! اينقدم منو حرص نميدادی!! من تو حالته عادی ديكشنريه مخم تعطيله، چه برسه به اون لحظه!!!

× اوضاعه خونه زياد جالب نی! جوه خونه اذيتم ميكنه... با اينكه همه چی ظاهرن خوب پيش رفتُ بابا با آقای زيپ خيلی منطقیُ خوب صحبت كرد اما من اينقد قبلش بم استرس وارد شده كه هنو منگم!! ديروز بعد از يك ساعت سرُ كله زدن با آقای زيپ وختی پاشدم از بغله تلفن، رگه سياتيكم گرف! بعده تلفنشم به باباهه، كبدم ناراحن شد تمام تنم ريخ بيرون!! نميدونم چرا... اما اوضام به شدت بی ريخته... نميتونم بگم خوشالم يا ناراحت! هنو گيجم! فقط ميدونم كه دوره ی جديدی از رابطمون شورو شده و ديگه زياد مثه قبل نيس خيلی چيزا... حس ميكنم همه چی جدی تر از قبل شده! آقای زيپم همين حسُ داره! نميدونم... فقط اميدوارم همه چی خيلی خوب پيش بره...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:52 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 104.

September 13, 2008
 

× مامانه يه ليست تهيه كرده از چن تا آهنگای درخاستيش، صُب اومده گذاشته جلو من، ميگه اينارو برام بريز تو سی دی!! بعد اصنشم فك نكرده كه خُ من با اين سنُ سال مطمئنن آهنگای قديمیه محمد اصفهانیُ (مثلن تو ای پری كجايی) يا آلبومه كامله عليرضا افتخاریُ ندارم خُ!!! و بايد همه ی اينارو از تو نت دانلود كنم!! نه اينكه آهنگاشون قشَن نباشه آ، نه! خُ گوش نميدم من!! چی بشه بعده عمری تو تی وی بشنوم! بعد جالبش اينجاس كه مثلن تو ليستش نوشته آهنگه "وطن" اما ننوشته از كيه! رفتم ميگم ماما اين خانندش كيه خُ؟! ميگه نميدونم!! بعد ميگه همونی كه ميگه: ايران، تاجه دليران، ايران كنامه شيران، ايران هميشه جاويدان! بعد الان يكی بياد منو راهنمايی كنه چه جوری من اين آهنگُ پيدا كنم؟!! تازه بدبختيَم يكی دو تا نيس كه! تمومه سايتای آهنگارو برداشتن فيلـ.تر كردن؛ من نميدونم چرا!! تنها راهه باقی مونده آقای زيپه... فك كنم باس دس به دامنه اون بشم!!! :دی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:20 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (1)

 

 
 
 

Page 103.

September 12, 2008
 

× چارشمبه ساعت 12:15 رفتم باسه تعئين سَط، بعد فك كن من از خونه برداشتم مداد نوكيمو چك كردمُ پاكن برداشتمُ اينا، رفتم اونجا ديدم فقط مصاحبس! اصن امتحانه تستی نداره! خلاصه خانومه يكم ازم سؤال پرسيد و منم جواب دادم، فك كن از من پرسيده يه راهه حل بگو باسه جلوگيری از افزايشه جمعيت!! يه سؤالی بود كه من به فارسیَم نميتونسسم در موردش صُبت كنم!! بعد فك كن ميگم باس يه راه حل پيدا كنن كه دولت رو تعداده بچه های شهروندا كنترل داشته باشه!!! ينی اين الان ته ِ پيشناهاد بود!! نميدونين كه شما!!! خُ شه كار ميكردم؟! طرزه استفاده از كـ.اندوم رو كه نميتونستم توضی بدم باسش كه! اِ يه حرفايی ميزنين شماها!! D: خلاصه افتادم دو ترم پائين تر از الان! اما همين كتابو باس بخونم InterChange 3 همون كتاب سبزه! ازم پرسيد قبلن كجا خوندمُ چن وخ از آخرين ترمم ميگذره، بش گفتم، فك كنم باسه رقابت منو انداخ دو ترم پائين تر كه بگه مثلن ما سطحمون الان از سيمين خيلی بالاتره!!! بعده امتحان ساعت 1:30 به آقای زيپ اس ام اس دادم كه پاشه بياد منو دلداری بده!! ساعت سهُ نيم تهران بود، اما بنا به دلايلی كه از قبل پيش بينی نميشدُ تخصيره منم نبود بخدا (!) ساعت 5:30 همو ديديم! ينی رسمن 2 ساعت علاف (الاف؟!) بود!!
خلاصه يكَم غرغر كردُ يه كم قيافه گرف، تا اينكه ناهارشو خوردُ اخماش باز شد!!! آخه بينه شيكمه آقای زيپ و اخلاقُ رفتار و كلهم دستگاهه عصبيش ارتباطه مستقيم برقراره!!! قرار شد شب چارتايی بريم حليم بخوريم بيرون، اما از اونجايی كه لپ گنده جان خيلی اهله گردشَنو كلن خيلی خوش گذرون تشيف دارن (!) نرفتيمُ برنامه عوس شد!! منُ زيپ ساعت 10 طيه يه تصميمه ناگهانی پاشديم با هم قدم زنون رفتيم سمته پاساژ انديشه و دو تا ساندبيچ سفارش داديمُ رفتيم تو پارك انديشه نشستيم بخوريم!! اينقده باحال بود، كُله بچه گربه آیه پارك جَم شده بودن دوره ما، منم كه دل نازك (!) هی از ساندبيچه آقای زيپ ميكَندم مينداختم جلو گربه آ!! طفلی آ اينقده خوشگل نبودن هيش كودوم اصن!! ولی خُ دلم براشون سوخ، دله آقای زيپم به همچنين!!!
خلاصه ساعت 11:30 بود كه از گربه بازی فارغ شديمُ برگشتيم خونه!! اين هفته قرار بود همش بريم بيرون، نه كه آقای زيپ خيلی اهله دَدر دودوره باسه همون!!!

× پنج شمبه عصر رفتم حمومُ بعدش با آقای زيپ افتاديم به جونه موهای من!!! قرار بود موهای منو سشوار كنه اما بلَت نبود!!! D: بعد يه قيافه ی خوشگلی شدم من كه نگو، اينقده موش نخوره منو شده بودم!!! خلاصه اينقد زيپ جان به من لطف داشتُ گف كه چقد زش شدی اَه (!) كه كلن اعتماد بنفسه من چسبيد كفه زمين!!! خلاصه اينقد به موهام ور رفتم تا يكَم شكل گرف، يكَم آرايش كردمُ پاشديم رفتيم كافه ويونا تو پاسداران! قرار بود مانا شيرينيه قبوليه دانشگاشو بده بهمون!! كامپيوتره شهيد بهشتی! اون با شادی (دخمل خالش) اومده بود، من گفتم يه چيز كيك ميخورمُ يه قهوه، آقای زيپ موكا ميخاس، مانا كافه گلاسه (چون ميگف چيزه ديگه يی تا حالا نخوردم ميترسم بدمزه باشه!) شاديَم قهوه فرانسوی خاس!! حالا گارسونه اومده همه چيزارو ياداش كرده ميگه: ببقشيد، چيز كيكه سادمون تموم شده! فقط مخصوص داريم!!! آی لجم گرف، من نميدونم چرا هميشه من تو سفارش دادن يا خريدنه يه چی دُرس دس ميذارم رو چيزی كه مشگل داره؟! آيا. وختی سفارشامونو اورد خنده بازاری بود!! همه چيش تلخ بود!! حتی كافه گلاسش!!! جالبشم اينجا بود كه يارو با اعتماد بنفسه كامل شيكرم نيورده بود برامون!! خلاصه گفتيم شيكر بياره و قهوه هامونو ريختيم تو شيكرُ نوشه جان كرديم!!!
تمامه بحثمون حولُ حوشه كنكور دور زد، اينكه رتبه ی سهء كنكور قبول نشده و از اين جور حرفا!! اما منو برد به دو ساله پيش، همچين ياده كنكوره خودم افتاده بودمُ حرص ميخوردم كه نگو، آقای زيپم هی نيگام ميكرد كركر ميخنديد!!!!!
اومديم خونه كه ديديم كپل جان ماكارونی دُرس كرده، مام كه كلن اينقد حسه انسان دوستانمون قويه كه نخاسسيم دلش بشكنه باسه همين روشو زمين ننداختيم!! D: بعده صرف شام هم تشيفمونو اورديم تو اتاقُ مشغوله فيلم ديدن شديم، فيلمه "فالينگ اين لاو" قشنگ بود، اما خُ موضوعش تكراری بود يه كم، بعدشم اينكه اصلن و ابدَن تو بگو يه ذره از موضوعه فيلمو ميشد حدس زد از رو اسمه فيلم نميشد كه!!! D: اما در كل چون من دوس ندارم دله كسیُ بشكنم ميگم كه فيلمش خوب بود، اما آخرش نفهميديم اون آقاهه و خانومه كه عاشقه هم شدن شوور ُ زنشونو چيكار كردن؟!! D:
بعدش هنو معضله فيلمه اول برامون حل نشده بود كه دومين فيلم گذاشته مون تو خماری! "هِد اين دِ كِلودْزْ"!! اين فيلمم آخرش نفهميديم گيلدا به گای رسيد آيا يا نه!!؟

× امروزم باسه رَفه بيكاری هويجوری يهو پاشديم رفتيم وليعصر، ببينيم فيلمای سينماآش چيه!! بعد تو را كه ميرفتيم ميديديم كه همه دهنا ماشالا در حاله جمبيدنه!! به آقای زيپ ميگم: ماه رمضونه مثلن!!!
زيپ: اينجوری اينارو نيگا نكن آ!! فوقش ده درصده مردم روزه بگيرن!!
من: آره، سالای قبل انگار بيشتر روزه ميگرفتن مردم! اصن حالُ هوا يه جور ديگه بود
زيپ: اوهوم، الان نهايتش از بينه ده نفر يه نفر روزه بگيره، شايدم كمتر!!!
من (در حاله كنترله خنده ی نزديك به انفجارم): آها، بعد الان دقيقن "كمتر" از يه نفر ميشه چقد؟! مثلن نصفه آدم روزَس نصفش نی؟!! D:
زيپ: زهره مار تو َم حالا! منظورم اين بود كه از بينه بيس نفر يه نفر مثلن!!!!
من: آهاااا ((:
اول رفتيم سينما قدس كه هنو بعده شصتُ بوقی فيلمه "هميشه پای يك زن در ميان است" بود رو اكران!! دلشون نمياد عوس كنن فيلمو!! رفتيم سينما استقلال كه ديديم فيلمه "فرزند خاك" رو اكرانه!! هميشه وختی تبليغه اين فيلم تو تی وی پخش ميشد دلم ميخاس برم ببينمش!! قبله فيلم رفتيم دو تا سمبوسه خريديم با يه سانديسه پرتقال كه يه وخ خدايی نكرده ضَف نكنيم و حينه ديدنه تبليغاته قبله فيلم شورو كرديم به خوردن!! فيلمش در كل بازيگرای مشهوری نداش، اما بازیه بازيگرا فوقُ لاده بود، مخصوصن بازيه مهتاب نصيرپور كه در نقشه يه زنه كردی بازی ميكرد، در كل ميشد گف فيلمش هنری بود و ارزشه ديدن داش هر چن كه آخره فيلم خيلی مزخرف تموم شد!!!!

× جوری رفتار ميكنه كه انگار بقيه آدم نيستنُ به قوله كپل فقط خودش تو اين خونس!! دوس ندارم رفتاراشو، خودخاهياشو، اينكه همه مثلن دوس دارن برن بيرون بگردنُ اون بهونه مياره! اينكه كپل رو عليه من ميشورهُ باعث ميشه ما باهم بد شيم!! اين اخلاقاس كه باعث ميشه هر كاری كنه ازش خوشم نياد، آقای زيپم نسبت بش همين حسو داره، خوشالم كه دركم ميكنه تو اين مورد!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:50 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 102.

September 9, 2008
 

× چن روزه خستس! بهونه گير شده، سَره هر حرفی كه بابه ميلش نی هی عصبی ميشه!! منم كه خدای اعصابُ دلداری، هی گير ميدم بش بدتر، دعوامون ميشه فطير!!! ديشب بم گف خستس، گف بش گير ندم هی، منم يهو قوه ی ادراكيم آمپرش زد بالا، گفتم: باشه قربونت برم، چشای خوشگلتو بذا رو هم، بگير بخاب!! شب بخير!! (اين ماله موقه يی بود كه گيرامو داده بودم قبلش حسابی!!) چن ديقه بعدش اس ام اس داد: اين فريده هس تو سريال روزه حسرت، ديدی؟!! خاهره مليكاس آ!!!
من: واسه ديدنه فك و فاميله مليكا جون كه خسته نيسسی احيانن؟!
زيپ: قربونت برم! من تو رو با دو ميليون تا مهراوه و مليكا عوس نميكنم!
من: آره ميدونم! معلومه
زيپ: باز شورو كردی؟! تو آدم نميشی اصن! شب بخير
پای نت بودم، يكم كه گذش ديدم دلم طاقت نمياره كه قَر كنيم الكی!! زنگ زدم بش، كال ويْتينگ شدم!!!!! لجم گرف اينقد! برام مهم نبود با كی داره حرف ميزنه، از اين لجم گرفته بود كه مثلن خسته بود بعد داش تلفن حرف ميزد! دوباره گرفتمش، برداش!
من: با كی حرف ميزدی؟!
زيپ: با مهدی!!
من: آهاااان!!!!
زيپ: ديوونه ی شكاك!! قربونت برم كه اينقد احمقی!
من: ...
زيپ: چرا هيچی نميگی؟!
من: ...
زيپ: زيگزاگ من خستَم!! ميفهمی؟!!
من: ...
زيپ: اَه!
بعدشم تقی گوشيو گذاش! اينقده اون لحظه سعی كردم به خودم مسلط باشمُ فُش ندم! نشد كه... رفتم مسباك زدمُ اومدم تو تختم كه يهو اس ام اس داد: قالبه ديلیُ تغئيرات دادم، اما بازم كار داره، بقيَش باشه باسه فردا! دارم ميميرم از خاب! شب بخير!
دوروغ چرا؟ قبلش تصميم داشتم جوابشو ندم ديگه، اما وختی ديدم قالبو تغئير داده تا خوشالم كنه نتونستم هيچی نگم، از طرفیَم دلم گرفته بود باسه برخوردش كه گوشيو قَط كرده بود روم! فقط گفتم: مرسی! شب بخير!!
زيپ: زهره مار شب بخير!! آدمت ميكنم!!!!
اول اومدم بنويسم "منم همين تصميمُ دارم اتفاقن!" بعد ديدم خيلی حرص دارم، كه با نوشتنه اين جمله خالی نميشم! زنگ زدم بش، اما ور نميداش، يا ريجك ميكرد يا برميداش سَری قَط ميكرد!!! كلافه شدم، نوشتم: به جونه زيپ ديگه نه بت زنگ ميزنم نه اس ام اس ميدم!!
زيپ: به درك!!!!
يه بغضی تو گلوم مونده بود! نميدونم چه مرگم شده بود، زدم زيره گريه... فكره اينكه حالا تا كی باس منتظر باشم تا زنگ بزنه يا بياد سراغم... فكره اينكه اصلن باسه چی يهو اينجوری شد، اعصابمو خورد ميكرد!! 20 ديقه بعدش اس ام اس داد: آشتی كن باهام!
دلخور بودم، اما طبقه يه قراره نگفتنی بينمون، ميدونستم كه اگه يه قدم اون اومده، يه قدمم باس من ميرفتم! اما چه جوری؟! همين دو ديقه پيش جونشو قسم خورده بودم كه... ميس انداختم رو گوشيش!!!! گرف منو! بعد حالا من دلخور، خودشم دلخور انگار مجبورمون كرده بودن!!! گف: بيا بغلم!
من: هوووم ):
زيپ: بوسم كن!
من: *: ، به درك؟!!
زيپ: تو واسه چی الكی جونه منو قسم ميخوری؟! بت ميگم قالب دُرس كردم ميگی مرسی؟!!
من: خُ گوشيو قَط ميكنی بعد ميری قالب ميسازی؟!!
خلاصه يكی اون گف، يكی من!! يكی من زدم تو سره اون، يكی اون سره من داد زدُ آخرش به بوس و بغلُ ماچ و [بوق] ختم شد!!! وَسسلام!! D:

× رفتم آرايشگا، يه جا پيدا كردم خوراكه خودمه باسه اپيلاسيون! آخه من خيلی وسواس دارم رو موآی پام! بدم مياد برم آرايشگا بيام بعد ببينم يه جای پام هنو مو داره!!! ينی اعصاب ميزنه اساسی اين مسئله!! بعد اين يارو از اين مُدلاس كه خودش حساسه رو اين مسئله بعد ديگه خودت آخرش بايد بش بگی بخدا، به پير به پيغمبر نداره ديگه مو، ولم كن!!!! D:

× موآمو كوتا كردم! كوتا كه نه... خورد كردم! بعد از اين مدلا كه فرقه كجه! از اينوره كله ميره اونوره كله!!! الان دقيقن متوجه شدين كودوم مُدلو ميگم كه؟! D:

× اصلنشم ديدين منو آقای زيپ داريم دوچرخه سواری ميكنيم اون بالا؟!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:48 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 101.

September 8, 2008
 

× ظُر زنگ زدم به جنابه زيپ ميگم: واسم دعا كن! بدَظُر امتحان دارم فاينال ):
زيپ: باشه عشقم
من: هيچی نخوندم آ! خوب دعا كن
زيپ: نه ديگه، يكَم بشين بخون... از تو حركت از من بركت!!!
من: ((: باشه اما فقط يه ذره آ، فقط مورور ميكنم! آخه زياد مهم نی، فقط ميخام قبول شم، چون چارشمبه باس برم سفير تعئين سَط بدم!!
زيپ: باشه دعا ميكنم!
خلاصه يه سری كلمه بود كه معنياشونو خيلی سرسری از تو ديكشنری در آوردمُ سعی كردم يادم بمونه (كه نموند البته) و ساعت 5:30 حاضر شدمُ خودمو اول به خدا و بعدم به كَرَمه آقای زيپ سپردمُ رفتم كلاس!! حالا تو را فك كن ديرم شده، بعد اصن حوصلَم ندارم، داشتم از خيابون رد ميشدم كه يهو يكی اومده بغلم ميگه: ميای تا اونوره خيابون مسابقه بديم؟!! محل ندادم! بعد دوباره اومده دمبالم، ميگه: ميتونم چن لحظه باهات حرف بزنم؟
من: ديرم شده!
يارو: خب همينجور حينه را رفتن ميگم حرفمو! بگم؟
من: نه!
يارو: بخدا نميخام دوس بشيم يا رابطه داشته باشيم! فقط مثه يه هم صُبَت!
من هوينجور پامو گذاشته بودم رو گازُ ميرفتم باسه خودم!
يارو: مثه يه خاهرُ برادر!
من در حاليكه اصن عصبانی نبودم خُ: نه آقا!!!
يارو: باشه، ببقشيد مزاحمتون شدم، خدافس!
مردم خُل شدن بخدا!!!
 رسيدم به كلاس، يه كم استرس گرفتم وختی ديدم همه سرشون تو كتابه و يكيَم نُت برداشته از كتابُ داره مورور ميكنه قبله امتحان! من نميدونم اين چه جلف بازی ييه كه در ميارن قبله امتحان! اَه!!! اما خُ اينكه نتيجه زيادم مهم نیُ اصله كاری اون چارشمبه يیَ س يكم بم اميدواری ميداد! در كل راضی بودم از امتحان!

× بعده امتحان يه حسه خوبی داشتم كه نگو! انگار يه كوهو از رو دوشم برداشته بودن! اين ترم كلاس رفتن برام خيلی سَخ بود چون معلمُ جوه كلاس رو اصن دوس نداشتم و راحت نبودم!!! تازه كليَم تمبل شدمُ اصلن نميخوندم هيچی! حتی باسه فاينالم زورم ميومد كلمه هارو نيگا كنم! ديگه حس ميكنم شوقُ ذوقمُ اين تيچره از بين برده!! نميدونم، فقط اميدوارم تو امتحانه سفير ترمه پائين تر از الان نيفتم!! چون اصن حال ندارم همه ی اينارو دوباره بخونم! از يكی شنيدم كه تو سفير َم كتابای InterChange  تدريس ميشه! كسی ميدونه واقن اين حرف درسته يا نه؟! اگه نيس چه كتابیُ تدريس ميكنن اونجا؟!!

× چن روزه اين مامانه صُبا نقشه پاندو.ل ساعت رو اجرا ميكنه! بعد به جای تيك تاكه ساعتم هی ميگه: پاشو! بسه ديگه!! چقد ميخابی!! بعد هيچ كاره خاصيَم نداره آ، هويجوری دوس داره!!! انگار يادش رفته لذته تا لنگه ظُر خابيدن فقط چن روزه ديگه دووم داره...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:48 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 100.

September 7, 2008
 

× ديشب نيم ساعت از مسابقه ی فوتباله ايران و عربستان گذشته بود كه آقای زيپ اومد خونه، بش اس ام اس دادم كه: بدو برو فوتبالو ببين!
زيپ: كاش ببازن، از علی دايی خوشم نمياد!!
من: نه! من از عربا بيشترَز علی دايی بدم مياد
در همين اثنا (!) گل خورديم!! اينقده اَصابم خورد شد، همزمان با هم اس ام اس داديم به هم!!!
من: [بوق] به اين سقه سيات!! گل خورديم
زيپ: ((: ديدی خورديم؟!!!
من: عربه گـ ه!!
زيپ: خب خيلی بدم مياد از علي دايی )):
من: نميخام، از عربا كه بهتره! گـ ه آ، همه عقب افتادگيمون تخصيره اوناس
زيپ: خب حالا، حرص نخور! به خدا ميگم مساوی شه بازی!
ميدونسسم اگه واقن يه چی رو دعا كنه دعاش رد خور نداره!! اينو بارها به چش ديده بودم!! اصن انگار دلش به گوشه خدا وصله!! تا يه چیزی ميخاد سَری اتفاق ميفته!! باسه همين گفتم: نه ديگه، بگو ببره ايران!! )):
زيپ: نه ديگه! پررو نشو!! همينم تازه فقط بخاطره توئه! *:
من: خيلی [بوق]! اصن برو ديگه، ميخام تيممو تشويق كنم!!!!!
زيپ: ((: برو تشويق كن!!!
و اينچنين بود كه بازی مساوی شد!!
اينقده خوبه، اصن درس نميخونی مثلن، بعد به آقای زيپ ميگی برات دعا كنه، بعد اينقده امتحانت خوب ميشه!! اينقده دوس دارم!!! D:

× امرو به مامانه گفتم زنگ بزنه به 118 شماره ی سفير رو بگيره، بعد خودم شمارَرو گرفتم، يه خانومه برداش گف: سفيره دانش، بفرمائيد! منم عينه اين خنگ آ، اصن نفهميدم كه اين الان گفته "سفيره دانش" مطمئنن يا "سفير" ِ خالی فرق داره خُ! بعد همينجور هی شورو كردم پرسيدنُ سؤال جواب كردنه يارو، بعد خانومه اسممو پرسيدُ اينا، بعد گف:قبلن كلاس ميرفتی جايی؟ گفتم: بعله، اما شنيدم سفير خوبه، حالا ميخام بيام اونجا! بعد يهو گف:اينجا سفيره دانشه آ!! بعد منو ميگی، يه طوری كه اصن هيچ اتفاقی نيُفتاده گفتم: اِ؟! پَ هيچی! ببقشيد، خدافس!!!! D: خلاصه دوباره خودم زنگ زدم به 118، گفتم: شماره مؤسسه زبانه سفيرُ ميخام! پاسخگوی شماره 92 گف (!): كجاس؟! منم در كماله خونسردی گفتم: جاشو نميدونم كه! شمارشو ميخام!!! بعد ديدم ضايَس يكم اينطوری، گفتم: شعبه يی كه طرفه شرقه!!!! D:  خلاصه شماره ی شعبه ی نارمكُ داد، زنگ زدم كه خوده خانومه گف يه شعبه داره تو سهروردی! خلاصه حالا قرار شده چارشمبه ساعت 12:30 برم باسه تعئينه سَط!!
منشيه مثلن ميخاس بگه خيلی الان زبانش خوبه، برگشته ميگه: چارشمبه برات اوكيه؟! ميتونی بيای؟! ميگم: بعله! ميگه: اوكی پَ، سی يو چارشمبه!! بعد من عينه اين مُنگولا ميگم: مرسی خانوم، خدافس!!! خُ ضايه نی عينه اين نديد بديد آ، هی بگی اوكی اوكی، بای؟! خُ همشو فارسی گفتی اين دو كلومم فارسی ميگفتی ديگه آبجی!!!

× محضه خاطره آقای زيپ نوشت: اين "يكصدمين" پُسته اين وبلاگه!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:47 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 99.

September 6, 2008
 

× امرو طيه يه رايزنیه (!) چن ديقه يی با مامانه، به اين نتيجه رسيديم كه ما بدهی يی نسبت به مؤسسه ی زبانه سيمين نداريمُ حتمن نباس با هزار بدبختی بريم اونجا واسه زبان آموزی و مؤسسه های ديگه َم هس كه ميشه رف اونجا و زبان ياد گرف!! آخه طيه اعلاميه يی كه رو برده آموزشگا زدن، فهميدم كه ترمه ديگه باس همين ساعت يعنی 6:30 تا 8 برم كلاس ولاغير!! هيچ انتخابه ديگه يی َم محضه دلخوشی نذاشتن باسمون! تازه اسمه تيچرُ هم نگفتن!! منم چون ترمه پائيز دانشگا دارمُ عمرن بتونم بدَظُر خودمو برسونم وليعصر، به اين نتيجه رسيدم كه باس برم يه مؤسسه ی ديگه تعئين سَط بدم ببينم چی ميشه!! خودم خيلی دلم ميخاد برم سفير اما امرو مانا ميگف آريان پور َم خوبه!! البته اينم گف كه مهلته تعئين سطحه آريان پور فقط تا فرداس!! كلن من خيلی الان وخ دارم واسه تصميم گيری! حالا فردا باس زنگ بزنم 118 ببينم سفير شعبه يی نزديكه خونمون داره يا نه! نميدونم، موندم چيكار كنم! سفر يا آريانپور؟ مسئله اينست الان!!!

× هم اكنون خانوم زيگزاگ با تلفن اتاقش با شما صحبت ميكند!!! اونقد تو گوشه باباهه خوندم ای دی اس ال، كه آخرش برام خطه تلفن خريد!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:53 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 97.

September 4, 2008
 

× دیشب آقای زیپ بعد از چند ُ اندی (!) مرحمت فرمودنُ دس کردن تو جیبه مبارکُ کارته اینترنت خریدن، بعد به من گف آنلاین شم، هوینجور که آنلاین بودیمُ داشتیم کاره خودمونو میکردم یهو حوصلمون سر رف، تصمیم گرفتیم یکَم رو اَصابه هم را بریم!!! از این بحثا زیاد پیش میاد بینمون کلن، نه که کرم داریم!! ولی دیشب خیلی اَصابم خورد شد، مخصوصن اینکه حالش بد بودُ نتونس بمونه آشتی کنیم!! خدا رو شکر یکی از بهترینایی که میتونس حرفمو بفهمه بودُ تونستم یکم باهاش درد دل کنمُ آروم شم!! وختی حرفم باش تموم شد و از نت اومدم بیرون، به زیپ زنگ زدم، واقن حالم بد بود... گوشیشو جواب نداد!!! فهمیدم طبقه معمول گوشی رو سایلنته و در خابه ناز تشیف دارن!!!

گرفتم خابیدم، صُب پاشدم یکم چرخ زدم باسه خودمُ اومدم زنگ زدم بش! میخاسسم حالشو بپرسم! خوبیش اینه که هیچ اخلاقه گلُ بلبلی نداشته باشیم این اخلاقو داریم که بعده یه بحثه خوف انگیزُ از این مدلا که دیگه نه من نه تو ُ دیگه اسمتو نمیارم (!) بعدش اصلن انگار نه انگار که هیچ اتفاقی افتادهُ اونقدر عشقولانه حرف میزنیم که هر کی ببینتمون فک میکنه داشتیم فیلم بازی میکردیم!!!

 

× الان تهران نیسسم! یه بارونه شاعرانه یی اومد بدَظُر که خدا میدونه، یه هوای دو نفره یی بود!! رفتم زیره بارون، هوا خنک بود... تنم مور مور شد مجبور شدم سَری بیام تو!! اما خیلی دلم میخاس میتونستم یه عالمه زیره بارون بمونم! بدونه اینکه نگرانه خیس شدنه شیشه ی عینکم باشم که برف پاککن نداش!!!!

 

× مسئولانه محترمُ احیانن محترمه و از جمله مستر احـمدی نجات از یه جاهاییشون فرمودن که برقا تو ماه رمضون قَط نمیشه و کلهم قطیه برق نداریم!!! خاسسم تشکر کنم واقن از اینکه اینهمه سَره حرفشون میمونن! 3 روز خیلیه خُ!!!! (همین الان برقامون وَص شد!)

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:20 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 96.

September 3, 2008
 

× دیشب بعد از اینکه کلی عکسه خوژگل پیدا کردم باسه مدله نقاشیم، اس ام اس زدم به آقای زیپ میبینم جواب نمیده، 20 دیقه بعدش دوباره اس ام اس دادم دیدم بازم جواب نمیده! نگران شدم، زنگ زدم بش، برنداش! هی زنگ زدم، زنگ زدم زنگ زدم دیدم نخیر، انگار واقن یه چیزی شده!!! اس ام اس دادم به دوستش، میدونستم با همن، اونم جواب نداد!! به یکی دیگه از دوستاش اس ام اس دادم، اونم جواب نداد!! دیگه داشتم مطمئن میشدم مُرده (!) دلم خیلی شور افتاده بود! به دوستش زنگ زدم، برنداش... دیگه داشتم کلافه میشدم!! هم از دسسش عصبی بودم هم دلم براش شور میزد! یه حسه مزخرفی داشتم که نگو!!! دراز کشیدم تو تختم اما خابم نمیبرد، زنگ زدم به همون دوسسش که میدونسسم باهاشه، برداش!! گفتم: سلام ببقشید زیپ پیشه شماس؟ گف: چن لحظه گوشی و گوشیو داد به جنابه زیپ!! دیگه دلشورم برطرف شده بود ُ یه دس شدم بودم عصبانی!!! گفتم: تو خودت گوشی نداری؟! سَری گف: تو ماشین جا مونده، ببقشید!! گفتم: خدافس! اعصابم کلی خورد شده بود، تمامه نشئگیه حاصل از یافتنه یه عالمه عکسه خوشگل از بین رفته بودُ جاشو داده بود به سردرد!! حرصی میخوردم که فک کنم دو سال پیر شدم!! هی با خودم میگفتم: 300 تومن پول داده گوشی خریده باسه تو ماشین ُ هی حرص میخوردم ُ هی سرم بیشتر درد میگرف!! ساعت 1:30 بود که رسید خونه و  زنگ زد! تازه چشام گرم شده بود!! برداشتم، میگه: "قهر نباش دیگه!! تو رو خدا، خُ یادم رف ببرم گوشیمو!! اصن تخصیره خودته دیگه! هی زنگ میزنی، هی اس ام اس میدی، هی نگران میشی الکی" فک کن!! کفرم در اومد، گفتم: باشه، منم وختی همینجوری کردم بات، میفهمی تخصیره کیه!! گف: نه دیگه!! تلافی نکن دیگه... اصن قبول کن الان همیشه تو مقصری!! قبول کن!     - خیلی رو داری بخدا!     + بگو همیشه تو مقصری!! جونه زیپ!!! اونوخ شما هی بگین حرص نخور!!!!!! خلاصه که بعد از کلی سرُ کله زدن به این نتیجه رسیدیم که کاره من واقن زشتُ رکیک بوده و اصن من به چه حقی هی زنگ میزنم ُ اس ام اس میدم ُ بیخود میکنم اصن هی نگران میشم الکی!!!  

 

× اینقده حرص میخورم تو یه جَم همه با یه چی مخالفن بعد یکی اون وسط میپره میگه نه، من موافقم!! تو کلاس زبان همه با این تیچره مشکل دارن، یکی میگه فقط گیر داده به کتاب ُ هیچ فعالیته خارج از کتابی نداره! یکی شاکیه که اصن دُرس وخ نمیذاره واسه هیچی ُ آخرشم  همش وخ کم میاره! یکی میگه کلاسش خسته کنندس ُ ازمون کار نمیخاد!! یکی میگه سره کلاس فقط اون داره حرف میزنه!! منم که شاکیَم از اینکه کلمه هارو دُرس معنی نمیکنه و هی مجبور میشیم بریم دوباره از تو دیکشنری چک کنیم ببینیم واقن دُرس گفته؟ آیا. بعد یه دختره اون وسط میپره میگه: نـــــــه! تیچر به این ماهی!!!! تو رو خدا نگین عوضش کنن آ!! بعد این یارو الان رفته رو نِروه من!! کلی الان داره اصاب میزنه!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:22 PM

لینک مطلب | غرغریسم, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 93.

August 31, 2008
 

× صُبه زود ساعت 10 مامانه اومد صدام كرد كه پاشم حاضر شم بريم خونه مامان بزرگه!! تولده روژينا بود!!! تولده يه سالگيش، البته قرار شد اين دفه فقط شَم فوت كنه و تولده اصليش باشه باسه هفته ی ديگه كه همه باشن!!! اينقده روژينا با من اُخت شده، اينقده دوس داره منو!!
خاله هه و شوور خاله هه امرو همش تو دادگا بودن باسه گرفتنه حضانته روژی خانوم!! بعد شوور خاله هه از اوناس كه وختی ديپلمشو تو ايران ميگيره باسه ادامه تحصيل ميره آمريكا، باسه همين خيلی سَخ فارسی صُبَت ميكنه ينی خيلی فك ميكنه تا بخاد يه كلمه رو بگه، آخرشم به اينگيليسی ميگه بعد از اونجايی كه من اينگيليشم فوله (!) تبديلش ميكنم به فارسی! بعد ظاهرن ساختمونه دادگاهه 5 طبقه بوده كه اينا مجبور شدن برا گرفتنه جوابه قطعی اين پنج طبقه رو 10 بار برن بالا و پائين!!!! آخره سر َم شوور خاله هه مجبور شده زير ميزی بده به آقايونه محترم!! بعد فك كنين اينو ميخاس برا من تعريف كنه به فارسی!!! منم اعصاب قشنگ...
جالبش ميدونيد چی بود؟! اينكه ميگف اونجا كه بودن يه ماه فقط مَطَل شدن كه از آمريكا اجازه ی وروده روژی جون خانوم صادر بشه بعد بيليط گرفتن! بعد همه ی كارای روژی اينجا يه روزه را افتاد اونم با زير ميزی كه الان واقن جا داره افتخار كنيم به دولته پول دوستمون!!! خلاصه كه فِسه مخمون در رف تا آقای شوور خاله جان برامون اين دو تا جمله رو تعريف كنن!!
اينو الان نوشتم كه به خودم باسه اينهمه صبرُ تحمل تبريك و خسته نباشيد بگم!!!

× فردا كوئيز دارم تو كلاس زبان بعد هيچيَم نخوندم، حوصلمم نمياد بخونم آخه!!! سامْبادی هلپ می تو رو خدا!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:34 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 92.

August 30, 2008
 

× اينجانب خانومه اكتيواسيون هستمُ هنو نميدونم نمره های دانشگام چن شده!!! فك كن! خُ چيكار كنم؟! رام دوره!! كلی باس بكوبم از اينجا برم اون سره شهر، بعد تازه ببينم نصفه نمره هام نيومده! خُ چه كاريه؟ همون روزه انتخاب واحد ميرم يه بارَكی كارنامَمم ميگيرم!!! D:

× كلاس زبانم ترمه ديگه صُب نداره!!! اعصابم الان كلی خورده!! ساعته بعداَظُر رو دوس ندارم!! 6:30 تا 8 آدم هم خودش خستس هم تيچرش!!!! دوس نميدارمش اصلنشم، چيكار كنم من الان خُ؟!!

× يحتمل از اوله مهر ميرم كلاس نقاشيه شادونه!! تخته شاسيم هنو تو كلاس نقاشيه خودم مونده، بعد روم نميشه برم بگيرمش!! نيْدونم چرا!!! دلم باسه آقاهه (معلم نقاشيم) ميسوزه كه ديگه نيْخام برم پيشش!!! هويجوری، حوصلم سر رفته گفتم دل بسوزونم باسش!!! خُ دل سوختن نداره؟!! كه يه همچين شاگرده پر استعدادیُ كه از هر هنرش يه انگشت ميريزه رو داره از دس ميده؟!! D:

× امرو با مامانه پاشديم رفتيم نمايشگاهه گل و گياه! اينقده لذت بخش بود، اينقده به وجد اومدم، اينقده انگشتم از خودش هنره عكاسی ريخ!!! D: اگه به گلُ گيا علاقه ی مفرط داريد ميتونيد از نمايشگاهه گلُ گياهه من ديدن كنيد:
1- غرفه ی ميخك [Click] و [Click] و [Click].
2-
غرفه ی رز [Click] و لاله [Click] و تاج خروس [Click].
3- غرفه ی زعيم (!) اولين گل فروشیه تهران كه تولده 68 سالگيشو جشن گرفته بود [Click].
4-
اينم غرفه ی گلهای منتخب (!) ينی عكسايی كه خودم خيلی دوسشون ميداشتم [Click] و [Click] و [Click] و [Click].
تازشم مامانه كلی معروف شده الان! چون يه آقايی هنو نرفته تو نمايشگا باهاش مصاحبه كرد!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:35 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 91.

August 29, 2008
 

× قرار شد چار تايی (من ُ آقای زيپ ُ لپ گنده خان و كپل جان) پاشيم بريم شامه شبه جُمه رو تو هوای آزاد صرف كنيم!!! اول قرار بود بريم چيتگر، جوجه كباب دُرس كنيم ُ دوچرخه سوار شيم! بعد از اونجا كه اولش يادمون نبود چيتگر دوره و بعد يادمون افتاد (!) قرار شد بريم پاركه پرديسان! و چون پاركه پرديسان منقل نداش باسه جوجه كباب، مرغ بريون قرار شد بگيريم!!! خلاصه شبونه من ُ كپل وسايلو جَم كرديم و آقايون رفتن مرغ بگيرن! حالا تو اين هيری ويری من يادم افتاد كه اگه بخايْم بدمينتون بازی كنيم اونجا من توپشو ندارم!! خلاصه به آقای زيپ سپردم اگه بيرون جايیُ پيدا كرد كه توپ داش بگيرهُ در كماله نااميدی منتظر مونديم كه بيان دمبالمون! ساعت ده و رُب بود كه اومدن، توپم خريده بود آقای زيپ! اينقده خوشال شدم!!! خلاصه بارُ بنديلو جَم كرديمُ را افتاديم!! تا رسيديم شورو كرديم غذا خوردن! بعد كپلُ لپ گنده دراز كشيدن ُ من و آقای زيپ (زوج ورزشكار بوديم اين هفته به جای فرهنگ دوس!) پاشديم رفتيم بدمينتون بازی كنيم!! آقا دريغ از يه بار كه اين توپه باسه 3 تا ضربه رو زمين نيفته!! دائم يا باد ميومد يا ديدمون كم بود نميتونستيم بازی كنيم!!! اينقده ناراحن كننده بود!! اينقده دوس نداشتم!!! خلاصه ساعت 12 بود كه رضايت داديم برگرديم ديگه!! بعدشم اينقد خابمون ميومد كه ديگه از خيره فيلم ديدن گذشتيمُ هر كی رف سمته تخته خودش!

× صُب به آقای زيپ ميگم: زيپ؟!! اگه تو تو قزوين كاره خوب پيدا كنی، بعد منم باس بيام اونجا باسه زندگی؟
زيپ: آره ديگه!
من: S-:
زيپ: چيه؟! مگه خودت نميگفتی نميخای تهران زندگی كنیُ دو سه ساله اولو ميخای بری يه جا ديگه؟!!
من: چرا!! اما نگفتم كه قزوين!!!
زيپ: مگه قزوين چشه؟!
من: مگه خودت نگفتی قزوين از تهرانم بيشتر گرونيه؟
زيپ: چرا، خُ يه جا ديگه! مثلن هشتگرد
من: كرج!!
زيپ: باشه كرج!
من: آخه كرج كثيفه... يادمه يه بار تو تلويزيون، يه خارجی َرو اُورده بود، كه از خارج اومده بود...
زيپ (ما بينه صحبتای گُهرباره من!): ((=
من: چيه؟!
زيپ: مطمئنی خارجيه از خارج اومده بود؟! از بندرعباسی جايی نيومده بود احيانن؟!!
من: مسقره!! اصنشم نميگم
زيپ: خُ بگو!
من: بعدش ميگف من همه جای ايرانو ديدم، همه جا يه تابلويی داش كه نشون دهنده ی شهرش بود! اما كرج نه سرش معلومه نه تهش!! شهردارش خوب نی اصلن!!!
زيپ: ((: خيلی باحال بود، خارجيه از خارج اومده بود...
من: (:/

× پای كامپيوتر داشتم اينجا رو آپديت ميكردم يهو جنابه زيپ هنرشون گل كرده نشسته با زغال منو كشيده از نيمرخ!! [Click]. منم لجم گرف نشوندمش شورو كردم به كشيدن!! [Click]. كلی كركره خنده بود!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:30 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 90.

August 28, 2008
 

× كادوی آقای زيپ يه ادكلن بود كه با دسته لرزون دادم بش! چون شنيدم ادكلن جدائی مياره!!! اينم عسكش! [Click]. راسسی باس توضی بدم باستون كه منم كلهم از كادوهای بی مناسبت خيلی خوشم مياد اما اَ اين اخلاقا تو خونم نی!!! D: اين كادو َم به مناسبته سالگرده دوستيمون بود! نفهميدم دوسش ميداش يا نه، به هر حال ديگه اگرم دوسش نميداش باس به زور ميداش!!!

× رقابته پرنا (دختر دائيم) با روژينا ديدنيه!! كلی هی برامون ادا اطْفار مياد كه هی جلبه توجُ كنه و كليَم موفقه!! مثلن تازگيا ياد گرفته بوس كنه!! اينجام داره منو ماچ ميكنه مثلن! [Click]. از روژينا شيش ما بزُگتره و من حس ميكنم خودشم فهميده چون حسه بزُگتری داره بش!! مثلن من داشتم روژينا رو را ميبردم (تاتی تاتی ميكرديم، آخه هنو بلد نی) بعد پرنا بدو بدو اومده دسسه روژينا رو گرفته كه اونم روژينا رو را ببره! هی َم ميگف: تاتا تاتا!!! بعد خيلی يهو جو گرفتش گـ وز ملَق شد همون وسط!!!! روژينام داره كم كم عادت ميكنه به جوه جديد! روزه اول اصلن نميخابيد، وختی زنگ زديم از مسئولش بپرسيديم كه چرا نميخابه آيا؟! گف زيادی ذوق كرده دلش نميخاد چشاشو حتی يه لحظه بذاره رو هم!!! خلاصه كه حسابی جا وا كرده تو دله همه!! از جمله اينجابه دختر خاله!!! [Click].

× كامنتيگمو تائيدی كردم با اجازتون كه بتونين برام خصوصی كامنت بذارين!! فقط آخره كامنتيتون بم بگين كه تائيدش نكنم! خُ؟!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:47 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 89.

August 28, 2008
 

× ديروز صُب صورتی زنگ زد بم كه پاشم با هم بريم بيرون! مام شالو كُلا كرديم ُ را افتاديم به سمته بيرون!!! اول يكم رفتيم دمباله كارای صورتی جان ُ بعدش رفتيم پاساژ انديشه كه خدا رو صد هزار مرتبه شكر هيچی نداش، بعد باسه همين تصميم گرفتيم بريم پاساژه نصر تو گيشا!! من باس باسه شوور خاله هه كادو ميخرديم از طرفه همه باسه تولدش! باسه آقای زيپم يه چی ميخاسسم بگيرم كه نميدونستم چيه دقيقن!!! آخه من هر دفه كه ميخام باسه جنابه زيپ كادو بگيرم به مشكل برميخورم اساسی!! خلاصه به كلی اشتياق رفتيم گيشا، ساعت 2 رسيديم به پاساژ كه اونام نامردی نكردن ُ همه مغازهاشونو بستن رفتن ناهار، ينی رفتن كه چه عرض كنم همون وسط بساطه ناهارُ پهن كردن!! خلاصه پا از دسسمون درازتر برگشتيم خونه مامان بزرگه!! بعد حدس بزن كی اومد استقبال؟!! روژينا خانوم!!!!! وااااای اينقده اين بچه ماهه، اينقده اشتماعيه! اصلن بگو يه اپسيلون اين با من غريبی كرد نكرد كه! يه راس تالاپی اومد تو بغلمو شورو كرد به شيشه شير خوردن!!! خلاصه كه يه دخترخاله پيدا كردم كه تا نداره!! ايشالا در اولين فرصت عكسشو ميذارم

× امرو صُبم شادونه زنگ زد كه پاشو بيا بريم بيرون! مام باز شالو كُلا كرديم رفتيم خونه شادونه اينا! يه سری نقاشی داشتم باسه قالبه اينجا برام اسكن كرد ُ بعدشم باهم رفتيم قائم، من لاك گرفتم و يه كادو باسه زيپم!! نميدونم دوسش ميداره يا نه!! ايشالا در اولين فرصت عكسه اين كادوهه هم گذاشته ميشه!!!

× فقط دو جلسه به تموم شدنه ترمه كلاس نقاشيم مونده اما زورم مياد برم!! تصميم گرفتم برم كلاس نقاشيه شادونه! چون ميخام آناتوميه بدنه زن كار كنم ُ معلمه خودم مرده!! باسه همين مشكل دارم الان! كلاسه شادونه هم دوره يكَم و شهريه ش يه كم بالاس! اما از معلمش خيلی راضيه... نميدونم! فعلن موندم شه كار كنم!؟

× فك كن تو حموم مچغوله تميس كاری يی بعد يهو برقا بره!! خيلی حسه خوشالی بت دس ميده نه؟! من الان دقيقن همون حالو دارم!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:03 AM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 87.

August 24, 2008
 

× اتاقه من دُرس روبروی آشپزخونس، بعد اين ميز كامپيوتره منم دُرس جلو دره! ديشب چراغه آشپزخونه روشن بود، منم پای كامپيوتر بودم، باباهه اومده ميپرسه: چراغه آشپزخونَرو خاموش كنم؟! بعد منم گفتم: وا! چه ميدونم باسه من كه فرقی نداره! بعد رفته خاموش كرده چراغو اومده ميگه: شام نخوردی هنو؟! ميگم: نه! بعد تأسف ميخوره ميگه: اٍ! من كه خاموش كردم چراغُ!! زدم زيره خنده ميگم: خُ حالا مگه نميشه دوباره روشنش كرد؟!! ميخنده ميگه: راس ميگی آ!!!!!

× شوور خاله هه برگشته به خاله هه خيلی جدی ميگه: حالا از روژينا واقن خوشت اومده؟!! اگه دوسش نداری بريم يكی ديگه بگيريم!!!! بعد خاله هه ميگه: وای نگو!! عشقه منه!! بعد دوباره شوور خاله هه خيلی جدی ميگه: واقن؟! خُ پَ بريم يه پنج شيش تا ديگَم بگيريم!!!! فك كرده اينجا كيلويیه و ميتونی سوا كنی!!! D:

× امرو خاله هه و شوور خاله هه همش دمباله كارای روژينا خانوم بودن!! يكَم كارشون طول كشيد نتونستن امرو بگيرنش!! ايشالا فردا.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:45 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 86.

August 23, 2008
 

× خاله هه بچه دار نميشد! از همون اولَم هی دكتر رف اما نميشد ديگه!! كلُهُم تمامه علمه پزشكی رو هم زير ُ رو كرد اما نشد!! تا اينكه بلخره يكی از همسايه های مامان بزرگه رو خيلی اتفاقی يافتيمش ُ فهميديم تو شيرخارگا كار ميكنه! خلاصه به اون گفتيم ُ اونم قول داد براش يه كاری كنه تا خاله هه بره و يكی از اونارو بگيره!!
ديشب رفتيم فورودگا امام خمـ.ينی پيشوازه خاله هه و شوور خاله هه!! بعد توی اوتوبان من ُ كپل انوا ُ اقسامه بوها رو استشمام كرديم!!! بوی دسشويی آی مختلف!!! از اسهال گرفته تا يُـــبس!!!! ديگه آخراش داشتيم بالا ميوورديم!! به آقای زيپم گفته بودم دير بخابه ُ با اس ام اساش منو همراهی كنه!! اكثره شبا تا 1، 1:30 بيدار بود، ينی اين ساعت براش نرمال بود اما نميدونم چرا ديشب 11:30 خابش برد!! ايول تحويل واقن!!
تا صُب طرفای 6، 6:30 بيدار بوديم ُ تا اومديم بخابيم گفتن حاضر شيم بريم اون دخمله تو شيرخارگا رو ببينيم! ما هم طیه لشكركشيه عظيمی رفتيم ملاقات!! من ُ كپل ُ مامانه و مامان بزرگه و بابا بزرگه و زن دائيه و پرنا كوچمولو و خاله هه و شوور خاله هه!!! اسمش روژيناس! خوشمله، البته بيشتر از خوشگلی تو دل برو ِ و شديدن به دل ميشينه!! منو كپل كه عاچقش شديم!! البته بغله ما نميومد چون غريبی ميكرد! اون خانوم مسؤله به من قبلن قول داده بود دفه ی بعدی كه ميرم اونجا برم تو و تمامه بچه ها رو از نزديك ببينم!!! جالب بود كه اكثره بچه های بزُگ و اونايی كه ميتونستن حرف بزنن ُ بازی كنن پسر بودن ُ اين نشون ميداد كه دخترا طرفداراشون بيشتره!!! بعدش با راهنمايیه يكی از پرستارا رفتيم اتاقه نوزادا رو َم ديديم! فك كن يكی از بچه ها فقط چن روزش بود!!!!!! ينی مادره تو بيمارستان اينو به دنيا اورده و رفته!! اونجا كه بودم هيچ حسه خوبی نداشتم، بچه ها خوب بودن همشون خوب بودن اما... نميدونم حسه اون لحظَرو چطور ميشه توصيف كرد!!

× به شدت سردرد دارم ُ خابم مياد!!!

× يَحتمل فردا روژينا خانومُ تحويل ميگيريم X:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:56 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 85.

August 22, 2008
 

× چن وخ پیش یه دخمل خانومیه مهلبون باسه من کامنت گذاشته بود که یه طراحه حرفه ییه و میتونه اگه دوس میداشتم مدلای طراحیشُ برام بفرسته! وختی کامنتشو خوندم تندی رفتم ُ براش میل زدم که مدلاشو میخام!!! اینجوری شد که من با این دخمله آشنا شدم!! دیرو 4 تا از طرحاشو برام ایمیل زده بود!! اینقد ذوق کرده بودم که نمیدونسسم چی کار کنم! دقیقن همون چیزایی بود که میخاسسم ُ خلاصه الانم کلی ذوقمرگم!!! نیک نِیمه این دخمله "نانی" ِ، اما نمیدونم اسمش چیه!! چون میدونم میاد ُ اینجارو میخونه خاسسم ازش تشکر کنم ُ بگم که تو این روزای بی مدلی کلی فرشته ی نجاته من شده!!! میسی نانی جوووونم *:

 

× دیشب یهو تصمیم گرفتم تو تراس بخابم!! مامانه بم گف: سردت میشه آ! اما من گفتم: خُ دو تا پتو میندازم روم! اینجوری بود که تا صُب تو جامون خر غلت میزدیم ُ هی تُن تُن پدر و مادر و عمه و خاهره سرما رو یاد میکردیم!!!! صُبم ته گلوم میسوخ اما حالا بهترم! اهم اهم

 

× تو گوگل سرچ کردم "طراحی با مداد" برداشته نقاشیای بلاگه خودمو تحویلم داده!! خلاصه اینکه زیگزاگتون الان کلی معروف شده!!! امضا خاسسید زودتر اقدام کنید!!! :D

 

×  ساناز جونم چرا کامنتینگاتو بستی دخمله؟!! ):

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:16 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 83.

August 20, 2008
 

× امرو دوباره طیه عملیاته مسلحانه، سه پایَمو زدم زیره بغلم ُ نقاشیامو برداشتم اومدم با مامانه و باباهه چالوس!! قراره فردا بریم توله سگه رو واکسن بزیم!

 

× صُب با مامانه رفتیم هفته تیر انتشاراته یساولی، همونجا که اون آقاهه دیرو بم آدرس داده بود! جاش خیلی سر راسسه، همون میدون هفته تیر ُ یکم به سمته میدون ولیعصر بری میرسی به انتشاراتش!! البته زیاد  آشه دهن سوزی نبود اما خُ بــــِیتر از هیچی بود!! دو تا کتاب خریدم از طراحای ایرانی، بـــــــــد نی زیاد!!! فک کنم واقن ایرانی آ فک کردن "هنر نزده ایرانیان است و بس" در مورده همه صدق میکنه چون قیمته کتاب طراحیای خارجی حدودن 1200 یا نهایت 1700 بود اما این دو تا کتاب رو هم شد یازدَ هزار تومن!!!! خداییش خیلی جو گیر شدن این هنرمندامون!!!!

 

× آقای زیپ پاشده رفته عروسی!! بعد من خُ الان کلی حوصلم سر رفته!! شه کار باس بکنم؟!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:27 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 82.

August 19, 2008
 

× من نميفهمم واقن باباهه چرا اينجوری ميكنه؟!! صُب فك كن من خابه خابم آ، بعد يهو اومده بالا سرم جارو برقی رو روشن كرده شورو كرده به جارو زدنه اتاقه من!!! فك كن!!!! بعد ميگه بچَم چرا اينقد اعصابش بهم ريختس!!! بعد وختی بش ميگی پدره من، آلودگيه صوتی بيشتر از خيلی چيزا رو اعصاب تأثير ميذاره مگه قبول ميكنه؟!!
حالا بيدار شدم عُنُق و كاملن خوش اخلاق رفتم نشستم رو كاناپه ی هال، منتظرم مامانه بياد با هم بريم استخر!! يهو باباهه اومده ميگه: ببين اين ماه قبضه تلفن اومده 51 هزار تومن!!! منو ميگی، ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم، از اينكه هر دفه پوله قبضه تلفن ميومد بابا شورو ميكرد غرغر كردن خسته شده بودم!! جالبش اينجا بود كه ميگف همش منم ُ خودشو نميديد كه صُب تا بدَظُر تلفن در اختياره ايشونه!!! خلاصه مشغوله جر و بحث ُ اينا بوديم كه يهو اف اف زنگ خورد! كی بود؟!! آقای مخابرات اومده بودن خطه تلفنه اتاقه منو وصل كنن!!! حال ميكنين چه به موقه اومدن؟!!! باباهه همون موقه گف: يكی كم بود اون يكی خطُ هم اُوردن!!! D:

× رفتم استخل!! بعد نميدونم كامپيوترآی كجاشون (!) خراب شده بود مردا اومده بودن تو قسمته كامپيوترآی زنونه بعد از اونجام قشنگ اشرافه كامل داشتن به رَخ كن!!!! خلاصه خنده بازاری بودآ! هی يارو مسئوله استخل ميومد جلو اون دو تا آقا ميگف: "خانوم لُخ نشين!!!" ((: بعد هی خانوما غر ميزدن كه تايْمه استخر داره ميگذره ُ ما پول داديم ُ اينا كه يهو خانومه اومد گف: "آقايون رفتن، لُخ شين!!!" خلاصه مام لُخ شديم با اجازه ی بُزُگترا!!!
دوسته مامانه َم اومده بود، اينقده حال كرده بود من كتابدارم!!!! عاشقه كتاب بود تا آخرش هی با من حرف زد!! منم بش گفتم كه عاشقه كتابم ُ با ديدنه يه مغازه ی پُر از كتاب بيشتر از مثلن يه مغازه ی كفش فوروشی به وجد ميام!! گف كه از جوونايی كه اينجورين خوشش مياد ُ دعوتم كرد برم خونَش و كتابخونش رو ببينم!!! D: آخرشم گف البته در كناره اين علاقَت بايد "انگيزه" هم داشته باشی! كه مامانه جلو خودش اضافه كرد كه منظوره اون خانومه از "انگيزه" دوس پسره!!! من يهو نيشم وا شد ُ‌مامانه گف: "انگيزَم داره، خوبه شَم داره!!!!" خلاصه كه آبرو حيثيت نذاش باسه ما.

× رفتم يه سه پايه ی نقاشی گرفتم اينقده باحاله! يه بسته زغالم خريدم، وختی داشتم كتابه طراحی انتخاب ميكردم يه پسره اومد بم گف: خانوم جسارتن كتاب باسه طراحی ميخايْد؟! گفتم: بعــــله!! گف: من يه جايی سراغ دارم كه معدنه اينجور كتاباس! و بعدش شورو كرد تُن تُن آدرسشو گفتن!!! منم كه خيابونای شهرُ نه كه مثه كفه دسَم ميشناسم (!) باسه همون گفتم ميشه برام ياداش كنيد؟! شورو كرد به نوشتن ُ گف: من خودم طراحی درس ميدم، واسه همون اينارو براتون پيشناهاد ميكنم! تشكر كردم و حالا قراره با مامانه فردا بريم اون مغازهه!!! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:25 PM

لینک مطلب | غرغریسم, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 81.

August 18, 2008
 

× ديشب با اينكه نسبتن زود خابيدم اما صُب خيلی خابم ميومد! مخصوصن اينكه تا چشام گرم ميشد هی يكی زرتی می پريد وسطه خابه ما!! ساعت 9:30 بود، منم مسته خاب!! ينی يه چی ميگم يه چی ميشنفی!! اصن تو اين عالم نبودم يهو مامانه اومده ميگه: زيگزاگ؟ زيگزاگ؟!! از اونجايی كه ما كلن محلمون خيلی ساكته من صُبا يه بالش زيره سرمه و يكيَم روی سرم!!! ينی رو اون يكی گوشمو ميگيرم كه صدا كمتر اذيتم كنه! بعد مامانه ديده جواب نميدم خيلی شيك برداشته اون بالشَرو كشيده از رو گوشه من، بعد كه من با هزار بدبختی چشامو وا كردم ميگه: بعـــــله؟!! ميگه: نميای با من بريم اداره؟!!! من نميفهمم واقن مامانه رو چه حسابی فك كرده من باهاش ميخام برم اداره كه منو بيدار كرده؟!! تازه ديشب با هم يه كلمه َم بعده اون ماجرا پائينی حرف نزديم! با بدبختی گفتم نه، نميام!
چشام گرم شده بود باز كه ديدم صدای اف اف مياد!! تا من پاشم از تخت ُ رارو طی كنم اين ياروهه يه صدتاد باری زنگ زد!! واقن بعضی آ جنبه ی اف اف رو ندارن آ! خُ صَب كن ميام ديگه چرا هی فرت ُ فرت دستتو ميذاری رو زنگ؟!! رفتم گفتم "كيه؟!" ميگه منزله شيما خانوم؟!! منم يهو عصبانی خيلی متين داد كشيدم: نخيـــــــــــــــــــــــــر!!!! او يارو َم گف: ببقشيد! ميخاسسم بگم: ببقشيده شما به چه درده من ميخوره؟! دستو گذُشتی رو زنگ، منو بيدار كردی، اعصابه منو ريـ دی توش، تازه اشتبا َم زنگ زدی فقط ميگی ببقشيد؟!! خُ وختی آدرس بت ميدن دقت كن!!!!  اما نگفتم كه.
عينه اين پرروآ دوباره گرفتم خابيدم كه تلفن زنگ زد!! دوباره پاشدم شمارَ رو نيگا كردم ُ چون ديدم آشنا نی، برنداشتم!! D: برگشتم دراز كشيدم باز، اما ديگه خابم نميومد خُ! ):

× خيلی وخ بود ميخاسسم زنگ بزنم فی فی -يكی از دوستای دورانه دبيرستانم- اما وخ نميشد هی! ديدی هيش كاری نداری تو خونه اما بازم نميرسی به كارات؟! الان من به اون مشكل دچارم!!! حس ميكنم بيس ُ چار ساعت برام كافی نی!!! امرو ديگه كلی وختمُ تنظيم كردم ُ بش اس ام اس دادم كه بم گف: حالم خوب نی، پدربزرگمو از دس دادم!! اينقده ناراحن شدم اوله صُبی!! از يه طرفم خوشال بودم كه چه خوب شد كه بلخره همت كردم ُ حالشو پرسيدم!! يه كم سعی كردم آرومش كنم، ميدونسسم چه حالی داره، دُرس همون حاليو كه من موقه ی فوته مامان بزرگم داشتم... 

× وضيَته زبانم افتضا شده! اصن ديگه كاری به كارش ندارم!!! كتابام فقط تو كيفم استراحت ميكنن، اصن در نميان از اون تو!!! نقاشیم ُ هم دو جلسه تعطيلش كردم!! خوبه باز جلسه ی اول به استاده گفتم با من جلسه يی حساب كنه چون من مودیَم يكم!!! اما ديرو تو اوجه عصبانيت نشستم چن تا طرح كشيدم با زغال، خيلی دوسشون ميداشتم، حس ميكردم ترشی نخورم يه چی ميشم!!! D: اينو كشيدم اول [Click] بعد اينو  [Click] آخرشَم اينو [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:13 PM

لینک مطلب | غرغریسم, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 79.

August 15, 2008
 

× اينقده حال ميده صُب با كلی ذوق و شوق اَ خاب بُلَن شی ساعت 8، بعد به زيپ اس ام اس بدی: كجايی عشقم؟ بعد اونم بگه: تو بانكم، خيلی شولوغه! بعد تو دوباره دلتنگيت قُلمبه بشه بگی: ينی چقد كارت طول ميكشه؟ يه ساعت بيشتر؟!! بعد از اونجايی كه جوابتو نميده براش ميس بندازی بعد زيپ حواسش نباشه گوشيو برداره بعد سَری قَط كنه بعد تو فك كنی "پَ چرا صدای بانك نميومد آيا؟!" بعد شك كنی بش، هی ميس بندازی تا دوباره برداره بعد اون هی ريجكتت كنه بعد يهو برات اس ام اس بده: ميذاری كارمو بكنم يا نه؟! بعد تو َم بت برنخوره اصن، شككم كه نكردی؛ ديگه واويلا، بعد سرتو بذاری رو بالشت ُ بگی "اصن به جهنم" ُ بگيری تخت بخابی!!! لاقل خيالت راحت ميشه كه كاره زيپ حالا حالاها طول ميكشه و تو ميتونی بخابی فعلن! بعد تا چشات گرم ميشه زيپ اس ام اس بده: من را افتادم! بداخلاق شدم، ميدونم! ببخشيد ): بعد تو تو اوجه خاب يهو بپری و اينو بخونی ُ با اينكه كلی دلخوری هنو، جواب بدی: اشكالی نداره، پيش مياد *: بعد بلافاصله جواب بشنوی كه: من 10:30 زيره پلم! آماده باش ميس انداختم بيا زيره پل!!! بعد ساعت چنده؟! 9:20 ديقه! بعد عينه اينا كه برق گرفتَتشون يهو از تخت بپری بيرون ُ تندی يه چی بخوری، موهاتو دُرس كنی مانتوتو بپوشی، لنزآتو بذاری ُ مچغوله خوشگلاسيون باشی كه يهو آقای زيپ برات ميس بندازه!! ساعت ُ نيگا ميكنی ميبينی ده و بيس ديقَس! بدو بدو كاراتو ميكنی ُ ميپری بيرون! كلن خيلی حال ميده!!! مخصوصن اينكه بفهمی آقای زيپ صبحه دل انگيزشونو در خونه سپری ميكردن و از ديدنه مسابقه ی بسكتبالشون نهايته لذتُ ميبردن بعد تو فك ميكردی تو بانك تو يه صفه دور ُ دراز واسساده داره عرقه جبين ميريزه!!!!! (:/

× آقا ما تصميم گرفتيم ايندفه كلی تغييرات انجام بديم و از تيپه اسپرت بيايْم بيرون ُ يه نَمه تيريپ خانومانه بريم بيرون كه به گُـ ه خوردن افتاديم!!! D: اينقده خوب بود كه كفشم هی اَ پام در ميومد ُ و هی همه نيگا ميكردنم فك ميكردن چُلاقم كه اونطوری را ميرم!!! اينقده لذت بخش بود كه داشتم با آقای زيپ عينه پرنسس آ عاچقونه قدم ميزدم بعد يهو كفشم از پام در ميومد سه متر ميپريد جلوتر از من!! بعد من پا برهنه ميرفتم جلو شونصد تا نگاهه خيره كفشمو برميداشتم ميپوشيدم!!! خلاصه كه همه چی خيلی عالی و رُمانس برگزار شد و اينجانب جام ِ گـ ه رو سر كشيدم كه ديگه از اين غلطا نكنم ُ همون كتونی آيه نازنينمو بپوشم!! بعد يه عينك آفتابی هم زده بودم كه كلهم بالای سرم بود ُ از اون بالا جُم نخورد تا آخرشم و هی با دس جلو چشامو ميپوشوندم!!! خلاصه خيلی خانوم شده بودم ديگه و آقای زيپم اصن مسقره نكرد منو و اصنشم ذوقه هنريمو كور نكرد با اون گيرآی قشنگ ُ بجاشون كه "يقه ی مانتوت خيلی بازه!" ، "شالت خيلی كوتاس!" ، "خوب شدی آ اما من اَ تيپت خوشم نيومد اصلن!!!" خلاصه با اين جملات ُ جملاته مشابه ما رو هی شرمنده و شرمزده ميكردن جلو حُضار!!

× يه كراوات خريديم با هم با يه پيرن! آخه عروسيه پسر عموی آقای زيپه! بعد نه كه لباس نداش اصن، باسه همون!!! يه تی شرته سفيده خوچگلم به سليقه ی من خريد باسه فردای عروسی تو خونشون بپوشه!!!! D: يه تی شرته ديگم خريد كه چون خودشو نبرده بود مغازه براش كوچيك شد ُ من بر داشتمش!! اگه دوس دارين دلتون بسوزه!! D: هی من ميگفتم كه "زيپ جان، اين سايزی كه شما برداشتی تَنه اون مانكنه پشته ويترينه، شما يه ذره، يه ذره آ فخط؛ هيكلت با اون مانكنه فرق داره!!" هی ميگف نه!!! D:

× اينجانب زوجينه فرهنگ پرست اين هفته به اتفاقه كپل و لپ گنده خان، فيلمه پر مفهوم و بسيار هيجان انگيز و پر از عبرته "سوغات فرنگ" رو ديديم! آقای زيپ كه از اول تا آخرشو تخت گرف خابيد!! منم كه اينقد موضوش برام سرشار از هيجان بود كه آخرشو نديدم ديگه!!! اين فيلمارو ميسازيم بعد نشستيم فيلم آيه هندی رو مسقره ميكنيم ُ كركر ميخنديم!!! آخه فيلمای خودمون خيلی غيره قابله پيش بينی هستن ُ آخرش اصن مثه فيلم آيه هندی نيس كه! به جونه تو برعكسه من فك كنی كلی ناراحن ميشم!!! D:

× انگار كوه كندَم با پاهام! خستم خيلی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:21 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 78.

August 13, 2008
 

× امرو مامانه طیه عملياته غير منتظره يی منو برداش با خودش برد به قوله خودش "مهمونی!" منم فقط و فقط باسه اين باهاش راهی شدم چون اولندش موهامو برام سشوار كشيد (بخاطره مهمونی) هم اينكه كلن آرايش كردم ُ تمومه چيزايی كه قرار بود فردا بپوشم ُ بجز مانتو پوشيدم امتحانی كه ببينم بم مياد آيا يا نه؟! آخه فردا با آقای زيپم!! موهامم كه سشووووار ُ حاضر ُ آماده!!! D: بعد وختی رفتيم ديديم اونجا دارن روضه ميخونن فهميدم ای دله غافل اينجا مهمونی نی، مولوديه!!! فك كن! هيش وخ از اين نو مجلسا خوشم نميومد اونم چون حس ميكردم توش يه شخصی رو ازش بت ميسازن و تا حده خدا بزرگش ميكنن!! اما خُ شه كار ميتونستم بكنم؟! فقط آروم آروم دس ميزدم! همين. نميدونم چرا هيچ وخ تو اينجور مجلسا هيچ حسی سراغم نمياد و هيچ وخ نتونستم برا برآورده شدنه حاجتم دس به دامنه اماما بشم؟!! هميشه وختی مشكلی پيش مياد باسه حل شدنش ميرم سراغه خدا و بس!! هيچ وخ دلم نميخاد برای خودم و خدای خودم رابط دُرس كنم، حس ميكنم خدامم از اين كار خوشش نمياد! اين نظره شخصيه منه اما حس ميكنم اگه برا برطرف شدنه مشكلم دس به دامنه كسه ديگه يی بشم به قدرته خدا بی حرمتی كردم! نميدونم چرا هيچ وخ مثه خيلی آ نتونستم تو اينجور مجالس اشك بريزم و گريه كنم؟! خلاصه كه نميدونم ايراد از منه يا از جای ديگه!!!

× پای تلفن بوديم كه بحث شد يهو من گفتم: اعصابم خورده آ!
زيپ: تو كی اعصابت خورد نی؟! D:
من: هيچ وخ!!
زيپ: خوبه خودتم ميدونی
من: آخه سوألت خيلی تـ.خمی تخيلی بود!! از اون سوألا كه هرچی جواب ميدی يه معنی ميده!!* من ميتونستم الان بگم "هميشه"
زيپ: نخير! اگه ميگفتی هميشه جواب مثبت بود
من جوری كه انگار اصلنشم ضايه نشدم ُ اصلنشم حق با زيپ نيس گفتم: آخی، جواب مثبته؟ حالا دختره يا پسر؟!
نتيجه ی اخلاقی: هروخ داشتين ضايه ميشدين ميتونين به بهترين نحو بحثُ عوس كنين!! D:

× من با بلاگفا مچگل دارم يا بلاگفا با من مچگل داره؟! آيا.

*پاورقی: مثه اينجور سوألا: خونه نيسسی!؟! كه در اينجا شما چه بگين آره چه بگين نه جفتش يه معنی ميده! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:07 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 77.

August 12, 2008
 

× ديرو بعده كلاس زبان مامانه اومد دمبالم، تا با هم بريم دامن بخريم از اين دامن كوتاهای رنگيه جينگولی!!! D: بعد از اونجايی تو خريد كردن هميشه ی خدا خوشانس بودم من تخم دامن كوتارو ملخ خورده بود!!! تو بگو يه دونه مغازه از اين دامنا داش، نداش كه!! خلاصه اينقده حرص خوردم من، بعد مامانه كه ديد دلخورم كلی ُ اينهو بز پاچه ميگيرم (!) بم قول داد كه فردا، ينی امرو با هم بريم هف حوض كه معدنه اينجور چيزاس!! بعد امرو بعداَظُر رفتيم با هم، اما دريغ از يه دونه دامن!! من نميفهمم اين دامنا رو كی خريده آخه؟! تا ديرو كه ما دامن نميخاستيم همينجور انواع ُ اقسام ُ رنگ ُ وارنگشُ همه جا داشتن آ بعد حالا اينجوری غيب شده بود! همينجور داشتيم خيابونه هف حوض ُ متر ميكرديم قدم به قدم كه من يهو يه پيرن ديدم از اينا كه كوتاس ُ باسه تو خونس! راه راه بود!!! منم كه عاچقه راه راه!!! آب از لب ُ لوچمون آويزون بود همينجوری، دامنشم چين چينی بود! اما بازم از اونجايی كه من هيچ وخ نميتونم يه چی رو با خوبی و خوشی ُ سلام و صلوات بخرم، اَد همون مغازه يی كه اين پيرن ُ داش بسته بود!!!! مام پرو تر از اون اينقده واسساديم تا باز كرد يارو! حالا قيمتش چن؟!! 18000 تومن! هيشی ديگه خريدمش بعد اينقده خوچگله!! اينقده ماه "تر" ميشم توش D:

× چن روز پيش زيپ برگشته به من ميگه: "از ولخرجيات بدم مياد!!" من ولخرجم؟!! خُ آدم باسه خودش خرج نكنه باسه كی خرج كنه؟!! تازشم من خريد نرم ُ خرج نكنم دپسردگی ميگيرم خُ! اصنشم من نميخام )):

× كپل اومده عكسه آقای لپ گنده رو نشونه من داده (نه كه نديدمش تا حالا!) ميگه: قيافش خوبه آ، نه؟ بعد منم نامردی نكردم ُ گفتم: خُ تو دوسش داری!!! هر كی يكيو دوس داره به نظرش خوشگل مياد!!! (خوچم نمياد از آقای لپ گنده خُ! زور كه نيس!! بعد از ماجرايی كه بينمون پيش اومد ديگه هر كاری كردم نتونستم حسه خوبی داشته باشم بش!!) اما يهو ديدم خيلی بد زدم تو حاله كپل، گفتم: آره خُ ، بدم نی قيافش!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:22 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 76.

August 11, 2008
 

× فك كن ببين آپديت كردنه اينجا چقد مهم بوده كه من "ترانه ی مادری"‌ ُ بيخيال شدم!! نه فك كن تو!!! الان جا داره قبل از هر چيزی از دوس جونايی كه لطف كردن ُ كلی عكس و لينك و سايت برام فرستادن واسه آناتوميه بدن كلی تشكر كنم!!! همشون خوب بودن، ايشالا يكی يكيشونو ميكشم!! *: ميسی دوس جونام كه به فكرم بودين ايشالا عروسياتون جبران ميكنم! D:

× يه شمبه خونه مامان بزرگه بوديم بعد پرنام اومده بود (دخی دائيه!) بعد تازه افتاده به حرف زدن به من ميگه: آقی!!!! ((; حالا فك كن اسمه من چيه كه به اين روز افتاده!! اسم به اين قشنگی ملوسی موش نخوره منو!!! ): اما دوسش ميدارم زياد فخطه فخط به خاطره اينكه ياده بچه ی خودم ميفتم!!! همونكه الان تو دانشگا آكسفورد درس ميخونه ديگه بابا!! D: ولی جدی هر وخ اينو ميبينم هوسه بچه ميكنم واقن چرا نميشه آدم ازدباج نكنه بعد يهو بچه دار شه؟!!! D: هی باسه هر چی باس منته مردا رو كشيد ميبينی تو رو خدا!!!!؟

× امرو با مامانه رفتيم آرايشگا اپيلاسيون! ديگه ميتونستم فرشای خونَرو جارو كنم كم كم! البته اگه موهای پامو باز ميذاشتم آ، اگه شينيون ميكردم كه نميشد مسلمن!! (مصلمن؟!) ديگه نزديكای اومدنه آقای زيپه و باسه همين بساطه خوشگليآسيون پهن شده دوباره! البته بساطه خوشگليآسيون تر!!! چون ما خانوما اوصولن خوشگلی تو ذاتمونه!!! D:

× فردا نباس با مامانه برم استخر چون تمرينای نقاشيم مونده! از بس برام جذاب بودن اصن حوصلم نمياد بكشمشون!! همون فوگوراتيو آی مرد!!! )):  

× ديدی هميشه همه چی برعكسه؟! ديشب با جنابه زيپ مشغوله چتيدن بوديم بعد از قضا ديشب من فقط داشتم با زيپ چت ميكردم ينی نه با كسه ديگه يی حرف ميزدم نه حتی صفه ی اكسپلورر باز بود حتی!! بعد يهو زيپ بی مقدمه گف: من خيلی خستم بريم بخابيم ديگه! تو َم كه اصن حواست به من نی، معلوم نی داری چت ميكنی با كسی يا كامنت ميخونی يا كامنت ميدی!! كودومش؟
من در كماله خونسردی: هيش كودوم!
زيپ: آره، باشه!
من: داشتم هاردمو ميگشتم ببينم اولين چتمون رو دارم يا نه!!! (يكی نيس به من بگه آخه زنيكه مگه بيكاری نصفه شبی؟!!
D:)
زيپ: من دارمش، ميخای؟
من: آره
تــِكسْته چتمون رو برام سند كرد، منم اكْسِپت كردم بعد يهو يادم افتاد نديدم كجا داره سيو ميشه! باسه همين كنسلش كردم، بش گفتم: دوباره بفرس!
زيپ: ديدی ديدی حواست نيس!!! بگو جونه زيپ چت نميكنی با كسی!!
من: به جونه زيپ چت نميكنم فقط نفهميدم كجا داره سيو ميشه!
زيپ: نميفرستم
من خيلی مشتاقانه: خيله خب نفرس اصن!!
زيپ: شب بخير
از نت رف!!! كلن ما دعواهامون خيلی كلی ُ اساسيه!!!
D: به جونه تو فك كنی ما سَره هر چیه جزئی دعوامون ميشه ناراحن ميشم!!! D:
كامی جون رو خاموش كردم رفتم تو تختم كه اس ام اس داده: بگو جونه زيپ با كسی حرف نميزدم! يه نَموره داش ميرف رو اعصاب ُ داش اون روی سگم بالا ميومد!!! ميدونی چيه؟ شايد اگه با كسی چت ميكردم يا واقن سرم به جايی گرم بود اينقد برام گرون تموم نميشد، گفتم: نميگم تا بفهمی باس بم اعتماد داشته باشی!!
زيپ: دارم ولی حسه بدی داشتم.. يهو انگار تمومه دلخوريم از بين رف! هميشه همينطوره وختی صادقانه اعتراف ميكنه من همه چی يادم ميره!! كلی مهربونانه سعی كردم دلداريش بدم، كلی قربون صدقش رفتم و گفتم كه عاشقونه دوسش داشتم ُ دارم ميبينم جواب نميده! زنگ زدم ديدم برنميداره!!! فك كن گرفته خابيده! اونم چه خابی، فقط خاس بره رو اعصابه من نصفه شبی!!

به آقای زيپ نوشت: يكی طلبت!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:49 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 74.

August 8, 2008
 

× از اونجايی كه من خيلی رو برنامه كار ميكنم و با برنامه ميرم جلو، چارشمبه هويجوری رو هوا تصميم گرفتم يهو با مامانه و باباهه پاشم برم چالوس!!! بعد از اونجاتری كه هميشه باس يه چی رو اعصابه من را بره، تليفونه اونجا خراب بود و من نيْتونستم با هيش كس ارتباطه مفيد برقرار كنم!! تليفون يه طرفه شده بود، ميتونستن اونجارو بگيرن اما نميتونستيم جايی رو بگيريم ما! بعد موبيلَم كه كُلهم اونجا تعطيله چون كوه و كمر و دشت ُ دَمنه اونجا باسه همون تو بگو يه اپسيلون آنتن بده نميداد كه! آقای زيپم عادت نداره مستقيم اونجارو بگيره چون هميشه من بـــِش زنگ ميزدم از اونجا. دليلشم اين بوده كه چون زنگ خوره تليفونه اونجا خيلی بالاس، وختی يكی زنگ ميخوره همه تا كمر ميفتن رو تلفن بعد اصن هيش كس نميفهمه كه مثلن آقای زيپه كه داره زنگ ميزنه!!! خلاصه تصميم گرفتم كه دو سه روزی بی خبری طی كنيم از هم كه دلمون تنگ تر بشه! البته اين تصميمه من بود، كرم دارم من كلن!! D: چارشمبه شب برای آقای زيپ اس ام اس دادم: "بی معرفت! ):" با اينكه ميدونستم دليور نميشه بش اما فرستادمش! فرداش وختی پائين بودم و هويجور داشتم هنرآی انگشتامو ميتكوندم (نقاشی ميكردم!) يهو ديدم موبيلم اَ طبقه ی بالا داره زنگ ميخوره!!!! فك كن!!! دويدم بالا ديدم زيپه اما صدام نميرسيد، فقط در حده يه "الو"! كه البته همين يه الو يادم انداخ چقده دلم براش تنگ شده!! خلاصه عينه ديوونه ها را افتادم تو كوه و جاده بلكه يه كوچولو اين موبايله مون آنتن بده، كناره جاده دو تا آنتن داشتم!! سَری براش نوشتم: "زيپ اينجا رو بگير، ده ديقه ديگه!" اون ده ديقه رو آخرش اضافه كردم چون فك كردم از اينجا تا برسم ويلا يه ده ديقه يی طول ميكشه!! خلاصه دوباره دويدم به طرفه خونه كه همون موقه يكی اَ همسايه هامون منو ديده با شو َر و مادرش! سه ساعت داره با من حال ُ احوال ُ اينا ميكنه! منو ميگی، حرص نميخوردم كه، داشتم سكته ميكردم ديگه!! خانومه داش از درس ُ دانشگا ميپرسيد كه من گفتم: مرسی و بلافاصله هم گفتم "با اجازه!" دوباره بدو رفتم سمته خونه! رفتم تو كه ديدم بابا پيشه تليفن واسساده، منو كه ديد صدام كرد بعد پرسيد "اين شمارهه ماله كيه؟! ...0281" اون موقه ديگه داش خون خونمُ ميخورد آ! با خودم ميگفتم خوبه به زيپ گفتم ده ديقه ديگه بگيره اينجا رو! بعد همون موقه گرفته!!! ديگه داش اچكم در ميومد كه كپل زنگ زد! قَبله اينكه چيزی بگه بــش گفتم به زيپ بگه اينجارو دوباره بگيره!! اونم گف باشه!! خلاصه اينجوري شد كه بلَخره بعد از كلی بدبختی مجنون به وصاله ليلی رسيد با تلفن!! X:

× هنو كاشف به عمل نيُوردم كه آقای زيپ، "زيپ اينجا رو بگير ده ديقه ديگه" رو چه جوری خونده كه همون موقه زنگ زده؟!! احيانن گل پسرم هول شده!! D:

× نه كه اونجا من و مامانه خيلی سرمون شولوغه و اصن وخته سر خاروندنم نداريم، باسه همون ساعت 11:40 بعد از اتمامه "ترانه ی مادری" يهو با مامانه تصميم گرفتيم دهنه فرهنگه سينما رو صاف كنيم و نشستيم به فيلم ديدن! اونم فيلمای شا وزوزكی!!! "نصف مال من، نصف مال تو" و "بی وفا" بعد الان يه سوأله خيلی مهم دارم اونم اينه كه واقن كارگردانه فيلمه بی وفا رو چه حسابی اسمه فيلمشو انتخاب كرده؟!!! D: كسی ميتونه منو كمك كنه؟! آيا.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:13 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 73.

August 5, 2008
 

× شدم خوراكه گشـ.ت ارشـ.اد! ديرو با مامانه رفتيم ادارَش كه حكمه بازنشستگيش رو بگيريم، بعد كه كارمون تموم شد قيژ سواره اوتوبوس شديم رفتيم باغه سپه سالار! من كبش ميخاسسم!! خلاصه هی اين خيابون رو رفتيم بالا اومديم پائين تا اينكه من يه كبشه خوژگله خانومانه پيدا كردم! راسسش ديگه از كتونی خسْسه شدم!! دلم ميخاد "سانتال مانتال" شم!!! D: بعد از اينكه اون كبشَرو گرفتيم من باز دوباره از يه كبش خوشم اومد، اون صورتی بود كه البته از دو مدل خوشم اومد! بعد با مامانه تصميم گرفتيم بريم جفتشو كه هر كودومم تو مغازه های جدا بودن بپوشم بعدش يكيشو كه بيشتر دوس ميداشتم بخرم! مامانه هم چون اَ اين مدل كبشا نداشتم داش باهام را ميومد و دو جُف برام ميخريد!! رفتيم مغازه اولی، كبششو پوشيدم، خوشم اومد اما دلم ميخاس اون يكیَم امتحان كنم باسه همين به فروشندهه گفتيم ما ميريم باز برميگرديم! همون موقه فهميدم پسره (فروشندهه) دلخور شد!! من نميدونم اين چه اخلاقه مزخرفيه كه فروشنده های ايرونی دارن كه انگار مشتری آ بدهی دارن بهشون كه حتــــــمن اگه يه چيزی رو گفتی بياره باس بخريش همونو! خلاصه ما رفتيم مغازه بعدی و كفش دومی رو امتحان كرديم كه ديدم سايزه من نداره!! نه كه پاهام مثه سيندرلا ميمونه باسه همون! D: دوباره برگشتيم همون مغازه قبليه كه ديديم يارو لج كرده باهامون! فك كن!! آخه بش گفتم از همون مدل رنگه ديگشو نداره؟ گف نه! گفتم عب نداره همون رنگشو بيارين كه گف سايزه شما نداريم!!!! منم گفتم: "گوره باباش!" و اومدم بيرون!! واقن فروشنده های ما نمونن بخدا! بعد منم از لجم گفتم ميرم يه كيف ميگيرم جای كبش! رفتم تو مغازه ی يارو:
من: آقا اون كيفه كه...
يارو: خانوم درُ ببند!
من: (درحاليكه دارم در ُ ميبندم) آقا ببخشيد اون كيفه كه...
يارو: خانوم در هنو بسته نشده!!!
كه اينجا واقن جا داره از فروشنده هايی كه اينقد به مشتری احترام ميذارن سپاسگزاری كنم! خُ يكی نبود بـش بگه مرتيكه تو كه اينقد باز بودنه دره مغازت مهمه برات خودت اونجا باسه چی نشستی لَم دادی؟! پاشو دره مغازتو ببند!! پررو!! من كه مسئوله بستنه دره مغازه ی تو نيسسم كه! اصن باسه يه چی ديگه اومدم تو تازشم اگه خيلی ميخای خنكیه مغازت نره بيرون از اون دَرا نصب كن كه خودش بسته ميشه!!! خلاصه من اصن حرص نخوردم كه!!!

× مامانه پيشناهاد داد حالا كه من كفش خريدم ُ كيفم لازم ندارم بريم هفته تير مانتو بخريم!! خوژحال شدم كلی!!! از اينكه مامانه به هر نحوی ميخاس پولاشو باسم خرج كنه!!! رفتيم اونجا و همون اولين مغازه باسه هيكله باربيه ما مانتو پيدا شد! چون آقای زيپ هم خيلی مانتوی تنگ دوس ميداره باسه همون من مانتوی تنگ خريدم باسش!!! D: كليَم مامانه رو اصرار كردم كه يه مانتوی خوژگل هم باسه خودش بخره! بعدشم تندی رفتم كلاس زبان و مامان جان كلی حال كردن تو خيابونه وليعصر و وختی اومدن دمباله ما كلی كيسه دسسش بود!! كه باسه منو كپل هم خريد كرده بود طفلی، برا من دو تا شلواره تو خونه از همون پيژامه ها كه آقای زيپ كلی دوس داره و منو اصنشم مسقَره نميكنه و يه بسته هم لباس بی تربيتی كه 1500 تومنه! D: اينقده خوژگلن!!! X:

× يه جوری كه عقله جنَم بش نميرسه فونته اينجا رو دُرس فرمودم!!! تكبيـــــــــــــــر!!! P:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:24 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 70.

August 1, 2008
 

× چارشمبه شب اينقده ذوق ميداشتم كه سخت خابم برد! به زيپ گفته بودم صُب وختی خاس را بيُفته بيدارم كنه! ساعت 9:40 ميس انداخت كه بيدار شم! بيدار بودم اما نيدونم چرا حسم نميومد پاشم برم حموم! خلاصه كلی هی كنجار رفتم با خودم ُ هی به خودم 5 ديقه 5 ديقه فرصت ميدادم باسه بيدار شدن تا ساعت 10:15 به زور دل كندم از تخته خواب! فك كردم زيپ الان ميرسه بعد من هيش كاريمو نكردم هنو! خلاصه 11 از حموم اومدم بــِش اس ام اس دادم: كجايی؟ كه گف هنو به كرجم نرسيده! اينقده خوجحال شدم!!! :دی موآمو سشوار كشيدم ُ لاك زدم و لباس پوشيدم تا شد 12!! نيم ساعتم منتظر شدم كه برسه و وختی نيومد حرصم گرف!! زنگ زدم به گوشيش، ميگم: كجايی؟!   - نرسيدم هنو!    + مگه تو همون موقه كه زنگ زدی را نيُفتادی؟!   - چرا   + پَ چرا نميرسی؟! از شمالم را ميفتادی الان اينجا بودی!    - اوتوبوسه ديگه!    + حالا كی ميرسی؟!    - طرفای يك اينطورا! با حرص گفتم: كاری نداری؟! اونم يهو گف: زهره مار!!! خدافظ. كلن من و زيپ وختی لحظه ی ديدار نزديك ميشه همينطور هر دفه هی رُمَنسه خونمون ميزنه بالا نميدونم چرا! چيه هی عينه همه عشقولانه باشيم ُ تقليد كنيم؟!! :دی خلاصه ساعت يك آقای زيپ تشيفشونو اوردن!! كليَم چيزميز گرفته بود!! تن ماهی، سيب زمينی، تخم مرغ، دلستر، سس مايونز، قارچ و يه بستَم ماكارونی!!ميخاسسيم غذا دُرس كنيم!!! :دی باسه ناهار كپل اينا آش رشته دُرس كرده بودن، كلن اين كپل جان هوسه يه چيزايی ميكنه تو گرما! اينم يكی از اونا بود. خلاصه ساعت 3:30 تصميم گرفتيم سالاد الويه دُرس كنيم با زيپ! اينقده حال داد :دی كلی سره اينكه تخم مرغارو با سيب زمينی بپزيم يا نه بحث كرديم با هم! بعدشم كه دُرس شد من فخط مسئوليته رنده كردنه سيب زمينی آرو به عهده گرفتم!! :دی راسسی اينم بگم كه يه چيش كم بود كه هيش كسم نفهميد آخرش اون چيزی كه كم بوده چيه و همه متفقُل قول  به اين نتيجه رسيديم كه سس مايونزش زياد بوده حتمن!!!

× خدايی شما زوجی به اين فرهنگ دوستی ديده بودين؟! مام خودمون نديده بوديم! جنابه زيپ جان ايندفه فيلمه فوتبال رو اُورده بود! اينقده خوشم اومد مخصوصن اينكه من جای وايولا بودم و آقای زيپم در نخشه ديوك!! هر كی اين فيلمو نديده پيشناهاد ميكنم بگيره ببينه چون خيلی قشنگه! خيلی دوسش ميداشتم! مخصوصن اون صحنه يی كه تو مهمونی دختر و پسرآ دارن ميان و مجريه داره اسمشونو صدا ميكنه... هوووم!!!

× هنو اَ حالو هوای فوتبال در نيومده بوديم كه اينبار چار تايی ينی منو زيپ جان و كپل و آقای لپ گنده نشستيم فيلمه "انتخاب" رو ديديم! ديدين؟!! بد نبود! ينی ميشه گف متفاوت بود با هر فيلمی جز "دختر ايرونی"!

× امرو ينی جُمه هم باز دوباره به علت كمبود فيلم پاشديم چارتايی رفتيم فيلمه "هميشه پای يك زن در ميان است"! سينما قدس. كارگردانش آقای كمـ.ال تـبـ.ريزی بودن كه مام به خاطره فيلمای خوبه ايشون همچنين هنرنمايی گلشيفته جون و آقا مهران و رضا كيـ.انيان كه خدايی خدای بازيگريه (!) رفتيم نشستيم تو سالن اما اينقد اين فيلم هنری بود كه هيشكی هيچی دَسگيرش نشد و همه دس از پا درازتر اومديم بيرون! پيشناهاد ميكنم اگه شَمه هنری ندارين پولتونو هدر ندين! تازه صداشم خيلی مزخرف بود كه باعث شد ما نصفه فيلمنامه رو حدس بزنيم! خلاصه كه من ديگه پيشناهادی ندارم!!! :دی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:22 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 69.

July 30, 2008
 

× ديرو ساعت 1 بعده اينكه با پدرجان كلی بحث كرديم سره ADSL و خطه تلفن، با مامانه رفتيم استخر! اينقده خوب بود اينقده آبش تميس بود، اما زياد شنا نكردم چون هم اينكه حوصله نداشتم هم اينكه حوصلم نميومد!!! :دی اما هی فرت ُ فرت ميپريدم تو سونا بخار! حال ميكردم اونجا، پوستم اينقده نرم ميشد هی!! همچين تمدده اهصاب ميكردم تُن تُن!! چن ديقه هم رفتم تو سونا خشك اما خيلی داغ بود تازشم اين گردنبنده كه آقای زيپ باسم خريده بود هی داغ ميشد ميچسبيد به تنم هی ميسوختم خُ! :(

× يه مدت كه تو سونا بخار بوديم با مامانه، من حس كردم ديگه جا نداره باس پاشم برم بيرون! باسه همين رفتم پاهامو كردم تو جكوزی كه سردم نشه! هويجوری تو حال ُ هوای خودم بودم كه يهو يه پيره زنه اومد بـــِم گف: تو باسه چی اومدی اينجا ديگه؟!! (لاغر بودن ُ اينا!) هيشی نگفتم فخط لبخند زدم! دوباره گف: حالا چرا اون لبه نشستی؟! بيا تو مادر!! گفتم: نه همينجا خوبه! تو، كثيفه آبش! گف: مگه ازدباج كردی؟! گفتم: نه! گف: پَ بيا مشگلی نداره! اينقده حرص ميخوردم! گف: يه دَقه بيا تو سَری برو! منم تُن رفتم تو و اومدم بيرون! ولی ول نميكرد كه! گف: درس ميخونی؟ گفتم: بعله!!  - حالا واسه چی اومدی تو جكوزی؟! برو شنا كن!!   + شنا كردم!! الانم منتظرم!!! - منتظره كی؟ + منتظره مامانم!! - آها خيله خب! حالا برو تو اون آبه سرده!! منو ميگی!!! گفتم: نه مرسی!!!:دی - نه مادر برو! شما الان جوونی بدنت ايمنيش قويه برو نترس!! + نميترسم كه! سردم ميشه خُ! خلاصه مجبورم كرد تا زانو برم تو اون آبه يخ! داش هی ميگف كه تا گردن برو توش كه مامانه اومد ديگه!! منم سري دويدم پيشه مامانه و گفتم: بريم!

× بعده استخرم رفتيم يه شاله صورتيه خيلی ناس خريدم! اَ اين دو تومنی آ! اينقده مياد بـــِم!!

× شب طرفای ساعت 8:30 رفتيم خونه دوسته باباهه! كلی خوچ گذش!! اينقده غذاهای خوچمزه داشتن!! :دی ساعته 2 هم برگشتيم خونه!! اينقده خوشال شدم وختی ديدم آقای زيپ هنو بيداره، كلی بوس و بغل و ماچ و اينا تا اينكه خابيديم ديگه! (تو اس ام اس بابا!) <-:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:20 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 68.

July 28, 2008
 

× ديرو با مامانه رفتيم خونه مامان بزرگه! صُبش كلی لوازمو وسايلمو جَم كردم ريختم تو يه ساكه گنده، چون ميخاسسم اونجا برم حموم! نه كه وخ نداشتم تو خونه باسه همون! وختی رسيديم سَری سلام ُ احوالپرسی ُ و ماچ و بوسه كرديم و دوباره من و مامان كارامونو كرديم رفتيم گيشا پاساژه نصر! من مايو ميخاسسم! :دی بعد رفتيم يه مغازه كه وروده آقايون ممنوع بود توش كه هم مايو داش هم لباسای بی تربيتی!! من مايوی يه تيكه ميخاسسم چون اين استخره كه قراره با مامانه فردا بريم نميذارن دو تيكه بپوشيم دليلش هنو باسه خودمم معلوم نی هروخ فهميدم بی خبرتون نميذارم!! :دی بعد از اونجايی كه من سايزم واقن مانكنيه هيججا مايوی يه تيكه اندازه من نداشتن! منم كلهم بيخيال شدم رفتم يه ساعت GUCCI خريدم با يه سته اسپری و كرم و عطره She (بنفشش! :دی) با يه شاله دو رنگه طوسی فيروزه ای!! كلن خيلی خودمو شرمنده كردم ديرو!! بعد مامانه يهو گف: مگه باسه مايو نيومده بوديم؟! :دی منم گفتم: سايزه من ندارن خُ!! :( نميشه دو تيكه بگيرم؟!!! :دی خلاصه مامانه وختی گير ميده به يه چی گير داده ديگه! باسه همين اينقد سر تا سره گيشا رو متر كرديم تا يه مايو سايزه من گير اُورديم! رنگش مشكيه كه من دوسش نميدارم!! من كلن رنگای جيغ رو ترجی ميدم! اما خُ شه كار ميشه كرد؟!! باسه يه بار پوشيدن خوبه ديگه!!!

× ديشب كپل اومده ميگه: دلم ميخواد برم سينما، ميگن فيلمه "تو زندگيه هر مردی بلَخره يه زن وجود داره" قشنگه!! يه كم فك كردم ديدم من يه همچين اسمی تا حالا به گوشم نخورده، بعد يهو دو زاريم افتاد هرهر زدم زيره خنده ميگم: "هميشه پای يك زن در ميان است" ُ منظورته ديگه؟!!!

× امرو مامانه گف ديشب بابات ميگف پس زيگزاگ چرا نميره ADSL بگيره؟!! بعد منو ميگی! خوجحال نشدم كه!! فقط يه لبخنده مليح زدم ُ گفتم: خُ به بابا بگو اگه پولشو بده چرا نميرم بگيرم؟!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:05 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 67.

July 26, 2008
 

× 3شمبه صُب بود كه زيپ زنگ زد و گف: "شايد پس فردا بريم شمال!" دلخور شدم، اونم باسه اينكه از دلخوريه من كم كنه گف: "هنو معلوم نيس! احتمالش خيلی كمه!! نهايت 20 درصد! تازه اگرم خواستن برن من نميرم باهاشون!" 4شمبه شب از حموم كه اومدم زنگ زدم بـــِش كه بپرسم ميرن شمال يا نه كه گف ميرن!! من كشته مُرده ی اين درصد تخمين زدنای زيپم كه اينقد دقيق ميگه هشتاد درصد نميرن شمال و اون بيست درصد عملی ميشه يهو!!! پنج شمبه شب كه باهاش حرف ميزدم پرسيدم كی برميگردين؟! كه گف يا شمبه يا يه شمبه! دوباره اضافه كرد به احتماله هشتاد درصد شمبه ميايْم ديگه!!!
من: از اون هشتاد درصدآ كه بيس درصده باقی موندش عملی ميشه ديگه؟!! :دی
زيپ: آره ديگه!! داری كم كم ميشناسيم!!! :دی
يه شمبه اَ شمال برميگرده!! نميدونم چرا وختی ميره مسافرت برميگرده طوری براش دلتنگ ميشم كه انگار حالا مثلن اگه نميرف شمال تو بغله من بود!!!!!

× ديرو مامانه كلی خرت و پرت از بالای كمد سمته چپی آوُرده بود پائين! بعد بينه اين خرت ُ پرتا يه كلاه شال گردنه زمستونیه راه راه بود، قهوه ایه تيره و كمرنگ و كرم! خوشم اومد ازش گفتم اينو بذاره بمونه باسه من!! گف باشه!! امرو ازش ميپرسم مامان اون شال گردنُ كلاهه كو؟! ميگه دوباره گذاشتم اون بالا!!! حالا فك كن اون بالا بی شباهت به يه انباريه پره آت ُ آشغال نی! پره خاك و گرد ُ غبارم هس تازه!! گفتم: وا مامان؟!! مگه ديرو نگفتم نذارش اون بالا؟!! مامان در حاليكه اصن به جائيشم نيس گف: حالا كو تا زمستون!!!
من: خُ آخه زمستون كه ديگه يادمون نيس يه همچين چيزيَم هس كه بخوايْم پيداش كنيم! تازه اگرم يه اپسيلون يادمونم باشه يادمون نيس كجا گذاشتيمش!!
مامان: تو نگران نباش من يادم ميمونه!!! (لازم به ذكره كه اين مامان خانوم همون خانومی هستن كه موقه ی آموزشه كامپيوتر تا الان من يه چی ميگفتم بعد بش ميگفتم خُ الان انجام بده يادش نبود!!!)
من:
|-:
مامان: ايتاليايیه اصلم هس!!
من: ديگه وختی رفته قاطی يه مُش آت ُ آشغال ايتاليايی بودنش با آمريكائی بودنش چه فرقی ميكنه؟!!
مامان: منظورمو اينه كه اصله!!
من: آره؟! پَ جون ميده باسه خاك خوردن!!! :دی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:15 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 65.

July 24, 2008
 

× ساعت 4 بود، بعدازظُره ديرو به زيپ اس ام اس دادم كه "من سرم خيلی درد ميكنه دارم ميخابم!" و وختيَم پرسيد "چرا؟ چی شده مگه؟!" فقط براش نوشتم كه "ميخام واسه 2 ساعتم شده به هيچی فك نكنم!" خيلی دلم ميخواس باهاش حرف بزنم اما نه شرايطش بود و نه حوصله داشتم، سرم بقدری درد ميكرد كه حاضر نبودم واسه 2 ديقه ديگه چشامو باز نگه دارم!! وختی بيدار شدم چيزی عوض نشده بود!! جز اينكه دو نفر رفته بودن و جاش دو نفر ديگه اومده بودن!!! كامپيوتر رو روشن كردم ُ اومدم نت كه زيپ زنگ زد، حالم خيلی گرفته بود! دلم ميخواس بـــِم بگه بــش زنگ بزنم ُ با هم حرف بزنيم كه جاش گف: دارم ميرم بيرون! چيزی نگفتم اما حدوده نيم ساعت بعدش خودم بــش زنگ زدم، ميخواسسم اگه هنوز نرفته بود باهاش حرف بزنم كه.. گوشيو قط كردم و باز اومدم نت و باز دلم طاقت نيوورد! دفه ی پيش زياد برخورده خوبی باهام نداش، نفهميدم برا چی فقط بم گف "حوصله ندارم!" و هيچ توضيحيَم نداد! به بهونه ی اينكه بش بگم ميخام برم حموم دوباره بش زنگ زدم اما جواب نداد، 4 يا 5 بار شايدم بيشتر گرفتم اما بازم مثه قبل برنميداش گوشيشو! رفتم حموم، با اين اميد كه وختی ميش كالمو ببينه خودش زنگ ميزنه! از حموم كه اومدم ديدم اميدم بسی واهی بوده!!! دوباره شمارشو گرفتم كه برداش، گفتم: چرا جواب نميدی؟ گف: گوشيش تو ماشين جا مونده بود! گفتم: چرا وختی ميس كالمو ديدی زنگ نزدي بم؟ گف: منتظر شدم خودت زنگ بزنی!! ناراحت شدم خيلی.. سَری گفتم: كاری نداری؟! تُن تر از من گف: نه خدافظ و گوشيو گذاش!! بغض كردم اما مهم نبود.. برنامه ی فردا بهم خورده بود و همديگرو قرار نبود ببينيم! ميخواس بره شمال! با اينكه از ته دلم ميخواسسم ببينمش و بغلش كنم اما فقط بش گفتم: خوش بگذره! حوصله ی بحث نداشتم! دلم ميخواس خيلی آروم به حرفم گوش بده و بپرسه چی شده و از چی ناراحتم!! دوباره شمارشو گرفتم بازم جواب نداد! ايندفه ديگه بيخيال شدم!! فك كردم اون با دوستاش آروم ميشه و من با.. من با چی؟! واقن به غير از حرف زدن و غر زدن به زيپ با چی آروم ميشدم؟! اولين نفر مثه هميشه اسمه "نازنين" اومد تو ذهنم اما دير وخ بود! نميشد زنگ بزنم بش.. چن لحظه بعد خونَرو گرف، كپل گوشيو داد بهم! زيپ بود، پرسيد: چيكارش داشتم كه زنگ زدم؟! دلم از طرزه برخوردش گرف، گفتم: "اشتبا گرفتمت!!" رفتم سراغه تی وی! "ترانه ی مادری" رو تنهايی ديدم و اومدم تو اتاق كه زنگ زد! دلخور بودم اما بيشتر از دلخوريم بهش احتياج داشتم.. مثه هميشه آروم شورو كرد باهام حرف زدن تا خودم به حرف بيام و غرغرامو شورو كنم! براش تعريف كردم ُ اشك ريختم.. اينقد گريه كردم كه دماغم كيپ شد!! اونم جز چن تا كلمه چيزه ديگه يی نميگف! ميدونستم برا اين سكوت كرده چون حرفی پيدا نميكنه كه بزنه و من خوشحال بودم از سكوتش و به خودم دلداری ميدادم چقد خوب فهميده بهش احتياج دارم برا اينكه فقط به حرفام گوش بده و سكوت كنه..

× سه طبقه از مردان از شناسايی زنان عاجزند: جوانان، پيران و ميان سالان!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:35 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 59.

July 5, 2008
 

× چارشمبه آقای زيپ تشيف اوردن و بعد از بيست و اندی روز چشممونو روشن كردن! كلی فيلم با خودش برداشته بود اورده بود كه بشينيم ببينيم با هم! :دی بعد فيلمايی كه ديديم يكی اَ يكی پرمحتوا تر و آموزنده تر بود!!! :دی اوليش فيلمه "فارست گامپ" بود، يه مردی كه آی كيوش 75 بود، يكم پائين تر از آقای زيپ!! :دی بعد كلی ياد گرفتيم كه ای وای چقده جيزه اينجور آدما رو مسخره كنيم و بخنديم و كلی آموزش ديديم! اما كلی اشكمونو در اوردآ، ينی يه چی ميگم يه چی ميشنفی! البته آقای زيپ كه عينه مجسمه فقط زل زده بود به صفه ی مانيتور! تو بگو اينقد، نه اينقد (!) اين بشر عكس العمل نشون داد نداد كه! تازه برگشته منم با يه حالتی نيگا ميكنه كه ينی احمق!!! خُ من حساسم! اچكم زودی جاری ميشه و قيژ سُر ميخوره مياد پائين به من چه اصن؟! فيلم دومی َم اسمش Tenant بود كه آقای زيپ از دور و نزديكان شنيده بود فيلمش خيلی دلهره آوره! :دی بود آ، نه اينكه نبود اما من آخرش نفهميدم چرا آقای تروپوفسكی خودش رو عينه سيمون كشت؟! نه واقن چرا؟! چه دليلی وجود داش واسه اينكه آخره فيلم ديوونه شه و خودش رو بكشه؟! احتمالن كارگردانه فيلم خيلی سعی كرده اين مسئله رو روشن كنه اما خُ آقای زيپ چون آی كيوش در حده همون آقای فارست گامپ بود نفهميد!!! :دی من كه فهميدم!!!!!

× امرو اولين جلسه ی كلاس HI3 بود! اين تيچرمونو دوس ندارم خُ! يه مرده، بعد به آدم هی استرس وارد ميكنه! تازشم سره كلاس 5 نفريم كه البته امرو سه نفر بوديم! يه نفرمون جديد بود، بعد هی تُن تُن ميخواس حرف بزنه بعد من اصن خوشم نيومد ازش!! :دی فك كنم اين ترم رقيب دارم! آخه من هميشه دوس دارم تو كلاس زبان اول باشم، تا الانم همينطور بوده مطمئنم اين ترمم همينطوری ميشه!! دهه! خُ من تيچره ترمه پيشمونو ميخوام الان!!! راسسی نمره ی فاينالمم شد B! هوووم هوووم (اين زبون درازی بود باسه اينكه دلتون بسوزه الان!)

× بعده كلاس زبان با مامانه رفتيم صفا سيتی! :دی بعد الان تمامه وزنی رو كه اينقد سعی كرده بودم اضافه شه يهو از بين رف!!! باسه اپيلاسيون و بند ديگه!!! :دی بعدشم رفتيم با مامانه كلاس نقاشی ثبت نام كرديم! بعدشم عينه اين بچه هايی كه ذوق ميكنن بدو بدو رفتيم چيزایی رو كه لازمه باسه كلاسم خريديم!!! حالا رفتيم تو مغازه، من ميگم: آقا كاغذ كاهی دارين باسه طراحی؟! يارو: كيلويیه خانوم!! يه نيگا به مامانه ميكنم كه مامانه ميپرسه: كيلو چن؟! :دی يارو: 1400! مامانه: نيم كيلو بدين!!!! يارو: مگه سبزی فروشيه خانوم؟!!! اينا بسته بنديه! يه كيلويی! به حقه چيزای نشنيده و نديده!! :دی

× قابله توجه آقای زيپ، اسمه كلاسم ايليا س!! :دو تا پرانتز بسته. (پرانتز ها به فارسی)*

× ديشب با كمكه مامانه كوكو سبزی دُرس كردم ُ سبزی پلو! حالا در تلاشم ديگه كتابمم بدم بيرون: "زيگزاگ منتظمی" :دی .

*پاورقی:
زيپ: ايليا كيه؟!
من: خيليا ميتونن ايليا باشن خب!
زيپ: لوس نشو ميگم ايليا كيه؟!
من: نميدونم! :دی
زيپ: زيگزاگ كفره منو در نيار آ، شمارشو رو يه كاغذ نوشتی! تو كيفت بود!!
من: كوش؟!
زيپ: نشونت بدم، من ميدونم و تو آ!
- خيلی شيك كيفه پوله بنده رو زير و رو ميكند و يه كاغذ از توش ميكشه بيرون كه من روش نوشتم: ايليا، روبروش هم شماره تلفن نوشتم!! همونو با يه حالته عجيب خوردنی نشونم ميده ميگه: ايناها! -
من: :))
زيپ: ميخندی؟! توضی بده!! ايليا كيه؟
من: =))

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:21 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 58.

July 3, 2008
 

× استاده ادبياته برداش آخرين جلسه از يه كتابه 150 صفه يی، 120 صفه ش رو حذْوْ كرد! بعد يه جزوه َم داش كه 64 تا از بزرگانه ادبی كشورهای مختلف رو توش گفته بود، با ساله وفاتشون ُ در حد دو خط َم آثارشون!! بعد مام گفتيم چيزی نی كه بابا، اصن تو فرجه ها نخونديمش گفتيم همون شبه امتحان ميخونيم ُ ميريم امتحان ميديم البته اگرَم ميخونديم هيچی عوس نميشد چون شبه امتحان يادمون ميرف باز باس ميشستيم ميخونديم! بعد شبه امتحان من كتاب ُ وا كردم ميبينم طرزه نوشتنش به طرزه فجيعی تـ.خمی تخيلیه!! از اين فُرما كه تو بگو يه كلمه، هيچـــــی ازش نيْفهمی! فك كن!!! باسه همين من كلهم بيخياله كتاب شدم و رفتم سراغه جزوه! به همته كپل جان تا جايی كه ميشد هی اسمه نويسنده حفظ كرديم هی اسمه آثارشونو حفظ كرديم بعد تا يه جايی رسيدم كه ديدم ديگه اصن جا نداره يه نفر ديگه بپره تو حافظَم، با خودم گفتم: خوده يارو گفته كه تاريخه وفاتا كه حذْوْه، آثارشونم گفته بود كه اونایی كه خيلی تابلو َن رو ميگه از كيه؟ مثلن ميگه آناكارنينا اثره كيه! مام خوچــــــحال، حساب كردم اگه اينجوری باشه ما بيستيم ديگه! (ما ينی من ُ شادونه و خانومه متأهل!) آخه ما كلهم اينجوری بازدهيمون بيشتره! :دی بعدش دلشوره ی كتاب افتاد تو دلم كه اونم با يه تليفون به متأهل جان حل شد! قرار شد من جزوه رو بخونم و اون كتاب رو! رفتيم سره جلسه، چه جلسه يی!!! فك كن يه چُسه كلاس بود كه كلن دو رديف صندلي داش! مام رفتيم مثلن رديفه آخر! (همون رديفه دوم!) بعد جلومون همه خالی بود! آخه رو هم هف نفر بيشتر نبوديم!! بعد يه يارو مراقبه داش از تو راهرو رد ميشد نميدونم چرا يهو بی هوا پريد تو كلاس بعد يهو اَد به من گف خانوم پاشو بشين رو اون صندلی آخری! فك كن!!! بعد مراقبم قشنـــــــــــــــــــــــگ اومد بالا سره من واسساد اينقده حال كردم، اينقده لحظه ی قشنگی بود، اينقده من حرص نخوردم!! برگه هارو كه دادن همه كُپ كردن! اولن خوده استاده كه از ترسش نيومده بود، سوأله اول ميدونی چی بود؟! اوله ترم اين يارو يه سری منبع به ما معرفی كرد باسه تحقيقامون بعد سوأله اول اين بود كه 4 تا از اونا رو به ترتيبه ارزشه علمی با مشخصاته كتابشناسیشون نام ببريم! فك كن!!! ينی مثلن بگيم تاريخه نشرش كی بوده، ناشرش كجا بوده! من كه در طوله 60 ديقه ی امتحان فقط داشتم فُش ميدادم! بعد سوأله دومش چی بود؟! اثره "كرگدن" از كيه؟!! اين اثر خيلی معروفه، نه؟! همون پس اين سوألو داده!!!! سوأله سوم نسبتن آسون بود مثلن، اين بود كه هر چی راجبه آندره ژيد ميدونيد بگيد با آثاريش كه به فارسی ترجمه شده!!! سوأله بعديشم كه از كتاب بود و من نتونستم با متأهل جان شــــُور كنم! :دی سوأل سوأله آخرشم اين بود كه يه شخصيته ادبی (نويسنده) فرانسوی نام ببريد كه در سال 1775 زندگی ميكرد! فك كن!!! خاك تو سر به ما گفته بود سالا نمياد تو امتحان! اين سوأل ينی چی خُ؟ ينی ما باس سالها رو حفظ ميبوديم ديگه مرتيكه الاغ! وگرنه فرانسه اينقد اديب داره خُ! خلاصه كه من اصن حرص نخوردم كه سره امتحان، بعد اصن اين مراقب َم رو اعصاب نبود كه (مثه مجسمه سقراط بست واسساده بود بالا سره من!) خلاصه همه چی خيلی خوب بود ُ مام نمره كامل ميگيريم هممون!!!!

× از آخرين اخبار اينه كه، من و آقای زيپ به جَمه اس ام اس زنانه فارسی پيوستيم! شما چطور؟!! :دی

× "جيغ ميزنم به مولا!"

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:51 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 56.

June 14, 2008
 

× شادونه زنگ زده، ناراحـــــن كه: "زيگی من هيشی درس نخوندم!! تو چی؟!" خواسسم سر به سرش بذارم يه كم! گفتم: من انديشه رو يه دور خوندم، دورَش مونده! بقيه دورَشونم تموم شده! يهو با يه حالته خاص گف: "وای راس ميگی؟! خوچ به حالت... :(" يهو پـــِقی زدم زيره خنده و گفتم: خيلي دلت خوشه بابا! منم لنگه ی خودتم! :دی خنديد گف: "ينی استرس نداشته باشم؟!" گفتم: نه! گوشيو گذاش!!! طفلی زيادی استرس بــش وارد شده بود!!!

× 5 شمبه، ساعت 2:30 آقای زيپ تشيفه مباركشونو اُوردن كه باسه آخرين بار قبله امتحانا همو زيارت كنيم! اولش تصميم داشتيم بريم سينما فيلمه "زنـ.ها فرشـ.ته اند" بعد آقای زيپ گف كه فيلمای تخيلی دوس نداره! :دی باسه همين نرفتيم! حوصلَم نداشتيم زياد! عوسِش ساعت 8 با كپل و لپ گنده پا شديم هلك هلك رفتيم دربند! بعد ساعت چن رسيديم اونجا؟! ساعت يه رُب به يازده! بينديش الان!! :دی (اين جاي فك كن بود!) خلاصه از اونجايی كه جای پاركه ماشينو تخـ.مشو ملخ خورده بود، ما اون اولش مجبور شديم پارك كنيم ُ يه عالمه راهو پياده بريم بالا! مام كه همَمون ورزشكار! همه زرنگ! اصن غر نزد هيشكی! بعد همچينی من با حسرت از كناره اين آلوچه و لَباشك ترش كثيفا رد ميشدم، همچين دلم ميخواس! همچين داش اچكم در ميومد! بعد زيپ كه ديد اينجوريه گف: برگشتنه ميخرم باسَت! جالبش اينجا بود كه من عينه اينا كه ماهه اولشونه ويار دارن (!) هر چی ميديدم دلم ميخواس! لباشكه جامد (!) لباشكه مايه (!)، پشمك، شاتوت، گردو تازه، آش، بَلال! هر چي اونجا بود ديگه... آب معدنی، دلستر :دی! انگار از قحطی رفتم اونجا! بعد من ويارم زده بود بالا، هوسه ميگو كرده بودم و از اونجايی كه خيلی خوچ چانسم اَد رفتيم يه رستوران نشستيم كه ميگو نداش! :دی ينی داشتا، تموم كرده بود! بعد باسه همين هممون ديزي سفارش داديم! فك كن، نصبه شبی! :دی. بعده اينكه غذا رو نوشه جان كرديم با كلی حرص خوردن، گفتيم چای و قليونم بياره! حرص خوردنش باسه اين بود كه باسه اون همه آدم يه گارسونه زپــِرتی گذاشته بودن كه اصن سرويس دهيش خوف نبود! مثلن ميگفتيم: آقا نون بيار و نمك و پياز! سه بار ميرف ميومد! نميكرد يه بار بره هر سه تاشو بياره!! بعد آخرشم پوله رفت و آمدشم حساب كرد فك كنم! بعد موقه ی برگشتنم آقای زيپ فخط برام گردو خريد! زهی خياله باطل!!! گفتم اين زيپ زيره باره خريدنه لباشك نیْ ره آ، اما باز گول خوردم ديگه! :( فقط عكس گرف ازشون كه من هی نيگا كنم هی آبه دهنمو جَم كنم، هی غصه بخورم!! [Click] و [Click].

× اصلنشم من هيش خوچم نیْ ياد كه آقای زيپ اينقده مُتبحرانه قليون ميكشيد بعد من بَلت نبودم آ! هيش خوچم نــَیْ مَد كه من تا اينجوری اون شيلنگَرو (!) ميذاشتم دَمه دهنم هی فرت و فرت سرفم ميگرف! چه مَنی ميده كه من بعده 21 سال عمر، هنو نیْ تونم دود رو اَ تو دهنم بدم بيرون؟! همينه آدم دپسردگی ميگيره ديگه! :(

× به به! ميبينم كه اَ امرو قرار بودش كه منو آقای زيپ بشينيم سره درس ُ مَچقمون عينه بچه های آدم! بعد پَ چرا من اينجام؟! نیْ دونم خُ! :دی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:00 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 55.

June 11, 2008
 

× ديرو با مامانه پاشديم رفتيم تجريش! حالا بماند كه اصن حوصله نداشتم! كلن من يه اخلاقه خيلی باحال دارم، اونم اينه كه خيلي باحال برنامه ريزی ميكنم اما موقه ی عمل كه ميشه اصن حال ُ حوصله ی اجرای عملياتش نیْ ياد نیْ دونم چرا! خلاصه رفتيم اول دمباله كفش! گفته بودم كه يه كفشه آل استاره سفيد ميخوام، همه مغازه ها رو نيگا كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه آل استاره تمام مشكی بیْ تره! چون هم ديرتر كثيف ميشه و هم كلن خوجگل تره! بعد يه مغازه تو پاساژ قائم بود كه دقيقن همون كفشیُ داش كه من ميخواستم! با مامانه رفتيم تو، اينم بماند كه مغازهه كفشه بچه ميفروخ و من يكم خشالت كشيدم برم تو! گفتم كفشَرو بياره برام! اورد، پوشيدم ديدم به به چقده خوجگله! آبه دهنمو جَم كردمُ به مامان با ايما و اشاره فهموندم كه خوبه! آخه آل استار يه بدی یی كه داره اينه كه اگه اصل نباشه اون جلوش خيلی ضايه كار شده! باسه همين من تو آل استار خريدن خيلی دقيق عمل ميكنم! اما اين يكي خيلی خوب بود همه چيش! كفش ُ در اوردم و پرسيدم قيمتش چنده؟ يهو پسره گف: قابل نداره! اينقده بدم مياد اينجوری ميگن! يه بار كه گفتی مرسی ُ كفشَرو برداشتی با خودت اوردی بيرون ميفهمن كه تارُفه الكي نكنن! گفتم: مرسی! كه يهو گف: هفتاد ُ سه هزار تومن! فك كن!!! بعد وختی اينو گف حركته من و مامانه ديدنی بود! كفش ُ دادم به مامانه، مامانم گف: مرسی و اومديم بيرون! :دی خيلی حركتمون خنده دار بود! اما آخه زور داش خدايی! گفتم كه مغازش كفشای بچه و نهايت 11- 12 ساله داش! اونوخ كی مياد واسه يه بچه ی 12 ساله كفشه 73 تومني بگيره؟! اونم تو اين گرونی كه برنج شده كيلو پَنج هزار تومن! والا! بد ميگن چرا جوونا ازدباج نیْ كنن! همينه ديگه!! بعد از اونجايی كه ما دس رو هر چی ميذاريم باسه خريد تخـ.مش ُ ملخ ميخوره، ديگه جای ديگَم كفشیُ كه ميخواسسم نداش باسه همين قيدشو زدم كلن! باسه مانتو َم كه از اول همچينی مطمئن بودم گيرم نیْ ياد! اما يه مانتوی خوجگلی خريدم كه نگو! جلو بسته نيس كفشدوزك جوونم! از اين مدل كَجاس كه يه بند هم ميخوره اينور! خيلي قشنگ توصيف كردم نه؟! :دی از اونجايی كه من كاملن سايزه خودمو ميدونم، تو ويترين يهو يه مانتو ديدم و حدس زدم اين سايزه منه! البته اكثرن سايزمن از پشته ويترين چون پشته مانتو رو با يه سوزن ميگيرن كه به تنه مانكنه خوب بشينه! منم كه مانـــــكن! رفتم تو مغازه، مانتو رو برداشتم از چوب لباسی بدونه يه كلمه حرف داشتم ميرفتم تو اتاق پرو، كه يهو يه پسره اومد گف: چه سايزی ميخوای خانوم؟! حالا خودم سايزشو قبلن ديده بودم آ، گفتم: اِسمال! مانتو رو گرفته، سايزشو ديده بعد باسه اينكه من نفهمم ضايه شده مانتو رو از چوب لباسی در اورده همونجوری داده به من!!! آخه نه اينكه من بلد نبودم خودم چوب لباسيشو در بيارم، باسه همون!!! وختی پوشيدمش كلی حال كردم! قشنگ اندازه ی تنم بود، يكم تنگ بود كه اونم برام تازگی داش! حالا پوشيدم دره اتاق ُ وا كردم كه مامانه هم ببينه، اومده ميگه: تنگ نی؟! گفتم: نه! كلن مامانه تبحر (تبهُر؟!) خاصی داره كه بزنه تو ذوقت همچينی! بعد كه ديد خودم خوشم اومده ديگه هيچی نگف! بعد از اونجايی كه هوای پاساژ خيلی خفه و مزخرف بود و منم سر دردم شدت گرفته بود تصميم گرفتيم يه كاسه شاتوت بخوريم و برگرديم خونه! كه هميشه ی خدا وختي ميخوايْم شاتوت بخريم من هوسه گردو تازَم ميكنم! باسه همين يه فال گردو َم خوردم!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:45 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 54.

June 10, 2008
 

× خُ آدم اينهمه قالبای خوچگل خوچگل با نقاشيای خوچگل خوچگل تر ميبينه خُ نیْ شه كه سكوت كنه و دستشو بزنه زيره چونَش كه! خُ آدم اَبــَله صُبی ساعت 12 سره حال مياد وختی قالبه جديد ميبينه!!!

× اينقده حال ميده هيش حوصله درس خوندن نداشته باشی، بعد ته ِ دلت يكم فخط عذاب وُژدان بگيری، بعد بری به زيپ بگی: خُ من اصلن حوصله درس خوندن ندارم! بعد اونم يه لبخنده شيرين تحويلت بده با يه عالمه قُبون صدقه كه: نخون خُ! نباس به خودت فشار بياری كه!!! بعد ديگه تو َم اون اندك (!) عذاب وُژدانيَم كه داشتی ديگه اونموقه نداری! بعد با خياله راحَن، ميشينی سره كارای دلخوات!! :دی

× بَدَظُر قراره با مامانه بريم تجريش! يه كَبش ميخوام - آقای زيپ به اعصابت مسلط باش! - كه كُلُهم سفيد باشه (ترجيحن آل استار، از اونايی كه ساق بُلَن نی!) بعد مانتو شلبارم ميخوام! قراره از اين مانتو آ كه جلوش بستَس و نخيه بگيرم باسه تابستون (اونم سفيد) بعد از اونجايی كه من فوقُلاده مانكن تشيف دارم يه درصد (نود و نه درصد بخونيد!) اگه مانتوی هم سايزَمو پيدا نكردم ميرم پارچه ميخرم بعد چارشمبه كه آقای زيپ اومد ميدم بـــِش كه بده به مادر شو َرم (!) زحمتشو بكشه باسم! اووووم اووووم (اين الان زبون درازی بود!) باسه اينكه دلتونم خيلی بسوزه كه مادر شو َر به اين خوبی ندارين كه!!! : ايكس.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:50 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 53.

June 9, 2008
 

× چقده من الان پر انرژيَم! چقده احساسه خوچحالی ميكنم باسه اينكه روزها از پی ِ هم ميگذرند و ما هم بسی استراحت به عمل مياوريم بدونه اينكه ذره يی از نزديك شدن امتحانا به دلمون خوف را بديم!!! خُ نیْ تونم كه خودمو مجبور كنم كه دلم شور بزنه كه! عجبا!

× ديرو در يه عملياته انتحاريه جنگجويانه من و زيپ يهو وسطه خيابون تصميم گرفتيم كه ديگه از هم جدا شيم ُ به هم زنگ نزنيم! اينكارَم كرديم! من از اونوره خيابون اومدم اينوره خيابون بعد منتظر شدم زيپم بياد! اونم چون گمم كرده بود زنگ زد بـــم! اما خُ دو ساعت بعد، از شاهدانه اون حادثه ی تلخ كسی نبود تا مارو ببينه كه رو يه نيمكت چه جوری عينه دو تا مرغه عچق نشستيم تو بغله هم!!!

× به دليله اينكه ما كلن رابطه ی گل و بلبل ِ همرا با آرامشی داريم، خانومه متأهل چن وخ پيش پيشناهاد داده بود كه من، كتابه "اسـ.راری در مورد مـ.ردان، كه هر زنـی بايـ.د بداند" رو يه نيگا بندازم بـــش، ببينم اگه خانومه دی.آنجلس جايی رو اشتباه گفته تصحيح كنم!! بعد خودشم كتابشو داده بود بم چون ميدونس از اونجايی كه من كتابداره خيلی خوبی هستم اگه فقط اسمه كتابو بدونم هيش وخ نميرم دمباله خوده كتابه - همون اسمش كافيه برام! :دي - بعد اينو خيلی وخته داده بم آ، اما خُ وخ نكرده بودم بخونمش! بعد چون در اين ايامه پر فيضه امتحانا من بيكارم، خُ‌حوصلم سر ميره! بعد شورو كردم به خوندن! يادم نیْ ره كه وختی كتابو  گرفته بودم زيپ برگش بم گف: تو كتابای دی.آنجلس ميخونی ُ ما اينقده رابطمون بي مچگله؟! ايول!! و من اونموقه چون حباسَم جاي ديگه بود، باسه همين نتونستم جوابشو بدم كه! اما الان ميگم: عسيسم 50 درصده مچكلات مربوط به زنه! 50 درصده بقيه رو خودت باس دُرس كنی! :دی (فقط همين جمله روم تأثير گذاشته! دوسش ميدارم خيلی).

× دو ساعت و چن ديقه بعد نوشت: (تو اينترنت)
من: زيپ؟ داري شه كار ميكنی؟
زيپ: هيشی، خبر ميخونم، گشت ميزنم!
من: قبونه خبر خوندنت برم من! اينقده دلم ميخواد باهات زندگي كنم!!!

زيپ: الهی من قبونت برم شرا خُ حالا خشالت ميكشی؟! منم دلم ميخواد زودی بريم خونه خودمون خُ!
من: آخه يه حسه تازه بود! اينجوري بشينی رو مبل، روزنامه بخونی، بعد من باسه خودم چای بريزم بيام جلو تی وی
، بعد تو بگی چای من كو پَ؟ بعد من بت بگم خودت پاشو بريز باسه خودت خُ! اينقده حسه خوبيه!!
زيپ:

من:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:53 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 52.

June 7, 2008
 

× چه حسه دل انگيزی دارم من الان! باسه اينكه نصفه تعطيلاته دو هفته ييه امتحانا گذشت ُ من هيش كاری نكردم! كلن من خيلی لذت می برم از اينكه ديقه نود همه كارارو تُن تُن و هول هولی انجام ميدم و به پايان میرسونم! البته نه اينكه فك كنی مثلن شب تا صُب بيدار ميمونم آ! اصلن و ابدن! تو زندگی باسه من خواب در درجه ی اوله اهميت قرار داره! بعدشم آقای زيپ ُ اگه وخ بشه درس ُ امتحان!

× ديدی آقای زيپ چه زود برگش؟! ديدی من اصن دلتنگی نكردم ُ غر نزدم بـــش، تا حســــــــابی بش خوچ بگذره ؟! تمامه درد و رنجه فراق ُ فقط به ذوقه اينكه برام از اون گز آرديای گردالو قراره بگيره گذروندم! وگرنه مُرده بودم تا الان!

× من: زيپ؟! بيا ديگه!
زيپ: ميام عزيزم! زوده زود ميام!
من: يه شمبه ميای؟!
زيپ: نميدونم! معلوم نيس! سعی ميكنم!
من: :( بيا ديگه...
زيپ: اصن درك نميكنی آ! فك ميكنی من دوس ندارم بيام!
من: آخه يه جوری ميگی انگار داری منت ميذاری!!!
زيپ: خيلی احمقی كه اين فك رو ميكنی!
من: اصن نميخوام بيای! فقط ديگه بــِم نگی دلم باست تنگ شده ها!
زيپ: من كی گفتم دلم برات تنگ شده؟!
من: ينی دلت تنگ نشده؟
زيپ: نه!
من: خُ منم نه!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:35 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 51.

June 3, 2008
 

× اوووووو َه! چقده نبودم آ! :دی خُ شه کار کنم؟ سرم شولوغ بود! مچغوله بچه داری ُ شووَر داری ُ آقای زیپ داری ُ اینا! بعد از اونطرفم مچغوله ارائه (!) دادنه تحقیق ُ کمفرانس ُ اینا! تازشم تفلدمم بود خُ!

 

× سه شمبه یی که تفلدم بود - هفتم – با آقای زیپ ساعته 12 قرار داشتم! اما خُ بــــش گوشزد (!) کرده بودم که من دیر میرسم! اینجوری: زیپ؟! من کارم تو آرایشگا طول میکشه! دعبام نکنی آ! اونم خیلی خونسرد و مهربونانه گف: من تا آخره عمرم برات صَب میکنم عسیسم! دعبا چیه؟! حالا اونموقه ساعت 12 بود! من که هنو تو آرایشگا لِنگ در هوا معطل بودم و زیپ هم نرسیده بود هنو! (که اینقده مهربون شده بود!!!) بعد حدوده نیم ساعت بعد اس ام اس داد که: ما اگه نخوایــم خانوممون موهاشو براشینگ کنه کیو باس ببینیم؟؟ جوابشو ندادم! ینی نه اینکه نخوام آ! ندیدم اس ام اسشو! چن دیقه بعدش زنگ زد و حرفشو تکرار کرد! با یه لحنه فوقُ لاده خشن! که کی کارت تموم میشه؟ منم گفتم: نی دونم! اما خیلی بغض کرده بودم! هم باسه اینکه روزه تفلدم بود، هم اینکه از قبل بــش گفته بودم و هم اینم که خُ من حساس بودم اوموقه! دپسرده بودم خُ! ساعت 1:30 همو دیدیم. خلاصه که روزه تفلدم با یکمی تلخی گذش! البته از یکمی یکم بیشتر بود! کلن احساس میکنم بیست و یک سالگی رو با رنگه سیاه شورو کردم و کم کم اون سیاهه روشن شد بعد الان دیگه مایل به سفیده فردا پس فردام رنگی میشه! البته اگه این امتحانا بذارن!!!

 

× بعضی چیزا هستن که اگر چه خیلی سادَن اما خیلی آدمُ سره حال میارن! این چیز تو روزه تولده من، اس ام اسی بود که از طرفه مامان آقای زیپ برام فرستاده شد که کلی خوچحالم کرد!! :X

 

× به زودی عکس کادوهای خوچگلمو میذارم تا دله همتونم بسوزه تازه!

 

× از تفلد و کادوهاش که بگذریم میرسیم به یه تچکره مخصوص از خانوم جیغ! بخاطره زحمتایی که برا منو آقای زیپ کشید و خیلی کمک کرد که از این حال و هوای دپسردگی بیام بیرون! میسی دوس جووووون جووووونیم! :دی

 

× از همتون میسی برا اینکه مدام پیشم اومدین و تهنام نذاشتین و با وجوده اینکه پستی نبود تفلدمو تبریک گفتین! مخصوصن از اسکارته خوچگله خودم، هستی جونم و پانیذ کوشمولوم برای پستای خوشملشون!

 

×راسسی دلیله اینکه باسه تفلدم پستی ارسال (!) نشد تَمبلیه آقای زیپ بود! قول داده بود که افتخار بده و باسه تولد من اینجا رو آپ کنه بعد تمبلی کرد! منم که کُلُهُم تهطیل بودم!!! :دی

 

× اِه! خُ الان آقای زیپ میخواد بره اصفهان من شه کار کنم؟ دلم باسش تمگ میشه خُ!

 

سه ساعت بعد نوشت:

 

من: سلام عچقه من! کجایی؟

زیپ: دارم میرم دمباله حمیدرضا اینا که را بیُفتیم دیگه!

من: آها، باشه! اووووم :(

زیپ: چیه قبونت برم؟ اینجوری نکن دیگه! زود برمیگردم! راسسی خوچ بگذره بــِـم؟!

من: وا! نه خوچ نگذره بت!

 

یه ساعت بعدش:

 

من: کجایی؟

زیپ: پشته فرمون!

من: تو از اون سوألت که پرسیدی خوج بگذره بت منظور داشتی؟!

زیپ: ینی چی؟!

من: ینی اینکه مثلن خواسسی چیزی بخوری، یا خانوم بازی کنی؟!!! (اُپـــِن مایـندد ُ اینا!)

زیپ: خیلی خری بابا!!

من: آها ینی این نبود منظورت؟ پَ خوچ بگذره عسیسم! :*

 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:34 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 50.

May 26, 2008
 

× امرو باسه اينكه راحتتر برسم يونی، طبقه يه نظر سنجی تصميم گرفته شد كه من با آجانس برم! زنگ زدم ماشين بياد! يه 10 ديقه بعد ماجين اومد ُ منم تندی رفتم سوار شدم! رارندهه جنوبی بود كليَم لهجه ی جنوبي داش! من لهجه ی جنوبيارو دوس دارم اما اين خيلي احساسه بامزگي ميكرد باسه همين خيلي حرف ميزد! منم كه اهصاب مصاب تعطيله ديگه كلن! بـــِم گف: مسيرتون كجاس خواهرم؟! گفتم: دهكده المپيك! گف: واي چقد دوره! تو دلم گفتم "اگه نزديك بود كه خر مغزمو گاز نگرفته بود كه آجانس بگيرم كه الاغ جان!" بعد گف: من از حكيمه غرب ميرم! زياد اونطرفا رو بلَت نيسسم شما خودت بلدی؟!    - من فقط از همت بلتم!   + آخه اَ همت را خيلی دور ميشه!     - نی دونم ديگه! شما از هر جا ميخوای برو اما من فقط از مسيره همت بلدم!!    + باشه پَ اَ همت ميرم! 5 ديقه بعد: حالا نميشه از حكيمه غرب بريم؟!  ديگه داش كفرم در ميومد! گفتم: باسه من فرقی نداره! اما من از اون مسير بلت نيسسم! گف باشه! و از مسيره خودش رف! حالا هي وسطه را تا من ميومدم سرمو تكيه بدم به پشته صندلي يه سواله مزخرف ميپرسيد كه من هی مچبور ميشدم سرمو بُلَن كنم ُ جَبابشو بدم! اينقده حرص خوردم! آخه سوالاشم خيلي مزخرف بود! مثلن يه جا وسطه را اشتبا رفته، بعد وختي مسيرو پرسيد ُ رفتيم تو بلوار دُرسته از من ميپرسه: اگه گفتي اين مسير با اون مسير قبلي چه تفاوته مهم ُ عمده يی داش؟! منم به زور سعي كردم لبخن بزنم اما هيشي نگفتم! يهو خودش گف: هه هه معلومه ديگه! اين مسير شمشاد نداش، اما اون يكي داش! حاله من اونموقه ديدن داش! بعد وختي يكم از را رو رفته هي مي پرسيد: اينجا باست آشنا نيس خواهرم؟! هي من ميگفتم: نه آقا! من از مسيره همت فقط بلدم! هي دوباره دو ديقه بعد سوالشو تكرار ميكرد! ديگه يه جاي مسير بود كه داش اشتبا ميرفت گفتم: آقا باس مستقيم بريد! يهو گف: اينجا رو بلد بودي؟ خُ خدا رو شكر! منم با حرص گفتم: نَخِیْ! اينجا تابلو زده كه دهكده المپيك مستقيمه! بيشور مثلن رارنده آجانس بود! نه مسير بلد بود نه تابلوهارو نيگا ميكرد! آخر سر كه ديد من خيلي كُفري شدم گف: اگه ميومدي خوزستان من مثه كفه دس اونجارو بلت بودم! منم هيشي نگفتم! تو دلم گفتم: تو كه اهله خوزستاني باسه شی اومدي تهران؟ تازه حالا كه اومدي، وختي جايی رو بلت نيسسي باسه شي رفتي تو آجانس داري كار ميكني آخه؟!!! يكي الان جوابه منو بده! وگرنه من دوباره ميرم دپرسينگه حاد ميگيرم آ!

× در اولين فرصت آقای زيپ قول داده لينكای اينجارو دُرس كنه! سارا خانومی اينو برا تو گفتم آ!

× آخ جون فردا زيپ مياد!!! :*

× دوستايی كه لطف كردن ُ وبلاگه تو بلاگفام رو لينك كردن يا لينكاشون رو تغيير دادن اگه ميشه دوباره زحمت بكشن ُ اينجا رو بلينكن! مجكرم، مُجكرم!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:44 PM

لینک مطلب | غرغریسم, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 46.

May 19, 2008
 

× به به! امرو من کلی اکتیو بودم! از این رو (!) الان بسیار پر حوصله و بدون نق نق تشیف دارم! آخه امرو برنامه ی روزانَم (همونایی که چن وخ پیش راجبش گفتم!) خیلی پربار بودُ من برای اینکه در حقه هیچ کودوم از کارا اجحاف (اجهاف؟) نشه٬ هیش کودوم رو انجام ندادم! :دی صُب بُلَن شدم رفتم کلاس زبان٬ بعد اونجا هم هیش کاری نکردم٬ همینجور بست نشستم تا کلاس تموم شه!! خیلی خوابم میومد خُ! شما وختی خوابتون میاد میتونین کاری کنین؟ حالا چه برسه به انگیلیش صُبــَت کردن!! خلاصه اومدم خونه دیدم اصن را نداره! باس بگیرم بخوابم!! بعد ساعتو نیگا کردم٬ دیدم ۲ ساعت وخ دارم هنو (باید میرفتم یونی!) گرفتم خوابیدم تا ساعت ۱۱:۳۰! تازه اونم بیدار نشدم که! آقای زیپ طیه یه عملیاته احوالپرسی (!)٬ بیدارم فرمودن! بعد منم کلی آهُ ناله٬ که اصن حالم خوب نی! اصن چه وضِشه و اینا! بعد که غرغرام تموم شد٬ پاشدم رفتم ناهارمو گرم کردم (پیشرفتو حال میکنین دیگه؟! ناهار گرم میکنم! دیگه وخته شووَرمه!) بعد با کلی پذیرایی از خودم میل کردم! حالا ساعت چنده؟ ۱۲:۱۵! منم ساعت ۱۲:۳۰ باس برم که به کلاسه ساعت ۱:۳۰ برسم! بعد سلانه سلانه اومدم تو اتاقُ به مامانم زنگ زدم که: مامان من نمیرم یونی! حالم خوب نی! مامانه َم با یه کم غر زدن قبول کرد! زنگ زدم به آقای زیپ گفتم: من نمیرم یونی! حالم خوب نی!     + باشه عزیزم٬ پس استراحت کن! منم دیگه قیده همه چیو زدم! قیده اینکه استاده محترم فرمودن ممکنه حذف شم به دلیله غیبتای ممتد! گفتم بیخیال٬ فوقش میندازه دیگه منو! اما دیدی اینجور وختا یهو وجدانت همچینی رو میاد میخواد خـِفتت کنه؟ :دی باسه همین دوباره پاشدم زنگ زدم به زیپ که: زیپ؟!!! نرم ینی؟؟     + خُ مگه حالت بد نی؟    - چرا! چرا!      + خُ پَ نرو دیگه!    - باشه باشه! اما تو گفتیا! بعد که گوشیو گذاشتم رفتم به متاهل جان اس ام اس دادم که: من امرو نمیام یونی! اونم جواب داد که: ایول! تو که میدونی من پایه نیومدنم! منم نــِیْرم پَ! خلاصه موبایلو سایلت کردمو گرفتم خوابیدم! تـــــــــــــــــــــــــــــــا یه نیم ساعت پیش!!!!! ینی ساعت ۵! خُ الان من اونهمه کاریو که برنامه ریختمو انجام میدادم بــــِیْتر بود بعد از خواب میمردم٬ یا اینکه الان خوابه بدنمو تکمیل کردم و به سلامتیم کمک کردم؟!!

× چقد خوچحالم از اینکه بلاگفا رضایت داده و اون ترکیبه رنگه مزخرفشو برا کامنتینگ برداشته! باز این یکیو میشه تحمل کرد!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:33 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی

 

 
 
 

Page 45.

May 18, 2008
 

× آستینامونو بالا زدیمُ منت گذاشتیم سره مسئولانه گرانقدره یونی و رفتیم و به سلامتی بعده ۴ ترم کارت دانشچوییمونو گرفتیم! البته متاهل جان هم ما رو در این امره بس خطیر و به یادماندنی یاری کردن! آخه دانشگای ما با همه جا همه چیش فرق داره!! مثلن سره کارت دانشچویی دادن گفته بودن که شما باس برین اداره پُست٬ بعد اونجا یه فرم پر کنین با مدارکه پیش دانشگاییُ فتوکپی دیپلمتون رو بفرستین نمیدونم کجا بعد ۱۵۰۰ تومنم بدین به نمیدونم کی بعد یه فیش بهتون میدن٬ بعد اون فیش رو بیارین اینجا٬ ببرین پیش آقای نمیدونم کی باز٬ بعد اون چک کنه بعد بیاین کارتتونو بگیرین! این بود که منو متاهل جان با خودمون گفتیم بریم اینهمه کار انجام بدیم که چی؟ که آخرش باز بیان کارتُ بگیرن ازمون؟ مگه چقد دیگه مونده؟ ۲-۳ سال دیگه! تو این مدتَم یه جوری سر میکنیم با بی کارتی! آخه هر جوری فک میکردیم میدیدیم که نــِیْ ارزه که اینهمه بدو بدو کنیم بعد حالا اینا هیچی٬ ۱۵۰۰ تومنم مفت بدیم!!! بعد چن رو پیش مسترس جان طیه یه کاری گذرش افتاده بود اداره آموزش٬ بعد اونجا آقای خیره سر بــِش گفته بود که: پَ چرا شماها نمیاین کارتاتونو بگیرین؟! بعد مسترس جان هم عارض شده بود که: سخته خُ! هیشکی حوصله نداره اون همه کار کنه!! :دی بعد آقای خیره سرَم گفته که: بیاین بگیرین بابا! شما دیگه کی هستین؟! و اینچنین بود که ما افتخار دادیم بریم کارت دانشچوییمونو به اخذیم!!

×محضه اطلاعه دوستانه عسیسی که بیشتر از خوده من نگرانه نتیجه ی کُمفرانسم بودن باس بگم که این هفته وخ به من نرسید باسه کمفرانس و به هفته ی دیگه موکول شد! هفته ی دیگه یه شمبه باس اولین نفر برم اون بالا! :دی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:07 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی

 

 
 
 

Page 41.

May 14, 2008
 

× شما هم اكنون يك عدد زيگزاگ با اهصابه بسيار خشنگ مشاهده ميكنيد! بعدَظُر از خواب پاشدم، اس ام اس دادم به زيپ كه: "زيپ، كلاست تموم شد به من زنگ بزن، كاره واجب دارم بات!" اونم جواب داد: "باشه باشه!" ساعت 5 بود، ميدونستم ساعت 5:30 كلاسش تموم ميشه، يه كم دندون رو جيگر گذاشتم يه كم هندونه خوردم (!) يه كم دوره خودم چرخ زدم، ديدم نخيـــــــر، خبري نيس كه نيس! ساعت 6:30 بود كه زنگ زدم بـــِش! ديدم جواب نميده، هي گرفتم، هي گرفتم! ديدم نه انگار واقن نيخواد جواب بده! اس ام اس دادم كه: كجايي؟ مگه كلاست 5:30 تموم نميشه؟!! (متوجهيد كه چقد خودمو كنترل كردم؟!) بازم جواب نداد! منم رفتم حموم، تو حموم بودم كه كپل اومد در زد كه: زيگزاگ، زيپ زنگ زد گف بــِت بگم بــِش زنگ بزني! منم اصلن عجله نكردم! سره فرصت و در كماله آرامش حموم كردم و اومدم بيرون! نيگا كردم ديدم 3 بار زنگ زده به گوشيم، بعد اس ام اس داده كه: گوشيو بردار! انگار من مرض دارم كه برندارم گوشيمو از قصد، تازشم اگرَم از قصد نميخواستم جواب بدم منتظر بودم كه اين بگه بردار گوشيو منم بگم: چَش! زنگ زدم بـــِش! پررو پررو ميگه: كجا بودي؟    - تو كجا بودي؟ مگه من نگفتم بت كه باهات كاره واجب دارم؟    + دانشگا بودم، بچه آ داشتن فوتبال ميديدن، بعد منم رفتم تماشا كنم، بعد صدا تلويزيون بُلَن بود نشنيدم! حاله اونموقه ي من بسي ديدني بود! خيلي خوچحال شدم از اينكه حرفه من پشيزي واسش ارزش نداره و برا خودش رفته فوتبال نيگا كرده!!! بـــِش گفتم: فقط خواستم بگم مامان اينا رفتن چالوس!     - يني بيام؟    + نميدونم! ميله خودته! دوس داشتي بيا نداشتيَم نيا!!    - آها! يني برا تو مهم نيس ديگه؟!    + اگه مهم نبود كه 15 بار زنگ نميزدم كه بـــِت خبر بدم! اصن چه لزومي داش بـــِت بگم؟!    - آخه ريش دارم!    + آها! پس ديگه همو نبينيم ديگه، چون تو ريش داري!!     - خيله خب!     + يني چي؟    - يني ميام ديگه!     + باشه پَ خدافس! گوشي رو گذاشتم، نشستم پاي تحقيقام! حدوده يه ساعت بعد من هنو اعصابم خشنگ بود كه اس ام اس داد: به محمد گفتم بياد كه كافي نتُ نيگَر داره، اما نيومده هنو، خيلي دير شد! اينقد اعصابم خورد بود كه با خودم گفتم "ولش كن! جوابشو ندم بــِيتره! يه چي ميگم الان، انوخ ناراحن ميشه از دستم!" انگار نه انگار كه اس ام اسي اومده، به كاره خودم ادامه دادم كه باز اس ام اس داد: شه كار كنم؟ فردا صُب ميام! باشه عچقم؟ در حاليكه خيلي خودمو سعي داشتم كنترل كنم فقط نبشتم: باشه اما دليور نميشد! تصميم گرفتم زنگ بزنم كافي نت، بــِش بگم كه يه وخ فك نكنه جوابشو ندادم كه دوباره اس ام اس داد: قهري؟ قهر نكن ديگه! اگه همون موقه كه سره كلاس بودم تو اس ام اسِت گفته بودي الان تو را بودم! شايدم رسيده بودم! ديگه كفرم در اومد! آقا ميخواسسه فوتبالشو تماشا كنه، اونوخ همه كاسه كوزه ها داش سره من ميشكـَس! گوشيو برداشتمو تُن تُن شماره كافي نت رو گرفتم كه ديدم يه غريبه گوشيو برداش! گفتم: سلام ببخشيد، زيپ اونجاس؟    - زيگزاگ خانوم شمايي؟ (فهميدم محمده!) نه! به من گف داره مياد تهران! من يه ساعته اومدم اينجا!    + وا! آخه به من گف نمياد كه! گف شما نيومدي اونجا، باسه همين دير شده نمياد! بازيش گرفته احتمالن!      - خواسسه شوخي كنه لابد! خدافسي كردمو گوشيو گذاشتم! خون داش خونمو ميخوردا! يني تا اين حد! خيلي اهصابه دُرُس حسابي داشتم زيپم بازيش گرفته بود باسه من! زنگ زدم بـــِش ميگم: كه چي مثلن؟!     - چي؟!     + آها! يني شما از هيچي خبر نداري!     - نه! از چي؟     + از اينكه محمد يه ساعته اومده كافي نت و شما تو راهه تهراني اونوخ به من ميگي نميام!!     - از كجا فهميدي؟     + لوس! زنگ زدم كافي نت! مثلن خواسسي سوپروايزر شم من؟!

× آقا پامو گذاشتم رو گاز! يه گيري دادم به اين كليدره محمود دولت آبادي كه نگو! آخه خيلي عقبم! از بهمنه پارسال دارم ميخونمش، تازه جلده شيشُمِشَم! قشنگه آآ ولي خُ خسته كننده هم هَس! مخصوصن برا من با اين طبعه خرداديم! اما فعلن رفتم تو نخش كه تمومش كنم! اينجوري بخوام پيش برم در آينده هيش كتابداره موفقي نــِيشم!!

× اينم عسكه توله هاي عسلي خانوم!  [‍Click] ،[Click] ،[‍Click] بازم [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:07 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی

 

 
 
 

Page 39.

May 11, 2008
 

× امرو داشتم ميرفتم خونه مامان بزرگه، بعد فك كن چون بلد نيسسم از دانشگا يه راس برم اونجا، هلك هلك پا ميشم ميام خونه، بعد از اين آجانس سره كوچه ايه ماجين ميگيرم ميرم اونجا. امرو ماشين نداش، گف بايد يه ۱۰ - ۱۵ ديقه يي صب كنم! منم نشستم همونجا، بعده چن ديقه يارو گف بفرمائيد! رفتم سواره ماشين شدم، چشتون روزه بعد نبينه! يارو ديوونه بود يه كم! يه ويراژايي ميداد خوفناك! با اينكه پُش نشَسسه بودم داشتم زَره تَرَك ميشدم! رومم نيشد بگم يواش برو كُره خر! بعد حالا فك كن جو گرفته بودش عجيب! يه دستي فرمونُ گرفته بود، بعد با اون يكي دست داش تَمره هندي ميخورد! فك كن!! بعد يه جوري ميخورد و هَسسه هاشو تف ميكرد بيرون انگار داش مثلن ليمو شيرين ميخورد!! بعد دسسم نميزد بــِش! از رو نايلون گرفته بودش با دندون هي تيكه تيكه ميخورد! بعد حالا فك كن همشو تفي كرده، برگشته تا كمر خم شده پشت، خيلي صميمي و خودموني ميگه: تمره هندي ميخوري؟!!! منم گفتم نه مرسي!! اينو الان گفتم كه بدونيد خدا زيگزاگو دوباره بهتون داده الان!! :دي

× شادونه پيشنهاد داده كه باسه تفلدم خودم بگم چي ميخوام! متأهل جان هم سَري قبول كرد كه: آره آره، بگو چي لازم داري! ما كه قراره پول بديم، لاقل يه چي باشه كه دوس داري! بعد بهم مهلت هم دادن كه فك كنم خوب!! بعد يه محدوديتاييَم گذاشتن باسم، مثلن اينكه با شيپيشاي جيبشون همخوني داشته باشه!! :دي منم پررو پررو گفتم چي ميخوام! اونام گفتن باشه، بعد الان رفتن بخرن!! فك كن!!! به اينا ميگن دوسته خوب! :دي

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:50 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی

 

 
 
 

Page 38.

May 10, 2008
 

× به به چقده من الان ناراحن نيستم! چقد الان اعصابم خورد نيس! چقد الان هوا خوبه وُ من غرقه لذتم ُ اينا الان!! اين "ام تي" جون يه چن روزي بود كه زمين بازي نرفته بود، بعد يهو هوس كرد رو اعصابه من ُ آقاي زيپ سُرسره سواري كنه، تاپ بازي كنه، اسكيت بازي كنه، دوچرخه سوار شه، طناب بزنه يه چن تا! خُ چيه مگه؟! اِژگالي نداش كه! فقَد باعث شد ما يه چن روزي دستمون تو حنا گير كنه و نتونيم بنويسيم، هميــــــن!

× جُمه قرار بود با آقاي زيپ و برُ بچز (دوستاي آقاي زيپ) بريم نمايشگا! صُب ساعت 9:30 زيپ زنگ زده به من كه: من نيم ساعت، چـــِل ديقه ديگه اونجام! بعد حالا من كجا بودم و مَژغوله چه كاري؟!! تو رخته خواب بودم و مَژغوله خر غلت زدن! به سختي از جام پا شدم وُ رفتم زيره كتري ُ روشن كردم ُ تُن تن لباس پوشيدم ُ نشستم جلو آئينه!! بعد يه نيگا به ساعت كردم، مي بينم ساعت 10:20 ديقَس اما هيچ خبري از جنابه زيپ نيس! پا شدم زنگ زدم بهش ميگم: كجايي؟!! يهو داد زده: زيگزاگ؟!!! تو هنو خونه يي؟؟   + مگه بايد كجا باشم؟!!   - مگه من بــِت اس ام اس ندادم؟؟   + ها؟ اس ام اس نديدم من!   - چرا دوروغ ميگي؟؟ دليو ِر شد!   + الان را ميُفتم، تو اونجا واسسا تا من بيام! خُ؟   - من سه ساعت اينجا واسسم؟!   + سه ساعت چيه؟ دو ديقه واسسا من اومدم!
- باشه پس من دو ديقه بيشتر واينِميسسم آآآ. خلاصه من بدو بدو رفتم زيره پلُ به اولين ماشيني كه ديدم واسساده گفتم "مصلا؟" و سوار شدم! نزديكاي نمايشگا بودم كه زيپ زنگ زد كه بپرسه كجام؟! بهش گفتم دارم ميام كه اونم گف بيا روبرو دره شرقي! حالا من جلو دره جنوبي ام! به رارندهه ميگم: چقد ميشه آقا؟ ميگه 200 تومن! بعد يه هزاري دادم بــِش، خورد نداشتم ميبينم 750 تومن برگردونده! ديگه نه حال و حوصله ي بحث داشتم نه وختشو! حالا رفتم تو، با آرايش، بعد موهامم اصن پيدا نبود! همچين پوشيده، راس راس رفتم از يه آقا ريشوه كه كنارشم يه ونه گشت ارشاد واسساده بود پرسيدم: آقا دره شرقي از كدوم طرفه؟! اونم خيلي شيك اومده ميگه: ببين دخترم! پشته سرت جنوبه، روبروت شماله، اين سمتم ميشه شرق، پس شما بايد از اين طرف بري!!! (نتيجه اخلاقي گرف آخرش! :دي) حالا من بدو بدو بدو رفتم روبرو دره شرقي، ‌زنگ زدم به زيپ ميگم: كوشي پس تو؟   - تو كجايي؟   + روبرو دره شرقي! نوشته خروجي 11، خرمشهر.   - منم كه همونجام! پس چرا نميبينمت؟   + تو دقيقن كجايي؟ يه جا رو بگو؟!   - روبرو خيابونه خرمشهر! تو قنبرزاده!   + تو به بيرونه نمايشگا چيكار داري؟! يه جا از تو رو بگو!   - اِاِ تو تويي؟! واسسا الان ميام! خلاصه پس از نود ُ بوقي جستجو زيپ رو ديدم كه طبقه معمول حندون از دور نمايان شد! ساعت 11 ما نمايشگا بوديم تا ساعت 6! بس كه خريد داشتيم آخه! بس كه همه اومده بودن فقط باسه خريده كتاب! دوستاي آقاي زيپ كه كلن تعطيل بودن، ميمونديم من ُ زيپ و سپيده (اهل ُ عياله يكي از دوستاي زيپ). تازه اونم كه چون امسال كنكور داش فقط كتاب تست خريد! والا ما زمانه كنكورمون وخ نميكرديم بيام بيرون از خونه! چه برسه بيايم بيرون باسه خودمون كتاب تستم بخريم! عجب دوره زمونه يي شده بخدا! بعد من سه تا رمان خريدم! "عشق مـ.رز ندارد!" و "بازي تـ.مام شد" از شهـ.ره وكيـ.لي، "عـ.ادت ميكنيم" از زويـ.ا پيـ.رزاد! بعد آقاي زيپم يه كتابه درسي خريد كه شبه امتحان بدونه چيو بايد بخونه!! بعد يه كتابه ديگه هم ميخواس! اما پيدا نميكرديم، بعد از 6 ساعت كندوكو وُ 7-8 ساعت جست و جو بلخره غرفه ناشر ُ پيدا كرديم، بعد حالا زيپ اسمه كتاب رو گفته، يارو ميگه همچين كتابي نداريم! بعد زيپ ميگه: جلدش مشكي، نارنجيه! بعد تو اون همه كتاب چشمانه تيز بينه من يه كتاب با همين رنگ ديد! حالا يارو كتابَرُ اورده به زيپ ميگم همينه؟ ميگه نميدونم، شك دارم! بعد قيمته كتاب رو نيگا كرده - 7000 تومن- از يارو ميپرسه: چقد تخفيف ميدين؟! گف 10 درصد! سه ساعت روبرو غرفه يارو داريم حساب ميكنيم كه 10 درصدش ميشه 700 تومن! پس به ريسكش نمي ارزه كه بخريم بعد يهو ببينيم اشتباس! خلاصه بعد از كلي شور و مشورت تصميم گرفته شد كه نخريم بهتره!!

× من نيفهمم چرا اين نمايشگا رو انداختن مصلا؟! اينجوري اصن آدم نميفهمه شه كار بايد بكنه! يه چِشِت بايد به زمين باشه كه يهو نيُفتي تو چاله يا پات نگيره به موكت ُ گـ.وز مَلَق نشي، يه چشتم بايد به آدما باشه كه يهو بهت تنه نزنن و زير پا له نشي اون وسط! بهد ديگه باست چش نميمونه كه غرفه ها رو تماشا كني! :دي بعد يه چيزه ديگه كه اصلنم مهم نيس اينه كه تو بعضي سالُنا ترتيبه بعضي غرفه ها اصن دُرس نيس! مثلن يهو از 4 ميپره به 36 و از 40 ميپره به 9! البته گفتم كه اصن مهم نيس چون چيزي كه زياده وخته! :دي اونم كه مهم نيس! اگه وخ نداري پاشو برو سَري از كتابفروشيه سره كوچتون بخر! باسه چي مياي هم نمايشگا رو شولوغ ميكني هم غر ميزني هي؟!!! :دي آها يه چيزه جالبه ديگه اين بود كه غرفه هاي مذهبي رو چپونده بودن لابلاي غرفه هاي درسي و كودكان ُ ادبيات و اينا! خُ باسه چي يه سالنه جدا باسه اينجور كتابا در نظر نميگيرن؟! خُ كسي هم نره تو اون سالن! چي ميشه مگه؟؟!

× از صدقه سريه نمايشگا،  سره كلاس زبانه روزه شمبه همش چرت مي زدم! بدونه يه كلوم حرف!!! خيلي مفيد بود كلن برام!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:07 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی

 

 
 
 

Page 35.

April 19, 2008
 

× "اگه تو ساعت 2 صُب، يه خانومي رو تو خيابون ببيني كه هف قلمم آرايش كرده راجبِش چه فكري ميكني؟!" الان اوجه فاجــِعَرو گرفتي چي شد؟! نگرفتي ديگه! فك كن اين سوألو تيچر كلاس زبانم از من پرسيد! اونم جلو همه! تو بودي چه جوابي ميدادي؟! :دي نه خدايي چي ميگفتي بش؟ خب! منم فقط لبخند زدم! بعد تيچره چي بم بگه خوبه؟! اخم كرده، ميگه: "خوب نيس آدم راجبه آدما اينقد زود قضاوت كنه!" آخه يكي نيس بــِش بگه، اصن من 2 صُب تو كوچه پس كوچه چه غلطي ميكنم؟! بگه اصن زيپ اجازه ميده من 2 صُب برم تو خيابون؟ حالا به فرض كه مثلن زيپم گذاش! باباهه بوقه اينجا؟ نميگه: "اين وقته صُب كجا ميري دختركم؟!" دقيقنَم با همين لحن ميگه و اصلنم فك نكن كه ممكنه يهو داد بكشه كه: "كدوم گوري داري ميري؟!" اصلآ و ابدآ! پس چي فك كردي! فك كردي الان فرق ما كه خيلي اصالت داريم با بقيه چيه؟! :دي حالا اينو ول كن! حالا مثلن باباهه هم بوق، مامانه نميپرسه از من آيا؟ حالا اينم فرض ميكنيم مثلن مامانه همرا با يه لبخنده مليح منو بدرقه ميكنه و ميگه: "خوچ بگذره عسيسم، فردا مياي خونه؟!" :دي اصلنم مثلن نگه كه: "ديگه بمون همونجايي كه داري ميري!" فرضه ديگه! داريم فـــــــــــــــــــــرض ميكنيم! حالا اينا به كنار، اصلنم من ساعت 2 صُب، حال و حوصله ي اينو دارم كه راجبه كسي قضاوت كنم؟! اصن من 2 صُب ميتونم چشامو باز نيگــَر دارم كه بخوام اون هف قلم آرايشه اون خانومَرو ببينم كه بخوام قضاوتي بكنم؟! اي بابا! چه سوألا مي پرسن از آدم جلو اووون همه جمعيت! چي بگم من آخه بش خواهر؟!

× يه دختره تو كلاس زبانم هس، اسمش مريمه! كلن من نميدونم ژ ِرا وختي ميفهمم يكي اسمش مريمه، ذوقمرگ ميشم! هويجوري ها! فك نكني حالا من مچگل دارم يا مثلن اسمه دوس دختر قبليم مريم بوده! :دي نه، كلن خوچم مياد از اين اسم و با اينكه ماشالا به وفور هم اين اسم يافت ميشه اما باز من خوچم مياد ازش! شايد چون تا بحال با هر مريمي كه برخورد داچتــَم خيلي ماه بوده (ماهي از خودمه البته ميدونم) و خيلي دوسش ميداچتم ُ كلن خيلي باهاش حال مي كردم! جدي آ، تا حالا يه بارم نشده كه با يه مريمي برخورد كنم كه مثلن اخلاقياتش با من نسازه! البته خب اونم ماله چَن گانگيه شخصيته خودمه وگرنه كه... :دي حالا كجا بودم؟! آها، بعد ما يه مريم كه نداريم تو كلاسمون، 3 تا مريم داريم! :دي بعد كُله كلاسمونم 6 نفريم! :دي اما يكي از اين مريما خيلي شاد ُ سرزنده ُ الكي شاده! كلن آدماي الكي شاد خيلي ميرن رو اعصابه اينجانب، اما نِيدونم باسه چي اين يكي نوازش ميده روحمو!؟ اونم اوله صُب! فك كن عنق از خواب پاشدي، هلك هلك رفتي سَره كلاس، بعد ميري تو كلاس آروم، از اين فُرما كه انگار با خودتم قَري ميگي: سلام! بعد اين مريمه همچي بهت سلام ميكنه و حاله تك تك اعضاي خونوادَت رو ميپرسه و باهات شوخي ميكنه كه خودت خِشالت ميكشي كه با خودتم قَر بودي خب! دوستش ميدارم.

× مامانه از وختي باز نشَس شده، گير داده كه بيا به من ياد بده شه جوري با خالَت چت كنم! و كلن بيام تو اينترنت! فك نكن كاره آسونيه با اين اعصابه خَشنگ خشنگه من! منم اولش ميگفتم دو سوته بابا! ميام سَري بش ياد ميدم ديگه! چارشمبه يه دفتر ُ مداد اُورده، ميگه خب؟! منم بش ميگم: خُ مامان ببين، رو اين Dial-Up Connection دو بار كليك ميكني! بعد Dial رو ميزني! خُ؟   - خب!   + بعد اين دو تا كامپيوتر كوشولوآ كه اومدن اين پائين، يني وصل شدي به اينترنت!     - آها! خب   + بعد رو اين e آبيه كه نبــِشته Internet كليك ميكني، بعد اين بالا آدرسه سايتي رو كه ميخواي مينويسي ديگه! همين! ديدي شه آسون بود؟ حالا بيا خودت يه بار انجام بده! (دي سي شدم، اومده نشسته پُشته پي سي) ميگم: خب انجام بده ديگه!      - چيكار باس ميكردم؟!     + وا مامان؟! همين الان گفتــم بــِت كــه!     - خب آخه اين دو تا كامپيوتر كوچولوآ نيومدن اين پائين! :دي كلن اين مامانه استعداده بي نظيري تو فراموش كردنه چيزا داره! بعد اتفاقه جالب اينجاس كه هر وخ ميخوام وصل بشم به نت، مامانه بدو بدو مياد ميگه: "بذا من وصل بشم، يادم نره!" بعد قيافه ي باباهه ديدني يه! تا ديرو هي به من گير ميداد كه تو شب تا صُب تو اينترنتي! حالا به مامانه هم ياد دادم! بعد ديگه نِيتونه كه به مامانه گير بده! :دي

× خُ وختي اتفاقه خاصي نِيُفته، خُ وختي همه چي عينهو قبله، خُ وختي تايمه نت اومدنت جيره بندي ميشه، خُ وختي باباهه هي ميگه بايد برات اي دي اس ال بگيرم ولي آلزايمره مزمن داره، همين ميشه ديگه! نِيشه هي تُن تُن پاشم بيام آپديت كنم اينجا رو كه! خُ آدم همه چيو باس بگه؟! همه درداشو بايد بريزه تو اين پــِيج كه شمام غصه بخورين؟؟ :دي
 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:48 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 34.

April 12, 2008
 

× خب! پن شمبه ساعت 4 قرار بود آقاي زيپ تشيف بيارن كه تازه ساعت 4:35 زنگ زد كه رسيده! منم تا حاضر بشم طول ميكشيد خب.! 10 ديقه به 5 زيره پل بوديم كه دوباره بريم علاالدين باسه گوشيه آقاي زيپ كه هندفيريش ُ عوس كنيم با باطريش! اين سومين بار بود كه ميرفتيم اونجا! :دي (پاتوق شده بود يه جورايي!) حالا تو كوچم، زيپ زنگ زده: كجايي؟!!      - دارم ميام!       + كجايي دقيقن؟!       - تو دبستان!       + خسته نباشي! از اين به بعد يه ساعت زودتر بهت ميگم را بيفتي!! بعدشم دَقي گوشيو گذاش! :( منو ميگي، از قبل سره مسائله ناموسي ناراحت بودم از دستش بعد اينجوريم كه كرد ديگه كفرم در اومد! حالا رفتم زيره پل، هي نيگا ميكنم ميبينم كسي نيس! زنگ زدم بهش، ريجكت ميكنه! دوباره گرفتم باز ريجكت كرد! ديگه تصور كن من اون لحظه من در چه وضي بودم ديگه! بعد رفتم اونوره خيابون ميبينم آقا با نيشه باز واسساده! منم اصن نيشمو باز نكردمو همونجور اخمو رفتم جلو! خيـــــــــــــــــــــــلي گرم سلام عَلِك كرديم ُ را افتاديم كه قيژ بريم علاالدين! تو تاكسي هم من رومو كردم اينور، جنابه زيپم خيلي منو تحويل گرفتن ُ مشغوله ور رفتن به گوشيه نازنينشون شدن! وسطاي را بوديم كه يه اتوبوسه اومد از كنارمون رد شد! بعد نكته ي خيلي مهمي روش بود كه اصن نميشد ازش گذش! اونم اين بود كه تبليغه جُف گوشياي منو زيپ روش بود! فك كن! خب آدم ذوق مرگ ميشه! :دي برگشتم نيگاش كردم، خنديد! منم خوچحــــــــــــــال! ميگم: ديدي چه باحال بود؟!        - چي؟!         + اتوبوسه ديگه!         - نه! نديدم. چيش باحال بود؟!       +! خلاصه كه اصن ذوقه من از بين نرف كه! بعدش دوباره رومو كردم اونور! :دي حالا رفتيم علاالدين، زيپ به يارو ميگه: آقا اين هندزفيريش تقلبيه!        - از كجا ميدونيد؟ (داش امتحان ميكرد!) بعد من يهو عينه نخود پريدم وسط گفتم: آخه آرمه سوني اريكسونش ُ نقاشي كردن روش! (اون گِردالي سبزه رو ميگفتم!) يارو خنديد و عوسش كرد! بعد اون يكي از من پرسيد: شما هفته ي پيش نيومدين اينجا باسه تعويضه باطري؟!!       - چرا! اتفاقن باطريشم باز مچگل داره!       + چطور؟!        - يه رُبه شار‍‍ژ ميشه يه رُبم شارژ خالي ميكنه! خيلي باحاله كلن! :دي خلاصه باطريشم عوس كرد ُ ما رفتيم انقلاب! (من كتاب ميخواستم! معارفه اسلامي2 ). اونم خريديم ُ نخود نخود هر كه رَوَد خانه ي خود!

× جُمه هم رفتيم سينما! فيلمه دايـ.ره زنگي! باحال بود! البته اگه گوشيه آقاي زيپ زنگ نميخورد و باسه من اس ام اس نميومد مطمئنن خيلي بيشتر خوچ ميگذش! كلن فيلمه خوبي بود! مخصوصن اينكه باسه رو كم كنيه بعضيا از خونه زديم بيرون!! (اين بعضيا اصنشم آقاي لپ گنده نيس! بيخود فكره الكي نكن!)

× امرو اولين روزه كلاس زبان بود! صُبش خيلي خوابم ميومد! اما سره كلاس كلي اكتيو بودم! :دي كلن كلاس زبان يكي از اونجاهاييه كه منو از بدترين حال ُ هواها نجات ميده! 

× حوصله ندارم خب! چيكار كنم؟!!

دو روز بعد نوشت:
× اسكناس جديد!
[Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:42 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 33.

April 9, 2008
 

× دوشمبه ساعت 1:30 كلاس داشتم! بعد حالا فك كن ساعت يكه، من هنو خونم! اگه گفتي چرا؟!! خب معلومه ديگه، دستم بند بود! يني يه كاره فوق ُلاده مهم داشتيم انجام ميداديم با زيپ! زياد زور نزن چون نميتوني حدس بزني كه ما واقن مچغوله انجامه چه پروژه ي عظيمي بوديم! خب ديگه حدس زدن بسه! الان خودم ميگم! ما داشتيم تسته خود شناسي ميداديم! :دي خب اين خيلي مهمه! باسه زندگيه آيندمون! البته بگما، اين پروژهه نصفه موند! اونم چون ديگه يونيه من خيلي دير شده بود! البته فك نكني تكميلش نكرديما، نه! شب دوباره دوتايي نشستيم پاش و تا آخرش رفتيم، هر چن كه خيلي مزخرف و سره كاري بود!! اما كلن چون من و زيپ علاقه ي مفرطي داريم كه بفهميم تو تخته خواب با چه جوونوري سر ُ كار داريم باسه همون! [Click]. بعد حالا موقه ي خدافظي شده زيپ ميگه: با سرعت برو، اما عجله نكن! از همون لحظه تا همين لحظه من تو خماريه اينم كه چه جوري ميشه با سرعت بري اما عجله نكني؟!! هوووم؟ كسي اينجا هس به من كمك كنه؟!

× سه شمبه رفتم كارورزي، اون زن چاق غرغرو ِ (همون كه مسئوله بخشه مرجعه و همش پاي تليفونه!) منو صدا كرده كه: خيلي كند پيش ميريا! اينجوري اصن نمره نميگيري! منو ميگي! اينقده حرص خوردم! بيشور، همه كاراشو ريخته سره من اونوَخ دو قُرتُ نيمش (دو غورت و نيم؟!) هم باقيه! پررو! اصن نِيفمه كه من نحيفم خب! من خسته ميشم خب.!

× خبره مهمه هفته هم اينه كه باسه كم كردنه روي عموهه دارم چاق ميشم و در اين راستا بسي پيشرف كردم! كليَم تشويق شدم! مخصوصن از جانبه مامانه كه ديگه هر رو بساطه شير موز و آب هبيجش روبراس! لُپ در اُوردم خب! :دي

× حالا ميخوام از تو خماري درتون بيارن! اونم اينه كه عكسه موسمو براتون بذارم! هموني كه آقاي زيپ برام اورده! اينقده خوچگله، اينقده خوچ دسته! [Click].

× امرو با مامانه رفتيم كه بعد از عمري من دوباره برم ثبته نام كنم كلاس زبان! حالا رفتيم همون شعبه ي دمه خونمون، يارو ميگه لِو ِله شما(HI 2) فقط شمبه و دوشمبه تشكيل ميشه اونم ساعته 5 تا 7:30 ِ بدارظُر! بعد از اونجايي كه ساعتش خيلي با تايمه من مطابقت ميكرد و اصن باسه من ساخته بودن اونو، تصميم گرفتيم بريم سيمينه وليعصر! حالا رفتيم اونجا، يارو خيلي باكلاس يه فرم پر كرده ميگه 36 تومن پول واريز كنيد به حساب بانك پاسارگاد بعد شمبه بيا بشين سره كلاس! ساعته 8 تا 9:30 ِ صُب! فك كن!! من كلاساي دانشگامو صُب نگرفتم كه بگيرم بخوابم بعد كلاس زبانمون اينجوري شده!

× خانووووم جيغ! خيلي خيلي خيلي مباركه! امرو خيلي خوچحالم كردي! اينو حالا داشته باش تا بقيش : !

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:52 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 32.

April 6, 2008
 

 توي اوجه بي كسي هام، دلواپسي هام
ياوري از غيب رسيد به فرياد،
شكره خدايي كه
تـــــو رو به من داد

توي دشته بي پناهي، بي تكيه گاهي
ياوري از غيب رسيد به فرياد،
شكره خـــــــدايي كه
تـــــو رو به من داد!

× سه شمبه شب تصميم گرفتم صُب زنگ بزنم كارورزي ُ بگم كه نميتونم برم! اما صُب مامانه ساعت 7:30 اومده منو صدا كرده: زيگزاگ؟ ساعت 7:30 ِ! خودمو زدم به خواب! دوباره ده ديقه بعدش اومده كه: زيـــــــــــگزاگ؟ شنيدي چي گفتم؟! ديرت شد! پاشو! منم ديگه بيدار شده بودم ديگه! با خودم گفتم اصل همين صُب بيدار شدن بود ديگه! پاشدم حاضر شدم، ساعت 8:20 ديقه اونجا بودم! يه راس رفتم تو اتاقه خانومه هويدايي و بهش گفتم: ميشه من ساعت 12 برم خونه؟! گف: چرا نميشه؟!!! اينقده خوشم اومد! اينقده حال كردم باهاش! خلاصه هي اونجا دوره خودم چرخيدم تا ساعت 12 شد و بدو بدو اومدم خونه! يه 5-6 ديقه بعد ِ منم كپل اومد خونه، ناهار خورديم ُ رفتيم آرايشگا!! :دي اينقد ابروآمو خوجگل برداش! كارمون كه تموم شد، آقاي لُپ گنده اومد دمبالمون و رفتيم دمباله كادو! من هنو كادو نخريده بودم! فك كن!! :دي بعد از اينكه كادو گرفتيم [Click] برگشتيم خونه و من پريدم تو حموم تا آخره شب!! :دي چيه خب؟! كار داشتم!! :دي بعدشم تندي بدونه اينكه زيپ بفهمه اومدم نت و اينجا رو آپديت كردم ُ سره ساعته 12 هم اس ام اس دادم بهش كه: تولدت مبارك عشق من! خواستم اولين نفري باشم كه تولدتو تبريك ميگه!! جوابمو نداد كه! :( حموم بود اونم!! :دي

× پن شمبه صُب قرار بود ساعت 8:30 برم حموم ُ برم آرايشگا دوباره كه موهامو براشينگ كنم! (چه باكلاس گفتم! همون سشوار بابا! :دي) اما خب خوابم ميومد! باسه همين پيشنهاده مامانو با دل ُ جون قبول كردم كه اون موهامو سشوار بكشه! خلاصه با بدبختي (!) موهامو دُرس كرديم چون اين سشواره ما خيلي كارش دُرس بود! سيمش قط و وصلي داش! هي وسطه كار خاموش ميشد و ما بسي حرص ميخورديم اون زير!! ساعته 11 زيپ اس ام اس داد كه حاضر بشم! ساعت 11:30 ديدمش!! بعد از 17 روز! از پارسال! :دي اينقده خوب بود! تفلدش رو تبريك گفتمُ ازش معذرت خواستم كه وخ نشد براش كادو بخرم! (كادو رو آقاي لپ گنده برده بود كه عصري بريم خونه اونا تفلد بگيريم!) خلاصه زيپ فك ميكرد كه من كادو نخريدم باسش! ;)) از زيره پل ماشين سوار شديم كه بريم علاالدين كه زيپ گوشي بخره! وختي رفتيم اونجا خب منم دلم گوشي خواس! :( آقاي زيپم كه مهربوووووووون، با پولش باسه من گوشي خريد، بعدش رفتيم تو يه رستورانه شيك (!) كه نه در داش نه ديوار! ساندبيچه كباب تركي خورديم ُ دوباره برگشتيم من از خونه وسايله گوشيمو برداشتمُ دوباره رفتيم علاالدين و گوشيه منو فروختيم ُ دوباره پول گذاشتيم روش باسه زيپم گوشي گرفتيم! اينم عكسه گوشيامون! [Click]. خلاصه عيديه ما شد گوشي! اينقده گوشيمو دوس دارم، اينقده ذوقمرگ شده بودم اونجا كه دلم ميخواس همون وسطه خيابون بپرم بغلشُ شِلِپ شلپ ماچش كنم! خلاصه جفتيمون گوشي نوآمونو گرفتيم دستمونو يه كيكه خوچگل هم خريديم با شَم! (اينم بگم كه باسه تعداده شَماي روي كيك نزديك بود خون راه بيفته و يكيمون كشته بشه! :دي آخه منو آقاي زيپ به هيچ صراطي با هم درباره ي تعداده شَمايي كه بايد فوت كنه به تفاهم نميرسيديم!) خلاصه راه افتاديم سمته خونه آقاي لپ گنده اينا! :دي وختي رسيديم اونجا تقريبن ساعت 7 بود،  آقاي لپ گنده و زيپ مشغوله بررسيه گوشيا بودن ُ منو كپل هم تو آشپزخونه! اون داش چاي حاضر ميكرد ُ منم داشتم به گفته ي آقاي زيپ 23 تا شَم ميذاشتم رو كيكش! خلاصه شَمارو روشن كردم ُ به كپل گفتم بره آهنگه "تولدت مبارك" رو بذاره تا من با كيك بيام! خلاصه با بدبختي كيك رو داشتم ميبردم تو هال، (بدبختيش باسه اين بود كه شَما خاموش نشه!) حالا تا نصفه ي راهو رفتم، تازه فهميدم زيپ رفته دسشويي! از كسي كه پنهون نيس از شمام پنهون نباشه ديگه، اين آقاي زيپه ما نصفه عمرشُ تو دسشوييه! :دي خلاصه راهه رفتَرو برگشتيم تا آقا از دسشويي تشيفه مباركشونو بيارن! وختي اومد برنامه شُرو شد! آهنگه تفلد پخش ميشد كه من با قِر كيك تفلده عجقمو اُوردم ُ گذاشتم رو ميز! بعدش هي فرت ُ فرت با گوشيه زيپ عكس گرفتيم و من يهو كادوشو دادم! :دي قيافه ي آقاي زيپ اون موقه بسي ديدني بود! وختي ذوق كردنشو ديدم انگار دنيارو بهم دادن! فك نميكرد باسش كادو گرفته باشم! منو دسه كم گرفته بود! :دي

× اينم كيكه تفلده آقاي ِ زيپ! كه از قضا (!) همون رنگييَم شد كه دوس ميداشت! [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:51 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (1)

 

 
 
 

Page 30.

April 1, 2008
 

× من الان چه حسه خوبي دارم! به به! فردا ساعت 8 صُب بايد پاشم برم كارورزي! فك كن!

× سيزده تونو كجا در كردين؟! ما تو پارك ِ ارم! اول قصد داشتيم بريم بساطمونو كنار قفسه ميمونا بندازيم! :دي اما نشد كه! خيلي شلوغ بود! باسه همين شهره بازي ُ ترجيح داديم! :دي نه كه همه بچه بوديم و دوس داشتيم بازي كنيم ُ سن و سالمون بازي مي طلبيد، باسه همون! صُب ساعت 8:30 پاشدم! :دي چيه؟ ذوق كردين كه چقد سحر خيز شدم؟! نخير، ساعت 8:30 صُب پاشدم رفتم دس به آب :دي بعد ديدم معدهه خيلي داره خودشو ميكُشه، يه تيكه شوكولات گذاشتم تو دهنم و دوباره تشيفه مباركمو بردم تو رخته خواب! ولي خوابم نمي برد كه! نميدونم چرا! نه كه جام عوس شده بود، آب به آب شده بودم!!! ساعت 10 كُپل رف به مامانه گف كه ميخواد با همكاراش بره پاركه چيتگر و منم لطف ميكنه و با خودش ميبره! (چيه مگه؟! دروغه سيزده س ديگه!) ساعت 11:30 آقاي لُپ گنده اومد دمبالمون و در طي ِ يه همه پرسي، تصميم گرفته شد كه بريم پاركه ارم، ترن هوايي سوار شيم!! خلاصه اونجا رفتيم ُ همه ي بازيا رو تماشـــــا كرديمُُ باز در طي يك همه پرسيه ديگه آقاي لپ گنده فرمودن كه بريم تونل وحشت سوار شيم! هم بيخطره و هم هيجان انگيز! خلاصه پس از واسسادن تو يه صفه 3 كيلومتري رسيديم به واگن هاي قطار! ما سه نفر بوديم و اونجا 4 تايي بايد سوار ميشديم! هووووم، جاي آقاي زيپ خالي موند خب.! :(  منو كپل پيشه هم نشستيم ُ آقاي لپ گنده هم تهنا نشس! حالا رفتيم تو تونل، هنو شروع شده، كپل همچين بازوي منو گرفته بود كه من گفتم الان سكته ميكنه! حالا من اوضا و احواله اينو ميبينم، اون مجسمه هاي مزخرفُ هم نيگا ميكنم، مگه ميتونستم خودمو كنترل كنم؟ از شدت خنده حتي نميتونستم حرف بزنم! دقيقن اين حاله تمامه اون موقه ي من است! خلاصه از تونل كه اومده بوديم بيرون من همچنان در حاله خنديدن بودم و معدَم درد گرفته بود ديگه از زوره هرهر و كركر كردن! هر كي تو صف بود منو هاج و واج نيگا ميكرد، كه باسه چي اين اينقد ميخنده؟!! خلاصه بعد از تونل ِ "كِركِره خنده" ، باز به پيشنهاده آقاي لپ گنده رفتيم از اون كشتيا كه هي ميره بالا و پائين سوار شيم! كپل صداش در اومده بود ديگه، آخه اون هي بازياي هيجان انگيز دوس داش اما لپ گنده جان به هيچ وجه من الوجوه راضي نميشد! نميترسيد كه، راضي نميشد!! منم كه حســـــــاس! اصلن نميتونستم همراهيش كنم! چون يهو اونجا معدهه بهم ميخورد و گلاب به روتون اونجا رو به گند ميكشيدم! باسه همين من معاف بودم از همون اولش! كپل هم دلخـــــــــور، گف كه يه شب 4 تايي ميايم و اون با آقاي زيپ، همه ي بازياي هيجان انگيز رو بازي ميكنن! ميبيني تو رو خدا؟! به ناموسه آدمم كار دارن اينا! :دي اما خب، زهي خياله باطل! كپل جان فك كرده الان آقاي زيپ خيلي شُجا تشيف دارن ُ حتمن اون ترن هوايي رو كه گـ.وز ملَق تا چن ديقه بين ِ زمين ُ آسمون نگهت ميدارن رو سوار ميشه!! خلاصه تو صف ِ بليطه كشتي ِ امير بوديم كه حاج آقامون زنگ زدن! حالا ملت جيغ و داااد، مگه صداشو ميشنيدم؟ فقط بهش گفتم پاركه ارميم! حالا تو اون هيري ويري كه صداي همو به زور ميشنيديم گير داده كه: كيا اونجان؟! ميگم: يه عالمه آدمه ناشناس! :دي منو آقاي لپ گنده و كپل!    - دوستاي آقاي لُپ گنده َم هستن؟!    + نه بابا!    - هستن آآآ!     + نيستن عجيجم!      - اِه؟! پس خوش بگذره، مواظبه خودت باش!     + ! خلاصه رفتيم سواره كشتي شديم! اولش يواش بود، اما دل ُ رودمونو بهم ريخ خُب! ما رديفه دوم نشسته بوديم اون سَرش! آقا حالا اين كشتيه هي ميرف اون بالا، ما جيغ ميكشديم من كه فقط تو فكره اين بودم كه الان پام ليز بخوره يا دستم يهو ول بشه كجا ميفتم؟! آخرشم به هيچ نتيجه يي نرسيدم خب.! حالا ما در حينه جيغ كشيدنيم، يه پسره از اون سر گوشيشو در آورده از ما فيلم ميگيره! نه كه خيلي خب اتفاقه خارق العاده يي بود و يك اتفاقه كاملن تكرار نشدني در طوله تاريخ، باسه همون! خلاصه اينو گفتم كه ديگه آقاي زيپ بدونه فيلمه مام تو گوشيا پخش شد!! :دي بهدش ديگه كلي خسته شديم (آخه منو كپل دچاره بيماريه خستگيه مزمن هستيم! البته ماله كپل علتش هنو كاشف به عمل نيومده اما ماله منو بگو ماله چيه!؟ بگو؟! ماله اينه كه من شب تا صُب نشستم پاي كامپيوتر!! :دي)  خلاصه بعد از كلي جستجو يه جا پيدا كرديمو بساطمونو پهن كرديم! حالا ساعت 2 ِ بدازظُر همه دارن جوجه كباب ميخورن، مام بساطه غذامونو اُورديم بيرون و شروع كرديم به خوردن! :دي [Click]. يه تيكه ي مانتوي خوجگلم هم افتاده، ديدين؟ ساعت 3:30 هم رفتيم "هايدا" ي آرياشهر و ساندبيچ خورديم!

× ساعت 6 به آقاي زيپ اس ام اس دادم: آقاي حاجيه من كجاس؟    - با اهله خانواده اومديم طبيعت.! زيگزاگ؟ يه چيزي ميخوام بهت بگم، اما ميترسم..  منو بگو! نميدوني چه حالي شدم اون لحظه! سَري فكرم رف طرفه پن شمبه، گفتم لابد نميتونه بياد! حالا خون داره خونمو ميخوره، اس ام اس دادم: چي؟! بگو..  (واقن دلداري دادم بهش كه ترسش بريزه!)  حالا من اينور اعصابم خـــــــورد، ميبينم جواب نميده! زنگ زدم بهش ميگم: چيه؟ بگو!      - نگم ديگه، تو رو خدا!    سعي كردم خودمو كنترل كنم: زيپ، من اصابه دُرس حسابي ندارما! وختي ميگي ميخوام يه چيزي بگم بهت، بگو ديگه! اين لوس بازيا چيه؟!      - آخه ناراحت ميشي!      + بگو! پوله موبايلم زياد ميشه!!      - خب قط كن من بگيرمت! ديگه كم كم داش كفرم بالا مي يومد، تا اينجا مطمئن شدم كه در رابطه با پن شمبه نيس! زنگ زد!    + ميگي يا نه؟!    - آخه.. من كه شمال بودم.. تو نمك آبرود، يه دختره.. نگم ديگه!     + خب؟!!      - يه دختره بهم شماره داد!      + تو َم گرفتي شمارشو!     - آره! زنگم زدم بهش!    گوشي رو گذاشتم! ديگه چيو بايد گوش ميدادم؟! كُله روزم خراب شده بود! كپل گف: چي ميگف؟! حالا من عصبي! زدم زيره گريه! كپل شُرو كرد به حدس زدن: پن شمبه نمياد؟! وختي ديد جواب نميدم گف: با كسي دوس شده؟!      + آره!  جريانو براش تعريف كردم كه دوباره گوشيم زنگ خورد! پرتش كردم رو ميز! نميخواستم جواب بدم، ديگه همه چي تموم شده بود!!! اما از اونجايي كه خيلي ارادَم قويه زنگاي آخر بود كه برداشتم: چي ميگي؟!     - خب خوشم اومد ازش!  (پررو!)   + خب پس ديگه چرا به من زنگ زدي؟! خوشبخ بشيد باهم!     - نه خب! فقط ميخوام باهاش دوس باشم، نميخوام بگيرمش كه!.. اونشب باهم رفتيم كناره ساحل حرف زديم! ديگه يه قدم مونده بود از شدته عصبانيت سكته كنم كه يهو فك كردم "مگه نمك آبرود، دريام داره؟!" گفتم: زيپ؟! من اعصاب ندارما! داري شوخي ميكني باهام؟!      - قربونت برم كه اينقد احمقي! دروغه سيزده بود!!!     +.

× اينم عكسه سفره هف سينه ما! همون كه قولشو داده بودم! [Click].

× آقاي ِ زيپ! يكي طلبه من!! :*

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:35 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 29.

March 30, 2008
 

× من نمیفهمم این مامانه و باباهه چه گیری دادن به اینجا؟ هیچ درکم ندارن که من کلی کار دارم خب! اینقده بده اینجا که نگو ، همه روزا تکراری! به عبارتی ما اینجا زندونی شدیم دیگه! چون از تو خونه تکون بخوریم دیگه نمیتونیم برگردیم!! (جاده یه طرفه میشه) اینقده اینجا برنامه ی روزانه ی من منتوع و پرباره که نگو! هیچ تکرار نداره توش که! صُبا ساعت 1:30 بُلن میشم از خواب (به اون کلمه ی اول جمله توجه کنین! صُبا!) بعد هلک هلک خوابالو، هنو دس و رو نشسته میرم رینگ رینگ زنگ میزنم آقای زیپ! بعد میدو َم طبقه پائین بعد ناهار میخورم!!! بعدش یه کم دوره خودم میگردم، بعد میپرم تو نت و د ِ چت کن!! تا طرفای ساعت 9 ِ شب! دیگه کلافه شدمااا، این متنوع الروحی ِ مام داره کار دستمون میده! خلاصه که اینجا بسی خوج میگذره و همه چی خوبه و به به چه هوایی! (قراره ساله نو اعصابمون رو کنترل کنیم و یه کم بزنیم رو ترمز!)

 

× من الان ناراحَنَم خب.! کلی کار ریخته رو سرم اما دستم به هیججا بَن نیست! کلی برنامه دارم واسه سوپروایزر کردن ، اما خب اینجا که نمیشه!! باید منور شم، برم آرایشگا، برم یه سری مواده لازم ُبخرم! اما شه کار کنم اینجا؟! من الان دردمو به کی بگم؟؟ کی الان اینجا منو درک میکنه؟!!

 

× ای بابا! دردمون یکی دو تا که نیس! خب من الان دلم تنگ شده! خب الان آقای زیپ دیگه نیس که بشینیم خدا ساعت با هم چت کنیم!! الان من شه کار کنممم؟؟

 

× خانوم خوجگله، نازنین جونـــــــم تفـــلُدت خیلی خیلی هَپی باشه عجیج ِدلم! ایشالا عروسیت! :دی کلی بوس و هاگ و از اون قلبا رو داشته باش تا بیام تهران، سه شبانه روز و بیست ُ دو دیقه و چهل ثانیه بشینیم پای تلیفون! تلافیه این مدتی که من نبودم!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:38 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 28.

March 26, 2008
 

× من واقن الان موندم تو کفه این روحیه ی شاد و سرزنده ی هموطنانه درون کشوری! میدونی چرا؟ گوش کن تا بگم! دیروز بدازظُر پا شدیم با مامانه و کپل راه افتادیم رفتیم کرج که شاله خوچگل اگه داش بخریم! خلاصه رفتیم واسه خودمون خیلی شیک و سره فرصت مغازه ها رو نیگا میکردیمو به به چه چه میکردیم که چقد هوا خوبه و چقد همه چی قشنگه و چقد مغازه ها بازن همشون ُ چقد شالای خوچگل دارن همه جا وُ همینجور میگشتیم و من اصن غر نمیزدم که چرا یه مغازه اون رنگ شالی که من میخوامو نداره! چون شالای خوچگل اونجا به وفور یافت میشد از خیره خریدنه شال گذشتیمو رفتیم دلی از عزا در بیاریم! همینجور میرفتیم باسه خودمونو ذرت مکزیکی میخوردیم ُ آب هویج (!) که یهو مامانه گف : اِه ، دیر شد! زود باشین بریم خونه دیگه! مام یکَم سرعتمونو تُن کردیمو رفتیم اونوره خیابون که ماشین سوار شیم بریم خونه! یه ماشین اونجا واسساده بود ، مامانه رَف مسیر رو بهش گُف که ببینیم میبره ما رو یا نه که یارو بهش گف : خانوم جاده رو بستن! مام محل ندادیم ُ شروع کردیم خندیدن که یارو چه خُله! مگه میشه همینجور بی اطلاع جاده رو ببندن؟! خلاصه محل ندادیم ُ حتی یه ذره هم بد به دلامون را ندادیم که ممکنه یارو راس گفته باشه! منو کپل ، خوچحال باسه خودمون نشسته بودیم رو جدوله کناره خیابون و گل میگفتیم ُ گل میشنیدیم که یه ماشینه واسساد باسمون! بدو بدو پاشدیم رفتیم سوار شدیم که رارندهه گف : فک میکنم جاده رو بسته باشن! بازم ما از رو نرفتیم که! مامانه گف: نه آقا! ما اومدیم که نبسته بودن، قرارم نبود ببندن! خلاصه اون یارو هم هیچی نگف دیگه! ما رو رسوند سره جاده که یهو دیدیم ماشینا واسسادن اونجا وُ پلیس هم خیلی شیک راه رو بسته! حالا عصبانی رفتیم به پلیسه میگیم: آقا باسه چی بستین جاده رو؟ کی باز میشه حالا؟!! خیلی ریلکس میگه: معلوم نیس خانوما! شاید ساعت 2 صُب! شایدم 12! فک کن!! بازم ما روحیمونو از دس ندادیم که! ساعت رو نیگا کردم میبینم ساعت 9 ِ تازه! خلاصه نستیم کناره جاده تو یه پارک! زنگ زدیم باباهه جریانو گفتیم! بهدش اس ام اس دادم به زیپ و جریانو گفتم! حالا این گوشیه صاب مرده مگه آنتن میداد؟؟ به هزار بدبختی یه جا واسسادیم تا یه دونه آنتن بیاد که اگه باباهه خواس زنگ بزنه بتونه! ماشالا همه گوشیا هم که تعطیل بود! حالا مگه میشد اس ام اس بدم به زیپ؟ تا میومدم یه چی بنویسم باباهه فرتی زنگ میزد! هی الو الو میکرد ُ چون صدا نمیومد قط میکرد! خلاصه به هر بدبختی یی بود بهمون فهموند که واسسیم الان میاد دمبالمون که تنها نباشیم! ( غیرت ُ اینا! ) حالا اومدنش هیچی رو عوس نمیکرد که! فقط جای اینکه سه نفری بشینیم لبه جاده ، 4 نفری میشستیم تو ماشین! تنها فرقش همین بود! :دی حالا باباهه اومده ، خیلی ریلکس و در کماله آرامش میگه: باس برگردیم تهران! ما ها همه اینجوری بودیم: ، من زودتر از همه به خودم مسلط شدم ، پرسیدم چرا؟! میبینم باباهه یه لبخنده ملیح میزنه میگه: هول شدم ، کیلید موند تو خونه! حالا باس بریم از تهران کیلید بیاریم! خلاصه! سوار شدیم رفتیم تهران! رفتیم تو خونه ، همه یه بار رفتن به زیارته جیش خونه ( آخه تو کرج دسشویی نداشتیم ، باسه همون! ) بعد دوباره هلک هلک سواره ماشین شدیم که برگردیم! حدودن ساعت ده دیقه مونده به 12 رسیدیم دوباره سره جاده ، حالا همه خوچحال که آخ جون الان دیگه باز میکنن جاده رو! یهو یه یارو اومد گف: ماشینایی که میخوان برگردن از لاینه چپ برن دور بزنن! یهو یکی اون وسط پرسید چرا؟؟ که یارو گف چون جاده ساعت 8 صُب باز میشه! خب من اون لحظه بسی شادمان بودم و اصلن حرص نخوردم و اصلن فُش ندادم به کسی! حالا هوااا ســـــــــــــــــــــــــرد! منم گشنمه! خلاصه بسی خوج گذش تو ماشین! حالا تو ماشین که نمیشد بخوابیم! به زور ُ زحمت چشمامونو گذاشتیم رو هم که شاید خواب بیاد ببره ما رو ، میبینم صدا دس میاد! انگار عروسیه! برگشتم پشت ُ نیگا کردم میبینم چن نفر دارن میرقصن وسطه جاده و بقیه هم دارن دس میزنن و دور تا دورشون جم شدن! حالا ساعت چنده؟؟ چار و نیمه صُب! اونجا واقن جا داش من این روحیه خستگی ناپذیر و الکی شاده مردم رو ستایش کنم! خلاصه داستانی بودااا ، یکی وسطه جاده کناره ماشینش جا انداخته بود خوابیده بود تخت! انگار تو رخته خوابش خوابیده که جنسشم از پره قو ِ! جالبیش اینجا بود که هیشکیَم نرف دور بزنه و برگرده خونش! ینی هیشکی از رفتن منصرف نشد! و همه ی هموطنان تا آخرین ثانیه واسسادن ُ به هدفشون رسیدن! که الان باز جا داره من از پشت کاره این ملت تجگر کنم و بهشون خسته نباشید بگم واقن!!!  و صد البته جا داره نهایت سپاس رو بجا بیارم برای همراهیه آقای زیپ ، که در این شب کلی نگران بودن برا ما و وختی رسیدیم خونه و بهش اس ام اس دادم در خوابه ناز به سر میبردن!! :*

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:10 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 27.

March 24, 2008
 

× یکی دیگه از اخلاقای گُل و گلابه منو آقای زیپ ، اینه که تا سر حده مرگ با هم دعوا میکنیم و سه سوت تصمیم میگیریم که اون از زندگیه من بره بیرون و منم از زندگیه اون! بعد دو دیقه نگذشته ، یا اون یا من ( بسته به حال و هوای اون لحظه ) یکیمون زنگ میزنه به اون یکی خیلی جدی میگه : رنگه تی شرتیُ که مثلن پریروز تو طبقه ی دومه پاساژه فلان ، مغازه ی سوم از سمته چپ باهم دیدیم ُدوس داری؟؟ مثلن همین پریشب! سره یه موضوعه نه چندان کوچیک (!) یه قشقرقی به پا شد که خدا میدونه! آخرشم جفتمون به این نتیجه رسیدیم که خیلی بدبختیم و باید بریم بمیریم! بعد فردا صُبش زنگ زدم بهش ، شروع کردیم به قربون صدقه ی هم رفتن و راجبه رنگه لینکای سایت صحبت کردن! اصلن انگار نه انگار که تا چن ساعت پیش از شدت ِ بدبختی آرزوی مرگ میکردیم که! کلن این اخلاقمونو خیلی دوس دارم! خیلی باحالیم ما! موش نخوره ما رو!

 

× شمبه رفتیم کرج! رفتیم خریده عید مثلن! ما آخه همیشه باید برعکسه همه عمل کنیم! از اونجایی که مامانه عقیده داره قبله عید چون شلوغه و آدم مجبوره آت و آشغال میندازن به آدم و خداتومن هم پول میگیرن باسه همون! خلاصه رفتیم ، اما من دیگه داش اچکم در میومد! یه دونه مانتو محضه رضای خدا سایزه من نبود که! منم احتیاج مُبرم ( مبرن؟! ) به مانتو داشتم! بلخره تفلده آقای زیپه! الکی که نیس! خلاصه تو همون هیری ویری که من داشتم اچکامو پاک میکردم یه مانتو دیدم! از این جینگیل پینگیلی آ! مخصوصه تفلد! رنگش کرمه ، از این چروک پروکا که انگاری از دهن گاو دَرش اوردن! بهدش یه دونه مانتوی دیگَم گرفتم واسه یونی! اون مشکیه ، ساده هم هس! فقط مونده شال ، آخه شاله خوچگل گیر نیووردم!

 

× خانوم جیغ! واست خیلی خوچحالم و صد البته واسه خودم ناراحَن! نمیشه از پیشم نری؟؟!!

 

× یک توصیه مهم برای زندگیه آینده! درجه ی سـ کـ س شما چقده؟ :دی [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:06 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, زیگزاگولوژی, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 26.

March 20, 2008
 

× این آقای زیپ ، استعداده بی نظیری تو درک نکردنه اون جنبه از حرفی ُ که من منظورمه داره! ینی مثلن من یه چی میگم ، بعد این زیپ جان دقیقن همون معناش رو میگیره که من منظورم نیس! مثلن من اگه بگم : "خوبی" اون فک میکنه من منظورم خوبی و خوشی و نیکی و سلامتیه! بعد من منظورم هیشکدوم از اینا نیس که! من مثلن منظورم اینه که حالت خوبه؟! خلاصه که دیروز من و آقای زیپ به این نتیجه رسیدیم که در آینده خیلی زوج موفقی میشیم! چون اگه مثلن یه حرفی دو پهلو باشه ما حتمن اون رو به طوره کامل درک میکنیم! ( یه پهلوشُ اون و یه پهلوشُ من! ) خلاصه که همین موضوع باعث میشه که همینجور موفقیت و خوشبختی قِل بخوره بینمون!

× امروز صُب ساعت 8:40 دیقه بُلن شدم از خواب! حالا گیجه خواب! بدو بدو رفتم پائین میبینم مامانه با کمترین امکانات محضه خاطره من یه هفت سینی چیده واسمون بیا و ببین! اینقده باحال بود ، حالا ازش عکس گرفتم ، بعدن حتمن میذارم ببینین. اینقده اوله صُبی سره حالم اورد! تلویزیون هم برفکـــــــــــــــــی ، اما خب بِیتر از هیچی بود که! آخه نگفتم بهت ، ما هم اکنون در همون ده کوره به سر می بریم و احتمالن تهطیلات رو اینجا بسر می بریم! خلاصه که نسشتیم پای تی وی ، بعد این آقاهه چن تا شَم روشن کرده بود ، بعد میگف با هر کدوم از این شَما که خاموش میشن شمام یه خصلته بد رو بگین و بریزینش دور! کارش جالب بود برام! من با شَمه اول گفتم: "خودخواهی" و با شَمه دوم هم "دعوا". خلاصه که ما امسال قراره نه خودخواهی داشته باشیم نه دعوا!!! حالا تلویزیون داره شمارشه معکوس میکنه و دعای سفره هفت سین رو میخونه ، باباهه از بالا تُن تُن دویده اومده پائین! کُپل هم که کلهُم خواب بود! حالا سال تحویل شده ، همه روبوسی کردیم باهم و اینا بعد مجریه میگه هنوز سال تحویل نشده! اینقد حرص خوردم! اوله سال که بخوای حرص بخوری دیگه ببین چه سالی میشه! به به! خلاصه دیگه عید شده و نشده ، من یواشکی پله ها رو دو تا یکی کردمو اومدم بالا و تلفن رو برداشتمو یواشکی شماره ی آقای زیپ رو گرفتم! حالا قلبم تُن تُن عینهو گونجیشک داره میزنه! هیجان داشتم ، دلم میخواس اولین زنگه گوشیش من باشم! حالا هی بوق بخور هی بوق بخور! میبینم بر نمیداره! منو میگی ، یه نفسه عمیق کشیدم و سعی کردم منطقی باشم!! دیگه سال متحول شده بود و مام قرار بود حرص نخوریم و "دعوا" رو هم که کُلن ریخته بودیم دور! خلاصه دوباره گرفتم! ایندفه برداش! طفلی داش روبوسی میکرد که برنداشته بود! خلاصه کلی اون قربونه من رفت ُ من قربونه اون رفتم ُ دویدم پائین که مثلن من هیـــــــــشکاری نمیکردم!

× این دخمله یه بازی رو ابداع کرده که خیلی به درده ساله نو میخوره! همه رو هم دعبت کرده! منم خودمُ انداختم وسط ُ میخوام بازی کنم! حالا بازی چیه؟ اینکه یه کم به عقب برگردی ُ کارایی که اونی که دوسش داری برات از روی علاقش انجام داده اما تو به هر دلیلی اون لحظه ازش سرسری گذشتی رو به خاطر بیاری و بنویسی! تعدادش مهم نیس ، مهم اینه که طرفِت بفهمه که تو اون کاریو که برات انجام داده هر چن کوچیک رو فهمیدی که اون کار وظیفه ی طرف نبوده!

1- هیج وخ یادم نمی ره که تو بدترین شرایطه زندگیم مثه کوه پُشتم بودی ُ بدترین حرفا رو ازم شنیدی ُ هیــــــــجی نگفتی!

2- هیج وخ یادم نمی ره که تو دلت پیشه من بود ُ من از روی حماقت پام سُر خورد یه جای دیگه ، اما تو چشماتو بستی و همه چیو فراموش کردی!

3- اینکه برای خوشحالی و غافلگیر کردنه من تا ساعت چار صُب نشستی پای پی سی و صُب با صدای خسته بهم گفتی که برم و وبلاگمو باز کنم و من از خوچحالی زبونم بند اومده بود رو مگه میشه یادم بره؟

4- اینکه موقه هایی که ناراحتم و یا دلخورم تو تا صُب بیداری و تا موقعی که خیالت از بابته من راحت نشه ، با همه ی خستگی خواب به چشمات نمیاد برام یه دنیا می ارزه!

5- اینکه تمامه بداخلاقیا و "پاچه گیری" هام رو تحمل میکنی و حرفامو به روم نمیاری ، رو نمیشه از یاد برد!

6- و ... اینکه همیشه هستی! همیشه ، تو همه ی لحظه هام شریکی ُ قلبت پیشمه ، اینو با چه زبونی میشه تجکر کرد؟ هوم؟!

تو این دو سالی که پا به پام همه جا بودی ، خیلی خصلت های خوبه دیگه هم داشتی ( الان دارم چشامو میبندم رو بدی ها! متوجهید که؟؟ :دی ) اما خب حافظه ی من گنجایشش کمتر از خوبی ها و مهربونی های توئه! خلاصه که امیدوارم ساله خوبی باشه برای همه و برای تو ، زیپ من!

× اوهو اوهو! من الان کلی رُمَنس تشیف دارم! الان اینجا کلی فضا رمانتیک ُ ایناس! خب دیگه ، چشاتونو ببندین ما میخواین بی تربیت شیم! زیـــــــــــــــــــــــــــپ؟ صورتتو بیار جلو!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:10 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 25.

March 18, 2008
 

× دوشمبه صُب ساعت 8 به زیپ اس ام اس دادم که: بیداری؟ یه رُب بَد جواب داد که آره! مطمئن که شدم گرفتم خوابیدم باز! چون هر چی فک کردم دیدم همه کارامو دیشب انجام دادم و حسابی منورم دیگه! فقط ترسم از این بود که جنابه زیپ خواب بمونه وُ دیر بیاد! حالا گرفتم خوابیدم ، ساعت 9 میسد کال انداخته که منو بیدار کنه! دوباره گرفتم خوابیدم ، بیس دیقه بعد دوباره اس ام اس داده : چیکار داری میکنی عشقه من؟ باز هزار زور وُ زحمت با چشمه بسته جواب دادم که: هیچی ، همه کارامو دیشب کردم دیگه کاری ندارم! هنوز نفرستاده دوباره اس ام اس داده : گرفتی خوابیدی زیگزاگ؟؟ منم دوباره به سختی اس ام اس دادم: مگه تو میذاری بخوابم من آخه؟! دیگه نمیتونستم بخوابم! آخه ساعت 10 بود و زیپ گفته بود 11 همونجای همیشگیه! خیلی خوابم میومد ، اما  از این خوابا که 5 دیقه میخوابی بعد باید هی پاشی ساعتو نیگا کنی ُ دوباره بخوابی اینقد بدم میاد که نگو! اصن بهم نمیچسبه اینطوری! خلاصه قیده خواب رو به سختی زدم ُ بلند شدم! لباسامو پوشیدمو یه کم آرایش کردم و پریدم از خونه بیرون! اینقده دلم تنگ شده بود واسش! اینقده گرم با هم سلام و احوالپرسی کردیم!! رفتیم زیره پل که از عابر بانکه من پولای زیپ رو بگیریم ، هی میگف رمزمون اشتباس! دوبار امتحان کردیم بعد چون اگه سه بار رمزو اشتباه بدی کارتو ازت میگیرن تصمیم گرفتیم بریم یه جای دیگه امتحان کنیم که مثلن کارت رو نگیره ازمون! از قبل تصمیم داشتم با هم بریم انقلاب! یه سری کتابه شعر میخواستم چون شعره خونم به شدت اومده بود پائین! خلاصه ماشین سوار شدیمو قیـــــــــــــــــــــژ رفتیم میدون انقلاب ُ یه راس رفتیم همون پاساژه! و برای هزار و یکمین بار همون طبقه رو تا ته رفتیم ُ بعدش هرهر کنان فهمیدیم که مغازهه طبقه ی پائینشه! ما کِی میخوایم این موضوعه به این پیچیدگی رو درک کنیم خدا میدونه!؟ خلاصه که رفتیم پیشه آقا پیری! بعد از اینکه سلام کردیم چن تا شعر خوند واسم ُ منم خوشم اومد ُ کتاباشو برداشتم! بعدشم لیسته بلند بالا و تحسین برانگیزم ُ دادم دستش که فقط یه دونشو داش! تو این مدت که من دوره خودم میچرخیدم واسه کتاب ، آقای زیپ ریلکس نشسته رو صندلی ، یه کتابه شعرم گرفته دسش داره میخونه! بعد منم وایساده بودم که کتابایی رو که برداشتم ُ آقا پیری حساب کنه! حالا کاره ما تموم شده ، هی به زیپ علامت میدم که پاشو بریم دیگه! اصن انگار نه انگار! همینجور بست نشسته اونجا غرقه شعر خوندن! بعد آقا پیری هم دیده من بیکارم ، هی شعر میخونه میگه قشنگ بود؟! منم رودرواسی دارم خب! هی میگفتم: بعـــله! اونم هی کتابه شعرایی که میخوند رو میاورد میذاش رو کتابایی که میخواستم بخرم!!! فک کن! حالا من دارم حرص میخورم ، زیپ برگشته میگه: اِ چه باحاله این شعره ، بیا توام بخون اینو!! یواش جوری که آقا پیری نشنوه بهش میگم: پاشو زودتر بریم وگرنه این مغازه شو میفروشه به من الان! یهو بلند میگه: چی میگی؟!!! خلاصه عالمی داشتیم ما! کتابَرو به زور ازش گرفتم ، چپوندم تو کیسه ، آستینشو گرفتم کشیدمش از تو مغازه بیرون! حالا ول نمیکرد که! سه ساعت با آقا پیری خوش ُ بش کرده ، ساله نو رو تبریک گفته و با صد تا سلام ُ صلوات اومده بیرون!!

× بعد از اینکه کاره خریده کتاب تموم شد دوباره ماشین سوار شدیم ُ قیـــــــژ رفتیم ونک! دلمون واسه رستورانی که همیشه میرفتیم تنگ شده بود! آئینه! حالا تو تاکسی نشستیم ، آقای زیپ خیلی شیک دوباره کتاب شعرَرو از تو کیسه اورده بیرون شروع کرده به خوندن! آخرشم دیده من خسته شدم میگه: اینو بده به من ببرم! منم رو کتابام حســـــــــــــــــاس! یه کم طفره رفتم ، اما از اونجایی که این جناب زیپ استعداده فوق العاده ای تو مظلوم نمایی و نرم کردنه آدما داره ، من نرم شدم ُ قبول کردم! سنگ نیستم که! حالا رفتیم ونک ، مثلن میخواستیم بریم آئینه ، رفتیم یه کبابخونه ی سنتی که من همیشه وختی از روبروش رد میشدم میخوندم: " کتابخونه! " نه اینکه به کتاب ُ کتابخونه و کتابداری کلن علاقه ی خاصی دارم واسه همون! حالا رفتیم تو میبینیم شلووووغ ، اصن جا نیست! مام پررو ، واسسادیم بالا سره اونایی که دارن غذا میخوردن تا بلخره یه میز خالی شد ُ مام گرسنه مشغول شدیم به خوردنه قورمه سبزی! غذامون که تموم شد یَک خوابمون گرفته بود که نگو! پاشدیم رفتیم بیرون که دیدم اونوره خیابون یه خودپردازه ، با هم بدو بدو رفتیم اونوره خیابون ، رمزمو وارد کردم دیدم دستگاهه گف رمز اشتباس و کارتمو دیگه نداد! حالا منو میگی! عصبی! با زیپ رفتیم تو شعبه ، زیپ به یارو میگه: آقا این دستگاتون کارته ما رو گرفته! یارو پرسید: کِی؟  - همین الان!   + یه کارته شناسایی بدین ، این فرمم پر کنید کارتتونو بگیرین!  حالا من هیچی باهام نیس! نه شناسنامه ، نه گذرنامه ، هیچی! عصبانی اومدم بیرون به مامانه زنگ زدم ، جریانو تعریف کردم میگه: برو بگو من فرزنده همکارم!! خیلی واقن این جمله میتونس کمک کنه بهمون!!! خلاصه رفتم تو دوباره! به زیپ میگم من فقط کارته کتابخونه ی دانشگام همرامه! یارو که دید من عصبانیم گف: فیشی رو که از دستگا گرفتینو بدین به من! حالا منو زیپ همو نیگا میکنیم هاج و واج! زیپ با خنده میگه: مگه فیش داد دَسگا؟؟ من که اون وسط نزدیک بود سکته کنم اینقد حرص خوردم! رفتم بیرون ، کاغذایی که زیره خودپرداز افتاده بود رو نیگا کردم دیدم نیس! دوباره رفتم تو ، دیدم زیپ یه فرم جلوشه! خودکارم گرفته دستش ُ همینجور داره میخونه! خواسم بپرسم چرا پُر نمیکنی؟ دیدم طفلی خب حق داره همینجور فقط کاغذ رو نیگا کنه! چون از اون فرم فقط اسم و فامیل و نام پدر رو میدونستیم!!! خلاصه اون آقاهه خیلی باهامون راه اومد و به قوله خودش واسه اینکه شبه عیدی لعن و نفرینش نکنیم کارت رو بهمون داد!

× بعدش با هم رفتیم پاساژ ونک. رو یه صندلی نشستیم و غرقه خوااااب! یه دختر و پسره روبروی ما بودن! که پسره یه کادو خریده بود واسه دختره! بعد ما عینه فوضولا نشسته بودیم اونا رو نیگا میکردیم که این کادو چی میتونه باشه آیا؟!! حالا مگه دختره باز میکرد؟! اینقد فس فس کرد که دیگه من یهو بلند گفتم: وااا؟ چرا اینقد طولش میده خب ؟! بعد اونا اصلن نفهمیدن که من منظورم کی بوده که ! اصلنم یهو سرشونو بُلن نکردن منو نیگا کنن که ! اما بلخره فهمیدیم که کادوهه عطره!! اون وخ شما هی بگین عطر جدایی میاره! بیا ، پس اینا باید جدا شن دیگه؟! خلاصه به سختیه هر چه تمام تر رفتیم مغازه ها رو نیگا کردیمو طِبقه معمول من باز دلم یه چیزی خواستو مثله همیشه زیپ قول داد که در اولین مناسبت اونو برام بخره! باسه همین کلن قیده هارد رو زدمو کادوهای عیدم به کلی عوس شد! البته موس سره جاشه ها!

× ساعته 7 هم اومدیم زیره پل و از اونجایی که من ویاره آب هویج کرده بودم آب هویج خوردیم و باز از اونجایی که این آقای زیپ همیشه ی خدا گشنشه یه ذرت مکزیکی هم گرفتیم! بهدشم رفتیم جیش دونیه پارک و بهدشم اومدیم طرفه خونه! حالا موقه ی خدافظی ، مگه دلمون میومد جدا بشیم؟ انگار قرار بود بریم بمیریم مثلن!! هی میگفتیم خدافس. بعد دو قدم دور میشدیم از هم ، برمیگشتیم همو نیگا میکردیم دوباره میرفتیم سمته هم! شاید نیم ساعت در همین حالت بودیم! شده بودیم سوژه ی شاگرد مغازه یی که جلوش بودیم! هی ما رو نیگا میکرد هرهر میزد زیره خنده ! خلاصه که سخته لحظه ی دل کندن! ای بابا ... درک ندارن این مردم اصن!

× نقاشیه قالب رو عوس کردیم! دیدی؟؟؟ خوجگله نه؟ آخه تو اون یکی لباس زمستونی تنمون بود! دیگه الان گرممون میشه خب.! واسه همین و صد البته واسه ساله نو لباس مهمونیامونو پوشیدیم!! سال نو ی همگی مبارک! مخصوصن ماله شما ، جناب زیپ.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:50 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 24.

March 16, 2008
 

× ما الان بسي شادمانيم ، چون بلخره بعد از گذشته اندي زمان اين حاج آقا زيپ دس به كار شدن و اين اِبات آس رو به هر زحمتي چپوندن تو اين فلشه! جا داره اينجا بسي مُجگر شويم از ايشون! اونجا كلي خصوصياته گلُ گلابمو به معرض نمايش گذاشتم دوس داشتين برين بخونين! اينم لينكش واسه تمبلا [Click].

× من هنوز رازه اين مسئله رو نتونستم كشف به عمل بيارم كه ، چرا وختي ميخوام پاهامو به صداي قيژ قيژه اپي ليدي منوَر كنم ، اين پام بيشتر از اون يكي پام درد ميگيره هميشه؟ اصلنم دليلش اين نيس كه چون اين پام رو زودتر منور ميكنم ُ تازه اوله كاره باعث ميشه كه اون پام كمتر درد بگيره! چون بارها شده كه جاي اين پام ُ با اون پام عوس كردم اما بازم همين نتيجه رو داده...!

× بعد از چن سال و اندي دوباره رفتم سراغه اپي ليدي! بس كه اين آرايشگاها شلوغه خب.! منم كه عمرن ساعت هفت صُب پاشم هلك هلك راه بيفتم برم اونجا تو نوبت وايسم! همين جا دس به كار ميشيم خودمون! من موندم تو سرعته رشد اين موهاي دس و پام! هر كاريشونم كني اينا اصن انگار نه انگار! همينجور بي توجه به تو رشد و نموشون رو ادامه ميدن تا جايي كه بتوني ببافيشون به هم ديگه! حالا من چرا يه كاره دس به يه همچين كاري زدم؟ مهلومه ديگه! چونكه فردا قراره آقاي زيپ تشيفه مباركشونو بيارن پيش اينجانب! نميبيني من چقد اكتيو شدم صُب ساعت 9 بيدار شدم؟ البته خب بهدش گرفتم خوابيدم دوباره چون هر كاري كردم نتونستم بيدار بمونم خب! ولي مهم نفسه كاره كه من بيدار شدم!

× من نميفهمم كدوم شيره پاك خورده اي رسم كرده كه اگه عطر ُ ادكلن بهم كادو بدين جدايي مياره! يه چيزيَم كه ميتونستيم بخريمم ازمون منع كردنااا ، بعد ميگن اينجا حقوقه زن و مرد مساويه! حالا من باسه تفلده آقاي زيپ كادو چي بخرم؟ پيشنهاد لطفن!

× اين خانومه [Click] ما رو دعبَت كردن به آرزوي غير ممكن بازي! پس جا داره از ايشون هم بسي مُجگر شويم ما الان! اما از اونجايي كه ما تحت هيچ شرايطي هيچ كاري ُ غير ممكن نميدونيم يا به عبارته ديگه فقط غير ممكن ، غير ممكنه! به گفتن چندي از آرزوهامان بسنده ميكنيم! محال ُ غير محال غاطيه حاج خانوم! سوا هم نميشه كنيشون! :
1- اينكه 17 كيلو چاق بشم! چرا 17 كيلو!؟ خودمم نميدونم هنو.!
2- اينكه صُبا هميشه ساعته 8:30 بيدار بشم ، بدونه اينكه عالمو آدمو فُش بدم و بر باعثُ باني اين بيدار شدن لعنت بفرستم!
3- اينكه اين باباهه دس از سره كچله اين كامپيوتره ما برداره!
4- يك پيانيست ، يك نويسنده و يك نقاشه مهروف بشم
!
5- اينكه الان 10 سال ديگه بود ُ سه تا نقطه.!

× منم دختر نقاش ، قهوه ي تلخ ، ميم ، كودك فهيم و هستي جونم رو به اين بازي دعبَت ميكنم!

× بريم دوباره دس به كاره منور كردن خودمون بشيم!

 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:26 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 23.

March 14, 2008
 

× اينجا رو ببينيد [Click]. چيزي كه مشاهده كرديد يك عدد " پرنا " ي هفت الي هشت ماهه است! حالا اينجا رو ببينيد [Click]. در اين تصوير يك عدد " پرنا " ي يك ساله مشاهده ميكنيد . از همان ديدار نخستين در بيمارستان ما اعلام كرديم اين بچه استثنائي ست و الان اين مُستثنا بودنش ثابت شده! چونكه با بزرگ شدنش جثه ش هي آب ميره! عينه مداد رنگي! ( مثه خودمه! منم مُستثنام ديگه! نميدونستي مگه؟ )

× ديشب تولده پرنا بود! دختر دائيم! اينقده اين بچه خوش اخلاقه ، ايندقه اين خلق ُ خوش به من رفته همچيني! اما هر وخ من ميبينمش دلم هوايي ميشه! ييهو حسه لطيفه مادرانمون قلمبه ( غلمبه؟ ) ميشه و دلمون بچه ميخواد! چيه خب؟ خودت تا حالا اينجوري نشدي؟!

× ديشب طرفاي ساعت 7 پاشديم با كُپل جان حاضر شديم ، پيــــــــش به سوي خانه ي خان دائي! آقا اين مامانه يه كادو گرفته بود سه برابره من! هويجورم ولش كرده بود وسطه اتاقه ما! نه كه اتاقه ما خيلي بزرگ ُ جا داره و صد البته تميــــــــــــــــز ُ مرتب و اين مدلي كه همه چي سر جاي خودشه ُ اصلنم مثه بازاره شام نيس ، واسه همون! يه وخ فك نكني مثلن لنگه جورابه كُپل تو كتابخونه ي منه يا مثلن بي ناموسيه من آويزونه به لوستره اتاقاااا ، اصلن ! خلاصه كه ما با بدبختي و صد البته با كمك آقاي لُپ گنده كادو رو گذاشتيم تو ماشين ،  قيــــــــــــــــژ راه افتاديم سمته مقصد! اتفاقه خارق العاده اي نيفتاد اونجا ، تولد بود ديگه! فقط اينكه اين پرنا جانه ما يكم ترسو تشيف داشتن و از اونجا كه تو اون شولوغ پولوغي هيجگي اونو درك نميكرد و صداي اركستر هم بسي بلند بود و اين خانوم كوچمولو رو ميترسوند و هي به ما پناه ميبرد منم مجبور شدم با پرنا و چندي از بر و بچزه ديگه كه ماماناشون عاصي شده بودن از دستشون، بمونيم تو اتاق و خاله بازي كنيم! و چون اين مسئله واقعن با روحيه و خلق و خوي و اعصابه من سازگار بود ، اصلن نزديك نبود كه من آخراي شب يا خودم ُ از پنجره بندازم بيرون يا اونا رو كتك بزنم كه! اين عكس هم از ايشون گرفته شده سوار بر اسب روياهاشون! منتظره آقاي شاهزاده! [Click]. خلاصه كه ما ديشب بسي بچه داري ياد گرفتيم و سه تا نقطه !

× هنگامه عكس گرفتن دستمون بسي لرزش داشته و باعث شده عكسا تار بيفتن! اصاب مصاب ندارم كه! باسه همينه ديگه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:29 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 19.

March 8, 2008
 

× چیه؟ چرا اینجوری نگا میکنین منو؟ اون داستان پائینی دیگه " ادامه ندارد.! " ینی اینکه بد از یک شبانه روز تو سر ُ کله ی هم زدن ٬ همه چیز به خوشی و میمنت تموم شد ! الانم من کلی خوجحالم ٬ چون پیشه پای ِ خودم که بیام اینجا ٬ با آقای زیپ بودیم ! اما اخلاقم خیلی خوب بود ! همچین پاچه میگرفتم خوجگل ٬ غرغری میکردم ٬ نِقی میزدم قشــــــــــــــــــنگ ! اما تخصیره من نبود بخدا ! ینی دسه من نبود که ! رو مود که نباشی ٬ ینی نیستی دیگه ! داری دلایله منطقی رو که؟!

× نشد ما دو روز با این پی سیمون حال کنیمااا ! موسش خراب شد ! یکم اعصاب میزد ٬ مام که کُلهم خانوادگی اعصابامون قشنگه ٬ بد یه بنده خدایی این موسه بیچاره ی منو همچین کوبیدش رو میز ٬ پیچش پرید اونور ! بد منم نارااااحـَــــن ٬ گفتم : موسمو خراب کردی خب ! بد اینجوری از وسط گرفتم بازش کردم گفتم : ببین ! باز شد ! بدشم دلو رودشو اوردم بیرون ! بد دیگه کار نکرد خب ! بگم تخصیره کی بود؟ بگم؟؟

× این روزای آخره اسفند دیدی چه کِش میاد؟ دوس ندارم ٬ آخه همه ی برنامه هاتو با عید تنظیم میکنی بد هی کش میاد عید نمیشه ! اما حالو هواشو دوس دارم ٬ خونه تکونی رو نه هااا ٬ شلوغیه خیابونا ٬ ترافیکو نه هااا ٬ کلن حالو هوای مردمو ! اون ماهی قرمز کوشولوااا ٬ از اونا که هر وخ خواستیم واسه سفره هفت سینمون بخریم مامانه گف : " شگون نداره ! " البته راسسَم میگه ها ! آخه هر وخ ماهیه سفره هفت سینمون میمیره ٬ یکی از اقوامم پشت بندش داره فانی رو میخونه ! باسه همین ما کلن سفرمون ماهی قرمز نداره !

× عیدی رو قبله عید میگیرن یا بعده عید؟ من قراره بعده عید بگیرم ! یه موس ِ " آکبند " ٬ قراره زرورقاشو خودم باز کنم ! با یه هارد !

× گاهی خودمم یادم میره چقد برام عزیزی ...

بعد از ۴ ساعت ُ ۵۸ دقیقه نوشت :

× دیدی بعضیارو؟ نه ٬ دیدی یا نه؟!
تو نت بودم ٬ خانومه متاهل اس ام اس داده : زیگزاگ فردا میای یونی؟ جواب ندادم ! چیه خب؟ دستم بند بود ! بعد دوباره اس ام اس داده : بزنگم بهت؟ منم فکره هزینه ش رو کردم دیدم نزنگه بهتره ! آخه تو نت بودم ٬ مجبور میشد بزنگه به گوشی ! فخـَـــــــط واسه خاطره همین ولاغیر ! تند اس ام اس دادم که : آره میام یونی ٬ نیام که اون مرتیکه حذفم میکنه ! اِنقــــــــــــــــد از این استادا که هنوز سه جلسه غیبتت پر نشده شروع می کنن به تهدید که آی اگه سه جلسه غیبت کنید حذفتون میکنم بدم میاد ! یهویی دیدم گوشی زنگ میخوره ! کلن من امروز از صُب اعصابم خیلی آروم بود و در کماله آرامش پاچه ی همَرو میگرفتم ! برداشتم میگم : الو؟   - ...  + الو؟   - ...  + الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــو؟؟! ( با جیغ خوانده شود! )  - ...   گوشیو گذاشتم ! دوباره متاهل جان اس ام اس زده که : زیگزاگ من دارم با شماره ی فلان بهت زنگ میزنم ! دوباره گوشی زنگ میخوره و دوباره به همان منواله قبل ! یه کم که الو الو کردیم مخابرات رضایت داد که صداها رو برسونه ! حالا من تو نت ٬ یه دستم به کیبورد دارم تایپ میکنم با یه دستمم گوشیو نگه داشتم حرف میزنم ! میگه : باسه کارورزی به من سه تا برگه دادن ٬ اینارو باید چیکار کنم؟ منم خوجحال سعی کردم خونسرد باشم ٬ یه نفسه عمیق کشیدم ُ شرو کردم به توضیح دادن که : ببین عجیجم ٬ هر سه تا برگه رو باید بدی رئیس دانشکده امضاء کنه ٬ که اونم فقط یکیشو امضاء میکنه دو تا برگه ی دیگَرو فقط مُهر میزنه ٬ بعد سه تا برگَرو میبری دبیر خونه ٬ هر سه تاشو برات شماره میکنه ٬ یکیش رو برمیداره ! یکیش رو هم باید پشتش رو مشخصاتتو با روز ُ ساعته کارورزیت رو بنویسی تحویله مسئوله کارورزی بدی ٬ اون یکیَم که هم امضاء داره و هم شماره دبیر خونَرو باید بدی به کتابخونه یی که میخوای بری اونجا ! بعد از اینهمه توضیحو تفسیر میگه : خُب؟! میگم : هیشی دیگه ! همین.   - آها ! ینی بردارم ببرم کتابخونه برام مُهر ُ امضاء کنه؟   هی به خودم نهیب زدم " آروم باش زیگزاگ ! " گفتم : من اینو گفتم؟  میگه : خب آخه کتابخونه برگه میخواد چیکار؟    + خب نمرَتو رو اون برگهه میده دیگه !     - آها پس ینی من فردا این برگه هارو ببرم بدم کتابخونه مُهر بزنه فقط؟؟     + تو یه کاری کن عزیزم ! فردا بیارشون یونی اون برگه ها رو ٬ من اونجا برات توضیح میدم ! خب؟     - میسی دستت درد نکنه !    اینقد لذت داره سه ساعت حرف بزنیُ خودتو جـ ِ... بدی بعد آخرش یه درده ملایم تو فکِت حس کنی !   حالا گوشیو قَط کردم ٬ خانومه حافظه اس ام اس داده : فردا چیکار میکنی یونی رو؟  من نمیدونم این دانشجوای علامه انگار همه وایسادن ببینن من فردا میرم دانشگا یا نه ! پس برای کمتر شدن هزینه ی اس ام اس ُ کوبیدنه مُشته محکمی به دهانه آمریکا من همینجا اعلام میکنم که فردا میرم یونی ! ( تکبیر ) میدونستم اگه کم ُ کسری یی داشته باشه حرفم دیگه تا صُب منو ول نمیکنه ٬ منم که پول ندارم خب ٬ این مخابراتم که فقط بلَته پوله اس ام اسُ زیاد کنه ! واسه همین کاملن خوانا و مفهوم اس ام اس دادم بهش که : یارو مدیریته گفته اگه ۳ جلسه غیبت کنیم حذفمون میکنه ٬ من که میرم ! اس ام اس داده : اوکی ٬ پس صُب میری؟ دیگه نزدیک بود موهامو بکَنماااا ٬ نه ٬ شب میرم که چراغای یونی رو خاموش کنم برگردم خونه ! بعد از چن دیقه زنگ زده به گوشیم ٬ برداشتم میگه : فردا صُب میای؟ میگم : آره دیگه ! پس شب بیام؟ میگه : ینی اندیشه رو میای؟ یه نفسه عمیق کشیدم میگم : مگه فردا اندیشه داریم؟ میگه : پس چی داریم؟  خُب عزیزم قبله زنگ زدن برنامه رو یه نگا بکن که انقد منو حرص ندی ! پوستم چروک برداش اِنقد حرص خوردم خب ! میگم : فردا ادبیات داریم با مدیریت ! میگه : آها خب ادبیات رو میای؟؟  ای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا ! اون وخ به من میگین چرا اینقد اعصابت خورده !

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:12 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 17.

March 3, 2008
 

× به به به به ! من الان چه سر درده خوبی دارم ! الان چقد دنیا زیباس ُ چقد من دارم از همه چیز لذت می برم ! وختی صُب اونجوری پاشی از خواب ٬ همین میشه دیگه

× آقا یه دو قدم اونورتره خونه ما ٬ یه خونه رو دارن میکوبن نمیدونم چیکارش کنن باسه همین ما از صُب ساعت ۸ یَک صداهای قشنگ قشنگ داریم که نگو ! اینقد این تراکتوره که میاد خاکا رو جَم کنه خوجگل میره رو اعصاب ! اینقد صدای مَته مانندش خوب مُختو سوراخ میکنه ! اینقد من صُبا با لذت پا میشم از خوااااب ! اما امروز دیگه با اینهمه سرُ صدا منم از رو نرفتمو پُررو پُررو تا ساعت ۱۱ خوابیدم ! البته بیشتر خودمُ میزدم به خواب تا کمتر حرص بخورم ! هم از این سر ُ صداهای قشنگ ٬ هم از صدای باباهه که وختی میره این گوشیه تلفن رو میگیره دستش انگار داره با خارجه حرف میزنه ! همچین داد میزنه برات بُلبلی ! لذتی می بریم ما اوله صُب ! مخصوصن اینکه تخته تم عوس کرده باشه مامانه ُ تو هنوز به جای جدیدت عادت نکرده باشی ُ هی بیای اون بالشی که همیشه از طرفه راست غلت میزدی روشو بغلش میکردی ُ بغل کنی ٬ هی اون بالشه زرتی از تختت بیفته پائین ! چرااا؟ چونکه قبلن طرفه راستت دیوار بوده ُ دیواره بالشو نگه میداشته ٬ اما حالا دیگه دیوار سمته چپته و تو هی وسطه خواب این نکته ی کنکوری رو فراموش میکنی ! خلاصه که این روزا ما از خوابیدنمون نهایته استفاده و لذت رو می بریم !

× امروز با خانومه مُسترس آشتی کردیم ! البته قهر نبودیم که ٬ فقط در حده یه حرف نزدنه ساده بود که اونم با این راهه حل که اگه اون منو دید روشو بکنه اونور ُ اگه من اونو دیدم رومو بکنم اینور مشکلمون حل شده بود ! اما دیگه امروز نشد با این راهه حل مشکلمون رو حل کنیم ! چون خانومه حافظه نیومده بود و کُلن از بر و بچز ِ کلاس ٬ من مونده بودم ُ مُسترس جان ! خلاصه که شروع کردیم به حرف زدن ٬ طوریکه اصلن هیچ اتفاقی انگار نه انگار که افتاده و ما عینه دو تا دوستی که از اوله ابتدائی همدیگر را گم کرده اند ییهو هم را پیدا کردیم ُ مشغوله صحبت شدیم ! اما وسطهای صحبت بود انگاری که یهو گف : " یه دو ماه ُ نیمی میشه که با هم حرف نزده بودیم ! " و با همین جمله مرا مُلتفت نمود که چقدر دوری از من برایش سخت گذشته که روز شماری کرده تا امروز ! خلاصه که منم زیاد دلخوریه گذشته رو به روی خودم ُ اون نیوردمو عینه دخترای گُل ُ بلبله " دانشجو " راهیه کلاسه بهدیمون شدیم ! بَدازظُر هم به علته خستگیه مفرط و همچنین یکی بودنه مسیره منو مسترس جان ُ خانومه سرخوش تصمیم گرفتیم آجانس بگیریم ُ بیایم خونه ! آقا این رارندهه یه پیرمرده غرغرویی بود که نگو ! همون اول که اومد ما گفتیم که صَب کنه که کلاسه خانومه سرخوش هم تموم شه.. گف : پس بهش زنگ بزنین زود بیاد ! خلاصه دو سه دیقه بعد خوده سرخوش جان تشریف فرما شدن ! بعد یارو میگه کجا برم؟ مُسترس گف : برید تهرانپارس ٬ اما یه نفَرمون سد خندان پیاده میشه ! ییهو برگشت گف : اووووووه! میدونین الان اونطرفا چه خبره؟؟ غلغله س ! احتمالن منظورش این بود که " اینم جاس که شماها خونه هاتون اونجاس؟ خُب خونه هاتونو عوس کنین دیگه ! " خانومه مُسترس هم دلخور یهو گف : آقا اگه مشکلی دارید بفرمائید ٬ مام آژانسو کنسل میکنیم ! یهو انگار مرده یکم خودشو جَم ُ جور کردو گف : نه خانوم ! بلخره من اومدم اینجا که شما رو برسونم دیگه ! بعد هم راه افتاد ! یکَم جلوتر نگه داشت ُ یه معذرت خواهی کرد و گف الان برمی گردم ! وسطه اتوبان ! که ما هم فهمیدیم رفته دس به آب ! بهدش که برگشت ٬ سرخوش جان ازش پرسید : آقا کرایه تا سد خندان چقد میشه؟؟ میخواستیم بدونیم که هر کی دُنگه خودشو بده ! یارو گف : ۵ تومن ! فک کن ! یهو هر سه تامون گفتیم : چقد؟؟ ۵ تومن؟؟ بعد طرف وختی قیافه های ما رو دید گف : قابلی هم نداره ! پررو ! اینقد لجم گرفته بود ازش ! بعد که اعتراضه ما رو دید گف : اگه ۲ نفر بودین میشد ۴ تومن ٬ اما حالا که ۳ نفرین میشه ۵ تومن ! انگار کرایه ی آژانسو نفری حساب میکنن ! به خیالش چون تو ده کوره سوار شدیم دیگه هیچی حالیمون نیس ! طفلی سرخوش ُ مُسترس جان هم از ترسه اینکه تا تهرانپارس ازشون یهو ۱۰ تومن نگیره همون سدخندان با من پیاده شدن ُ تصمیم گرفتن بقیه راهو با تاکسی خطی برن !

× زیادم بد نشد ! چون به محضه پیاده شدن خانومه مُسترس طبقه معمول هوسه آب توت فرنگی فرمودن ُ سه نفری هجوم بردیم سمته مغازهه ! من ذرت مکزیکی خوردم ُ اون دو تا هم آب توت فرنگی ! از صدقه سر ِ آقای ِ آجانس تمومه کیفه پولمون خالی شده بود ! همینجور که تو صف وایساده بودیم که سفارش بدیم ٬ یه دختره ۷ یا ۸ ساله اومده کنارمون گیــــــــــــــــــر که چسبه زخم بخرین ازم ! مام همه پول خوردامونو دادیم بهش ! بعد حالا دختره ی پررو اومده زده به شونه ی من ٬ میگه : واسم یه شیر موزم میخری؟؟ چه طبعه بلندی داش به خدا ! نکرد لاقل بگه " یه آب هویج بخر واسم ! " شیـــــر موز ! میخواستم بگم اگه پوله شیر موز داشتم واسه خودم میخریدم عجیجم ! اما هیچی نگفتم ! دوباره زده به شونم ٬ برگشتم میگم : بله؟ میگه : نمی خری؟ گفتم : نه ! خودش اون هوا پول داشتااا ٬ زورش میومد خرج کنه ٬ بعد دوباره گیر داده به ما که بازم ما واسش خرج کنیم ! از همون روزی که با آقای زیپ داشتیم از میدون ونک برمیگشتیم ُ دوتایی دلمون واسه یکی از همینا سوخته بود ُ جای پول بهمون سی دی شادمهر داده بود ُ بعد فهمیدیم که سی دیه تبلیغاته تلویسیونه دیگه پشته دستمونو داغ کردیم که به اینجور آدما کمک نکنیم !

× این آقای ِ مدرسه موشا به مامان گفته که فقط صُبا میتونه بیاد که پی سیم رو بیاره ٬ و از آنجایی که صُبا هیج احدُناسی در خانه ی ما پرسه نمیزنه ٬ تصمیم گرفتیم که پی سی پیشه خودش بمونه و ما هم با این لف تافه حال کنیم !

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:22 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 16.

March 2, 2008
 

× دیروز صُب مجغوله صحبت با جنابه زیپ بودیم که مامانه زنگید به گوشی که این شمارَرُ یادداش کن و زنگ بزن بهش ببین برای پی سیت چی میخوای! شماره ی آقای مدیر مدرسه موشا بود! خلاصه صحبته عاشقانه ی خود با آقای زیپ را قَط کردیم ُ زنگ زدیم به اون آقاهه! حالا شماره ی تلفن ثابته هااا٬ زنگ زدم میگه : " مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد! " بعد من اون لحظه اصن نفهمیدم که شماره ی شرکتو دایورت کرده رو گوشیش! تازه گوشیشم تالیا بود! اطلاعاتو داری؟ با یه زنگ زدن همه ی اینا دستگیرم شد الان! بعد از کُلی تلاش موفق شدیم که این آقاهه رو بگیریم! شمارَشو هاااا! حالا برداشته ٬ من کلی کلاس گذاشتم اسم ِ فامیلو اینارو گفتم واسه معرفی بعد برگشته میگه : خوبی زیگزاگ؟؟ انگار من دختر خالَشم! خلاصه بعد از کلی توضیح دادنه مطالب که ما از آنها سر در نیاوردیم فرمودن که اگه میخوای همین هارد رو نگه داری یکی از سی دی رام هات بدونه استفاده میمونه ٬ ینی نباید از اون استفاده کنی یا اینکه به کُل هاردت رو عوض کنی! منم ذوق کردمو گفتم : خُ هاردمو عوَس کنید! که گف : آخه مامان گفته خرجش میره بالا! آقا منو میگی ٬ گفتم : پس شما صَب کنین من با مامانه حرف بزنم دوباره زنگ میزنم بهتون! حالا زنگ زدم مامانه : میگم مامان ٬ حالا که همه ی اعضا و جوارحه این کامپیوتره داره مُرتقا میشه ٬ یه باره هاردشم عوس کنیم دیگه! مامانه هم در کماله خونسردی فرمودن : اگه پولشو خودت میدی عوس کن!! منم یک مقداری هیجان زده شدمُ گفتم : خودم میدم خب.! دوباره زنگ زدم به اون آقاهه با ذوق ُ شوق میگم : آقاهه! اون هاردشم عوس کن بی زحمت! میگه : حالا شما که احتیاج نداری ٬ واسه چی میخوای خرجه الکی کنی؟ آی منو میگی! اون لحظه عینهو اسفنده رو آتیش بودم! خیلی دلم میخواس بهش بگم " شما پولتو بگیر! چیکار داری به این کارا؟ " اما جاش گفتم : باشه! آقا یه بغضی این گلوی ما رو میفشرد که نگو! قط کردم گوشیو سَری زنگ زدم به آقای زیپ! آخه طفلی فقط اون میتونه اینجور موقه آ منو تحمل کنه! جریانو واسش گفتم : خونسرد میگه : عِب نداره ٬ خودم واسه عید برات یه هارد میخرم! اینقده ذوق مرگ شدم اون لحظه! خلاصه پس از فرت ُ فرت ماچ کردن ٬ ساعتو نیگا کردم دیدم به به ٬ دانشگام دیر شد خُب.! خلاصه بدو بدو عینهو کاراگا گجِت ٬ لباسامو پوشیدمو راهیه " ز گهواره تا گور " شدم! حالا فک کن بدو بدو رفتم اونجا ٬ استاده نیومده! فک کن ٬ ساعته ۱:۳۰ تا ۳ کلاس داشتیم باهاش ٬ ۴ تا ۵ هم کلاسه بعدیمون بود! ینی رسمن تا ساعته ۴ ما علاف بودیم بسی در محوطه ی دانشگاه! با خانومه حافظه و خانومه متاهل در پارک ِ بس بزرگه دانشگا حرف زدیمو چرندیات گفتیم تا ساعته ۴ ! کلاسه ماشین نویسیه فارسی داشتیم! فک کن! تایپه فارسی با کامپیوتر! اینقده لذت بردیم! ساعته ۶ هم خسته ُ کوفته و صد البته گرسنه رسیدیم به منزلگاه.

× دیروز مامانه تخته منو کُپل رو عوس کرده بود! محضه تنوع! آقا شب مگه من خوابم برد؟ آخه من دلبستگیه خاصی به تخت و هزار ُ صد البته به پتوم دارم! خلاصه که تا صُب در جایمان شلنگ تخته انداختیم تا کمی این پلکها بیارامند اما دریغ ُ صد افسوس.

× صُب هم ساعت ۷ چشمامو باز کردم ٬ دیدم اصن راه نداره که الان از توی جام پاشم هِلِک هلک برم یونی ! به همین جهت با چشمانه نیمه باز اس ام اس زدم به خانومه متاهل گفتم : من امرو نمیام دانشگاه! اونم پس از گذشته بسی دقیقه جواب داد : اِ ٬ چرا؟ اگه تو نیای منم نمیرم! توجه داشته باشید به میزانه محبوبیته بالا! که بدونه من تحمله دانشگا برای دوستان بسی سخت است!

× امروز تولده خانومه متاهله! براش یه ماگه گنده ی سبز خریدم! نه که متاهل شده ٬ این چیزا لازمش میشه خب.!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:32 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (1)

 

 
 
 

Page 15.

February 28, 2008
 

× من الان کُلی بد بخت بیچاره تَشیف دارم! چونکه الان دلم لک زده واسه آپدیت کردنه اینجا اما از اونجا که این لَف تافه ما فونته فارسی نداره من الان با بیچارگی دارم این کارو انجام میدمو هی از اونجا زرتی میام اینجا وُ هی این متنارو کُپی پِیست میکنم تو اینجا ! تواناییم بالاس دیگه ٬ شه کار میشه کرد؟

 × من الان تو یه ده کوره ای واقع شدم که نگو ! تو یه دره ٬ بینه دو تا کوه ! آی اینجا سرده الان ٬ آی سرده الان اینجا ! تازه یه کیسه آبه گرمم الان تو بغله اینجانب جا خوش کرده ولی بازم همچون بیده مجنون در حاله لرزیدن هستیم !

 × پی سیم رو دادم دُرس کنه اون آقاهه ! مدیره مدرسه موشا رو دیدی ٬ این آقاهَرو دیدی ! یَنی عینه همَنا ! وختی میومد پی سی رو دُرس کنه منو کُپل خیلی خودمونو کنترل میکردیم که نخندیم بهش ! اما یه بار گوشیش زنگ خورد ٬ فک کن چه آهنگی روش بود ؟! فک کن الان ! آهنگه پلنگه صورتی ! اونموقه بود که دیگه منو کُپل از خود بی خود شدیمُ هرهر زدیم زیره خنده ٬ آی باباهه چِش غره میرف به ما ! آی نگاهه غضبناک میکرد به ما ! اما خُب خودتونو بذارین جای ما ! خب کِرکِره خنده س دیگه !

 × ساعته کارورزیدنم ُ باید عوَس کنم ! یعنی باید سه شمبه ُ چارشمبه از ساعته ۸ صُب  تا ساعته ۳ بد از ظُر برم اونجا ! مثلن هیچ کدوم از کلاسامو صُب برنداشتم که بگیرم بخوابماااا ! تازه این خانومه که به من کار یاد میده اینقده اسلومونشنه ! آرومو آهسته ٬ یه دسته از این برگه کوچیکا بِت میده ٬ مثلن حدوده ۱۰۰ تا ! بعد میگه برو اینارو از تو ۱۰۰۰۰ تا برگه پیدا کن ! کاره من یه چیزی تو مایه های پیدا کردنه سوزن تو انباره کاهه ! بعد جالبش اینجاس که خودشم میشینه با همکارا هِر ُ هر میخنده ! من نمیدونم اگه من نبودم چیکار میخواستن بکنن اونجا؟؟ خُف من گناه دارم ٬ من نحیفم خسته میشم خُب !

 × دلمان بسی برا آقای زیپ دلتنگی میکند !

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:29 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 12+1.

February 25, 2008
 

× دیدی بعضی آدما هیچ جوری به دلت نمیشینن؟ این خانومه مُسترس هم از این دسته آدماس ، از اونا که هر کاری کنه من بدم میاد ُ بد برداشت میکنم ! حالا نه اینکه فک کنی اون فرشته س و من دیو هاااا ! نه ، کارهای بد هم زیاد دیدم ازش ! کُلن از اوله ترم من با این آدم مُجل داشتم ! اما دیگه آخرای ترمه پیش بود که دیگه خیلی نامردی کرد و بدین سان بود که ما با ایشان قَطه رابطه فرمودیم و الان بسی شادمانیم ، البته اگه قیافه ی نحسه ایشان را نیز هر روز مجبور نبودیم مشاهده کنیم بیشتر شادمان بودیم !

× امروز خانومه متأهل و خانومه سرخوش تشریف اوُردن دانشگا ! البته خانومه سرخوش رو امروز فهمیدیم که روزای کلاساشون فقط دوشمبه و چارشمبه س ! اما واسه اومدنه خانومه متأهل به دانشگا دیگه باید گاوی گوسفندی چیزی میکشتیم !

× استاده درسه مرجع شناسیه لاتین بسی خنده بازار است ! جوونه بعد صداش اینهو امین حیایی ! و تا دلتون بخواد شاد و سرخوش ، از این فُرما که حوصله نداریو هی سر به سرت میذاره ! مام که اعصاب مَصاب نداریم ، از هم اکنون دعا میکنیم که خدا تا آخره ترم را به خیر بیاورد ! اما این آقا کوچولو ( آخه از لحاظ جثه هم بسی کوچیک تشریف دارند ! ) تا دلتون بخواد سخت گیره ، از این استادا که نمره نمیدن ! امروزم سره کلاس شروع کرد مباحثه ریاضی کل ِ دوره ی دبیرستانو یادآوری کردن ! از قضیه ی تالس بگیــــــــــــر تا تابع ! و ما را در این خُماری نگه داشت که این مسائل چه ارتباطی میتواند با مبحثه مرجع شناسیه لاتین داشته باشد؟ آهااا کتابمون هم بسیار نازک و در حَده 711 صفحه س با قیمته ده هزار تومن که باید تهیه شود و به همین جهت منو خانومه حافظه و خانومه متأهل تصمیم گرفتیم که سه نفری پول تو جیبی هامونو بذاریم رو هم و این کتابه قطور رو تهیه فرمائیم ! فکره پوله ما رو نمیکنن که ! اومدیمو یکی پول نداش ، چیکار باید میکرد؟

× بعد از ظُر داشتیم میومدیم خونه ، تو همون محوطه ی دانشگا با دو عدد توله سگه خوجگل مواجه شدیم ! فک کن ، تو خوده دانشگا ! وسطه این هوا دانشجو ، دو تا توله سگه کپله ولگرد هم راه بیفته تو محوطه ! نه که ما تو مرکزه شهریم و هیچم دانشگامون تو ده کوره نیستُ اصلنم پشته دانشگامون کوه و دشت و بیابون نیس ، واسه همین ! بعد منو خانومه حافظه چون به حیوانات کُلن علاقه ی خاصی داریم رفتیم سمتشون ! و کلی هم شجاعانه این حرکت رو انجام دادیم که اگه مامانشونم یهو جلومون سبز شد بدونه که ما قصده بدی نداشتیم ، بعد خانومه متأهل از دور یهو هیجان زده شدن و فرمودن : آخی ، پیشی؟ پیش پیش ! بیا اینجا ! و واقن به ما کمک کردن چون دو تا توله خوجگلا در رفتن چون به گمانم فک کردن اونجا تیمارستانه و یا شاید ما از نظره هوشه ذهنی مشکل داریم که توله سگ رو با بچه گربه اشتباه گرفتیم !

× کپُل و آقای لُپ گنده دعواشون شده و ما هم بسی اظهار فضل فرمودیم و کلی منطق به خرج دادیم که چنین و چنان ! هم اکنون صلح اعلام شده و در آشتی به سر می برند ! و من از این بابت بسی شادمانم که آقای زیپ الان اینجا نیس که با نیشخند بفرمایند : " کَل اگر طبیب بودی ... "

× صُب به آقای زیپ میگم یادت نره بهم اس ام اس بدیااااا میگه : چشم عزیزم ! قبل و بعده کلاسم حتمن بهت اس ام اس میدم ! ساعته 5 تا 9 کلاس داره ! الانم ساعت 8:50 س ، ایشونم همیـــــــــنجور داره اس ام اس میده ! ولی ظاهرن اس ام اساشون به دست ِ من نمی رسه ! چی بگم دیگه من؟؟

× باباهه امشب رو یه دنده ی دیگس ! بهش گفتم کامپیوترمو میخوام دُرُس کنم ! گف : باشه بابا ، درس کن خب ! گفتم : پول ندارم خُ ! گف : تو چرا غصه ی پولشو میخوری بابا؟ بده تا قبله عید دُرُسش کن ، پولش با من ! بابایی عاجقتم

× حاله اینکه از اون شکلک ها بذارم ندارم خب ! با عرضه پوزش !

× راستی چرا کسی از من مُجَکر نشد؟؟ همه از زیپ تشکر کردن چرا؟ نقاشیا کاره منه ! همینه دیگه ، به هنره آدم توجه نمیشه که این همه جوون مُحتاد شدن دیگه ! منم رفتم محتاد شم ، خدافظ .

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:54 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 12.

February 23, 2008
 

 

× انگاری به این آقای ِ زیپ ِ ما بسی گران تمام شده بود که ما بهش گفتیم بی ذوق ! ذوقش رو دیدید؟؟ کلی امروز غافلگیرم کرد ! مرسی عزیز دلم.

× چارشمبه شب مهمون اومد خونمون ، منم اون روز اصن از صب بی حوصله بودم ! سر درده بدیَم گرفته بودم خلاصه بعد از ظُر رفتمو همینطور گشت میزدم تو خونه واسه خودم یهو رفتم تو آشپزخونه واسه خالی نبودنه عریضه و صد البته واسه عرض ِ اندام به مامان گفتم : کمک نمیخوای مامان؟ آخه مامانه هیچ وخ از ما کمک نمیگیره همیشه هم وختی میگیم " کمک نمیخوای؟ " میگه : نه مامان ! واسه همین این حرفو زدم ! بعد یهو مامان نه گذاشت ُ نه برداشت یهو گفت : چرا اتفاقن ! بیا این میوه ها رو بشور ، این کرفس ها رو خورد کن ، اون استکانارو بشور ، این کَلَما رو هم واسه سالاد خورد کن ، بعد میوه ها رَم بچین تو ظرف ! فک کن ! حالا من خسته ! دیگه چی میتونستم بگم؟ خلاصه دَس به کار شدیم ! آخه تفَلُدش هم بود ! دیگه آخرش از کَت ُ کول افتاده بودم ! اومدم تو اتاق ُ لباسامو عوض کردم ! بعد از اینکه مهمونا رفتن هم مامانه انگار کمک کردن بهش مزه داده بود اومد تو اتاق ُ گف : زیگزاگ؟ ظرفا رو میشوری؟؟ منم که مهربوووون ! یه لبخنده ملیح زدم ُ از رو تختی که عینه جنازه افتاده بودم روش بُلَن شدم  شروع کردم به ظرف شستن ! آقا مگه تموم میشد؟ من نمیدونم دو نفر مهمون مگه چَن تا ظرف میتونن کثیف کنن؟؟

× رفتم کارورزیم رو گرفتم ! افتادم کتابخونه ی حسینیه ارشاد ! کسی اونجا کتابی ، مقاله ای ، فیلمی ، چیزی احتیاج نداره؟ چه کتابخونه ایه هااا ! رفتم اونجا  نگهبانه بهم یه کیلید داده میگه بگیر ! منم که احمق ! میگم : اینو چیکارش کنم ؟ میگه وسایلت رو بذار تو کمد ! بعد میگه : با کی کار دارید؟ میگم : با خانومه هویدایی ! سه ساعت زنگ زده بهش فامیلیه منو گفته که ببینه راس گفتم یا اومدم دزدی ! بعد میگه : بفرمائید طبقه ی پائین اونجا بپرس بهت میگن ! خیلی واقن منو راهنمایی کرد ! چون تنها راه همون پله ها بودن که میرفتن طبقه پائین ! رفتم پائین دیدم واااای چه محیطیه ! دهنم اینجوری بود ! خلاصه با دو سه بار پرسیدن ، محل ِ اقامته خانومه هویدایی رو پیدا کردم ! بعدشم قرار شد من هر هفته روزای سه شمبه و چارشمبه از ساعته 9 صب تا 1 ظُر اونجا کار بورزم !

× امروز هم اولین روزه دانشگا بود ! البته واسه منو خانومه حافظه ! و گرنه کلاسا از هفته ی پیش تشکیل شده بود ! هنوز نرفته سر ِ کلاس استاده موضوعه کنفرانس رو بهمون گف ! به من " ادبیات انگلستان " افتاده ! البته خُب آقای ِ زیپ هم باید بسی ما را یاری نماید ! هنوز نمره هامونم ندادن ! با خانومه حافظه امروز رفتیم پیشه آقای خیره سر ، بهش میگیم ما اومدیم کارناممونو بگیریم ! یه لبخنده مضحک تحویلمون میده میگه : برید بعده عید بیاید ! البته ما هم زیاد تعجب نفرمودیم چون پیش تر از اینها اکتیو بودنه کادره دانشکده بهمون ثابت شده بود ! خلاصه که اینطوری.

 

 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:56 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 11.

February 17, 2008
 

ه به به ! من الان چه حسه اکتیواسیون ِ خونم رفته بالا ! چه چُست ُ چابک شدم الان

دیشب از فرط ذوق و شوق برای رفتن به یونی و به دلیله سر از پا نشناختن تا صُب خوابم نبرد و اصلنم تخت نخوابیدم ، اصلنم ساعت 7 اَلارمه گوشی خودشو تیکه تیکه نکرد صُب ! خلاصه که به هر بدبختی و مَشقتی بود از خوابه ناز دل کندمو راهیه دیار ِ علم و دانش شدم ! کلاسا که به حمدلله تشکیل نشد فقط رفتیم واسه کارورزی ، که جایی که نزدیکه رو زودتر برداریم و فُرم پر کنیم که یه وخ مجبور نشیم پاشیم بریم چلغوز آباد ! یه یه ساعتی هم معطل شدیم که خانومه مسئول تشریف بیارن ! همینجور با خانومه حافظه مشغوله گفتگو بودیم که یهو دیدیم از دور نوری بسی خیره کننده داره چشمامون رو اذیت میکنه ! یکَم که رفتیم جلو دیدیم نمره های درخشانمونه خُب ! یکی از نمره هام شده بود 13.5 یکی دیگشم شده بود 15.5 ! خُب به من چه؟ استادا بد نمره میدن ! جالبه توجه بود که خانومه مسترس یکی از دروس رو با نمره ی 20 پاس کرده بود و ما اصلن ایییییش کنان از بغلش رد نشدیم ! خلاصه پس از گذشته بسی زمان خانومه مسئول تشریف فرما شدن اما خب به دلیله اکتیو بودنه کادر ِ دانشکده فرمها آماده نبود و چون مسئوله فرمها حسش نمیومد که بره سه ساعت تو صف وایسه واسه فتو کپی ، این کار موکول شد به فردا ساعت 12. فک کن ! این همه راه کوبیدیم رفتیم که اونجا تو یه کاغذی که مطمئنن بعد از خروج ما از اتاق میفتاد داخله سطله آشغال اسمو فامیلمونو بنویسیم ُ مثه دخترای گل و بلبل برگردیم خونه هامون ! آخه نه که دانشکده اسامیه ما رو نداره ! واسه همین ما رفتیم که اسمامونو بدیم که بدونن ما دانشجوی اونجاییم ! یه وخ یادشون نرفته باشه در طوله تعطیلاته کوفتیه بین دو ترم

دیشب کلی حوصله م سر رفته بود ، داشتم وبگردی میکردم که یهو یاده بلاگه خانومه صورتی افتادم ! رفتم اونجا وُ شروع کردن به خوندنه حرفاش ! اینقده دلم گِرِف ! اینقده دپرسیونه خونم زد بالا یهو ! اینقده دلم تنگ شد واسه اونوختا ! واسه دورانه دبیرستان ! واسه خیال پردازیامون ! تیکه کلامامون ! خوده صورتی ... خانومه استیچ ! تقلبامون ! بَهدش اس ام اس دادم صورتی گفتم : بلاگتو خوندم دلم باست تنگ شد یه لحظه ! یه وخ فک نکنی تو رو یادم رفته ها ! آخه پس از اتمامه دبیرستان و آغازه دوره ی دانشگاه دیگه خیلی از هم دور شدیم ! یعنی دیگه خب مثه اون اولا نبودیم ! بعد از چه دیقه گوشیمو گرف ! دیدم صداش گرفته ، عینه همیشه آماده بود واسه غرغر کردنو ناله ! گفتم : چی شده؟ گف : سرم درد میکنه ! گفتم : چیه باز؟ تومور ت عود کرد؟ آخه این صورتی جان انواعُ اقسامه امراض را دارا میباشند و اگرم نداشته باشه خودش میگه داره ! علاقه ی مفرطی داره به مرض های جورواجور و همیشه هم میگه که در جوانی دار فانی را خواهد خواند و به دورانه کهولته سن نمیرسد ! کُلن چرندیات زیاد میگه این صورتیه من ! بهش گفتم که تلفنه خونه که آزاد شد بهش زنگ میزنم خودم ! که یهو عینه ابله ها گف : شماره ی اینجا رو داری؟ و با این سوأل بود که من متوجه شدم مثه اینکه اوضاع خیلی خرابه ! گفتم : اگه نداشته باشمم فک کنم افتاده رو گوشیم ! و جفتمون هرهر زدیم زیره خنده ! کُلن به چیزای الکی ما زیاد میخندیم ! مثلن همینجور الکی حوصلمون سر میره میخندیم ! نه که شاااادیم ! بعد از کلی حرف زدن عهد بستیم که دوباره همه چیز مثه قبل بشه و رشته ی ارتباطمون رو از نو ببافیم و با هم باشیم مثه اون وختا باشد که بر سر ِ عهدمان بمانیم !

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:34 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 9.

February 15, 2008
 

 دوشنبه ساعت 12:30 پرواز بود ! اگه از حال تهوعه توی هواپیما بگذریم خوب بود رو هم رفته ! ساعته 5 شروع کردیم به گشتن و خرید کردن ! من و خانومه کُپل و دختر عمه هه با هم بودیم ، مامانه و عمه هه و پسر عمه هه هم باهم ! آخه میدونی چی بود؟ این عمه هه از اوناس که اگه به یه مغازه گیر بده دیگه ول کن نیس ، مثلن گروهه ما کله پاساژ رو میگشتو کلی هم خرید میکرد ، بعد میدیدم عمه هه هنوز تو همون مغازه ی اول مونده ! واسه همین تصمیم گرفتیم سوا بشیم ! اینجوری هم من راحت تر میتونستم واسه آقای زیپ سوغاتی بیارم هم کپل میتونس واسه آقای لُپ گنده خرید کنه ! البته بماند که این عمه هه یه کم فضول تشریف داشتو آخره شب همه خریدا رو میریخت کفه زمین که ببینه کی چی خریده و ما باید اونا رو هفت تا سوراخ قایم میکردیم ! البته چون این سفر کاملن زنونه بود - اگه اون پسر عمه فسقله رو نادیده بگیریم - مشکلی نداشتیم ! اول از همه رفتیم هایپر مارکت ، که خیلی مزخرف بود ، بعد از اونجا رفتیم پانیذ اما اونجا هم چیزه خوبی پیدا نکردیم ! بعد از شام هم به دلیله هجومه خستگی راهیه هتل شدیم و خوابیدیم ! فرداشم همش به خرید گذشت ! البته استخره دلفینا هم رفتیم ! کلی بامزه بودن ! خلاصه که سفره خوبی بود و باعث شد خستگیه امتحانا از تنم در بیادو جاشو بده به خستگیه راه ! خصوصن که هواش محشر بود عینه هوای عیده تهران ! البته بماند که من به علته سرما خوردگی اونجا هم بید بید میلرزیدم اما خب روی هم رفته همه چی خوب بود و ملالی نبود جز دوریه آقای زیپ که اونم با دو دیقه حرف زدنو و چار پنج تا اس ام اس رفعه کسالت میشد به حمدلله

 ولنتاین چی کادو گرفتین؟؟ من یه گربه پشمالوی خوجگل گرفتم ، با یه بسته شوکولات و یه کیسه پاستیل ! خلاصه که ولنتاینه همتون هپی باشه مخصوصن ماله شما ، آقای زیپ

 هستی جونم ، من تو تبریکاته تفَلدت جا موندم ، تبریکاته منم پذیرا باش ! باشه؟؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:33 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی

 

 
 
 

Page 7.

February 7, 2008
 

سه شنبه بعد از ظهر بلند شدم با مامانه رفتیم آرایشگاه ! آخه مامان فهمیده بود که اوضاع خیلی حاده من در شُرُفه افسردگی گرفتنم ! اول ابرومو برداشتم ، کلی باحال شدم ! ببین چه جوری بود که خوده اونی که ابرومو برداشته بود کلی حال کرده بود با خودش ! هی من تو آرایشگاه تو نوبت بودم واسه کوتاهیه مو ، هی اون آرایشگره میگفت " ببینمت " بعد من نگاش میکردم هی تو دلش ذوق میکرد ، معلوم بود کلی حال کرده بود با قیافم ! بعد نوبته کوتاهیه مو بود ! رفتم یارو میگه خانوم چه مُدلی میخوای؟ میگم مُدله لِیِر ، کوتاهیه جلوش هم از زیر دماغم شروع بشه ! گف چشم ! بعد نمیدونم ایشون دماغه منو کجا تشخیص دادن یهو دیدم کوتاهیه جلو موهام شده اندازه چتری ! رفته بالای ابروهام ! آی من حرص میخوردم ! بعد اومدم پیشه مامانه میگم مامان این چیه؟؟ میگه حالا که کوتاه شده دیگه غصه نخور ! اینجوریم حالا خوبه ! مثلن خواست دلداری بده منو ! خلاصه که کلی سر موهام حالم گرفته شد ! موهامو براشینگ کردم اومدم خونه ! چارشمبه هم صب بدو بدو رفتم دانشگاه واسه انتخاب واحد ! 16 تا واحد برداشتمو بدو بدو اومدم خونه ! آخه با آقای زیپ قرار داشتم ! سالگرده دوستیمون بود ! سریع پله های خونه رو دو تا یکی کردمو اومدم تو ، باباهه طبق معمول داش تلفن حرف میزد ! تا منو دیده گوشیو قط کرده اومده میگه : چی شده؟ میگم : چی چی شده؟ میگه : آخه با عجله اومدی تو خونه ! میگم : میخوام با دوستم برم بیرون ! گف : کجا؟ گفتم : بیرون ! بعد باباهه اصلن نفهمید من کجا و با کی میخوام برم بیرون ! خلاصه ساعت 12:15 از خونه پریدم بیرون ! رأسه ساعت  زیره پل بودم ! انقد حال کرده بودم با خودم ، بعد از 10 دیقه بید بید لرزیدن ، آقای زیپ از دور تشریف فرما شدن ! حالا من با کلی ذوق موهامو نشون دادم میگم : خوب شده؟ ایشونم نامردی نکردن و گفتن : نه ! دفه ی پیش بهتر بود ! منم اصلن بهم بَر نخورد ! اصلنم تا یه رُب اون روشو نکرد اونور منم رومو نکردم اینور ، اصلنم با هم قهر نبودیم تا یه رُب ! خلاصه تا به مقصد رسیدیم جفتمون گشنه بودیم ، رفتیم رستورانه هیوا دیدیم شلوغه ! اومدم رستورانه اینوره خیابون دیدیم اونم شلوغه ، دوباره برگشتیم رفتیم هیوا ! بعد گارسونای اونجا اصلن نفهمیدن که ما ضایع شدیم الان ! بعده ناهار هم رفتیم کافی شاپی که یک ساله پیش با هم اومدیم ! " کافی شاپه دالون " ! اینقد خوب بود ، اینقد خاطراته یه ساله پیش زنده شد ! اما دیگه کافی شاپ نبود ، رستوران بود فقط ! بعد رفتیم مرکز خرید پردیسو منم که طبق معموله موقه هایی که میرم خرید از یه چیزی خوشم اومد ، بعد آقای زیپ کلی ولخرجی کردو کیفی که مدتها بود دنبالش بودمو خرید واسم ! اینقد خوشگله ، یه کیفه کوله ی گنده ! بعدشم من به طرزه غریب الوقوعی هوسه سینما رفتن زد به سرم ! آقای زیپم که مهربوووون ! " نه " نگفت ! بعد دو تایی کوبیدیم رفتیم میدونه ولیعصر ، سینما قدس ! آخه سینما آستارا جشنواره بود ! فیلمه " عاشق " ، فیلمش چِرت بود اما مهم این بود که با همیم ! اینقد خوش گذشت بهم ! یکی از بهترین روزای عمرم بود ! بهش نَگین اما دلم باسش خیلی تنگ شده بود

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:39 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی

 

 
 
 

Page 6.

February 4, 2008
 

خب.! الان من در فراغت باله کامل به سر میبرم ! چونکه امتحانام پس از گذشت شونصد سال به پایان رسید و من از خوجحالی در پوست خودم نمیگنجم ! قبل از هر چیز جا داره از جناب زیپ صمیمانه تشکر کنم که علاوه بر اینکه با پیشنهاد های سازندشون منو تا سر حد مرگ عصبانی میکردن اما خب اخلاق سگیه دورانه امتحاناته منو هم تحمل میکردن ! لازم به ذکره که این اخلاقه سگی فقط متعلق به دورانه امتحانات است و بس ! و در زمانه دیگری کاربرد ندارد ! تو امتحانا وقتی خسته میشدم و ذهنم از هجوم این همه اطلاعاته تازه که در طوله ترم هیچگونه آشناییه قبلی باهاشون نداشتم ، در حاله پُکیدن بود تلفنو برمیداشتمو تُن تُن شماره ی آقای زیپ رو میگرفتمو هنوز " الو " نگفته آهُ و ناله هامو خراب میکردم رو سرش که آخه این چه وضیه؟ همه از من بیشتر تعطیل شدن اما امتحاناشون زودتر از من تموم شد ! من دیگه خسته شدم ، حالم دیگه داره از درس بهم میخوره وُ وَ وَ وَ ... ایشونم در کماله آرامش انگار نه انگار که من اینور درحاله انفجارم میفرمودن تموم میشه بلخره ! صبر کن عزیزم ، تموم میشه ! و من هی اینور حرص میخوردم ! حالا این هیچی ، فک کن کلی عصبانیو خسته میگی : زیپ؟ اینقد خستَم اصَن دیگه حوصله ندارم درس بخونم بازم در کماله آرامش میگفت : عِب نداره عزیزم ، نخون دیگه ! بعد من خوجحااااال ، میگفتم : یعنی واقعن نخونم ؟ آخه دلم شور میزنه ! و ایشون باز در کماله آرامش میگف : خب پس بخون ! فک کن ! اون لحظه آدم چقد حرص میخوره ! بعد منم که اعصاب ندارم اصلن داد میزدم : راهه حل پیشنهاد میدی مثلن؟ آخه خدایی این پیشنهاده ؟ بعد به اینجا ختم نمیشدااا تا یه ربع مثلن مشغوله این بود که هی بگه بخون ، بعد هی بگه نخون ! خلاصه اینکه بعد از اینکه حسابی تو سر و کله ی هم میزدیم با خوبیو خوشی خدافظی میکردیم بعدشم من عینه دخترای خوب میتمرگیدم ادامه ی درسمو میخوندم ! خلاصه که روزگاره سیاهی بود که از خدا میخوام نصیبه هیجگی نکنه ! البته روزهای سیاه تر در راه تشریف دارن که به امیده خدا چن وَخ دیگه از راه میرسن و چشمه ما رو به جماله نمره های درخشانمون روشن میکنن ! فعلن که ما در مستی تموم شدنه امتحانا به سر میبریم ، البته به شرطی که از جلوی آئینه رفتن به شدت اجتناب ورزیم تا مبادا این مستی زایل بشه

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:42 PM

لینک مطلب | یه‌آدم‌معمولی

 

 

Copyright © All right reserved Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir