<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>Mr.Zip &amp; Mrs.ZigZag</title>
        <link>http://zipzag.30nz.com/</link>
        <description></description>
        <language>en</language>
        <copyright>Copyright 2012</copyright>
        <lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 20:57:35 +0330</lastBuildDate>
        <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
        <docs>http://www.rssboard.org/rss-specification</docs>
        
        <item>
            <title>Page 720.</title>
            <description><![CDATA[<div style="text-align: justify;">بنا نبود هم‌دیگه رو ببینیم. درگیر کار بودیم هر دو توی ولایات خودمون. دیشب بهش گفته‌بودم «دلم خوشحالی کوچولو می‌خواد». گفته‌بود «آهان». پاسخی هیجان‌انگیز و عاشقانه.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">صبح که داشتم می‌رفتم سرکار، یه‌ماشین نزدیک بود زیرم کنه رو خط عابر. نرسیده به شست پاهام ترمز کرد. اومدم کف دستام رو بکوبم رو کاپوتش که دیدم نمردم هنوز. گفت ببخشید. نبخشیدمش. استرس واردشده تبدیل شد به یه‌مشت بغض و عصبانیتی که با خودم حمل می‌کردمش و روزم رو گهی کرد.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">از قضا امروز کارم زیاد بود. تلفن‌پشت‌تلفن. نمی‌تونستم از پشت میزم جنب بخورم حتا. دل‌ضعفه داشتم. یک‌عالمه کاغذ ریخته‌بود جلوم. پهن شده‌بودم رو صندلیم. ساعت رو نگاه کردم، نفهمیدم چنده ولی. درب آژانس باز شد. به‌خیال اینکه مسافره، نگاهم رفت سمت در. یه چهره‌ی آشنای خندون بود. نیشم باز شد تا ته. اومد روبه‌روم واستاد. گفت که همین اطراف کار براش پیش اومده‌بوده و خیلی &nbsp;زود بایستی برگرده ولایتشون.<br />زود رفت. من موندم و یه عالم کاغذ، تلفن، دل‌ضعفه و خوشحالی کوچولویی که حالا جای عصبانیت، خزیده‌بود کنج دلم.</div> ]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2012/05/page-720.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2012/05/page-720.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">یه‌آدم‌معمولی</category>
            
            
            <pubDate>Wed, 16 May 2012 20:57:35 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 719.</title>
            <description><![CDATA[<div style="text-align: justify;">توی کوه بودیم. در حال بازگشت از قله. افتان‌وخیزان. از خستگی آمپر چسبونده‌بودم و غر می‌زدم. که آی پام، آی کت‌وکولم. نفس‌نفس می‌زدم و آب می‌طلبیدم. چیزی نمی‌‌گفت. داشت شرایط رو می‌پایید. از اکیپ جا مونده‌بودیم. پشت سرش رو نگاه کرد. بعد دستم رو چسبید کشید سمت خودش. گفت هیچ‌کس نیست، یه ماچ رد کن بیاد. یهو از کله‌م قلب‌های ریز قرمز شروع به پرواز کردند. هول‌هولکی یه ماچ رد کردم رفت.</div><div style="text-align: justify;">غرغرهام ته کشید. آمپرم برگشت سر جاش. دست‌تودست، سبک‌بال به راهمون ادامه دادیم.</div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2012/04/page-719.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2012/04/page-719.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">یه‌آدم‌معمولی</category>
            
            
            <pubDate>Mon, 23 Apr 2012 21:44:48 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 718.</title>
            <description><![CDATA[<div style="text-align: justify;">عشق یعنی با وجودی‌که توی گندترین و بوگندوترین حالت پیش هم بودیم اما باز خسته و کوفته از سرکار بر‌گردم و بشینم پای اپیلاسیون و با دقت ناخن‌هام رو فرنچ کنم، بخاطر دیدنت.</div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2012/04/page-718.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2012/04/page-718.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ماچ‌وموچ</category>
            
            
            <pubDate>Fri, 13 Apr 2012 20:01:16 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 717.</title>
            <description><![CDATA[<div style="text-align: justify;">اگه از گزینه‌ی صبح‌زودبیدارشدن فاکتور بگیریم، کار و اشتغال اونقدرام هولناک و مرعوب‌کننده نیست. حالا که خیلی چیزا دستم اومده، می‌تونم راحت‌تر مسائل رو حل‌وفصل کنم و با قضایا کنار بیام.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">بایستی اعتراف کنم کار خارج از منزل، به‌نوعی اعتیادآوره. اینه‌که آدم کارمند، روزای تعطیلم سر ساعت بیدار می‌شه از خواب و ناغافل پی چیزی می‌گرده و دیگه ازون ولویی خاص روزای تعطیل خبری نیست انگار. و خب این مسئله برای من هم با تموم پیزی‌گشادی، مستثنا نیست. اگرچه که هنوز هم مسئله‌ی خسب‌وخواب‌واستراحت از اولویت‌های زندگیم محسوب می‌شه.</div><div style="text-align: justify;">تنها مسئله‌ی جدی قضیه اینه‌که محیط کاری چندان پاکیزه و آب‌کشیده نیست. مثلا تو همین چند روز، پنج تا پیشنهاد دوستی رد &nbsp;کردم. یعنی فضا جوریه که وقتی درخواستی بابت بلیط یا تور به کسی فکس می‌کنی انگار می‌طلبه که طرف بهت نمره‌تلفن بده و لاس‌ولوس خفیفی برقرار کنید با هم.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">وقتی آقای زیپ ازین قضیه بو برد افتاد به بهونه‌گیری و عنق شدن. شده‌بود دوست‌پسر کلاسیکی که پیش‌ازین آرزوش رو داشتم. می‌گفت حالا که دودوتاچارتا می‌کنه می‌بینه می‌تونه بار دخل‌وخرج رو تنهایی به‌دوش بکشه. چند بار هم به‌طور ضمنی پروند که اگه خسته می‌شی و فشار می‌یاد بهت، نرو دیگه خب.&nbsp;</div><div style="text-align:  justify;">اولش فکر کردم وا. بعد فهمیدم قضیه از کجا آب می‌خوره. اینه‌که وقتی روبه‌روم نشسته‌بود و بهم گفت اگه بگم دیگه نرو سرکار، چیکار می‌کنی؟ گوشی دستم بود وجواب تو آستین داشتم. واسه همین پولتیک زدم واسش که باشه و من از خدامه. گفت واقعا؟ گفتم آره. پرسید مگه نمی‌گی کارت رو دوست داری؟ گفتم چرا، اما اگه تو نخوای نمی‌رم. عذاب‌وجدان گرفت. افتاد تو رودربایستی. با من‌من اعتراف کرد می‌ترسه از دستم بده. موقعیت مناسبی پیش اومده‌بود که برم بالامنبر. گفتم فضا و محیط شغلی نمی‌تونه ذات آدم رو عوض کنه که. گفتم آدمیزاد اگه خودش درست باشه، تحت هیچ شرایطی پاش نمی‌لغزه. بعد برای ملموس شدن قضیه مثال آوردم که نیلوفر آبی هم تو مرداب و لجن رشد می‌کنه و فلان -هزارماشالام باشه با این مثالم-&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">نطق قاطعانه‌م مؤثر افتاد. منتها برای محکم‌کاری یه‌دور فاز «نازداره‌چه‌وای» هم براش اومدم و پرسیدم به من اعتماد نداره آیا؟ گفت معلومه که داره و قضیه به بوس‌وکنار ختم شد.&nbsp;</div><div style="direction: rtl;text-align: justify; ">اما کلا چیدمان آدمیزاد جوری طراحی شده که به هرچیزی عادت می‌کنه. منم دارم کم‌کم به همه‌چی -حتا به‌ همین ‌نظرات‌وپیشنهادات دوستان‌وهمکاران گرام هم- عادت می‌کنم. صبح‌به‌صبح چارقد می‌کشم سرم، راست دماغم رو می‌گیرم و از زیرگذر مترو، می‌رم اونور اوتوبان. بعد با اخ‌وتف‌های کف خیابون بازی جامپینگ و جاخالی دادن راه می‌ندازیم و با دیوار مصلا می‌پیچم تو قنبرزاده و همینجور پیاده می‌رم تا برسم به پشت‌میزم.</div><div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br /></div><div style="direction: rtl;text-align: justify; ">-عسل انتهای کلامم- دمب‌تونم سه‌چارک باشه به همین سال عزیز.</div> ]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2012/03/page-717.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2012/03/page-717.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">یه‌آدم‌معمولی</category>
            
            
            <pubDate>Thu, 22 Mar 2012 14:13:53 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 716.</title>
            <description><![CDATA[<img alt="Photo0023_001.jpg" src="http://zipzag.30nz.com/Zigzag/Photo0023_001.jpg" width="266" height="300" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /><div style="text-align: center;">شکم موروثی از پدر</div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2012/02/page-716.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2012/02/page-716.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرزندم، سی‌سی </category>
            
            
            <pubDate>Tue, 28 Feb 2012 20:56:36 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 715.</title>
            <description><![CDATA[<p dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="AR-SA">روزهای اول آشنایی، خیلی پا می‌فشردم که چیزی بین من و آقای زیپ نیست و
جاست‌فرندیم. استدلالم هم این بود که از بین مسیج‌های روزانه‌ش، من فقط به جوک‌ها
و حال‌واحوالاتش جواب می‌دادم. مسیج‌های آی‌ال‌یو-طورش بی‌پاسخ می‌موند معمولا. به‌خیالم
دودستی لگام احساساتم رو چسبیده‌بودم و داشتم همه‌چی رو کنترل می‌کردم.<br />
به این نتیجه رسیده‌بودم که بایستی قاطعانه بهش بگم «نع» و ریشه‌ی احساسات نوشکفته‌ی
تازه‌م رو از بیخ بکنم بندازمش دور. اما ازین فکر نفسم تنگ می‌شد. <br />
به مسیج‌های هر روزش عادت کرده‌بودم. به جوک‌های به‌روز و گاهی تکراریش. بدنم به
ندیدن مسیج‌هاش رفلکس نامناسبی نشون می‌داد و از گلوم آه‌های سوزناک می‌اومد
بیرون. <br />
حالیم بود گوشیم جایگاه مهمی تو زندگیم پیدا کرده‌. می‌فهمیدم مرض جدیدی افتاده به
جونم، اما بازم می‌گفتم چیزی بین‌مون نیست.<br />
یه‌بارخودم رو گذاشتم تو منگنه و خیلی یواش‌وملو بهش گفتم بیا عنان رابطه‌مون رو
دست بگیریم. گفت اگه من اینطور می‌خوام باشه. بعد من صدام خش‌دار شد و یه‌چیزی تو
گلوم جوونه زد. فهمید. گفت «احمق». تذکر دوستانه‌ای با مضمون اينكه «شعر نگو، من
خودم شاعرم».<br />
&nbsp;موقعی که قرار شد هم رو ببینیم رفتم کتاب‌فروشی تا یه‌کارت‌پستال آبرومند و
مناسب<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;</span>اولین‌‌ملاقات بخرم براش. قلب‌تیر‌خورده‌وخون‌چکان
مورد پسندم نبود. بست‌ویشز و اونلی‌فور-یو هم به‌نظرم تکراری بود. <br />
مایوسانه چشم گردوندم تو کارت‌پستالای باقی‌مونده. یهو چشمم افتاد به کارتی تحت
این مضمون که دختر و پسری کان‌شون رو کرده‌بودند بهم، پسره با ریش‌بزی از پشت شاخه‌گلی
گرفته‌بود سمت دختره و دختره‌ی داستان از پذیرفتن گل امتناع می‌ورزید. سناریو روی
همین صحنه خشک شده‌بود. مهر کارته به دلم افتاد. برش داشتم، حساب کردم و زدم
بیرون.<br />
وقتی رسیدم خونه یادم افتاد معمولا بایستی یادبودی توی کارت نوشت. از بین تموم
عبارات قشنگ دفترچه‌عقاید و حواشی کتاب‌هام دل رو زدم به دریا و تصمیم گرفتم
بنویسم «آری، آغاز دوست‌داشتن است. گرچه‌ پایان راه ناپیداست و فلان» -چقدر برازنده‌ی
طرح روی کارت واقعا- <br />
بعد حس کردم که چه خوب شد و علی‌رغم همه‌ی چسان‌فسان‌پیشه‌کردن‌ها، چقدر دلم می‌خواد
چیزی بین‌مون باشه و با هم ماجرا بسازیم. <br />
کارت رو فوت کردم تا جوهر روان‌نویسم خشک شه. بعد زیرش تاریخ زدم <i>هفدهم‌بهمن‌هشتادوپنج</i>.<br /></span>و خب، پشیمونم نیستم.<br /><br /></p>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2012/02/page-715.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2012/02/page-715.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مموریالز</category>
            
            
            <pubDate>Mon, 06 Feb 2012 09:21:22 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 714.</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">من محصول مشترک والدینی کارمندم. اینه‌که هیچ‌وقت پدر، مادرم رو به عنوان استقبال‌کننده بعد از زنگ آخر پای درب مدرسه منتظر ندیدم. مامان هیچ‌وقت توی جلسات اولیاومربیان و باقی جلسات مربوط به والدین حضور نداشت. بدتر ازون چیزی بود که وقتی با سرویس به خونه می‌رسیدم انتظارم رو می‌کشید و اون غذای گرم‌شده‌ی شب قبل بود. البته کارمند بودن والدینم، خوبی‌هایی هم داشت. مثل وقت‌هایی که ازم در مورد شغل مادرم بازجویی می‌شد و من باد به غبغب انداخته و می‌گفتم که کارمنده. اما در کل، از یازده‌ماهگی ساکن مهدکودک شدن، باعث شد دیدم نسبت به کار خارج از منزل، کمی منفی باشه. <br /></div><div align="justify">برای همین دست‌به‌دعا برداشته بودم و ریسمون الهی رو چنگ می‌نداختم که دوست‌پسری با افکار کلاسیک بندازه توی دامونم، تا لازم نباشه برم سرکار. از قضا دوست‌پسری نصیبم شد که از ورای جنسیت نگاه می‌کرد به همه‌چی. معتقد و استوار بر آپدیت‌ترین افکار موجود. کسی که حرفی نمی‌زد، اما زید خانه‌دار به چشمش صورت خوشی نداشت. <br /></div><div align="justify">در ابتدا باهاش مقابله‌به‌مثل ‌کردم. گفتم درصورت اشتغالم در خارج از خونه، دورنمای درخشان هنری‌م رو به افول می‌ره و ذوق و قریحه‌م به خطر می‌افته -خدا حفظم کنه- گفتم ادامه‌تحصیلم. زبان‌های خارجه‌م. ورزش و تن‌درستی‌م. اما هیچ‌کدوم از دلایل مستند و مستحکمم قانعش نکرد. در انتها ماجرا مسکوت موند.<br /></div><br /><div align="justify">چندوقت پیش مامان اومد بهم گفت یک‌سال از اتمام تحصیلم گذشته و آیا حواسم هست. بعد پرسید حاضرم توی آژانس‌هواپیمایی مشغول شم یا نه. یهو یه دوراهی جلو پام دیدم. از یه‌طرف ژنتیک ولو و تن‌پرورم لجاجت می‌کرد و از طرف‌دیگه پول‌وپله برام دمب می‌جنبوند. طبعا وجه‌رایج‌مملکت زورش چربید. اینه‌که پذیرفتم. و بعد از یه‌سری اتفاقات سریالی، به کار خارج از منزل گرویدم. <br /></div><br /><div align="justify">روزای اول یه‌جور کانفیدنس‌از‌دست‌داده‌‌طوری رفتار می‌کردم. راست دماغم رو می‌گرفتم‌می‌رفتم پشت میزم. شرایط ناامیدکننده‌ای بود. از تلفن جواب دادن هراس داشتم و دست‌وبالم می‌لرزید. مسافر می‌بایست دقایق طولانی پشت‌خط می‌موند تا نرخ بدم بهش. توی ضرب‌وتقسیم و محاسبات گیج می‌زدم. چندباری هم ارقام نجومی پروندم و مشتری‌ها رو پخ کردم. اما کم‌کم طلیعه‌ای نمودار شد. با هم‌کارام ساخت‌‌وپاخت خفیفی داشته و صمیمیتی بهم زدم باهاشون. حالا حس می‌کنم قراره چیزی بشم درین‌زمینه و شخصیتم داره با تقریب نسبتا خوبی به اشتغالات خارجی تمایل نشون می‌ده.<br /></div><br /><div align="justify">خلاصه اگه می‌بینید موتور نوشتنم پت‌پت می‌کنه دلیلش اینه. چون آبجی‌تون از کله‌سحر می‌زنه بیرون و تنگ غروب به دامون خانواده برمی‌گرده. البته که راضی‌ام. بالاخره بایستی یه‌جوری با زندگی ساخت و مسافرهای دوبی رو راهی مقصدشون کرد. <br /></div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2012/01/page-714.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2012/01/page-714.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">یه‌آدم‌معمولی</category>
            
            
            <pubDate>Sat, 07 Jan 2012 21:44:52 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 713.</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">عشق یعنی وقتی دست‌هام تو سوزوسرما بخاطر فقدان ِ جیب یخ کرده، وسط گفت‌وگومون بی‌هوا بقاپی‌ش و با دست خودت بچپونی‌ش توی جیب کاپشنت. </div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2011/12/page-713.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2011/12/page-713.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ماچ‌وموچ</category>
            
            
            <pubDate>Sat, 24 Dec 2011 19:50:04 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 712.</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">بالاخره مامان رو به دام کشوندمش. نتیجه این شد که باوجود مخالفت‌های نق‌ونوق‌طور بابا، پس‌انداز بازنشستگی‌شون رو دادیم و جاش یه‌دست اجاق‌گاز، یخچال‌فریزر و ماشین‌لباس‌شویی نو و شکیل تحویل گرفتیم.<br /></div><div align="justify">وقتی وسایل صحیح‌وسالم بدست‌مون رسید، مامان بدو رفت سر خیابون و برای ماشین‌لباس‌شویی نونوارش روکش خرید. بابا دست به کمر، فندک اجاق‌گاز رو فشار می‌داد و ازینکه می‌دید شعله‌های آتیش با یک اشاره‌‌ش زبونه می‌کشند، سرخوشی‌ کودکانه‌ای می‌خزید زیر پوستش.&nbsp; <br />نمود ذوق‌زدگی‌، طبعا برای آدم‌ها متفاوته. مثلا مامان شوقش رو با پختن کیک در فر بدون سوختگی، طبخ انواع فست‌فود خونگی و خرید ظرف‌وظروف جدید برای جیره‌بندی اغذیه‌ها در یخچال به‌صورت زیرپوستی نمایان می‌کنه. <br />پدرم اما این‌طور نیست. چند روز پیش بود که مامان تصمیم گرفت برای اولین‌بار با ماشین‌لباس‌شویی جدیدش، رخت بشوره. خانوادگی توی آشپزخونه گوش‌تا‌گوش واستادیم و دونه‌دونه امکانات دستگاه رو از توی کاتالوگ کشیدیم بیرون. بعد مامان دستگاه رو روشن کرد. بابا نشست کف زمین و چشم دوخت به پروسه‌ی شست‌وشوی رخت‌های چرک و از دیدن زیرپیرنی سفید‌رنگش درحال چرخ‌زدن، شنگول شده‌بود.&nbsp; <br />چند دقیقه بعد وقتی اومده‌بودم توی اتاق صدام کرد و گفت «ئه، کارش تموم شد، داره آب تخلیه می‌کنه. تماشا نمی‌کنی؟». بعد قاه‌قاه خندید.<br /><br />حالا روزها، والدینم می‌رند توی آشپزخونه. از اکوسیستم جدید لذت می‌برند و بهم تذکر می‌دند که «با ناخن نکش روی دکمه‌های لباس‌شویی»، «چراغ فر رو خاموش کن» و «به درجه‌های یخچال دست نزن». بعد پدرم با تردید می‌پرسه که آیا لازمه روکش نایلونی روی صفحه‌ی تعبیه‌شده در جلوی ماشین‌لباس‌شویی رو بکنه؟ و مامان فورا مصمم جواب می‌ده که «نع، لازم نیست». بعد بابا لبخند به لب از من می‌پرسه «قشنگن، نه؟».<br /><br />و من فکر می‌کنم والدینم -فارغ از دغدغه‌های روزمره- کودکانی شدند سرگرم اسباب‌بازی‌های جدید. یعنی می‌خوام بگم نظام ِ چیدمان ِ آدمیزاد جوری طراحی شده که باچارتا تیروتخته‌ی نونوار، اخم‌وتخم رو فراموش کرده و میل به زندگی درش غلیان می‌کنه.<br />و این قاعده، مرد و زن و پیر و جوون نمی‌شناسه انگار.<br /></div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2011/12/page-712.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2011/12/page-712.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">یه‌آدم‌معمولی</category>
            
            
            <pubDate>Wed, 14 Dec 2011 20:51:47 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 711.‌</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">پرتاب شدن هم‌پیاله‌های آدمیزاد، از چرخه‌ی لمسی-حسی به نقاط دوردست و پشت‌بندش تبدیل شدن‌شون به عکس‌های 2×2ی فیض‌بوکی درد داره. انگار که هر کدوم از رفقات، با فرودگاه رفتنش تیکه‌ای از آدم رو کنده، جاساز کرده تو چمدونش و کنار رخت‌ولباساش بار زده برده با خودش. ‌ <br /></div><div align="justify">اینجوریه که من تو اقصی‌نقاط دنیا، پراکنده‌م الان. انگلیس، آمریکا، کانادا، استرالیا، سوئد و آلمان. درحالی‌که تیکه اصلیه مونده تو مام وطن و داره خون می‌چکه ازش. و همش دلش می‌خواد چنگ بندازه تو لیست رفقاش، یکی‌شون رو بکشه بیرون ازون‌تو و برن با هم گپ بزنند و بستنی‌ای، شیرنسکافه‌ای، چیزی تناول کنند.<br /></div><div align="justify">و اینجاست که آقا قمیشی می‌خونه «کاش می‌شد اما نمی‌شه، این مرام روزگاره». <br />آخرشم آدمیزاد می‌مونه با زخم‌هاش. با حباب‌های توی گلوش. با غربتی که تو موطن عزیز، یقه‌ش رو چسبیده و مثه بختک افتاده روش.<br /> </div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2011/11/page-711.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2011/11/page-711.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">یه‌آدم‌معمولی</category>
            
            
            <pubDate>Mon, 28 Nov 2011 13:02:50 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 709.</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">عشق یعنی قبل از خروج از خونه، اقلام موجود توی کیف‌دستی‌م رو سبک‌سنگین کنم و مطمئن شم جوری نیست که کتف، شونه و بازوی دوست‌پسرم رو به درد بیاره. </div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2011/10/page-709.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2011/10/page-709.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ماچ‌وموچ</category>
            
            
            <pubDate>Fri, 28 Oct 2011 22:08:39 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 708.</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">رفتیم سفر خارجه. مامان صداش درومده‌بود که دلم پوسید توی این چاردیواری. و بابا پول گذاشته‌بود روی میز -که یعنی نمی‌آد و خودمون بریم- لحظه‌ی موعود، خداحافظی خفیفی کردیم و رفتیم.<br />توی سفر مامان تعريف می‌کرد که قرار بوده برند یک‌جایی وسط دنیا زندگی کنند با هم. دست آخر بابا نیامده ولی. حرف حسابش این بوده که آدم مام ‌وطنش رو ول نمی‌کنه بچسبه به مام اجنبی‌ها. <br />فکر کردم آخ‌خ‌خ. بعد سعی کردم بیشتر فکر نکنم و از موبورهای لبخند به لب و گودمورنینگ‌گوی هتل‌مون لذت ببرم. اما حقیقت این بود که قیاس نگاه‌های مهربون اجنبی‌ها با نگاه‌های مملو از حسد‌ و حشر کله‌سیاه‌های مملکتم، جایی برای لذت بردن باقی نمی‌ذاشت. <br />متعجب بودم که با وجود تاپ و شلوارک ِ تنم، کسی نبود زل‌ بزنه و نگاه مسلمون اندر جنده بندازه به‌م. کسی نبود واسم ماچ آبدار بفرسته یا با عورتم جمله‌ بسازه برام. و به نظرم اومد یکی از لذایذ کبریایی همیناست اصلا. که آدم متلک کلامی-بصری نشنوه/نبینه تو زندگی‌ش.<br />مامان گفت همین فلان دوستش رو می‌بینم؟ همین آدم، سی‌سال پیش بهش غبطه می‌خورده. گفت «حالا ببین اون کجا وایستاده و ما کجا».<br />اخیرا مامان فلان دوست مذکورش رو از تو فیض‌بوک پیدا کرده. با شوهرش زمان انقلاب، زندگی‌شون رو بار زده‌بودند برده‌بودند استرالیا. و حالا برای تعطیلات اومده‌بودند ایران. <br />مامان دعوتشون کرد خونه. بعد دوتایی با رفیقش نشستند به گپ‌وگفت و زدند به جاده‌ی خاطرات سی‌سال پیش. پدرم با شوهر دوست مامان در مورد شرایط زندگی توی ایران و غربت بحث می‌کردند. و من مونده‌بودم و حوضم. خاطرات مامان‌اینا برام با تقریب نسبتا بالایی کسل‌کننده بود. واسه همین گوش سپردم به بابااینا. <br />هرجفت‌شون معتقد بودند جوونی‌شون بربادرفته. بابا به سیگارش پک می‌زد و می‌گفت که علی‌رغم آزادی‌ها غربت‌نشینی و همه‌چی رو ول کردن و از نو ساختن خیلی ترسناک و سخته و فیلان. یک‌جوری این‌ها رو می‌گفت که انگار گفته‌بود ما عرق‌ملی داریم، ما ناسیونالیستیم و به‌به به ما که اینجائیم. شوهر دوست مامانم در تائید حرفای بابا سر تکون داد. گفت سخت بود. خیلی سخت بود، اما درعوض فرزندانش دارند راحت‌وآسوده‌خاطر زندگی می‌کنند. دوبه‌یک شدند. بابا سوخت.<br />من؟ بی‌پناهی بودم در سیطره‌ی حقایق گزنده. مجسمه‌ی بی‌بدیل پدرم، یگانه معبود بی‌عیب‌ونقصم، افتاد شکست. بابا ازون دسته جوون‌های انقلابی بود که مونده‌بود تا وطنش رو بسازه. جبهه نرفت. جنگ و بمب‌بارون رو توی جاده چالوس و شمال گذروند اما مام وطن رو تنها نذاشت. و ماهارم مجبور کرد/می‌کنه تا رسالتش رو ادامه بدیم. مملکت ساخته‌نشد. بلکه آوار شد روی جوونی خودش، مادرم و فرزندانش.&nbsp; </div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2011/10/page-708.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2011/10/page-708.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ایرونی‌جماعتی که مائیم</category>
            
            
            <pubDate>Mon, 17 Oct 2011 14:17:23 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 707.</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">والدینم، -به دلایلی که بر من پوشیده‌ست- تعصب بی‌اساسی روی دبلیو‌دبلیو‌دبلیو دارند. انگار که نشونی اینترنتی براشون توی همین دوحرف خلاصه شده. -دبلیوی آخری قربانی می‌شه معمولا- <br /></div><br /><div align="justify">مثلا بارها مادرم رو دیده‌ام که آدرس ایمیلش رو توی زرورق دبلیوها کادوپیچ کرده و بصورت دبلیودبلیوفلانی‌ات‌یاهودات‌کام به خورد دوستانش داده. چندباری هم مچش رو حین تایپ جدی دبلیوها گرفته‌ام. بصورت دبلیونقطه‌دبلیو. -بلی، مامان حتا پا رو فراتر گذاشته و بین دبیلوها نقطه هم می‌گذاره گاها- <br /></div><div align="justify">پدرم برای تایپ آدرس پای دستگاه نمی‌شینه. فقط دورادور امر می‌کنه برویم توی سایت مذکور. <br /></div><br /><div align="justify">چندوقت‌پیش واسه‌ی بابا اس‌ام‌اس اومد که نمره‌تلیفون شما در لیست جایزه‌ی یک‌میلیونی قرار گرفت. بعد گفته‌بود برید فلان سایت و ثبت‌نام کنید. <br /></div><div align="justify">بابا اومد توی اتاق. گفت ئه، برو اینجا ببین چی‌ میگه این. لذتی غریب خزیده‌بود زیر پوستش و صورتش رو گلگون کرده‌بود. گفتم کجا برم. گفت برو توی دبلیو‌دبلیو. گفتم اینکه آدرس نیست. آدرس اصلی رو نمی‌دونست. ابتدا قوه‌ی تخلیش رو به‌کار گرفت. گفت دبیلودبلیو مخابرات دات‌کام. -مشخصا پدرم، هیچ کانسپتی از دات‌آی‌آر و مابقی دامنه‌ها نداره- بعد در توضیح هم اضافه کرد اس‌ام‌اس‌ها از مخابرات می‌یاد دیگه.<br /></div><div align="justify">گفتم اس‌ام‌اس رو نداری؟ رفت موبایلش رو اورد گفت ایناها. <br /></div><div align="justify">سایت مذکور در مورد تیروتخته بود. گفته‌بود در صورت یک‌میلیون خرید نقدی، یک‌میلیون جایزه می‌گیرید یا یه‌همچوچیزی مثلا. بابا گفت این چیه دیگه. براش توضیح دادم. پرسید مطمئنم. گفتم آره. گفت اینا همه‌ی کارهاشون حقه‌بازیه، اه. <br /></div><div align="justify">بعد موبایلش رو پس گرفت و رفت.<br /></div><br /><div align="justify">چندلحظه‌بعد جوری‌که انگار مطلب مهمی یادش اومده برگشت توی اتاقم. پرسید "شاید دبلیودبلیوش رو نزده‌بودی؟".<br /> </div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2011/10/page-707.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2011/10/page-707.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">یه‌آدم‌معمولی</category>
            
            
            <pubDate>Fri, 07 Oct 2011 21:20:59 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 706.</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">داشتم وقت می‌کشتم و کوئسشن جواب می‌دادم. کسی به‌صورت کاملا کلیشه‌ای پرسیده‌بود آیا به ایرانی بودن خود افتخار می‌کنم یا نه. افتادم توی یک سیاه‌چال. هر چی گشتم دستاویزی نبود که چنگ بزنم بهش. ور فاشیست ِ نژادپرستم قلابش رو انداخت به دوهزاروپانصدسال پیش. گفت اوه گه، کوروش کبیر. ایگنورش کردم. به‌گمونم فرقی نداشت نخستین آدمی که دم از حقوق‌بشر زده ایرانی‌الاصل بوده یا نه، مادامیکه نوادگانش -فارغ از نوع حکومت‌- توی گه‌ومنجلاب ِ بی‌فرهنگی دست‌وپا می‌زنند. <br /></div><div align="justify">من سقوط می‌کردم. واقعیت این بود که توی جهان‌بینی‌م، زاده‌ی مملکت ِ جهان‌سوم ِ سودازده‌ی متحجری بودن که تنها نقطه‌ی روشن‌اش مربوط می‌شه به دوهزاروپانصدسال پیش، نه تنها بالیدنی نبود که حتا نوعی جبرجغرافیایی محسوب می‌شد. <br /></div><div align="justify">جواب دادم «خیر». درحالیکه منقلب شده‌بودم و حقیقت کامم رو تلخ کرده‌بود.&nbsp; <br /></div><br /><div align="justify"><a target="_blank" href="http://zipzag.30nz.com/2011/09/page-706.html">ارسال نظر </a></div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2011/09/page-706.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2011/09/page-706.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ایرونی‌جماعتی که مائیم</category>
            
            
            <pubDate>Thu, 29 Sep 2011 02:25:11 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>Page 705.</title>
            <description><![CDATA[<div align="justify">این پست صرفا یک نوشته‌ی تبلیغاتی-پورسانتی‌ست.<br /></div><div align="justify"><br />آقای زیپ مدتی‌ست کارمند بیمه شده. -نمایندگی بیمه‌ی پاسارگاد رو توی ولایت‌شون بدست گرفته- کارش اینه‌که بایستی چرب‌زبانی پیشه‌کرده و مشتری جلب کند. و خب مشتری نیست و کسی پول نمی‌ده به ما. <br />حقیقتش اینه‌که من پز شماها رو بهش داده و چسی اومدم براش. و گفتم یه‌عمره باهم نون‌ونمک خوردیم. تازه براش توضیح دادم که شماها ملتفتید که خون ِ خروس/گوسفند مالیدن به پلاک ماشین‌، علاوه‌برینکه کاری قبیح و خرافی‌ست، بلایا رو هم دور نمی‌کنه از شما و اتوموبیل‌تون. <br />و اینکه بیمه‌ی ابولفضل و امام هشتم هم دیگه قدیمی شده و فقط ظاهری گول‌زنک و دلگرم‌کننده‌ داره. اتفاق‌ها در کمین‌اند. پاش بیفته می‌بینید که هیچ‌کدوم مرد عمل نبوده و توی قراضگی‌وبدبیاری، یکه‌وتنها رهاتون کرده و قرارداد نقض می‌کنند.<br />باری، این‌ها رو گفتم که بدونید آدم چیزهایی که عزیز می‌داردشون تو زندگی رو -از جان‌ومال‌وجگرگوشه‌ش- بایستی بیمه کنه. و چرا آقای زیپ این‌کار رو نکنه که پورسانتش بره تو جیبش. و طبعا پورسانت من رو هم بفرسته توی جیبم. و صدالبته حق خوانندگی شما نیز محفوظ بمونه.<br /><br />پاشید، پاشید بندوبساط و دم‌ودستگا‌تون رو بیمه کنید که خواننده‌ی وبلاگ یه‌جاهایی بایستی زیر بال‌وپر نگارنده و زيدش رو بگیره. بلندشید ایمیل بزنید-Sin30n@gmail.com-، تبلیغ/هم‌خوان کرده و شلوغش کنید که امنیت‌امروز،آسایش‌فردا و فلان. <br />یک‌جوری به درد/زخم آدم بخورید خلاصه.<br /><br /><a target="_blank" href="http://zipzag.30nz.com/2011/09/page-705.html">ارسال نظر</a><br /> </div>]]></description>
            <link>http://zipzag.30nz.com/2011/09/page-705.html</link>
            <guid>http://zipzag.30nz.com/2011/09/page-705.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لنگ‌درهوا</category>
            
            
            <pubDate>Mon, 26 Sep 2011 13:40:09 +0330</pubDate>
        </item>
        
    </channel>
</rss>

